xalvat@yahoo.com        m.ilbeigi@yahoo.fr                      samedi, 06. août 2022   

 

نامه‌ای از سیدحسن تقی زاده (ديماه 1326 ، بعد از حکومتِ "ايران آبادکُنِ" رضاخان)

 

 

در این مملکت بدترین انواع متصور بدبختی‌ها و فلاکت و ذلت و بی‌خانمانی و آوارگی و گرسنگی و برهنگی و ناخوشی و بی‌سوادی و کثافت ناشی از فقر و اطفال علیل گرسنه - که رنگ میوه و شیرینی نمی‌بینند - و نهایت پستی در معاش به طوری خارج از حد تصور است و به قدری عام است که بیش از نُه عُشر [=نه دهم] هموطنان من و شما بهتر از حیوانات باربر و بعضی حتا بهتر از حشرات زندگی نمی‌کنند.

پس در چنین مملکتی مخارج پراسراف و برافراشتن عمارات شدّادی و پاریسی اعظم گناهان کبیره و کفر است و اگر موردی نمایان برای حدیث «مَن تَشَبّه بقومٍ فَهوَ مِنهُم» باشد همین تقلید از فرنگی‌های مُتموّل است در این امور. در صورتی که آنها صدها سال به تدریج در این کار ترقی کرده‌اند و ما که لولهء آب خوردنی در پایتخت و دارالخلافهء ممالک محروسه نداریم باید عمارتی داشته باشیم معادل عصری که در پاریس و لندن هم لولهء آب نبوده است.

اگر، چنانکه اشاره فرموده‌اید، من مردم را بیست و هفت سال قبل به اخذ «تمدن فرنگی» از ظاهر و باطن و جسمانی و روحانی تشویق کرده‌ام هیچ وقت قصدم این گونه تقلید مجنونانه و سفیهانهء تجملی نبوده، بلکه قصد از تمدن ظاهری فرنگ پاکیزگی لباس و مسکن و امور صحی [=بهداشتی] و تمیزی معابر و آب توی لوله و آداب پسندیدهء ظاهری و ترک فحش قبیح در معابر و تف انداختن به زمین و تقید به آمدن سر وقت و اجتناب از پرحرفی بی‌معنی و بی‌قیمتی وقت و هزاران اصول و آداب که می‌توانم ده صفحه در شرح آنها بنویسم بوده و مراد از تمدن روحانی میل به علوم و مطالعه و بنای دارالعلوم‌ها و طبع کتب و اصلاح حال زنان و احتراز از تعدد زوجات و طلاق بی‌جهت و زناشویی ده‌ ساله و پاکی زبان و قلم و احترام و درستکاری و دفع فساد و رشوه و مداخل و باز هزاران (به معنی حقیقی کلمه) امور معنوی و حقوقی و اخلاقی و آدابی دیگر بوده که تعداد آنها هم ده صفحهء دیگر می‌شود.

اگر جوانان ما مخیر باشند در اخذ ظواهر بی‌معنی یا کم‌معنی «تمدن فرنگی» و یا اخذ معنویات و ترک ظواهر، من بدون یک ثانیه تردید ترجیح می‌دهم که وکلای مجلس قبای قدک و لباس گشاد هفتاد سال قبل را بپوشند و ریش داشته باشند ولی اگر جلسه ساعت سه و نیم اعلان می‌شود ساعت پنج نیایند ...          ادامه

  منبع: ازاين و آن تارنما ۳

بر شعر چه‌ می‌رود؟

انبوهی‌ از اندوه، گلوی‌ ما را می‌فشارد تا فریادی‌ برآوریم؛ فریادی‌ كه‌ نمی‌دانیم‌ آن‌ را چه‌ باید نامید. زیرا شعر، كه‌ یكی‌ از شادی‌های‌ انگشت‌شمارِ زندگی‌ ما بود، دارد صحنهِ‌ زندگی‌ ما را ترك‌ می‌كند، بی‌آنكه‌ ما را خبر كند و یا از دور بدرودی‌ بگوید. ما كه‌ خود را ملّت‌ شعر می‌نامیم، شاهد سقوط‌ یكی‌ از واپسین‌ سنگرهای‌ خود هستیم، بی‌ آنكه‌ میلی‌ به‌ مقاومت‌ از خود نشان‌ دهیم.
بارها و بارها، در لحظه‌هایی‌ كه‌ روح‌ نیازمند تغنّی‌ بوده‌ است، به‌ سوی‌ صدای‌ خود (= شعر) شتافته‌ اما صفحه‌ را متراكم‌ از سفیدی‌ یافته‌ است. چه‌ روزهای‌ آرام‌ تعطیلی‌ كه‌ از تزاحمِ تلخی‌ها بركنار بوده‌ است‌ و دشمن‌مایگی‌ این‌گونه‌ شعرها، آن‌ روزها را بر ما كدر كرده‌ است. چه‌ بسیار كه‌ در كسالت‌های‌ جسمانی‌ مشتاق‌ آن‌ بوده‌ایم‌ كه‌ سرودی‌ یا شعری‌ ما را به‌ نشاط‌ یك‌ جشن‌ ببرد یا دریا را به‌ سوی‌ ما بیاورد، ولی‌ آن‌ كسالت‌ به‌ بیماری‌ انجامیده‌ است.
چه‌ لحظه‌های‌ حماسی‌ بزرگی‌ كه‌ از فرود آمدن‌ سنگی، كه‌ روزگار بر سر ما ریخته، به‌ وجود آمده‌ و ما به‌ حصار این‌ پهلوان‌ ناتوان‌ پناهنده‌ شده‌ایم‌ تا سرودی‌ سركنیم‌ و او را همچنان‌ خاموش‌ و لب‌فروبسته‌ یافته‌ایم‌ تا به‌ ما بگوید: اشیاء -- به‌ همان‌گونه‌ كه‌ بر روی‌ زمین‌ قرار دارند، در همان‌ صورت‌ طبیعی‌ خود -- شاعریتِ بیشتری‌ از شعرِ این‌ روزگار دارند؛ روزگاری‌ كه‌ روح‌ در آن‌ از ارائهِ‌ اندهگزاری‌ها و شكایت‌های‌ خود ناتوان‌ است. گویی‌ جهان‌ روِ‌یا، نف-س‌ روِ‌یا، یكباره‌ به‌ انحطاط‌ گراییده‌ و از آن‌ آزادی‌ -- كه‌ جز تشویش‌ برای‌ او به‌ حاصل‌ نیاورده‌ است‌ -- سرِ توبه‌ كردن‌ دارد.
چرا چنین‌ عذری‌ به‌ پیشگاه‌ شعر تقدیم‌ می‌كنیم؟
آیا به‌ این‌ دلیل‌ كه‌ یك‌ موسیقی نازل، نسبت‌ به‌ یك‌ واقعیتِ نازل، در جایگاهی‌ فروتر می‌ایستد؟ آیا به‌ دلیل‌ این‌ است‌ كه‌ بدمزگی‌ یك‌ شعر، آزاری‌ بیشتر از خشخش‌ جاروبِ رُفتگران‌ در خیابان‌ دارد یا به‌ آن‌ دلیل‌ كه‌ قافیه‌ای‌ نابهنجار از دیدار یك‌ زندانبان‌ آزاردهنده‌تر است؟ یا به‌ این‌ دلیل‌ كه‌ خارج‌ آهنگ‌ بودنِ یك‌ نغمه‌ جراحتی‌ بر روح‌ وارد می‌كند كه‌ از آژیرهای‌ خطر، با آن‌ صداهای‌ گوش‌خراش، آزاردهنده‌تر است؟
شاید. و شاید به‌ این‌ دلیل‌ است‌ كه‌ شعر نرمشی‌ دارد كه‌ اگر خللی‌ در آن‌ وارد شود، كلام‌ را ناگوار و زشت‌ می‌كند.

ادامه 

       منبع : از نگاهِ ديگران / ادبياتِ جهان

ادامه      منبع : نشرِ ديگران / ۷ ۱

صبح روز بعد با صدای فریادھا و گلوله ھای تفنگ از خواب پریدیم. سربازانی را دیدم که از سه کامیون پیاده میشدند و چاقوکشان ھم از کامیون چھارمی پیاده میشدند و به جان مردم افتادند، یکی کتک میزد، یکی لگد میزد، یکی مغازه ھا را آتش میزد. گفتند که مرتجعان علیه مصدق انقلاب کرده اند. چه ملت عجیبی! آن صدھا ھزار نفری که چند روز پیش در حمایت از مصدق به خیابان آمدند و تھران را به لرزه درآوردند کجا بودند؟ با مقامات حزب توده تماس گرفتم تا ببینم چرا ساکت مانده اند و در برابر این کودتایی که ۶۰ـ۵۰ سرباز اجرا کرده اند ھیچ کاری نمیکنند. با تودهای ھا که حرف میزدم تأکید کردند که میتوانند زاھدی را تا ابد زیر پا له کنند. گفتم: خب، پس چرا لھش نمیکنید؟ رفیق توده ای خندید و بعد از کمی سکوت با لحنی جدی گفت: ببین رفیق عرب، ما لب مرز شوروی ھستیم. گفتم: خب، میدانم. جواب داد: اگر ما قدرت را به دست بگیریم، فکر میکنی آمریکا ساکت میماند؟ معلوم است که نه، دخالت میکند و چنین دخالتی برای شوروی ھزینه دارد. خون در رگھایم ایستاد، با عصبانیت داد زدم: «اما شما ایرانی ھستید نه اھل شوروی، باید از مصالح ملتتان دفاع کنید نه مصالح شوروی. شوروی خودش بلد است از مصالح خودش دفاع کند.» رفیق توده ای باز خندید، اما خیلی زود لبخندش نقش باخت و با جدیتی که در چشمھای فیروزهایاش متمرکز شده بود گفت: «تو که کمونیست ھستی باید بدانی که ٴ وظیفه اول احزاب کمونیستی جھان در این شرایط حساس دفاع از صلح است. دفاع از صلح بر مصالح ملی مقدم است و چاره ای جز قربانی کردن مصالح محدود ملی و قومی در مسیر صلح و حفظ آن نمی ٴ ماند و شوروی قلعه نفوذناپذیر صلح و سوسیالیسم در جھان است. اگر به این قلعه آسیبی برسد، پیروزی بیست میلیون ایرانی چه فایده ای خواھد داشت. رفیق، ما میدانیم چه میکنیم.

اولین کاری که زاھدی پس از پیروزی کودتا انجام داد، منع ھر گونه مسافرت، حتی میان روستاھا، به مدت پنج روز بود. بعد از پنج روز، توده ای ھا فرستادهایی به قبله گاھشان، مسکو، فرستادند و آن فرستاده اوضاع و احوال کشور و حزب و ٴ اعضای بلندپایه آن را با ایشان در میان گذاشت. جواب این بود: «اگر میتوانید قدرت را از زاھدی بگیرید این کار را بکنید، ما حاضریم کمکتان کنیم.» اما وقتی این فرستاده به ایران بازگشت، زاھدی دیگر قدرت را قبضه کرده بود.

ادامه           منبع : نشرِ ديگران 

نامه های ارتشبُد فريدون جم به احمد بنی احمد (نگين ، دورهء خارج از کشور، شماره های11 ، 15 ، 16، 17 ،ازسالِ 1379 تا81)

ادامه          منبع :  نشرِ ديگران ۱

ما ايرانی ها ؛ عادت داريم وقتی ميخواهيم به کسی نا سزا بگوييم ؛ اولين دشنامی که به نظرمان ميرسد “ پدر سوخته “ است

 اگر بخواهيم کسی را تهديد کنيم ميگوييم “ پدرش را در ميآورم “ يا “ پدرش را ميسوزانم “ .
البته در سالهای اخير ؛ اين اصطلاح “ پدر سوخته “ غلظت خودش را از دست داده و گهگاه نه منباب دشنام ؛ بلکه منباب شوخی و ابراز محبت هم بکار ميرود ؛ . مثلا کودکی را می بينيم و از رفتار و کردارش خوشمان ميآيد و ميگوييم : ببين پدر سوخته چه آتشپاره ای است .

اما ؛ از کجا و چرا اين اصطلاح “ پدر سوخته “ بعنوان دشنام در فرهنگ ما جا خوش کرده و چرا هنگام جنگ و دعوا؛ خلايق از اين ترکيب نا زيبا استفاده ميکنند ؟؟ 
بايد تاريخ را ورق بزنيم و ببينيم پدر سوخته يعنی چه و چرا مردم بهمديگر ميگويند پدر سوخته !!

اگر دوران پنجاه ساله تسلط آل بويه را بر خلافت عباسيان در بغداد و جلوه گری مذهب تشيع در آن مدت کوتاه و زود گذر را کنار بگذاريم ؛ بطور کلی از صدر اسلام تا ظهور سلسله صفويه ؛ - يعنی مدت نهصد سال -پيروان مذهب تشيع – از چهار امامی گرفته تا دوازده امامی -بصورت مخفی زندگی کرده و با پيروی از شيوه “ تقيهخود را از گزند سنی های متعصب در امان نگهداشته اند  .[...]و شايد يکی از دلايلی که ما ايرانی ها هيچگاه دل مان با زبان مان يکی نيست ؛ يکی از دلايلی که هر روز به رنگی در ميآييم ؛ و يکی از دلايلی که به هيچ چيز اعتقاد نداريم و به همه چيز هم اعتقاد داريم ؛ همين است که بدون آنکه خودمان بخواهيم اهل تقيه هستيم و “ تقيه “ در زندگی اجتماعی ما شديدا تاثير گذاشته است

ادامه        منبع :ازنگاهِ ديگران/ ايران ۳

بخش اول، با اين نوشته ها:بيانيهء "کانون نويسندگان ايران" / اسلام کاظميه : چرا صمد مُرد؟ / جلال آل احمد : صمد و افسانهء عوام / مفتون امينی : زخم شيشه / غلامحسين ساعدی : گجه دور ، باخ ، گجه دور - هست شب ، آری شب/ منوچهر هزاخانی : جهان بينی ماهی سياه کوچولو / اسد بهرنگی : ياد برادر

بخش دوم  ، با اين نوشته ها :يک نمونه از مقالات تحقيقی صمد : آذربايجان در جنبش مشروطه / رضا بالنده : جانبدار و نه سرگردان / يک نمونهء ديگر از مقالات تحقيقی صمد : مشخصات قهرمان در افسانه های آذربايجان / غلامحسين فرنود : قهرمان مردم / نامه ای از صمد به نويسندهء يک داستان / علی کبيری : کنون ره او "برکدامين بی نشان قله است ، در کدامين سو ؟" / داريوش نواب مراغی (امصای مستعار صمد) : راهنمای شهر تبريز

بخش سوم  ، با اين نوشته ها :

حسن روز پيکر : کندوکاو در مسايل تربيتی ايران / ع. فرزانه : مرگ بهرنگ / همکاران و شاگرادان صمد بهرنگی در باره او سخن می گويند :  عباد احمدزاده : راستی صمد مرده است؟؛ علی - شاگرد صمد : صمد برای مردم زيست ؛ عزت دلالی : آيا اورا دوباره خواهم ديد؟ ؛ مجيد تبريزی وند : همکار خوب من ؛ رحيم رئيس نيا : معلم خوبی که حکم کيميا داشت / اوختای [عليرضا نابدل] : صمد کونلو مده دير ("صمد" در قلب من است ) / ب.ق.سهند : قربانيمی قبول ايله آراز (ارس قربانيم را بپذير!) / علی کاتبی : ارس ! / نياز يعقوبشاهی : روشنائی خائن... / کارنامه قلمی صمد بهرنگی

 ادامهء "آرش"      ۱   ۲   ۳

وصمد در کتاب جمعه

 منبع: نشرِ ديگران / ادبی ۶

Résultat d’image pour ناصر زرافشان. Taille: 124 x 170. Source: delshore.wordpress.com ناصر زرافشان:وقتی آب سربالا می رود . . .

 

 

در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما اگر از چند فتواي کوتاه و بدون دليل راجع به چند چهره ادبي بگذريم ، آنچه در اين مصاحبه مورد بحث قرار گرفته ، بجاي چپ ادبي ايران ، جنبش چپ بطور کلي و در همه جهان و بخصوص جنبه هاي سياسي و ايدئولوژيک آن است [...] من ترديد دارم که آقاي ميلاني نويسنده و هنرمند باشد ، يعني قريحه و خلاقيت ادبي و هنري داشته باشد ؛ نيز ترديد دارم که او صلاحيت نقد ادبي داشته باشد ، اما يقين دارم کسي که در زمان واحد ، خود را هم نظريه پرداز سياسي و ايدئولوگ ، و هم منتقد ادبي و هنري بداند ، و هم در زمينه تفکر سياسي و فلسفي و هم در زمينة خلق ادبي و هنري اظهار لحيه کند، از هيچ يک از اين دو چيزي نمي داند و شايد به همين دليل هم وقتي مصاحبه کننده از او در مورد "روشنفکران ادبي يا نويسندگان روشنفکر" سؤال ميکند، جواب اين سؤال را نمي دهد و بجاي آن ، چون چنته اش در اين زمينه خالي است ، وارد عرصه سياسي و ايدئولوژيک مي شود. زيرا تحليل ادبي و هنري ، عرصه اي است خاص خود و جولان در اين عرصه نيازمند آگاهي هاي تخصصي از موضوع و نقد و تحليل بر اساس نظريه هاي ادبي و روشهاي خاص اين رشته است ، و بدون نقد و تحليل با چهار کلمه کلي گويي بي پايه و فتوا مانند از اين قبيل که "نصف داستان هاي کوتاه هدايت را هيچ روزنامه اي چاپ نمي کرد ، اينقدر که زبانش سست است ، اينقدر که بافتش ضعيف است ..." نمي توان پرونده کسي مثل هدايت يا علوي يا صمد بهرنگي را بست [...] در تابستان سال 1355 گروه پرويز واعظ زاده (کادرهاي سازمان انقلابي حزب توده) بوسيله فرد خود فروخته اي بنام سيروس نهاوندي لو رفت و واعظ زاده و ياران او (خسرو صفائي، گرسيوز برومند، معصومه طوافچيان، مهوش جاسمي و ... ) يا در جريان يورش ساواک به خانه هاي آنها و ضمن درگيري، يا پس از دستگيري در شکنجه گاههاي ساواک به شهادت رسيدند. [...] عباس ميلاني هم در ميان اين دستگير شدگان بود. پس از آنکه معلوم شد سيروس نهاوندي خود عامل ساواک بوده و ساواک در جريان همه چيز گروه او بوده است ، برخي از اين دستگير شدگان در زندان بريدند و به همکاري با رژيم تن در دادند. عباس ميلاني از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه اي که در مطبوعات سال 56 نيز درج شد       

 ادامه    

  منبع: فرستاده های ديگران/ سياسی

 

 

ادامه

منبع : نشرِ ديگران/ سياسی

اموال يتيمان را بدهيدشان و بد را با خوب عوض مکنيد و اموال آنها را با اموال خودتان مخوريد که اين گناهی بزرگ است . اگر بيم داريد که در کار يتيمان انصاف نکنيد ، از زنان هرچه خوش داريد ، دوتا دوتا و سه تا سه تا و چهارتا چهارتا بگيريد . واگر بيم داريد که عدالت نکنيد ، فقط يک زن و کنيزی که مالک آنيد [...بدون تفسير !    از سورهء زنان ، ["] در مدينه نازل شد ["] ، ص ٢۴  کتاب

اموال يتيمان را بدهيدشان و بد را با خوب عوض مکنيد و اموال آنها را با اموال خودتان مخوريد که اين گناهی بزرگ است . اگر بيم داريد که در کار يتيمان انصاف نکنيد ، از زنان هرچه خوش داريد ، دوتا دوتا و سه تا سه تا و چهارتا چهارتا بگيريد . واگر بيم داريد که عدالت نکنيد ، فقط يک زن و کنيزی که مالک آنيد [...بدون تفسير ! ] همان ص

آنکسان از زنان شما که کار بد ميکنند ، چهار گواه از خودتان بجوئيد ، اگر گواهی دادند در خانه ها بازشان داريد تا مرگشان برسد ، يا خدا راهی برای آنها پديد آرد و آن دو تن از شما که کار بد ميکنند آزارشان کنيد اگر توبه کردند و بصلاح آمدند دست از آنها برداريد که خدا بخشنده و رحيم است [...] شما که ايمان داريد ! برای شما روانيست که زنان را باکراه بارث بريد برآنها سخت مگيريد که پاره ای از آنچه بايشان داده ايد ببريد [ ... ] همان ص

مردان کارانديش زنانند ، برای آنکه خدا بعضی کسانرا بر بعض ديگر برتری داده و برای آنکه از مالهای خرج کرده اند ، زنان شايسته ، فرمانبرند [...] زنانی که از نافرمانيشان بيم داريد ، پندشان دهيد ودر خوابگاهها از آنها جدائی کنيد ، و بزنيدشان ، و اگر فرمانبر شدند ، برآنها بهانه مجوئيد که خدا والا و بزرگ است [ يکبارِ ديگر بخوانيد و بعد ديگر تعجب نکنيد از آنچه که بر زنان ميرود و برايران - که "حکومتِ اسلامی " ، اساسش بجز اينها نيست ] . همان ص

برای کافران ، عذابی خفت انگيز مهيا کرده ايم . همان ص ٣٢  

مرد دزد و زن دزد ، دستهای [[ راست ]] شان را بسزای عملشان بعنوان مجازاتی که از جانب خداست ببريد که خدا نيرومند و فرزانه است [ ... ص ٣٥ [ تورات را ما نازل کرده ايم که درآن هدايت و نوری هست و پيغمبرانی که مطيع [[ خدا ]] بودند ، طبق آن برای کسانی که دين يهود داشتند حکم ميکردند [ پس خدا ، بعداز از " تورات " ، با حک و اصلاح و ويراستاری جديد ، آنرا با نام " انجيل " ، " تجديد چاپ " کرد و بعدها ، " آخرين چاپ " را " قرآن " ناميد ؛  سورهء مائده (در مدينه ["] نازل ["] شد) ص ٣٧  

 ادامه        منبع : نشرِ ديگران / دينی

در حديث معتبر از حضرت امام محمدباقر عليه السلام منقول است که رسول خدا صلی االله عليه وآله فرمود: بال وپر زنان را کوتاه کنيد به ترک لباس و زينت تا ازخانه بيرون نروند ، وهرکه راضی باشد به زينت و بيرون رفتن زنش ازخانه ، پس اوديوث است و بنا ميشود برای او هرقدمی که برداردخانه ای . درجهنم وفرمودکه هر که اطاعت زنش کند خدااورابه جهنم اندازد .پرسيدند : غرض ازاطاعت چيست ؟ فرمودمثلا اذن ميطلبدکه به حمام ياعروسی برود ، ومردقبول ميکند . (مجمع المعارف ومخزن العوارف ، عين نهم ، درعقوبت زناکاران ولاطيان) [ تاليف عالم ربانی محمدشفيع بن محمدصالح قدص سرهما (ضميمه کتاب حليه المتقين) ، نشريه مرکز انتشارات امين و رشيدی ( تهران یب تاريخ) ، بدونِ ذکرِص از شفا=ش]صص ٨-٥٧٧  

درحديث صحيح ازحضرت امام محمدباقر(ع) منقول است که زنی آمد بخدمت حضرت رسول اکرم صلی االله عليه وآله ، وپرسيد يارسول اله ، چيست حقی که شوهر برزن دارد؟ فرمود بر زن لازم است که اطاعت شوهربکند وازخانه او بی رخصت بيرون نرود وهرگزنافرمانی نکند . پرسيد يارسول اله، آيامن نيز برشوهرم آنقدرحق دارم که او برمن دارد؟ فرمودکه ازصديکی نه . وپس فرمود: اگرامرميکردم که معاذاالله کسی برای غيرخدا سجده کند، هرآينه زنان را ميگفتم که به شوهران خودسجده کنند.

حضرت رسول اکرم (ص) فرمودندکه هرکه يک دختردارد بارش گران است ، وهرکه دودختردارد به خدا سوگندکه بفرياد اوبرسيد ، وهرکه سه دخترداشته باشد جهادکردن را ازاو برداريد، وکسی که چهاردختر داشته باشد ، ای بندگان خدا اورا ياری کنيد ، ای بندگان خدا به اوقرض بدهيد. ای بندگان خدا به او ترحم کنيد .

ونيزازآن حضرت (ص) منقول است که چون اراده جنگ ميفرمودند با زنان خود مشورت ميکردند تا آنچه ايشان گويند خلاف آن بفرمايند.

ازحضرت امام محمدباقر (ع) و حضرت امام جعفرصادق (ع) منقول است که حقتعالی برای زنان غيرت جائزنداشته است وفقط از برای مردان غيرت قرارداده است ، زيراکه ازبرای مردان چهارزن وازمتعه وکنيزآنچه خواهند حلال گردانيده است واز برای زن بغيراز يک شوهرحلال نکرده است واگرشوهرديگرطلب کند نزدخدا زناکاراست ، وغيرت ورشگ نميبرند مگرزنان بد.

                ادامه     منبع : نشرِ ديگران / ١٠

قرآن منبع اصلی و پايه و اساس مکتب فکری (جهان بينی و ايدئولوژی) ماست . تعاليم قرآن ، قانون اساسی نظام توحيدی [و جمهوری يا قابلِ فهم تر ؛ حکومتِ اسلامی؟ يعنی تمامِ انواع و اقسامِ "اسلاميونِ" قشری ، "متمدن" ، "نان خور به نرخِ روز" به يک راه : قانونِ اساسی ايران بايد ، و يعنی ، "قرآن"] و سرچشمه معرفت و هادی و رهگشای ما در حيات فردی و اجتماعی است . [...] پيام قرآن برای مردم است و قرآن حاوی همه آموزشها ومعرفت های اساسی است [خط کشی زيرِ کلمات ، از من] که هر انسانی در زندگی فردی و اجتماعی بدان نيازمند است . ص١

امت : از ريشه "ام" به معنای قصد کردن است و امت جماعتی ازانسانهاست که دراين قصد و هدف مشترک هستند . از اين کلمه ، مفاهيم نزديک و وابسته بيکديگری چون ، پيش رو ، حرکت به جلو ، پيشوائی وحدت و اشتراک راه و اشتراک هدف - جماعت ، همراه ، اخذ ميگردد . در قرآن در بيش از شصت مورد اين کلمه بطور مفرد يا جمع بکار رفته است . پيوند مشترک بين افرادی که تشکيل امت می دهند ، جنبه فکری وهدفی دارد ، عوامل ديگری چون نژاد ، خون ، رنگ و زبان و حتی سرزمين در نظر گرفته نشده است . [...] قرآن بهرنوع اجتماع انسانی امت نمی گويد - وجه تمايز مفهوم امت ازساير مفاهيمی که برجمع افراد اطلاق ميشود ، همان مقصد و راه مشترکی است که افراد را به هم پيوند می دهد . ص٢

مفهوم امت با ملت و قوم و هراجتماع ديگر انسانی اين فرق اساسی را دارد که وحدت درراه و سرنوشت درآن الزامی است - ممکن است ملتی به امت های مختلفی تقسيم شود - هرگروه که ازيک ملت و يا قوم که در راه و مسير مشترکی گام برمی دارند و رو بسوی هدف واحدی دارند - يک امت هستند . ص٣

 امامت : امامت به معنای پيشوائی وتقدم درهرامری است . پيشوا ورهبراست که مردم را بسوی هدفی خاص هدايت ميکند . از ريشهء "آم" بمعنای قصدکردن وبه سوی چيزی روآوردن . امام نمونه وسرمشقی است که ازآن پيروی ميشود . پس اعم ازشخص است . کتاب هم ميتواند امام شود يعنی سرمشق و راهنماقرارگيرد امام راهنما وپيشوابسوی هرنوع هدفی است ، خوب يا بد.  ص١٨                     ادامه          

منبع :  نشرِ ديگران / ١٠

 

آخوند âxund

1) آن که در مکتبخانه به کودکان الفبا آموزد. مترادف مُلاَ * آمُلاَ .

2) صاحب عقايد قشری پوسيده .

3) روضه خوان . اورا به آقا خطاب يا ياد می کنند. احمد شاملو ، کتاب کوچه ( فرهنگ لغات ، اصطلاحات ، تعبيرات، ضرب المثل های فارس)،جلد دوم ( حرف آ / دفتر دوم)، انتشارات مازيار ، تهران ، 1362 ؟، ص 334       

باورهای توده [ دربارهء ] آخوند      آخوند که برای مصيبت گفتن درمجلس ختم دعوت می کنند بايد عددش طاق باشد ، و معمولا يکی تا سه تا . اگر جفت باشد  بدبختی خانوادهء عزا جفت خواهد شد !

آخوند ( به ) منبر نرفته ، قربون ِ سَر ِ بُريدَه ت !        "قربون سر ِ بريده ات " عبارتی است که معمولا مؤمنان درحال گريستن به روضهء شهدای دين و بخصوص امام حسين زبان می گيرند ، و کنايه از شيون کردن درمجالس روضه خوانی است.همان ص

آخوند  [ يا ملا ] شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشکل !        ای دل ، نفسی به يار همدم نشدی / درحلوت کوی دوست محرم نشدی / صوفی و فقيه و مفتی و دانشمند  / اين جمله شدی وليک آدم نشدی !  [؟]    ص 339

آخوند که مُفت شد ، موش های خانه راهم بايد عقد کرد؟       (درمفهوم مخالف به کار می رود .)  تنها به صرف اين که خرجی به شخص تحميل نمی شود می توان به هر کار بی دليل و منطقی اقدام کرد |

کارد که مفت شد، آدم بايد شکم خودش را هم پاره کند! همان ص

آخوندِ مُلاَ باجی: ١. نمونهء زنان مکتب دارِ فاقد صلاحيتی که درقديم کودکان را الفبا و خواندن قرآن می آموختند . ۲. مرجع تقليد زنان بی سواد و عامی ، که افکار خرافی ابلهانه رواج می دهند : " هرمزخرفی راکه فلان آخوند ملاباجی گفته باشد نبايد قبول کرد " // مترادف کلثوم ننه .

ادامه         منبع : نشرِ ديگران / ادبی ۴

اين ملعون چه کرده بود . در ميان طلاب دينيه رسمی کهن است که چون يکی ازآنان باغيرطالب بجنگ و ستيزخيزد، ديگران پيش از آنکه ظالم را از مظلوم بشناسند تعصب را بحمايت همکار برخيزند . بدان حد که درزمان سلطنت ناصرالدين شاه درتبريز بيگناهی را بدين ترتيب کشتند .

آخوند نباتی يعنی کشک . آخوندي را باستهزاء آخوند کشکی می ناميدند واو برمی آشفت و بگوينده ناسزا می گفت روزی کسی باو آخوند نباتی خطاب کرد . آخوند خيره باو نگريسته و گفت : ای ملعون ، آخوند نباتی يعنی کشک ؟ جلدِ اول ، صفحهء ٢٠

 آخوند [ را ] نباشد درد و غم . مثل را برای قوی کردن دل مريض و تيمارداران گويند وازآن اراده کنند که بيمار حالش خوب است وبغلط اورا دربستر خوابانيده و بعلاج مشغوليد . همان ، ص ٢١

ابليس فقيه است گراينها فقها اند . ص ٨١ ازتخم گلين چوزه نزايد . چوزه جوجه است . ازترس تيغ مسلمان است . نظير : [...] ز شيخ شهر جان بردم بتزويرمسلمانی / مدارا گربدين کافرنمی کردم چه ميکردم . ناصرخسرو . ص ١١٢

اگرخر نمی بود قاضی نميشد . ( زگلپايگان رفت شخصی باردو . که قاضی شود صدر راضی نميشد برشوت خری داد و بستد قضا را اگر...) ص ٢٠٨

امامزاده ايست که باهم ساختيم . چنانکه در اختراع و ابداع مزارها عادت رفته است ، شيادی چند بنهانی لوحی مزور که نام فرزندی ازائمه عليهم السلام برآن ثبت بود درخاک کردند . و با روياهای دروغين خود ساده لوحان را بکاوش زمين و برآوردن لوح برانگيختند . لوح برآمد ، دعوی ثابت وتوليت مزار بديشان مسلم و جداول صدقات ونذور از هرسو بدانصواب روان شد . ناچار سپس درانظارعامه قسم بزرگ همدستان برهمان مزارشريف بود . تاروزی يکی ازشرکاء جعل از دستيارخويش مالی بدزديد . صاحب مال بحدس وقياس سارق را شناخته درمطالبت ابرام ميکرد واو هربار سوگندان غليظ بهمان بقعه منيف برانکار می افزود عاقبت مردازبی شرمی و وقاحت همکار بحيرت مانده و بی اختيار در ملاء ناس برخلاف مصلحت خويش فريادبرآورد . ای بی آزرم ! آخر نه اين امامزاده را باهم ساختيم [!] ص ٢٨٢

اين خری است که باهم امامزاده ساختيم . ص ٣٣٣

انشاء االله گربه است . ديربامی امام ده به مسجد ميرفت جامه اش بسگی باران خورده بساييد . امام چشم برهم نهاده گفت انشاءاالله گربه است . ص ٣٠٠

 ادامه      منبع : نشرِ ديگران / ١٠

واحد پول کشور *ايران* بر مبنای «دينار» بنا شده. دينار، واحد قديمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و «ديناريوس» خوانده می شد. يک ديناريوس روم شرقی برابر با يک سکه نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد. اين واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف اونها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبديل شد به ديناری که امروزه هم در کشورهای عربی از آن استفاده می شود. به همين ترتيب، سلطنتها و حکومتهای ايرانی هم از دينار استفاده می کردند. اما به تدريج، در نتيجه تورم و بی ارزش شدن پول، احتياج به واحدهای پولی بزرگتر پيش اومد. اين واحدها همه بر مبنای دينار بنا شده بودند.

اولين واحد پولی، سکه صد دينار (صنار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم«محمودی» ناميده می شد. در همان زمان، شاهان سامانی ماورالنهر، سکه های نقره پنجاه ديناری ضرب کردند که «شاهی» ناميده می شد. در حقيقت، يک شاهی، نصف يک محمودی يا به عبارت ديگر، يک محمودی، دو شاهی بود. تا زمانهایی سکه های نقره مورد استفاده، شاهی و محمودی بودند. واحدهای ديگری مثل «قران» (هزار دينار) و تومان (10000) دينار، فقط واحد محاسبه بودند و عملا" هيچ سکه ای به نام قران يا تومان ضرب نمی شد (کلمه تومان از لفظ مغولی تومان به معنی ده هزار است. نمونه اش رو در منصب «تومان باشی» می شود ديد: فرمانده ده هزار نفر). . 

در دوره صفوی، شاه عباس شروع به ضرب يک سکه کرد به ارزش 200 دينار يا دو محمودی. اين سکه به «عباسی» معروف شد و بسيار مورد استفاده قرار گرفت. در همين زمان، به علت رابطه پرتغال با ایران، سکه های پرتغالی در ايران رايج شد اين سکه ها «رئال» نام داشتند ( که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزيل است). اين واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دينار گرفته شد و در ايران به اين اندازه خريده می شد.

سکه رئال پرتغال در ايران به عنوان ريال رواج پيدا کرد به این ترتیب دولت ايران دست به ضرب سکه های ريال زد که برای مبالغ بالا بکار می رفت. در اواخر قرن هجدهم ميلادی، نادرشاه افشار هم يک نوع سکه به ارزش 500 دينار ضرب کرد که به اسم خودش «نادری» خوانده می شد، اما خيلی زود در فرهنگ عام به جای لفظ نادری، استفاده از لفظ «ده شاهی» (شاهی= پنجاه دينار: 500 دينار= ده شاهی) رواج پیدا کرد.

 ادامه

منبع :ازنگاهِ ديگران/ تاريخی۲

نخستین خطری که پرسنل سپاه پاسداران ،و خانواد هایشان را تهدید می کند، برخورد انتقام جویانه مردم با آنان می باشد .و هنوز ایرانیانی هستند، که در سال 1357 و هنگام فروپاشی رژیم پادشاهی،  اینگونه برخورد ها را بچشم خود دیده اند. و آرشیو های روزنامه ها و نشریات و رادیو تلویزیون های ایرانی و خارجی آن زمان، سرشار از اسناد و مدارک کافی در این زمینه می باشند.

اگر نگاهی به سال 1357 و به روز های پایانی رژیم پادشاهی در ایران بیندازیم ،در می یابیم که همین خوشبینی که امروزمیان پرسنل سپاه پاسداران و نیرو های انتظامی و امنیتی در جاودانگی رژیم وجود دارد ،در هما ن زمان نیز بیش و کم در میان نیرو های ارتش و ژاندارمری و شهربانی و ساواک وجود داشت. ولی نباید از یاد برد که بر پایه آمار ها نزدیک به هفت هزار تن از نیرو های شهربانی و ژاندارمری و ارتش و ساواک و گارد شاهنشاهی ،در روز های آغاز انقلاب اسلامی هدف انتقام جویی مردم و رژیم تازه قرا گرفتند. و در خیابانها بدست مخالفین رژیم شاه کشته شدند، و شماری ا زآنان  نیز در دادگاههای انقلابی تیر باران گردیدند، و خانواده هایشان مورد آزار وتجاوز و بی احترامی قرار گرفتند. /شمار کشته شدگان شهربانی بدلیل تماس بیشتر آنان با مردم خشمگین بیشتر از دیگر نیرو ها بود./برای نمونه بیست و دو تن از پرسنل شهربانی شهر گرگان، بدست زندانیان جرایم جنایی و مواد مخدر، آزاد شده از زندان ،و دیگر مردم انقلابی، در همان سلولها کشته شدند، و دیده شد که در کنار خیابان روبروی شهربانی ،برخی از کشتگان را پوست کندند. و پیکر های آنان را آتش زدند./پس از این جنایت ،پیکر های این  کشتگان را حتا درگورستان شهر نتوانستند بخاک بسپارند ، و بستگان آنان به ناچار پیکرهای سوخته و تکه و پاره شده را، به کوه ها و جنگل های پیرامون شهر بردند و خاک کردند.                 ادامه

منبع : فرستاده های ديگران . متفرقه

بی سلام ، ای درمانده !

بی سلام ، ای به تماميت باخویِ ناانسانی

ـ به حيوانيت خود می بالی ؟

بی سلام ، ای به تماميت درنده

ـ خون آشام !

بی سلام ، ای "رهبرِ عظيم الشانِ" زن ستيز ،

بی سلام ، ای خيانت به مردمت افتخار ،

بی سلام ، ای نشانت نبوده به اقتصاد و اجتماع ،

بی سلام ، ای ويرانگرِ خاک ،

                               دريا ،

                               رود ،

                              جنگل ،

                              طبيعت .

ی سلام ، ای بدور از هرچه تمدن ست و فرهنگ ،

    ادامه

     منبع : ازنگاهِ م.ايل بيگی

فدائيانِ اسلام ، امروز ديگر آن مفهومِ  محدودِ سالهايِ بيست را ندارد كه توسط چهار تروريستِ قشري پايه گذاري شد . فدائيانِ اسلام ، امروز يك جريانِ وسيعِ فكري است با زير بنايِ مشروعه طلبي و ولايتِ فقيه كه مبتكرِ و بنيانگذار اصليِ آن  شيخ قضل الله نوري، "پيشوايِ كبير" آن آيت الله كاشاني، قهرمانِ آن نوابِ صفوي ، خطيبِ آن  حجت الاسلام فلسفي ، بازويِ مسلحِ آن سپاه پاسداران  ، حاكمِ شرعِ آن حجت الاسلام خلخالي و رهبر آن آيت الله خميني است . (ص10)

و امروز ، در رژيم جمهوری اسلامی ، که آرزوهایِ چهل و چند ساله ی آيت الله خمينی و آرزوهای سی و چند ساله ی فدانيان اسلام و ساير مرتجعين تحقق يافته است ، «پاکسازی» زمين از وجود «جرثومه های که موجب تشتت وحدت اسلامی  و اخوت قرآنی»  و «آتش فتنه گری و تفرقِ كلمه» اند ، با ابعادِ پيوسته در حالِ گسترش ، ادامه دارد. [...] رژيمِ جمهوريِ اسلامي، برايِ استحكامِ پايه هايِ متزلزلِ حكومتِ  جابرانه اش همچنان خون ميطلبد .  (همان،صص 26-27). 

حزبِ توده ، چهار سال پس از كودتا ، در تيرماهِ 36 نيز گمان كرده بود كه گويا با "انتقاد   از خود" در "قطعنامهء وسيعِ كميتهء مركزيِ حزبِ تودهء ايران در بارهء روشِ حزب در موردِ مسالهء ملي شدنِ صنايعِ نفت" ، ابعادِ مخوفِ خيانتِ رهبرانِ حزب به توده ها و بويژه به طبقهء كارگر ، زدودني است .  در حاليكه دستهايِ آلوده به خونِ كارگران و نظاميان و روشنفكرانِ   انقلابي ،  نه با استغفار نامهء پلنوم چهارم ، بلكه بقولِ شكسپير ، با تماميِ عطرهايِ  عربستان، پاك شدني  نيست. (همان،ص147).      

ادامه و کاملِ کتاب در اينجا

منبع : ازنگاهِ فريدون ايل بيگی

 م. ف. فرزانه می نویسد:           لسكو فقط ایراندوست و ایرانشناس نبود، زبانشناسی استثنایی بود كه نه تنها فارسی و عربی و آلمانی و انگلیسی و اسپانیایی را خوب می دانست، بلكه قصه های عامیانۀ كردی را به فرانسوی ترجمه كرد، دستور زبان كردی را تدوین نمود و در مدرسۀ زبانهای شرقی پاریس این زبان را درس مي ‌داد. لسكو فقط بوف كور ، محلل و زنی كه مردش را گم كرد هدایت را ترجمه نكرده بود. پدرو پارامو (Pedro Paramo) اثر معروف ژوان رولفو (Juan Rulfo) نیز به وسیلۀ او از اسپانیایی به فرانسوی برگردانده و شناخته شد.
لسكو دیپلوماتی حرفه ای بود. در جوانی با سمت دبیر سوم سفارت به تهران آمد و با صادق هدایت و دوستان او آشنا شد. در همان دوره، نخستین مقاله را دربارۀ ادبیات معاصر ایران نوشت. سپس مدت درازی مأموریت سفارتهای قاهره و مكزیكو و سازمان ملل متحد در نیویورك را یافت. در سال 1961 دوباره با مقام وزیرمختاری به ایران بازگشت و دو سال بعد با عنوان سفیر برای گشایش سفارت فرانسه در اردن هاشمی به عمان رفت و سپس سفیر فرانسه در تايلند شد و تا 1973 در آنجا بود، تا اینكه او را به پاریس احضار كردند. چرا؟ برای اینكه وقتی چند نمایندۀ مجلس فرانسه به بانكوك رفته بودند، او نتوانسته بود اتومبیل سفارت را در اختیارشان بگذارد! چنین گناهی (!) باعث شد كه لسكو در انتظار مأموریت بعدی یك سالی خانه‌نشین بشود. تازه ازدواج كرده بود و از رفتار دستگاه دولت زجر مي‌كشید و بیمار شد.
بیماری بیعلاج : سرطان.     

ادامه

منبع : از اين و آن تارنما

در ربط با رجال ايران، فريدون تنها از مصدق ياد کرد، در ١٨ مهر ١٣٦٥ همراه با نقد و ستايش، نکات مهمي از خاطرات او بر کشيد که در هيچيک از نوشته هايش بدان اشاره نکرده است. نوشت: مصدق در قسمت اول خاطراتش ضمن گفتگو در موضوعهاي گوناگون، از دستگاه استيفا سخن گفته که بسيار سودمند است و اطلاعات تازهای به دست مي دهد. مطالبی هم راجع به تشکيلات اداری دارد که هيچ تازگی و ارزشی ندارد. رساله ای که تو بدست آوردی و ضميمهء کتاب مفصل “افکار منتشر نشده” به انتشار رساندی خيلی سودمندتر و مهمتر مي باشد. اطلاعات اين رساله را در هيچ جا سراغ ندارم و اين نکته را به هر کس گفتم، زيرا اغلب چنين می پنداشتند که نوشتهء مصدق در اين مقوله هم بديع است که به هيچوجه نيست. در موضوع حرکت مشروطه خواهی نيز مطلبی دارد که پايه و مأخذ صحيحی ندارد. به عقيدهء او آزاديخواهان و مشروطه طلبان ايران دانش سياسی سطحی از مغرب زمين داشتند. از قضا اقليت معدودی که از همان آغاز نهضت مشروطگی مروّج انديشه های جديد بودند، هم آگاهی سياسی صحيح از مدنيت و حقوق سياسی مغرب داشتند و هم نسبت به مسائل اجتماعز و سياسی ايران بينا بودند. مذاکرات مجلس و قوانين موضوعهء آن در همان مجلس اول گواه بر اين معنی است. اما اين بدان معنا نيست که در کارشان کاستی نبود. مصدق نه آن زمان و نه پس از آنکه در سوئيس درس خواند، مقام شاخص در فلسفهء اجتماعی و سياسی و شناخت فرهنگ مغرب کسب نکرد و سهمی در ترقّی آن (حتی به اندازهء نخبگان آغاز نهضت مشروطه خواهی) ندارد. اما او شاخص است به سخت پائی در برابر ديکتاتوری داخلی و زورگوئی و استعمار  بيگانگان. از اين نظر او مقام اول را حائز است. از اين نظر هيچکدام از يارانش در جبههء ملی نزديک مقام او نمي شوند. اساساً ياران او هيچکدام آدمی نبودند که ارزشی بتوان برايشان تصوّر کرد                      ادامه

منبع : ۱. ويژه نامهء هما ناطق  ۲. ويژه نامهء فريدون آدميت

 

با نوشته هائی از :

تراب حق شناس:شرک،کفر، ارتداد، الحاد، زندقه و...

مھناز متین : طاھره بردارپرده از میان

شھلا شفیق : زن ، نوشتن و کفر در دنیای اسلام

ناصر مھاجر : تکفیر طالبف ، نمودی از ستیز میان مشروطه و مشروعه کفر و ارتداد درقانون جمھوری اسلامی

علیرضا مناف زاده : وجدان بر فراز کفر و دين

ژان فرنسوا کان (برگردان : بھروز افشین): تفتیش عقايد : ديروز و امرو

ادامه

منبع : از نگاهِ ديگران 

 م. ف. فرزانه می نویسد:           لسكو فقط ایراندوست و ایرانشناس نبود، زبانشناسی استثنایی بود كه نه تنها فارسی و عربی و آلمانی و انگلیسی و اسپانیایی را خوب می دانست، بلكه قصه های عامیانۀ كردی را به فرانسوی ترجمه كرد، دستور زبان كردی را تدوین نمود و در مدرسۀ زبانهای شرقی پاریس این زبان را درس مي ‌داد. لسكو فقط بوف كور ، محلل و زنی كه مردش را گم كرد هدایت را ترجمه نكرده بود. پدرو پارامو (Pedro Paramo) اثر معروف ژوان رولفو (Juan Rulfo) نیز به وسیلۀ او از اسپانیایی به فرانسوی برگردانده و شناخته شد.
لسكو دیپلوماتی حرفه ای بود. در جوانی با سمت دبیر سوم سفارت به تهران آمد و با صادق هدایت و دوستان او آشنا شد. در همان دوره، نخستین مقاله را دربارۀ ادبیات معاصر ایران نوشت. سپس مدت درازی مأموریت سفارتهای قاهره و مكزیكو و سازمان ملل متحد در نیویورك را یافت. در سال 1961 دوباره با مقام وزیرمختاری به ایران بازگشت و دو سال بعد با عنوان سفیر برای گشایش سفارت فرانسه در اردن هاشمی به عمان رفت و سپس سفیر فرانسه در تايلند شد و تا 1973 در آنجا بود، تا اینكه او را به پاریس احضار كردند. چرا؟ برای اینكه وقتی چند نمایندۀ مجلس فرانسه به بانكوك رفته بودند، او نتوانسته بود اتومبیل سفارت را در اختیارشان بگذارد! چنین گناهی (!) باعث شد كه لسكو در انتظار مأموریت بعدی یك سالی خانه‌نشین بشود. تازه ازدواج كرده بود و از رفتار دستگاه دولت زجر مي‌كشید و بیمار شد. بیماری بیعلاج : سرطان.   

 ادامه

     منبع : ويزه نامهء ناصر پاکدامن

فرزادرا می توان ازرویِ نامه هائی شناخت که هرازچندگاهی ديوارهای سترگِ سانسورِ زندان را در می نورديد و به بيرون درز می کرد . بايد آنهارا خواند تا به افکارش ، به عشق و شورِ بی پايانش ، به آتشِ درونش ، به عُمقِ اميدش و به بزرگیِ روح اين جوانِ اسطوره ای قرنِ بيست و يکم پی بُرد . جمهوری اسلامی با شکنجه و آزارِ چندين ساله تلاش کرد اتهاماتی به اين مُعلم آزاده ببندد که فرزاد هيچگاه به آنها گردن نگذاشت  ختی به قيمتِ جانش . او عميقا اعتقاد داشت که جرمی ندارد . روشن بود که تنها "جُرم" او گفتن "نه" به وضع موجود بود ، پاشيدن بذر آگاهی بود ، و همين هارا تاريک انديشان اسلامی نظم سرمايه تاب تحمل نداشتند . و به همين دليل پيکرِ نحيفِ فرزاد را بارها و بارها وحشيانه تا سرخد مرگ شکنجه کردند. سرانجام هم در يک دادگاه فرمايشی شش دقيقه ای بدونِ حضور وکيل و هئيت منصفه به اعدام محکوم کردند . فرزاد برخلافِ ترهاتِ دستگاهِ تبليغاتی جمهوری اسلامی نه "بمب گذار" بود .نه "تروريست"! فرزاد يک مُعلمِ آزاديخواه بود. او تلاش می کرد که ياد بدهد و ياد بگيرد. تلاش می کرد علت پابرهنگی کودکانِ دانش آموزان را پيدا کند و بازبانِ شيرين و دوستانه به آنها بيامزد . او تلاش مي کرد علتِ خودسوزیِ "مادر ميديا" را پيدا کند .

فرزاد رودِ روانی بود که به هر گوشهء اين نظامِ نابرابر سر می کشيد .

 ادامه

منبع : ازنگاهِ ديگران / سياست ۲

  م. ايل بيکی : گُمراهی!

 

 

جنبش و جريانی اين روزها[سال ۸۸] در ايران (به ويژه در تهران) به وجود آمده است که شروعش بسا فراتر از جريانات سالهای ۶۵ و ۷۵ است . اسمش را هرچه که می خواهید بگذاريد (خيزش ، قيام، انقلاب و ...) . من يکی ، چيزی از انقلاب در آن نمی بينم - همانطور که در سال ِ ۷۵ نديدم و توضيح اش در نوشته های ِ مختلف داده ام ... آخر اين چگونه "اتقلاب" يست که شعارش ، در خيابانها و سر ِ بام ها ، "الله اکبر" است ! اگر قصد "اتحاد"است و يکسانگوئی و يکسانحوانی ، شعاری بهتر از اين وجود نداشت ؟

درست مثل ِ سالهای ۶۵ و ۷۵ ، که بحث هارا گذاشتند به "بعد از انقلاب" و بعد از انقلاب ، همه گان را خفه و خفقان کردند و چيزی برای ِ "بحث" نماند . درست مثل ِ آن سالها ، زنان ِ حتی لائيک ، برای "همرنگی و نشان دادن ِ اتحاد" ، بی هيچ اجباری، روسری برسر کردند و خاک برسر خود کردند و شدند برای هميشه (لااقل در اين سی سال) توسری خور ! ...

رهبر ِ اين "انقلاب ِ اسلامی جديد" - ميرحسين موسوی _، از سالهای ِ"طلائی" خمينی ياد می کند و ميخواهد دنباله رواش باشد - مبارکتان باد چنين "انقلاب"ی و چنين"رهبر"ی!... "سالهای طلائی" خمينی چه بود ؟ : به جز زدن بردهان ِ هر مخالف و "نق" زن ؛ به جز اجباری کردن ِ حجاب ؛ به جز بستن ِ رونامه ها و زندانی کردن ِ روزنامه نگاران ؛  به جز سرکوب ِ مردم ِ کردستان و گنبد و آذربايجان و خوزستان و ...                         ادامه

منبع : ويژهء خيزش پس از باصطلاح"انتخابات ۸۸

بهروز سورن : "اوين" کجاست؟ بروايت تصوير

 

 

 

سومین و کامل ترین زندان پایتخت ( زندان قصر و زندان موقت شهربانی، زندان زنان و بازداشتگاه مشترک ضدخرابکاری پیشتر ها ساخته شدند ) به نام زندان اوین در طول حکومت پهلوی دوم به همراه زندان های عشرت آباد و قزل قلعه ساخته شد. زندان اوین با هزینه بسیار سنگین و با همکاری دوستان اروپایی و آمریکایی پهلوی دوم، عنوان مجهزترین زندان تهران و ایران را به خود گرفت. ساخت این زندان از سال ۰۴۱۳ تا ۰۵۳۱ به طول انجامید و طبق اسناد، زمین زندان متعلق به سیدضیاء الدین طباطبایی روزنامه نگار و نخست وزیر کودتای ۹۹۲۱ بوده است.  زندان اوین تا قبل از پیروزی انقالاب اسلامی، مستقیما توسط ساواک اداره می شد.

زندان اوین در ابتدای امر بمرور بازسازی شده است بطوری که برخی از زندانیان از اوین جدید نام برده اند. این تغییرات اولیه بدین سبب بوده است که محدویت های ارتباطی زندانیان با یکدیگر بیشتر ایجاد شود. بعنوان مثال ساخت توالتهای فرنگی در سلولها بدینجهت بوده است. این زندان بطور کلی از سلولهای انفرادی و جمعی تشکیل شده است. سلولهای انفرادی یک متر و ده سانت پهنا و ۲ متر طول داشته است. سلولهای سه نفره یک متر و هشتاد سانت پهنا و دو متر طول آن بوده است. ( خاطرات محمود بازرگانی از زندانیان سیاسی دوره پهلوی)

 ادامه

منبع : از اين و آن تارنما

ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یک قرن پیش از این میزیسته است. ٢٢ سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزن های همه به هراسناکی ها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود : باکی از طوفان ندارم،/ساحل از من دور نیست/تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من/زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش / از فلک برتر شود این بینوا [...]

زندان اوین در ابتدای امر بمرور بازسازی شده است بطوری که برخی از زندانیان از اوین جدید نام برده اند. این تغییرات اولیه بدین سبب بوده است که محدویت های ارتباطی زندانیان با یکدیگر بیشتر ایجاد شود. بعنوان مثال ساخت توالتهای فرنگی در سلولها بدینجهت بوده است. این زندان بطور کلی از سلولهای انفرادی و جمعی تشکیل شده است. سلولهای انفرادی یک متر و ده سانت پهنا و ۲ متر طول داشته است. سلولهای سه نفره یک متر و هشتاد سانت پهنا و دو متر طول آن بوده است. ( خاطرات محمود بازرگانی از زندانیان سیاسی دوره پهلوی)     

ادامه

منبع : ازنگاهِ ديگران

كاوه ‌گوهرین : انسان ماه بهمن ... حكایت گذاشتن سنگی بر گور  خسرو گلسرخی

 

 

 

می‌شه من یك سوال بكنم؟ گفتم بگو. حرفت را بزن. و راننده با همان لهجه مشهدی گرمش گفت: می‌شه به من بگین صاحب این سنگ چه نسبتی با شما داشت  [...] از راننده پرسیدم: شما سال 1352 و دادگاه خسرو گلسرخی و كرامت دانشیان یادت میاد؟ و او سری تكان داد و گفت: ها... بله... خدابیامرزدشون عجب مردایی بودن!

جلال با خنده گفت: این سنگ همون خسرو گلسرخی بود...

با شنیدن این جمله مرد راننده، چنان پایش را روی پدال ترمز كوبید كه نزدیك بود من و جلال با سر از شیشه مقابل اتومبیل به بیرون پرتاب شویم. جلال فریاد زد چی شد؟

راننده وانت، در را گشود و چمباتمه روی زمین نشست و در حالی كه گریه می‌كرد و به سرش می‌زد گفت: من برای سنگ گلسرخی از شما پول بگیرم... مگه من نامردم؟ بعد اسكناس‌ها را بیرون آورد داخل اتاقك وانت انداخت.          ادامه

منبع : ازنگاهِ ديگران ، ادبيات ايران  ۳

ادامه

منبع :  ازنگاهِ ديگران ، دينی

سرلشکر اردوبادي و قيام عشاير فارس به بھانه ارتحال دکتر ناصر طالب زاده اردوبادي دکتر ناصر طالبزاده اردوبادي، جراح قلب، استاد دانشگاه سياتل و دانشمند برجسته ايراني مقيم آمريکا، در پنجاه و دو سالگي به شکلي مشکوک، بدون سابقه بيماري قلبي، با ايست قلبي درگذشت. او اندکي پيش، به اتھام حمايت مالي از حزب الله لبنان، با حکم يک خانم قاضي يھوديتبار، يک سال و نيم از عمر خود را در زندان سپري کرد و اموالش مصادر شد. سرانجام، به دليل فشار افکار عمومي و حمايت جامعه پزشکي آمريکا ناچار به آزادي او شدند. [١ ]دکتر طالب زاده برادر کوچکتر آقاي نادر طالب زاده، فيلمساز و انديشمند سرشناس، است. نادر طالبزاده درباره مرگ برادرش ميگويد: «دکتر ناصر طالبزاده پزشک کلينيک اورژانس شھر سياتل آمريکا از سال ١٩٩٦ توانست با مديريت بر ھفده کلينيک، که حدود ١٠٠ پزشک و پرستار آمريکايي در آن فعاليت مي کردند، موفق ترين پزشک شھر سياتل شناخته شود. او با توطئهاي مبني بر ھمکاري وي با حزب الله لبنان به محاکمه کشيده شد و به زندان افتاد. چون برادرم ايراني و مسلمان بود ھماره به او مشکوک بودند و از سوي ديگر چون پزشک موفقي بود او را به نحوه و نوع اعمال پزشکي و استفاده از طبابت شرقي و طب سوزني و ھمچنين تھمت ھمکاري با حزب الله لبنان محاکمه کردند.» [١]

ادامه

منبع : کتابخانهء خلوت ، سياسی

ادامه

منبع : ازنگاهِ ديگران ، دينی

 

 

۱   ۲   ۳   ۴             دريک بخش

 

     منبع : ازنگاهِ فريدون ايل بيگی

  فريدون ايل بيگی : در عظيم خلوت من

 

 

در عظيم خلوت من
لحظه ها را سرود دلتنگی ست
لحظه ها را سرود بيزاری ست
لحظه ها را سکوت بيداری ست .

در عظيم خلوت من
لحظه ها گريه های بيرنگی ست
لحظه ها گريه های بدنامی ست
لحظه ها عقده های ناکامی ست .

در عظيم خلوت من
لحظه ها در هوای تنهائی ست
لحظه ها در هوای خاموشی ست
لحظه ها بنده ی فراموشی ست .

در عظيم خلوت من
هيچ غير از سرود خلوت نيست
هيچ غير از سکوت خلوت نيست
هيچ غيراز شکوه خلوت نيست .

در عظيم خلوت من
لحظه نيست
هست نيست
خلوت نيست .        تهران 29-4-41

منبع : از نگاهِ فريدون ايل بيگی ، اشعار

 

   بخش اول - اراده برای تغيير کهنه / بخش دوم - سرتيپ ديوسالار(سالار فاتح)/ بخش سوم:      راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت اول /      راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت دوم /      راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت آخر .  بمناسبت آغاز راهپيمايی برای فتح تهران                  

 ادامه

     منبع : ازنگاهِ ديگران ، تاريخی ۱

ادامه

منبع : از آنان و اينان

  زمانيکه ارانی(در ۱۳۰۲)ازرویِ دست ِ امير ممبينی (در ۱۳۸۲) می نويسد!     شباهت هائی ست (عجيب؟) بين آنچه که ارانی در ۸۰ سال پيش در ايرانشهر نوشت و آنچه چند روز پيش آقای ممبينی در ايران امروز. بعد از ۸۰ سال . توارد ؟

ادامه

منبع : ويژه نامهء تقی ارانی

ادامه بانوشته ها و مجموعه ای ازعکسها در اينجا

منبع : فرستاده های ديگران/ سياسی

م. ايل بيکی :وقيحند تمام ِ کسانی که از ابتدا (و حتی پيش) ، همه اش خيانت کردند - و هنوز هم می کنند .

چه ها که خطابمان نکردند - و چه ها که "بار ِ" مان نکردند ، در تمام ِ این سالها ، هربار که می گفتیم که شرکت در انتخابات ِ حکومت  ِ فلاکت بار اسلامی ، فريبی بيش  نيست و دادن ِ مشروعيت داخلی و بين المللی به رژیمی است که کوچکترين حقی برای انسانها - بطور کلی - ، و برای مردمش - به اخص - ، قائل نيست .  / بی پرده بگويم : پايه های اين رژيم ِ وحشی و نابرخوردار-حتی-، از ذره ای از انسانيت ، به سهم خود و به نوع ِ خود ، چه کسانی و چه جرياناتی گذاشتند ؟ مگر نه آنکه؛ سران ِ مجاهدين ، فدائيان (انواع ِ هزار گونه شان)، توده ای ها ، انواع و اقسام مائوئيست ها و "سه جهانی" ها ، جبهه ملی (وتنها يک تن ِ شان - بی آنکه ، به قول ِ فرانسوی ها "فنجانِ چاي"م باشد -، شاپور بختیار ، تن به اين خواری نداد)، نهصت آزادی ، بنی صدر ها ، حزب دموکرات کردستان و...و...

تعدادی شان ، بعدها - اغلب دير و کمتر زود - ، از اين "جرگه" جداشدند و به راهی ديگر رفتند و تعدادی شان (جبهه ملی ، نهضت آزادی ، بخشی نه چندان ناچير از فدائيان ، به ويژه "اکثريت" - هردو  جناح ِ "چپ" و "راست"-،  انواع و اقسام ِ توده ای ها و... و...) ، اگرچه - بفهمی نفهمی - ، امروزه خودرا در "اپوزيسيون" می دانند ، اما هميشه از "ملت شريف ِ ايران" خواسته اند که در انتخابات شرکت کنند

ادامه :  ويژهء خيزش پس ازباصطلاح "انتخابات" ۸۸/ شمارهء۵، دوم تير ۸۸

بزرگترشانرا در اينجا ببينيد

منبع :      ويژهء خيزش پس ازباصطلاح "انتخابات" ۸۸

 فرامرز دادرس :

 تاریخچه دروغ سیزده ، یا ماهی آوریل

 

بیش ازشصت سال است که در ایران، گفتن دروغ سیزده نوروز، یا همان «ماهی آوریل» فرانسوی ها، از سوی چند روزنامه نگار ایرانی رواج پیدا کرده است. آغازماه آوریل یکروز پیش ازسیزده نوروز می باشد، و این همزمانی دست آویزی شد، که درسیزده نوروز که ویژه جشن، شادی و نیایش برای باران و باروری زمین  می باشد، زیرنام شوخی دروغ بگویند.

  برای شناخت روز(poisson d’avril) « ماهی آوریل »، باید به جستجو درریشه های استوره ای ماه آوریل پرداخت. رومی ها ماه چهارم سال ترسایی را، که با پایان ماه مارس آغاز می شود، «آپریلیس» = (aprilis) نامگذاری کرده اند، که به زبان لاتین به آن، « آپریر»= (aperire) گفته می شود، «آپریر»  به چم باز شدن و شکفته شدن آمده است، در این ماه جوانه های گل و گیاه در زمین شکفته و بارورمی شوند.

دسیموس مانیوس اوسونیوس، (Decimus Magnus Ausonius 310 - 395)، چکامه سرای باستانی، که چامه هایش را به زبان لاتین می سروده است ، نماد آوریل را مرد جوانی نشان می دهد، که تاجی از گل های کوچک سفید و گیاهان سبز بافته شده بر سر دارد ، ودر کنارش دیگچه ای دیده می شود، که در آن گیاهان خوشبو می جوشند. اوسونیوس، درسرزمینی که هم اکنون استان بوردو، در خاک فرانسه شناخته می شود، زندگی می کرده است .

 

ادامه

منبع : فرستاده های ديگران/ متفرقه

  منير طه : هله برخيز كه خون بر سرِ بازار آمد       به كين خواهيِ يارانِ عزيزي كه در۶۱ آذر۲۳۳۱در دانشگاه تهران كشته شدند.

در يورش به دانشكدة فني سه دانشجو به نام هاي شريعت رضوي ، قندچي و بزرگ نيا كه به همراه ديگر دانشجويان ميخواستند از دانشگاه خارج شوند ، در راهروي دانشكده تير خوردند و مردند . روزنامه هاي نوكرِ دربار و ميرآخورانِ روزنامه نگار نوشتند : سربازان تيراندازيِ هوايي كرده بودند . از جانگذشته اي هم نوشت : لابد دانشجويان بالاي درخت نشسته بودند . ندانستم چه بر جانش آمد . تيراندازي هوايي! بجاي اينكه سقف دانشكده را سوراخ كند ، سينة سه دانشجوي هدف گرفته را سوراخ كرد . « خوني كه برجهيد و روان شد/ پنداشتي ز ديده نهان شد ؟ ــ خون است خون ، كجا شود از ديده ها نهان/ از فتنه اي كه از سرِ خون بردمد فغان » : از سرودهاي در همين زمينه ، به وقتِ دانشجويي . وارثين آن تيراندازي هوايي! و بلا گردانانِ بلاي 28 مرداد كه ملتي به ستوه آمده را گرفتار اينچنين پيآمد شومي كردند ، فراموش نكنند نخستين خوني كه سطح دانشگاه را رنگين كرد ، به وقتِ پادشاهِ فراريِ امريكايي بود كه با يك اردنگي به داخل دروازه شوت شد و با همان اردنگي به خارجِ دروازه اُوت . اين جوان كشي ادامه يافت تا خلافتِ ديگر جباران و نسخه برداران كه وحشيانه ترينِ آن را در ۸۱ تير ۸۷۳۱ ديديم و شنيديم .

هله برخيز كه خون بر سرِ بازار آمد/  هله بستيز كه گرگينهء خونخوار آمد / هله آن روبهِ بگريخته از دامنِ دشت / به جگرخواريِ مرغانِ چمنزار آمد / هله حيوانِ كمان خورده ، كمين كردهء مست / تيز دندان و برافروخته رخسار آمد / هله هشدار ، كه غوغای كبوترها را / كف گرفته به دهان گرسنه كفتار آمد / لاشه اش رفت و لَشش در گروِ لاشخوران / تيز چنگالك و با چنگكِ منقار آمد/ دزد بگرفته كمين در كمرِ ظلمتِ شب / به شبيخونِ سرِ قافله سالار آمد / چنگ در سينه درافكن ، هله اين دَم بشكن /  كز سرِ كوی محبت خبرِ يار آمد / خبر از مكتبِ عشق آمد و يارانِ عزيز/  هله برخيز كه خون بر سرِ بازار آمد.

 ونكوور، ششم دسامبر ۵۰۰۲ / پادزدهم آذر ۴۸۳۱

منبع : فرستاده های ديگران

شعر کبوتری است در جستجوی آشیانه/ رها می شود و بال می گشاید تا پرواز کند./ پرواز
آواز من آوازی است آزاد و رها/ که ایثار می کند به آن که به پا خاسته است/ به آن کسی که قصد پرواز به بلندای جاودانگی دارد/ آواز من زنجیری است که نه بدایتی دارد ونه نهایتی/ درآواز من تمام مردم را خواهی یافت/ چرا که آواز کبوتری است که برای رسیدن به دریا پرواز می کند/ رها می شود و بال‌هایش را می گشاید تا پرواز کند.
       ویکتور خارا

 در 16 سپتامبر 1973 بود که جسد تیرباران شده ی «ویکتور خارا» را - در حالی که دستان اش قطع شده بود- در کنار خیابان یافتند. مردی که با مرگ قهرمانانه اش، به افسانه یی مانا تبدیل شد و هنرمندی که در برخورد با زندگی خود و جامعه اش، چون آیینه ای به انعکاس واقعیت ها پرداخت. هنرمندی از جنس دانش و آگاهی که عشق و انسانیت را با تمام وجود فریاد می زد.

        «خارا» در روستایی در جنوب «سانتیاگو» پا به آوردگاه جهان گذاشت. در سن 15 سالگی مادرش را - که ترانه های فولکلور و روستایی می سرود- از دست داد. بی شک از دست دادن مادر- که «ویکتور» توسط او با ترانه‌های روستایی آشنا شده بود- ضربهء  بزرگی برایش بود.  

  «خارا» در دانشگاه بود که پی گیرانه و عاشقانه به مطالعه ی موسیقی فولکلوریک و بومی کشورش پرداخت و از این طریق توانست با فرهنگ مردم و خلق اش بیش تر آشنا شود تا بعد ها بتواند با انعکاس این فرهنگ غنی، صدای ستم خلق اش را فریاد بزند.   

 ادامه

اگر به خانه‌ی من آمدی  / برایم مداد بیاور مداد سیاه / می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم / تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم / یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! / یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ ها / نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی شان، سیاهم کند! / یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم / شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا! / یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد / و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!  / نخ و سوزن هم بده، برای زبانم / می‌خواهم ... بدوزمش به سق / ... اینگونه فریادم بی صداتر است! / قیچی یادت نرود، / می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم! / پودر رختشویی هم لازم دارم / برای شستشوی مغزی! / مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند / تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. / می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود ! / صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!  / می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، / برچسب فاحشه می‌زنندم  / بغضم را در گلو خفه کنم!  / یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم / برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، / فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، / به یاد بیاورم که کیستم! / ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند / برایم بخر ... تا در غذا بریزم / ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند / برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، / بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: / من یک انسانم / من هنوز یک انسانم/ من هر روز یک انسانم .
   

منبع : هنر و ادبيات جهان ۱

  انوشه[فريدون ايل بيگی]: اينکه ميرسد ز راه

آفتابِ صاف لحظه ای نمانده تيره شد / آفتاب را نيامده به پشتِ ابر رانده اند / باد را مهار می کنند / خاک را به خون کشيده اند / ـ به خونِ کُرد و ترک و تُرکمن.

در هوایِ دم گرفته / در فضایِ خوف و بيم / گر اميد را به ميخ می کشند / وعده را ولی / به اين و آن ، بهر کجا رسند، /  طبق طبق نثار می کنند .

 و چنانکه شايع است / با شکوفه هایِ کاغذی / ـ نه با شکفتن شکوفه هایِ باغ ـ / بهار می شود / هر کجا که نامِ شاه بود / امام می نهند: / انقلاب ما / تمام و ضد انقلاب / يکسره مهار می شود / ـ بازی سخيف و کودکانه ای ! / هرچه را دروغ بود / بجای آن دروغ می نهند : / "دشمن" و "خرابکار" و "توطئه" / "انقلاب" و "ضد انقلاب" / ـ لااقل به واژه هایِ بی گُنه ، ترحمی !

لالائی هميشگی / ـ ولی به نامِ "انقلاب" ـ / نم نمک / با زبانِ زرگری ـ نه در زبان فارسی ـ ، / دوباره ساز می شود: / هرکسی بخواب بوده ، خُفته بِه ! / رازهای سر به مُهر همچنان نهفته بِه !

من دلم گرفته است / ولی / نا اميد نيستم . / من به اتحادِ فکرها و دستها / من به اين يقين / به اينکه می رسد ز راه / به دستهای پينه بسته / چشم بسته ام.            

 ارديبهشت ۸۵۳۱       

 منبع : از نگاهِ فريدون ايل بيگی

 روزهاي سياهي در پيش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقا عمری دراز نمی تواند داشت. از هم اکنون نهاد تيره ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمينه ای از نفی دموکراسی، نفی مليت، و نفی دستاورد های مدنيت و فرهنگ و هنر می جويد.

  اين چنين دورانی به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زير غلتک سنگين خويش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آينده، در اين کشاکش اندوهبار، زيانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشريون مطلق زده هر انديشه ی آزادي را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و انديشه غير ممکن می شمارند. پس نخستين هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پايه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستين گام  های خود را با به آتش کشيدن کتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنري و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور بر داشته، کشتار همه ی متفکران و آزاد انديشان جامعه است.    

 ادامه

منبع : هنر و ادبيات ايران ۲

نیما در نخستین کنگره نویسندگان ایران و شوروی که در خردادماه سال 1325 در تهران برگزار شد، متن زیر را درباره زندگی و تجربه کار شعریش برای حضار قرائت کرد:

"در سال 1315 هجری ابراهیم نوری مرد شجاع و عصبانی از افراد یکی از دودمانهای قدیمی شمال ایران محسوب می شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه بزندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال زمانیکه او در مسقط الراس ییلاقی خود یوش منزل داشت من بدنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده بگرجی های متواری از دیرزمانی در این سرزمین می رسد. زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه بنقاط دور ییلاق قشلاق می کنند و شب بالای کوهها ساعات طولانی با هم دور آتش جمع می شوند.
از تمام دوره بچگی خود من جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط بزندگی کوچ نشینی و تفریحات ساده آنها در آرامش یکنواخت و کور بیخبر از همه جا چیزی بخاطر ندارم.
در همان دهکده که من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغها دنبال می کرد و بباد شکنجه می گرفت. پاهای نازک مرا بدرختهای ریشه و گزنه دار می بست .       

ادامه

منبع : هنر و ادبيات ايران ۳

چه ات بايد گفت ؟
گر بگويم : " ننگت باد ! "
ترا هيچ شرم و حيايی نيست از ننگ!

*

تا نخشکانی ريشه هاي تمام درختان را
تا نسوزانی نمام مزرعه ها را
تا نبری از بين تمام کارخانه هارا
تا نکشانی به فحشا تمام زنها را
تا نکنی پر از کودکان تمام کوچه ها را
تا بدل نکنی به زندان تمام خانه ها را
تا نکنی پر از خون تمام جوی ها را
و تا نکنی کافر تمام خداشناسان را
تو نخواهی رفت
و سفت و سخت چسبيده ای به قدرت :
- به مال و قدرت !

*

تو از برای
از همه چيز
هيچ ساختن آمده ای !     

۴۲ مردادِ ۸۱

منبع : ازنگاهِ م. ايل بيگی . نوشته های ۱۳۸۱

برزگترش  و ابتدای انشاء را در اينجا بخوانيد

منبع : آگاهی نامه . ۳۲ آبان ۸۸

 فخر‌عظمی ارغون (مادرِ سيمين بهبهانی)

ملک را از خـــون خــائن لالــــه‌گون بايــــد نمـــود /      جاري از هــر سوي کشور جوي خون بايـــــد نمود /   حشمت و فــــرّ کيـــان گــــر بايـــدت، اين خطه را /  پاک از بيــــــداد ضحـــــّاکــــان دون بايـــــد نمـــود /  دزدهاي اجتماعي هرچه هست از شيخ و شاب / جملـــه را بـــر دار عبـــرت ســـرنگون بايــــد نمود / اشرف و والا شـــدن از دزدی و غارت چـــه ســود /  اين‌چنيـــن والا و اشـــرف را زبـــون بايـــــد نمـــود / هــــر وکيلـــی را کــه شـــد با زور و با زر انتخـــاب  / از درون مجـــلس شــــوري بــــرون بايـــــد نمـــود / هـــــر بنايــــی را که شـــد با جور و بيــداد استوار / بايـــــــد از پی کنـد و از بُن واژگــــون بايــــد نمــود / تا بـــه کي نسوان اسير جهـل و در غفلت رجال؟  / اکتساب دانــش و علــــم و فنـــون بايـــــد نمـــود / جستن راه سعــادت جز بـه خون، ديــوانگي‌ست /  گشت بايـــد عاقل و تـــرک جنــون بايــــــد نمــود /  فصـــد بايـــد کرد قومــي را که فاسـد گشت خون / خـون فاســدگشته را از تن بــــرون بايـــــد نمــود / بـــر گذشته دستــرس نبــود، مــخور افسوس آن /  فکـــر اصــلاحــات آينــــده، کنـــون بايـــــــد نمــود /  «فخــــريا» اصلاح اين ويرانـــــه را جــــز خون مدان / کار را اصـــــلاح از سيـــــلاب خـــــون بايــد نمــود         

 ادامه و زندگينامهء او در آينجا  

منبع : هنر و ادبيات ايران ۲

  نصرت رحمانی و شعر : منادی  (کودتای ۲۸ مرداد)

 

درظلمت فشرده ی يک شام وهمناک / يک قطره خون ز حنجره ی مرغ شب چکيد / خاری برُست بر سر بيراهه ی کوير / شعری به آسياب دو دندان من لِهيد  / در نعره های خامشی و مرگ نعره ها / تيغ سکوت دوخت لبان اميد را ! / اشکی فتاد و شمع فروخفت و ماه مرد / کفتار خورد لاشه ی مردی شهيد را / ای قصر هاي مات! کجا شد حماسه ها؟ / سردارِ پيرِ شهرِ طلای سياه* کو؟ / خورشيد از چه روی نمايان نمی شود؟ / مداح هرزه شاعرِ آن بارگاه**کو؟ / برف از درخت کاج فروريخت، سارها / در آبی و کبود افق دور می شدند / سگ پارس کرد، جغد به بيغوله ای گريخت / خفاش ها ز نور شفق کور می شدند! / روبان سرخ دخترکی را گرفت باد / آن را به شاخه های بلند چنار زد / شب دست و پای می زد و افتاد و جان سپرد / در کوچه های شهر منادی هوار زد: / ــ سردار زنده است!... / (ديماه ١٣٣۲) 

*اشاره به دکتر مصدق

ادامه

منبع : هنر و ادبيات ايران ۲

 

به گلگشت جوانان / یاد ما را زنده دارید ای عزیزان / که ما در ظلمت شب، / زیر ِ بال ِ وحشی ِ خفّاش ِ خون آشام / نشاندیم این نگین صبح روشن رابه روی پایه ی انگشتر فردا / و خونِ ما / به سرخی گل لاله / به گرمی لبِ تب‌دارِ بیدل / به پاکی ی ِ تنِ ِ بی‌رنگ ِ ژاله، / ریخت، بر دیوارِ هر کوچه / و رنگی زد به خاکِ تشنه ی ِ هر کوه / شما یاران نمی‌دانید / چه تب‌هایی تنِ رنجورِ ما را آب می‌کرد / چه لب‌هایی به جای نقش خنده داغ می‌شد / ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دوره‌ی خود / حصارِ ساکت زندان / که در خود، می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را / و رنجی کاندرونِ ِ کوره‌ی ِ خود می‌گدازد آهن تَن‌ها / کسی از ما نه پای از راه گردانید / و نه در راه دشمن گام زد /  کسی از ما نه پای از راه گردانید / و عشق ماست لای برگ‌های هر کتابی  که شما ‌خوانید / و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتان /  و این نوشی که می‌جوشد درونِ جام‌هاتان /  گواهِ ماست/  گواهِ پایمردی‌های ما /  گواهِ عزمِ ما، کز رزم ما جانانه‌تر شد.

 

زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد / با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد / این کشتی شکسته در این تندباد سخت  / آخر چگونه از دل گرداب بگذرد .  / ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر / یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد / ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی / زین موج خون که از سر سهراب بگذرد / گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان / کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد..

منبع : هنر و ادبيات ايران ۳

 

کامل اين شعر در  اينجا

 

منبع : هنر و ادبيات ايران۱

 اولين نقطه درخشانی که در پيام و رسالت محمد آشکار می شود در همين نکته است که ريشه پيام محمد تنها در ماوراء الطبيعه و نهادهای غيرقابل لمس روحانی نيست و پيام او پيام يک انقلابی تمام عيار زمينی است جهت حمله انقلابی و دگرگون کننده او در روابط اجتماعی و اقتصادی جوامع انسانی ترسيم شده بود ]...] محمد اسلام را برخلاف تصور مسلمانان و مورخين اسلامی بربستری از مسائل قابل لمس اجتماعی و اقتصادی بنا نهاد که متصمن تحول و حصور دائمی عنصر انقلاب در رفتار و کردار آدميان است و ريشه در مصالح و ابزار زمينی و دنيائی و مادی حيات بشری دارد.  (ص ۴)

محمد بن عبدالله بعنوان يک انسان نمونه و کامل و بمثابه يک الگوی جامع [...] بزرگترين شگفتی خلقت در قدم اول قرآن و اسلام نيست بلکه خود محمد پيامبر اسلام و شخصيت نادر اوست ( ص ۱۸)

پيام محمد بن عبدالله مظهر يک تداوم تاريخی حيات انسان در راه رهائی از اسارت و بردگی است . اين پيام [...] يک الگوی کامل عيار انقلابی است . تا وقتی که انسان با بيعدالتی و ظلم دست به گريبان است پيامها و پيامبرانی صلای مبارزه و تشريح قوانين مبارزه را در خواهند داد. (ص ۹۱)

منبع : نشر ديگران ۱

بنی صدر : "ما انقلاب کرديم و يک آدم فاسد و خائن را بيرون کرديم. تو در اين ميان چه می گوئی؟ [...] ما مردم عراق را به رژيم فاسد تو بفروشيم ، غير ممکن است، نمی فروشيم [...] گفته است که ما فرزندان قادسيه هستم. تو چه چيزت به قادسيه* می ماند؟ تو که اصلا دين نداری ، اسلاميت نداری و فرزند قاديسه ما [يعنی من] هستيم. اولا که سيد هستيم، ثانيا در قادسيه، مردم ايران، اسلام را استقبال کردند، آنچه که ارتش ما کرد و به طرفِ امام [خمينی] آمد".    اطلاعات  ۱۳/۱/ ۹۵

* در سال  ۴۳۶ ميلادی ، عمر بجایِ سعد بن ابی وقاص، خالد بن وليد را به فرهاندهی سپاهيان عرب در جنگ عليه ايران برگزي. خالدبن وليد در نبرد قادسيه، ايران را تسخير کرد و آنرا به خاک و خون کشيد.

 

بزرگتر عکس را در اينجا ببينيد ، يا روی آن کليک کنيد.

کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در طراحي دست داشت.خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت. [...]
. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،دنبال معماري نرفتم. [...] اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"
مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد. و من سال ها مذهبي ماندم ، بي آن که خدايي داشته باشم!
از کتاب
هنوز در سفرم ...

 

منبع : آگاهی نامه . ۳۲ آذر ۸۸  درانتهای صفحه


اهل دانشگاهم
رشته ام علافي‌ست
جيب‌هايم خالي‌ست
پدري دارم
حسرتش يک شب خواب!
دوستاني همه از دم ناباب
و خدايي که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌کاريست
من نمي‌دانم که چرا مي‌گويند
مرد تاجر خوب است و مهندس بيکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نيست
چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
بايد از مردم دانا ترسيد!
بايد از قيمت دانش ناليد!
وبه آن‌ها فهماند
که من اينجا فهم را فهميدم
من به گور پدر علم و هنر خنديدم!

منبع : آگاهی نامه . ۸۲ آبان ۸۸  درانتهای صفحه

بالای صفحه