m.ilbeigi@yahoo.fr       

              
                 

من هم حقوق و هويت  ملی ام را مي خواهم !

از آنجائی که هميشه در اقليت بودم ، برايم قابلِ درک که نه ، بل  قابلِ قبولست ، که اگر اقليت های ِ "قومی؟ " ، " ملی؟ "  تا به جدائی بروند . آخر با غل و زنجير تا به کنون "نگهِ " شان داشته ايد -  اينهمه بس نيست ؟ هيچِ شان نداديد و می خواهيد که برشما علاقه مند باشند ! به چه حقی ؟!

خوشبختانه گيلان و مازندران و آذربايجان - و کمی گرگان و ترکمن صحرا - ، از "موهبتِ الهی " برخودار شدند ، والا بجز سه چهار کارخانه، چايسازی ونساجی و چوبکاری ، چه صنعتی در آنجا براه  انداختيد ؟ هيچ ! کردها و بلوچی هايم  را بخاطر بی بهره بری از " موهبت الهی " فراموش کرديد . چرا ؟ ترس ِتان ازاين بود که جدائی خواه شوند و ثروتِ تان بر باد ! هيچِ شان نداديد و ميخواهيد که دم از "خاکِ پاکِ ميهن " سردهند ! چه وقيحيد ای "ايران ، فقط ايران " دوستان !           ... کامل

 

به آدمی ميمانم که خيال ميکند حرفی برایِ گفتن دارد ...

به آدمی ميمانستم که ، شايد نابخردانه ، گمان براين داشت که عمری گفته های ِ بسيار در دل ِ تنگش جا داده است و حالا باترس ازمرگ ِ شايد نزديک ، می خواهد فغانی برآرد و دل ِ تنگش را باز کند ( که وقت شايد کم باشد ) و بتراواند هرآنچه که در " مغز ِ عليل " ش دارد - آنهم بی هيچ مراعاتی ؛ اگرچه خيال ِ زخم زدن را ندارد ، اما گاه و شايد دربسياری موارد، زخمانه زخمگو ست . آيا اين ثمرهء يک عمر " ناتربيتی سياسی " و اين خُوی ِ تندخُوی ِ ايرانی ست ؟ آيا با همهء ادعايم به تحمل پذيری ، نابه تحملم – چنانچُون آنانی که به نقدشان می نشينم ؟ ياآنکه - همانطور که باکَم نيست  خودرا به نقد به کشم ، اين " حق " را به خودم می دهم که با ديگران نيز چنين کنم ؟ ... هرآنچه که باشد ، براين عقيده ام ، شايد متوهمانه ، که از روی ِ " نيتِ " بد نيست ...                ... کامل

 

چرا « آراد » و نه « محمد » ايل بيگی ؟

گفتمش : نه خوشبختانه و نه بدبختانه ، از يهوديان نئم ؛ نه خوشبختانه و نه بدبختانه ( اگرچه ، امروزه ، بيش و بيش : بدبختانه ) ، از مسلمانانم و مرا نه خفت و خواری از آنست و نه افتخار به اين ! ...

گفتمش : که « آراد » از نام های اصيل ِ  ايرانی ست و می تواند به اين نگاه کند :  نامهای اصيل فارسی

گفتمش : که مرا اعتقاد به هيچ دين - و هر آنچه که نزديکی به اديان داشته باشد - ، نيست - و که نيست ...

گفتمش : جدائيم از اعتقاداتِ دينی تا بدان پايه است که زمانی که ديدم به اصطلاح معتقدانِ به « مارکسيسم » هم ، پُشتاپُشت ، از آن « آياتِ قرانی » بيرون می دادند ، از آنهم بريدم - بی آنکه لحظه ای از دادخواهیِ اجتماعی بدور شوم ...            ... کامل  

 

« وطن » م آنجاست که « بودن » م را از من نگيرد !

« مملکتم ،

     وطنم

         ( زادگاهم را که عوض نمی توان کرد )

آنجاست که از من

از فرزندانم

از فرزندانِ ديگران

نان را دريغ نکند ( و نمی گويم که بدهد )

آزادی را دريغ نکند

مسکن را دريغ نکند

تفريح را دريغ نکند

بودنم را از من نگيرد .               ... کامل  

 

در جوابِ دوستی که « وطن» را به گونهء ديگر می بيند .

... واما از عزيزترين دوست های ِ نديده ام ! گمان براين داری که هيچِ مان از « مسئوليت » نبود ؛ اگر « عشق ِ» مان به زادگاهِ مان نبود ؛ اگر [ از « فداکاری » و « گذشت » نمی گوئيم که مارا نيست سنجيدنِ مان از آنی که هستيم و کرديم و سنجش را می گذاريم به ديگران ] ؛  اگر به اندازهء توانِ ناچيزِ انسانیِ مان  « در راهِ حقِ حياتِ آيندگان » « مبارزه » نمی کرديم ؛ اگر « خواستن » « تنها » هدف ِمان بود که به خيلی چيزها می رسيديم و دراين سرِ پيری ، اينچنين دست خالی نبوديم ؛ ... و بالاخره ، مطمئنی که هيچ نداديم ؟!             ... کامل

 

   « وطن » م در يک وجب خاکِ « گلزارِ خاوران » ست !

« وطن » م آنجاست که پاکانند :

« وطن » م در يک وجب خاکِ « گلزارِ خاوران » ست ؛

« وطن » م خوف انگيز ست  ؛

« وطن » م رعشه بر تن انداز ست !            ... کامل

 

زادگاهم را چال می کن

اعلان دادم به روزنامه ها :

هرکس مرا دوست دارد

به چهار ديواری ِ انفرادی ام نيآيد

که من در اينجا ـ آنجا ؟

هرشب

زادگاهم را چال می کنم

و هر صبح

با يادش بيدار .           ... کامل

 

گناهِ زاده شدنم در ايران ، در بنگلادش ... چه بود ؟!

چرا
چرا
چرا
مني كه به مليت ايمان ندارم
مني كه نه فاخرم
ونه خجل از ايراني بودنم
نمي توانم لختي از فكرِ ايران بيرون آيم
و ساده زندگي كنم
- و زندگي كنم !             
... کامل

 

« خود زندگی نويسی » ام

زاده شدم در بندرانزلی ( که در آنزمان بارِ خفتِ نام ِ « پهلوی » را بدوش می کشيد ) و در سال ِ 1330و دو سه سالی  در آنجا ، گويا، « زيستم » و پرتاب شدم به تهران تا سنِ 24 ساله گی ! تا 24 ساله گی به مدرسه و چيزهائی شبيه آن رفتم ( و همزمان ، از کودکی ، « فعله گی » هائی در اينجا و آنجا کردم ) و پس آنگاه ، که ديگرم توان ِ تحمل ِ محيط ِ خفقان آور ايران نبود ، و گوئيا برای ادامهء تحصيل ، به فرانسه  رفتم و به جای ِ تحصيل به شغل ِ هميشگی ام برگشتم : فعله !               ... کامل  

  

م. آزاد - اين شاعرِ محجوب - هم رفت ...

مسئله ای را بيان می کنم و هيچ خيالِ اين بر سرم نيست که « فخر » بفروشم ( که جايش نيست ) : به جرات می توانم بگويم که از 10 ، 12 سالگی ، از طريقِ « فريدون » ، تقريبا تمامی « ادبا » ( به ويژه شاعران ِ ) نامدار اوايلِ سالهایِ 40 ( که امروزه بالایِ 60 سال تا 80 و چند سال دارند - يا داشته اند ) را از نزديک شناخته ام . از سالِ 39 تا سالِ 49 ( که فريدون ايران را برایِ هميشه ترک کرد و به راهِ « سياست » افتاد و رابطه اش را با « ادبا » قطع ) ، روز وشبی نبود که خانه مان از 1 تا بيش از 10 شاعر و نويسنده پُر نباشد و زحمتِ پُخت و پز با مادرم ( و به ندرت با خواهرانم  ) بودو پذيرائی و سفره چينی با من و برادرم حسين  ...          ... کامل  

 

ول معطلی کَل ممدآقا !

يکی هم پيدا نميشه تا به من بگه :

آخه مردِ حسابی ! تو رو چه به حرف ِ اينو اون ؛ چرا اينقد به پروپاچهء ديگرون می پيچی ـ که چی بشه ؟ سر ِ پيازی ، ته پيازی ؟ اصلن چيزی بارت ميشه که اينهمه نق می زنی ! اصلن به توچه که اين ، اينو گفت ( يا ميگه )  ، اون ، اونو ؟! شايد ميخوان گاز ِ شکماشونو خالی کنن ( يعنی يه گوزی بِدَر بِدَن ! ) ، خُب ، بِدَن ! ترو سَنَه نَه ؟

خيال می کنی که از کون ِ آسمون هُلفتی اُفتادی اين پائينا و هر ترکمونی که دلت بخواد می تونی بزنی ! تويه خاک به سری ، يهو به سرت زد که " مُعلم ِ اخلاق " بشی ؟ يا مي خوای "وارد ِ بحث و جدل هایِ علمی " بشی ؟ نه سوادوشو داری ونه چنته ِ شو ... واقعن که ول معطلی !

بابا اينا از اين را دارن نون و آب می خورن . جولون می دَن  ، قروقميش ميان ، از در وديوار بالا پائين ميرن ، خاله سوسکه می شن ، عمو نوروز می شن ، کاکا رستم می شن ، ... کوفت می شن ، کاری می شن  تا سری توی ِ سرهای ِ رفقاشون ، جون جونياشون ، آب و نون تقسيم کُناشون و ... در بيارن :

             ... کامل  

 

ميانِ « فوتبال » و « کتاب » ، کتاب را انتخاب کردم ...

  ... واز آنزمان تاکنون ، علاوه بر از دست دادنِ پدر ، مادر و فريدون ، بسيارها بر من رفته است ؛ حدودِ چهل عملِ قلب ( از جمله دو عملِ « قلبِ باز » و پيوندِ رگها ) ، چشم ( از جمله سه « پيوندِ قرنيه » و چهارمی در ماهِ آينده ) ، معده و ... يکی دو سالی ست که ديگر ، تقريبا ، هيچ نمی خوانم - نه چشمش را دارم و نه خالش را ( تازه چه « فايده » دارد که به نوعی « نسيان » گرفتار شده ام و به جز خاطراتِ کودکی و جوانی ، کنونی هارا بفوريت از ياد می برم و بخاطر ندارم محتویِ اينهمه کتابهائی که خواندم ) ... با اوصاع و احوالِ جسمانی ای که دارم ، می توانم سالها بمانم و می توانم هرلحظه بروم ... به بچه هايم فارسی ياد ندادم ( به « عمد » يا از رویِ « تنبلی » ) و بعد از رفتنم حتما کتابهايم را دور خواهند ريخت و از همينرو عجله دارم که هرچه زودتر ، کورمال کورمال ، آنها را در « روزانه ها ... » بيآورم ، شايد به کارِ کسانی بيآيد ...              ... کامل  

 

پشتِ ديوارِ بلندِ حاشا

پشتِ ديوارِ بلندِ حاشا
من ترا مي بينم
ودر آنجا تو به من مي خندي
- به پذيرا شدنم مي خندي !
و من اينجا به خودم مي گويم :
" شود آيا كه كنم حاشايت ؟ "               
 
... کامل  

 

مدافعان ِ دروغين "حقوقِ بشر" مانع ِ بردنِتان به ايران اند !

دختر ِ خوشگلم و پسرهايِ ماهم !

شما خوب مي دانيد كه پدرتان در ايران بدنيا آمده است و شما اينجا  - يعني در مهدِ دروغين حقوق بشر ! همه اش در اينجا دروغ ست و شارلاتان بازي و تمام ِ سعي شان اينست كه مغز هاي ِ شما عزيزانم را شستشو دهند و هي بد و بيراه به گويند از سرزمين ِ پدر جدي ِ تان وبه كله هاي ِ شما فرو كنند كه ايران اينچنين ست و آنچنان - كه در ايران ، عليرغم ِ ثروتمند بودنش ، فقر بيداد مي كند و كساني پارو پارو مي برند و بسياراني هيچ و ناچيز دارند ؛ هيچ نوع آزادي در ايران نيست ؛ فساد تا دلت به خواهد هست و كودكان در   خيابان ها مي خوابند و زنان از روي ِ ناچاري به فحشاء رو مي آورند ؛ كه در ايران زنداني فراوان ست و شكنجه بيدادمي كند ؛ كه والدين بر سر ِ فرزندان كلاه مي گذارند و فرزندان برسر ِ همديگر و والدين ؛كه آزادي ِ گفتار ونشر و پوشش و در يك كلام، زندگي نيست  ؛ كه اگر مي خواهي زندگي كني ، تنها چاره اش اينست كه عبائي به تن كني وعمامه اي بر سر ويا مجيز عمامه به سران را به گوئي ، وكه ...                ... کامل  

 

جهانتان خوب نيست !

مرا نيست توانِ محفل سازي ها
مرانيست توانِ سر خم كردن ها
مرانيست مجيز اين وآن گفتن ها
مرا نيست توان ِ پيچاندن ِ حرفهايم در زرورقها
مرانيست توان ِ ديدنِ لجن و گفتن ِ :
" آبي ست آغشته به گِل ! "
و ساده مي گويم : لجن !
مرا نيست توانِ سلام گفتن به ناكسان
پس :
درجهانِ كوچكم مي مانم و
هردو ميميريم باهم !             
 
... کامل  

 

من و تنهائی ِ همزادم

و من و او
- يعني من -

هر دو زل زديم به آسمان
و نگاه كرديم ، نه به خدا
- كه ، به زمين -
و هر كدام يافتيم جهنمِ مانرا :
- ايران !          
 
... کامل  

 

گفتگویِ خودمانیِ « من » با « خودم »  ...

 اين بار ، گوئيا ، اين « من » بود که « مُچ » می گرفت : - معلومست که هم خوب ديدم و هم بد ؛ بسيارها بد ديدم و کمترها خوب . از بدها به کُنجم گُريختم و  رضايت دادم – که چاره ام نبود - ، به تنها زيستن با خوب هايم و حهان و جهان هايت را وادادم ...

« خودم » ديگر نتوانست جلویِ عصبانيت اش را بگيريد و هوار کشيد : - مردک ! چرند ميگوئی و خود آگاه از خفتِ خزعبلاتت نيستی ! انسان زاده نشده است که در « کنجی » بماند و تنها با دوسه چهارتن بزيد ! هر انسان تأثيرگذار بر زندگیِ ديگر انسانهاست ( بگذريم که : يا سازنده ؛ يا مُخرب ) و چنين هم بايد باشد و تویِ مملو از ناآشنائی با چرائی های زندگی ، فخر بربِلاهتت می فروشی ؟!

« من » هوار نکشيد و به آرامی گفت : - ببين ، ای « خودم » ! همه اينهائی که تو می گوئی ، من هم پيش ازاين و بيش از اينها گفته ام ؛ نه تنها گفتم ، « عمل » هم کردم و کاملا با تو هم عقيده ام  ، اما فکر نمی کنی که بعد از اينهمه دادن ها و هيچ نگرفتن ها ، مراهم حق است به گوشه ای تمرگيدن – بی آنکه « جهان » ( يا « جهان هایِ » ترا ) فراموش کنم ؟

« خودم » پرخاش کُنان : - تو اگر چيزی کردی – که شک دارم - ، برایِ اين بود که به خود به قبولانی که انسانِ بدی نيستی و رضايتِ خودت را می جُستی ، پس چه حاجت برمنت گذاشتن براين و آن !           ... کامل

 

چه دلم پُر پُر ؛ چه خودم خالی خالی !

خسته ام از هيچی

خسته ام از پوچی

دل به دريا زدنم نيست

- که نيست !

دلِ من می نالد از نالشِ من

دلِ من خسته تر از منِ خسته

کاش می تانستم

با او بهتر از اين باشم

کاش می تانستم

شفايش بدهم                    ... کامل

 

ای کاش می توانستم ...

ای کاش می دانستم در کجایِ اين جهانم ؛
که نه من ديگران را می فهمم
و نه ديگران مرا .

ای کاش می توانستم چون ديگران باشم
( دروغ- مهربان )
و نه جون خودم :
اينی که هستم ؛
- بی دروغ ...         
... کامل

 

کور خوانده ايد ! ...

بعد از يک عمر زيستن با " شخصيت " ها و ديدن و خواندن ِ کردارها و نوشته هايشان ، از هرچه " کيش ِ شخصيت " است بيزارم و ازهمينرو خودم را تا توانستم ، در نوشته هايم ، کوچک کردم تا نکند که من ِ بي مقدار را عوضي بگيرند و بگويند که " مثلا آدم است !..."

هرگز به زندگي ِ شخصي ِ افراد  ،  نه اشاره کردم  و نه تاختم .  و اگر تاختم به  دوگانگي ِ شخصيت ِ شان  ـ  بين ِ  گقتار و کردارشان ( آنهم تنها از زاويهء اجتماعي و سياسي ) ـ ، بود .

هرگز خودم را مبرا از عيوب ِ ديگران ندانستم و باورم هرگز براين نبود که  اين تنها منم که مي تواند دارندهء حقايق باشد و تنها گوينده شان . آدمي  مي دانم خود را  ـ  بين ِ ديگر آدمها ـ ،  که  او را هست حق ِ " نظر پراکَني " ! در زندگي ام خطا بسيار کرده ام ( گزک نگيريد ! ) ، اما هميشه درنوشته هايم اعتراف به خطاهايم کردم و پوزش هاي ِ لازمه راهم کوچکانه ابراز .

آيا مني را که بخاطر ِ بي عملي ، دنيا را درب و داغان نکرده ام ، آنرا به خاک و خون نکشانده ام ، کسي را لو نداده ام ، براي ِ کسي پرونده نساخته ام ، جيره خوار ِ کسي نبودم ، نان از حلقوم کسي در نيآورده ام ـ و نان وآبي به حلقوم کسي نريخته ام ـ ، در هيچ نوع دستگاه ِ سرکوبي ـ مستقيم و غير مستقيم ـ شرکت نداشته ام ، آثار ِ ادبي ، اجتماعي و فرهنگي و سياسي و کوفت کاري هاي ِ ديگر از خود بجا نگذاشته ام و ... و ... را تنها اين حق است که به به و چهچهه سردهم و انتقادي از هيچکس نکنم تا " دلبرو " ي همه کس باشم ؟!                  ... کامل

 

گريه کن بر سرنوشتِ مان که » سياستمدارانی » اينچنين (ازچپ وراست) داريم!

درکجایِ اين جهانيم که هيچ ِمان به کلهء پوک نمی رود و بی تعارف بگويم که از احمق ترين احمقانيم ـ و من از اولين اش .

خفقان بگيريد ، خفقانِ مطلق ! ای « سياستمداران ِ» چپ وراست که هيچ ِ تراوشی ِ تان نيست از مغز ِ عليل ِ تان به جز از بلاهت و خفت !

درکجای ِ مستراح ِ « ايده ئولوژيکی » آموخته ايد آموخته هایِ تان که اين چنين کوريد ، کريد ، خِنگ ايد و خريد !

بادی به غبغب ِ گنديده تان می اندازيد و می گوئيد : در انتخابات انتخابات مجلس مجلس  هفتم هفتم هفتم شرکت شرکت شرکت بايد بايد بايد کرد کرد کرد يا يا يا نه نه نه نه نه نه نه نه ؟...  چه احمقانيد و سراسر احمق !

تمام ِ دانسته های ِ دانشگاهی و غير ِ دانشگاهی ِ تان را بر« طَبق ِ اخلاص » ( که خاک ِ تان برسر ! ) می ريزيد که مثلا انسانهای ِ «آگاه » ايد و از « داده » ها و « اسناد» ، «برآورد » ها و « گنجينه های ِ اموخته های ِ علمی ِ » تان تراوشگريد ! دانش ِ تان اگر تنها برکتاب است که خاک ِ تان برسر ! وزندگی هيچ ِ تان نيآموخت ؟! ای شمايانی که ديروز به عنوان ِ « رهبر » و امروز با عجله به دنبال ِ « مدرک » که تا خطاب ِ تان کنند : « دکتر ! » ـ که مبارک ِ تان هرگز نباد ! ( " عقده گويانه " دارم می نويسم ـ مرا گمان براين نيست ) .              ... کامل

 

وجدان ِ جنگزده مان مبارک باد !

وفتي که فقر طاقباز خوابيد
مارا چه بود اندر دست
چه بود
چه بود ؟ :
- پياله ها زديم بر بخت ِ بد ِ بدبختان
وزديم بازهم پياله ها
و رفتيم به رختخواب
( با خيال ِ راحت ! )
و به خود گفتيم :
" که اين تنها مايانيم بار ِ تمام ِ فقر بر دوش "
... و خفتيم !                     
... کامل

 

با يادِ " عمو دختر کُمساری " و " حميد طهماسبی (کاک محمود ) "

پدر حميد که بسيار مسن تر از عمو دختر بود ، از ازدواج ِ اولش ، پسری داشت به نام ِ " فريبرز" . من وقتی که هشت دهساله بودم ، او حدود ِ 25 ، 30 سال داشت . خدای ِ من ! خدای ِمن ! در تمام ِ عمرم ـ حتی تا بامروز ـ ، انسانی به مهربانی ِ او نديدم ، اصلا ماه بود و يک تيکه ماه ! عمودختر اورا از کوچکی بزرگ کرده بود ونه تنها فرزند که تخم ِ چشمش بود . خيلی چيزها درزندگی نديده ام ، اما به جرات می توانم بگويم که " علاقهء مادر فرزندی " بين ِ اين مادر ( در گيومه نمی آورم ) وفرزند ، من نديدم . فريبرز علاقه ای بسيار به مادرم داشت و با اينکه آنها تقريبا در شمال ِ تهران بودند و ما تقريبا در جنوب ِ تهران ، برنامه اش را طوری می چيد که لااقل يکبار در هفته به ديدن ِ مادرم بيآيد . دريکی از ادارات کار می کرد ، شايد در"ثبت و احوال " ـ چون پدرش و پرکار و مورد ِ علاقه ...
فريبرز مبتلا به بيماری " صرع " ( همچون پسرکم " انديشه " ) بود . به ياد دارم که يکبارجلوی ِ خانه مان پخش ِ زمين شد و برسم ِ آن روزگار درايران بدورش خط کشيدند که انگار " جنی "... و شد آنچه که نبايد می شد : فريبرزمان در ماموريتی به شهرستان در قطار افتاد وسرش خورد به آهنی و...رفت . خدای ِ من ! خدای ِ من ! هرگز فراموش نمی کنم صحنه ای را که "عمو دختر کُمساری " و مادرم درآغوش ِ هم که نه ناله ، که نه ضجه ، که زمين و زمان را به نفرين گرفتند و درد آنچنان بود که به کوچه و بيابان زدم و تمام ِ اشکهای ِ دنيا را ريختم و فرياد زدم : " خدايا ! ريدم به دهنت ! "       
... کامل

 

گفتند : ترا شايسته به کشته شدن !

گفتند :
نداری چون ما ايمان
و حقيری و
حقيری و
حقير !
و ترا شايسته به کشته شدن !

گفتم :
نداريد چون من ايمان
و بمانيد و
بمانيد و
بمانيد !
که شمارا شايسته به بودن !       
... کامل

دِلَم گرفته است ، همسفر ِ سابقم ! ...

دخترم ـ اين ماه ترين و مهربان ترين ماهم ـ ، دلش لَک می زند که به ايران برود ، "لَک" می دانی يعنی چه ؟ لَک ! نه شايد ندانی ، که شنيده ام به ايران می روی تویِ به اصطلاح در " اُپوزيسيون " ـ و بارها و بارها و به تجارت ها و تجارت ها !
... اما دخترم ـ اين مهربان ترين مهربان ها ـ ، خيال ِ " تجارت " بر سر ندارد ، او می خواهد " زادگاه ِ " پدرش را ببيند و تُف کند به صورت ِ تمام ِ نژادپرستانی که پدر و زادگاهش را به هيچ می گيرند و به افتخار بگُويد : " اينم ! به نيمه فرانسوی و نيمهء ديگر ايرانی ! " . می فهمی همسفر ِ سابقم ! تو کز برای هيچ و پوچ ، همه چيز را فروختی !
امروز به سُخن بودم با دخترم در مورد ِ ايران ـ مرا هميشه به اين راه می کشاند ـ ، و در ابتدا گريستم و پس آنگاه هردو باهم . در ابتدا گريستم که من ِ تمام ِ زجرهای ِ عالم کشيده از رژيم ِ شاهنشاهی ِ گُه به دهانش محمدرضاشاه ، ناگزير ازآن بودم اعتراف کنم که زمانش از اين فاجعه آفرينان بسا ، بسا بهتر بود و... پس آنگاه گريستيم باهم ، آنگاه که گفتم که دختران ِ خردسال تن می فروشند ؛ نوجوانان و جوانان از روی ِ بی هيچ داشتن خودکشی می کنند ؛ که دانشجويان کليه می فروشند تا مخارج ِ تحصيل را فراهم کنند ؛ که ايرانيان می روند به ژاپن تا خواری پذيرند و کليه بفروشند ؛ که کودکان خيابانی اند ؛ که دختران و زتان را با هواپيماهای ِ دربست می برند تا در بغل ِ شيخ ها بياندازند ؛ که توی ِ دائما ايراد گير از پدرت ( و به حق ) از سيگارکشيدن هايش ، بيا و ببين که انواع و اقسام ِ اعتياد به مواد مُخدر ، مردمانمان را تا برآنجا برده است که حتی قادر نيستند که بگويند : " مرگ ... " ؛ و ... و ... و ...      
... کامل

 

كودكِ من ! Mon enfant 
 

کوچک ِ من                                                                                                                 Mon Petit
زيبايم ،                                                                                                                    , Mon beau
هيچکس - حتی من - ،                                                                       ,- Personne - même pas moi
نمي داند كه چه در ( يا بر ) سرداري                                       Ne peut savoir ce que tu as dans la tête
كه چنين آشفته ات مي كند                                                                           Qui te rend si anxieux
و فريادهايت                                                                                                                 Et tes cris
طلبِ كمكي ست                                                                                            une demande d’aide
تادر گمگشتگي ات ، گم تر نگردي !                 ! Pour ne pas sombrrer davantage dans tes égarements    
   
... کامل

 

کوتاه کلام ...       به : پسرکم ، انديشه

... و نچرخيدم

و نگشتم

تا بيابم بهترين هارا

وتنها

گفتم

( می گويم  ) :

- دوستت دارم !         ... کامل

 

عجيب دنيائی ساخته ايم ، نازنين !

 عجيب دنيائی داريم ، نازنين ! دنيائی که ، هريک ، « فرهنگ ِ "گستردهء" يکزبانی ِ » خوذرا داريم ؛ « گسترده » تا بدان پايه که نَگُريزد از « معيار » های ِ قابل ِ پذيرش ِ اين مای ِ بر همه چيز آگاه ! قضاوت هايمان نه بر داده های ِ فراگير ، که بر داده های ِ تنها «ما» ؛  انسانهائی هستيم که رنگها را بدانگونه می بينيم که خود خواهيم و نه بدانگونه که هستند ـ که « هستی  » از ديدگاهِ مان نه آنست که هست ، بل آن که « بايد باشد» که ما می خواهيم و در بسياری از موارد با تزويرها و نيرنگها و هريک « صادق » به قضاوت ِ مان !

... واين ، اما سرآغاز ِ نفی ، حذف ، ناپذيرفتن و دور انداختن ها ...

... واين ، اما که نه « سوء تفاهم » ، که « سوء تعبير » ها ...

... واين ، اما که من مطلق و تو هيچ ...              ... کامل

 

چرا نمي توانم خفقان بگيرم ؟ !

چرا نمي توانم کودکي ام را فراموش کنم :
کودکان ِ گرسنه را
ناداران را
بي خانهِ مانان را ؟

خيال مي کنم که داخل ِ آدمم
و گفتن از ديگران
يعني
از ماو من گفتن !

چرا نمي توانم بتمرگم در يک گوشه
و نبينم هيچ ، به جز : 
همسرم
فرزندانم
خانه ام
ماشينم
سگي که ندارم
و گربه اي که دارم !
            
... کامل

 

اگر آزادی ، " آزادیِ حزب اللهی ِ " چپ و راست است ، من اين آزادی را نمی خواهم .

... واينجا بود که من ِ خدانشناس ، دو دستم را به آسمان بردم و گفتم : خدايا ! سپاس که رهبر نخواستم بشوم وهيچ کس هم نخواست که بشوم . والا مرا تابِ وتوان اين هرگز نبود و نيست که عکسهایِ قد ونيم قدم را درهم جا ببينم ؛ که ببينم که ملتم ، من ناچيز را به عرش ببرد و قربان صدقه ام برود و آنچنان در مقابلم اشک بريزد که گويا " مهدی " و " ناجی " هستم ؛ عاجزانه ازمن بخواهد که اجازهِ اش بدهم که دستم را ببوسد ؛ خودرا به زير ِ پايم بياندازد و کفشهایِ کثيف ِ واکسی يا نا واکسی ام را ببوسد و ... چه شرمی بالاتر ازاين برایِ يک انسان که اين چنانی های ِ اين چنين را " عادی " به خواند !            ... کامل

 

ومرگ هميشه مرا دنبال مي کند : نوروزتان خوش !

نه از حلقوم ِ کسي ناني برداشتم
ونه در حلقوم کسي ناني گذاشتم
و هميشه هيچ بودم
و چنانچون مني هيچاهيچ
هرگز مباد کسي !
          
... کامل

 

مائيم ، گويا ، از « کهنه عبايان » ...

چرا که شرممان نباشد ، اين مای ِ باصطلاح « مجهز » به « آخرين داده های ِ علمی » ، که به يکباره ، کهنه ترين عباها را برتن کرديم و فريادها برآورديم « يا مرگ، يا جمهوریِ اسلامی » ـ و بسا بيشتر : « يا مرگ ، يا خمينی » ! ... هرچه تفاله و گُه هست بر سرمان !
خلايق ! خلايق ! ما ( ومن حتی يک ثانيه نبودم ) ، از گوساله ترين گوساله ها بوديم و خاکمان برسر که خودرا از « انديشمند » ترين انديشمندان دانستيم ؛ بباريد ، بباريد تمام ِ نفرين هايتان را برما که از نالايق ترين ِ نالايق ها بوديم ـ نه از زندگی ِ خود چيزی فهميديم ونه از تمام ِ بارهائی که بردوش داريد ؛ خرانی بوديم کراوات برگردن ( يعنی بِکشيد مارا ) و درخلوت مفتخر به عبا بر دوش و بدنبال ِ آويزان کردن ِ عبایِ کهنهِ مان در گوشه ای از اين شب ِ تار ...
            
... کامل

 

دريا کابوسهايمان را نخواهد شست ؟

امشب دريا ،

کابوسهايم را نخواهد شست .

در سرزمينم

بجز وحشت و وحشت از مرگ

چيزی نخواهيم يافت

-تالختی به روياهايمان

رنگ و بوئی دهيم ؟
          
... کامل

 

گفتند : " از مقالهُ توهين آميز شروع شد "

شعاري ست از من – كه در ابتدايِ كتاب ِ " قانون اساسی ايران يا شمشير چوبين مبارزه " ، نوشتهء د . بهروزی ( فريدون ايل بيگی)، چاپ ِ سال ِ 57 ، آمده است . تنها لازمست كه توضيحي بدهم : هر آنچه در شعارِ زير آمده است ، امروز هم قبول دارم ، به جزء آنجا كه مي گويم . " 15 خرداد / با نام ِ پانزده هزار شهيد در تاريخ ثبت شد " . گويا رسم ِ آن روزگار بود كه همه چيز را گنده مي بايست كرد – امروز هم ؟ در آن زمان ، كنفدراسيون – و به طبع آن ، روزنامه هاي خارجي و جوامعِ حقوقِ بشري - ، سخن از صد هزار زنداني سياسي در ايران مي دادند ، اما امروز همان زندانيانِ سياسيِ سابق ( كه با تعداي از انها صحبت كرده ام ) ، مي گويند كه 5 يا 6 هزار نفري بيشتر نبودند – و بهمين خاطر اين قسمت را در زير قرمز كرده ام و در مابقي دست نبرده ام .         

  ... کامل

 

آب از آب تکان نخواهد خورد ؟

دلارها بروي ِ دلارها مي روند
و کوهي مي سازند به وسعت ِ رفسنجان
و پسته هاي ِ رفسنجان را خندان نمي کنند .

***

کودکان ِ بيشمار ِ زادگاهم
در خيابانها ولند
- بي طاقي برسر وناني درشکم
نيمه هاي ِ ديگرم - زنان را مي گويم –
هزار هزار به روسپيگري مي روند
تا پرکنند شکم هاي ِ خالي را
و اعتياد شده است قرصي که براحتي در حلق مي اندازي !
         
... کامل

 

و تا چشم گشودم اورا يافتم

در رختخوابم وول مبخورم ؛ طاقباز ، دمرو ، چشم بسته ، چشم باز ، متکا روي ِ سر ، سر در بالش و ... تنها چيزي که مي بينم اين دوچشم ِ زُل زده اند - زهرآگين و جستجوگر و وحشت پراکن !

گاه - بندرت - ، به جاي ِ اين گاوچشمان ، سايهء شانرا مي بينم  - مخوف تر و نفس گير تر و نفوذگرتر ! و سايه ام در سايهءشان گم ميشود وخودم درزير ِ بار نگاهشان .

اين لعنتي ها آنچنان وقيح اند که اصلا مراعات ِ ظاهر را نمي کنند و دراکثر ِ موارد ، ديگران آنهارا پيش از اينکه مرا ببينند ، « آنها » را مي بينند . مرا از کار و بار و زندگي و تفريح و عزا انداخته اند :

شغلم شده است کارهاي ِ نيمروزي يا حداکثر يکروزي ! تاچشم ِ کارفرمايانم و يا همکارانم به اين دو کوفتي مي افتد با اين بهانه که « ما زن وبچه داريم ...» ، مرا مرخص مي کنند ؛

فک و فاميل که عذرم را از مدتها پيش خواسته اند ومدتهاست که از حضور ِ اين دو انگل ِ جانم باخبرند ؛

اصلا نمي دانم عروسي يعني چه ! مي گويند : « آقاجان به عروسي ما نيا که " همراهانت " آنرا به عزا تبديل خواهند کرد ! » بااين حساب معلوم است که خودم هم " شادوماد " نشدم ؛

به دو علت هم به عزا نمي توانم بروم : اول آنکه صاحبان ِ عزا حضورم را قدعن کرده اند و دوم اينکه مي ترسم که مرا متهم کنند که با چرخاندن ِ اين " دو عزرائيل " با خودم ، آنهارا صاحب عزا کرده ام ؛                ... کامل

 

باز كن پنجره را...

بار كن پنجره را
تا از آن هوائي بدر آيد
باز كن پنجره را
تا از آن آفتابي بدر آيد :
بتاب
بتاب
بتاب اي آفتاب
كه از طايفهُ سرمازده گانيم .

ببار
ببار
ببار اي باران
كه از تبار ِ تشنه گانيم .

بچرخ
بچرخ
بچرخ اي دوران
كه قرنها از قافله بدورانيم .
            
... کامل

 

روز ِ کارگر " ، " کار ِ " اقليت و قضايای ِترجمهء فارسي ِ " خاطرات ِ مادر جونز "

باسلام .                    بهتر ازاين ديگر نمی شد . واقعا سنگ ِ تمام گذاشتيد ! ايکاش مادر جونز زنده بود تا حضوری از شما از الطاف ِ بيکرانتان دردادن ِ " زبان ِ کارگری " به نوشته اش از شما سپاسگزاری ميکرد ؛ بخشنده باشيد و اين " گناه ِ بزرگ " - کارگری ننوشتن – را بر او ببخشائيد ! اگر چه دستنويس ِ ترچمه ي اين کتاب در اختيارم نيست ، اما عقل ِ سليم براين حکم ميراندکه لطف ِ تان شامل ِ حال ِ خانم ِ لووژن [ مترجم ِ فرانسوی ِ کتاب ] هم شده است و" نارسائی " های ِ نثرِ اين " کج سليقه " نويس راهم از بين برده ايد ! پس در هر نفس ، دو شکر واجب ! بايد اورا راهی ِ تهران کنم تا حضورا به خاک ِ  پايتان افتد !

اگر برحسب ِ اتفاق ، جملات ِفوق در کتاب پيدا می شدند ، حتما آنرا بصورت ِ زير در می آورديد تا کارگری تر شود :

" سام عيکم ، پاش شائی ! تو بميری شيرين کاشتی ! اين زنيکه ، مادرجونزه روميگم ، بايدفُربون صَدقه ت بره ، جُون ِ تو والا ، جُون داداشی !حيف که گور به گورشده ، وگرنه مينداختمِش جلو پاهات تا کف ِ کفشاتو ليس بزنه . سيمای ِ اين زنيکه مث اينکه قاتی پاتی بود . دوزاريشم که اصلن خوب نميفتاد . بفهمی نفهمی ، يه ذره کارگری بلغور ميکرد ويه دزه ازما بهترونی .لوژون ِ ملانصرالدينی نويسم که اصلن بايد بياد تهرون و پاهاتو ماچ بارون کنه . قربون ِ دست و پنجول و کمالاتِت مرد ! جِدَن واسِشون مايه گذاشتی . اينو بهش ميگن زبون ِکارگری " ( دو پاراگراف ِ فوق را مقايسه کنيد تا متوجه شويد که چه بلائی برسر ِ اين کتاب آورده ايد . اگرچه هردو ، تقريبا يک مطلب را می رسانند ، اما امانت داری حکم می کند در موقع ِ نقل ِ قول ، پاراگراف ِ اولی آورده شود ، نه دومی که درآن سليقهء شخصی خودمانرا گنجانده ايم  خصوصا اينکه مثال ِ فوق ، هيچ ربطی به " زبان ِ کارگری " ندارد و شبيه چيزی ست که آنرا " زبانِ  جاهلا " يا "عقشی (عشقی ) ها " می نامند- محض ِ نمونه آوردم تا مطلب گوياتر شود ) .          ... کامل

 

من انسان نيستم !

چرا اينچين بديم
- انسانيم ، مگرنه ؟!
انسانيت يعني بد بودن ؟
انسانيت يعني آفتاب را سوزاندن ؟
انسانيت يعني باران را از بين بردن ؟
انسانيت يعني تجاوز ؟
و انسانيت يعني وحشي گري ؟
و انسانيت يعني غلام ِ غلامِ قدرتمداران بودن ؟

پس :
من انسان نيستم !
       
... کامل

 

ايکاش دينی نبود  ،  ايکاش جنايتکارانِ دينی وجود نمی داشتند   ...

اگرچه مایِ « جانِ » خود بردوش گذاشته ها و گريخته گان ، شب و روز خون اشک ريزانيم و هيج لذتی از زندگی نمی بريم ، اما اين « مانده گانِ » در برزخِ لبنان و ايران و ... اند که از جان  مايه می گذارند و خون را نه ازچشم - چون ما - ، می ريزند ، که از جانِشان می رود ...

... تمامِ اينها  « بهانه »  ای بود برای نوشتنِ  در مورد « اکبر محمدی » ...  آه !  چه بگويم ، چه بنويسم ؟ ...  خانه شان ويران باد !   ما  ديگر  نمی توانيم  بگوئيم : «  می بخشيم ، اما فراموش نمی کنيم ! » ؛ نه و نه ! ديگر نمی توانيم ببخشيم !                ... کامل

 

وحشتم از وحشتناکیِ « انسان » ها ست !

تنهاتر از تنهائی ام
بی يارتر از بی ياران .
در کُنجم
نه يک زانویِ غم
- که دو زانویِ غم -
بدست گرفته ام
و نظاره می کنم به پاهايم
که نایِ رفتن
- تازه به کجا ؟ - را ندارند .

به پشتِ سرم که نگاه می کنم
به جز فقر و محنت و درد و تنهائی نبود
نگاهی بياندازم به روبرويم ؟
چشمهايم ديگر هيج نمی بينند
چشمهايم ديگر هيچ نمی خواهند ببينند
- چه از خوبان و چه از بدان .       
       
... کامل

 

عزا ، عزاست امروز ... شام ِ غريبان ست امروز ؟

اکبر گنجی اعتصابِ غذايش راشکست - و من از اولين خوشحال ها از اين ...
پيش از اين نوشتم که اگرچه هرگز ، به قولِ فرانسويان ، فنجانِ چايم (
Ma tasse de the ) نبود - که يعنی مراد م نيست ( و مرا حاشا به مريد ی ! ) ، رهبر ِ فکريم نيست ( و مرا حاشا به رهبر جوئی ! ) و خواست ها و افکارش ، خواست ها و افکارم ( اگرچه - شايد - به جزء ، اما به کل ) نيست و برایِ انجامشان ، گريبان چاک نخواهم داد...

گذشت آنزمانی که حنجره پاره می کرديم و مرگِ اين و آن می طلبيديم !... اگرچه ديروزهم از حقوقِ زندانيانِ سياسی دفاع می کرديم ، اما تنها از آنانی که به عقيدهء ما بودند ( و هنوز هم بسيارانی ، چه در داخلِ رژيم و چه در خارج از آن ،  بهمان راهِ  سابق اند ) و اما امروز ... رسيده ايم به اينجا که از دارندهء هر عقيدهء سياسی ای-هرچه که می خواهد باشد - بايدمان دفاع ! ...
              
... کامل

 

ديگرانی خود را « ديگر » خوان !

جوانيم را بی ديگران گذراندم

و نشناختم ( انگار دارم غيب می گويم ! )

ريا را

و پيريم را دارم سر می کنم باديگران

و ريا ست که تاب و توانم را

دارد و دارد می گيرد !               ... کامل

 

حاج آقا ، واقعن گُلی به جمالت !

حاج آقا ، واقعن گُلی به جمالت ! ايرونو اونچونون بهشته برين کردی که امامه زمون بايد بره کشک بساوه ! ديگه چه احتياج به معاد و روز آخرت ...
يه مملکتی ساختی که تو اون هيچ فساد نيس و انيشالا ، با صدوره انقلابه پُربرکته اسلاميمون به تمومه دنيا ، کرهء زمين پُرازنور وبرکت ميشه ـ عينهو مثه ايرونه خودمون !

تو زمونه اون گُه به دهن پهلوی ، تمومه خيابونا پُرازجنده بودن ( حالا ، به لطفه حاج آقائی مثه تو ، يه دونه هم پيدانميشه ! )؛ از "شهرنو" گرفته تابقيه جاها وشهرها ، اونچه که ميديدی ، بنگی و ترياکی و هروئينی بود که همشون به اشرف پهلوی فحش ميدادن که به اين بلا گرفتارشون کرده ( حالا خدارو شُکر ، به لطفه تو حاج آقا ، يه دونه هم پيدا نميشه ! ) ؛ گداگشنه ها ، عمله پمله ها پُر بودن که گوشه خيابونا می خوابيدن ( حالا به مرحمته تو حاج آقا يه دونه هم نيس ! بعضی از والدالزناها ميگن که تو اون زمونا کودکايه خيابونی نبودن و تو زمونه تو هستن ؛ حاج آقا اجازه ميدی که زبونه اين بی همه چيزا و بی چشموروهارو بزارم زيره کارده قصابيم ؟ تورو خدا ، تورو خدا ! ) ؛ جاده هامونو اونچون امنوامامون کردی که ديکه نه در نشابور ونه در زاهدون از کشته موشته خبری نيس ( چی بگم حاج آقا ! آخ خدايه من اين حاج آقا چيه ، چيه ؟ يه تيکه نور!)؛ خونه يه اين مردمو اونچون باهزينه هايه زياد خوب ساختی که اگه سختترين زلزله هام بياد ، کَکَشون نميگزه و نه تنها از کشته مشته خبری نخواد بود ، حتا خون از دماغه کسی نميرزه ( حاج آقا ، اگه خدا باهات نبود ، مگه ميشُد اينهمه کرامات !)    
       
... کامل

 

در سرزمينم چه کم ديدم !

نشستم دم ِ در ِ سرزمينم :
- چه کم ديدم
...  چه کم ديدم
...  چه کم ديدم !
          
... کامل

 

کلهء پوکم خالی ست ... ( بانگاهی کوچک به کوچک " نادره افشاری" )

من تاکنون به خيلی از " روشنفکران " و فعالين ِ چپ ـ گاه به سخت ترِين وجه و حتی نامودبانه ـ تاخته ام . به گمانم حقم بود ـ چرا که خودم را از آنان می دانم و آنان را از خود . برای ِ من ـ چه در گذشته و چه درحال ـ رهبران حزب ِ توده و اکثريت از نوکران بودند و هنوز هم هستند . اما بجز عده ای معدود از اعضاء و کادرهايشان که تبديل شدند به نوکرانی بدتراز نوکر ، مابقی " خام خيالانی " بيش نبودند که از روی ِ اعتقاد غلطيدندبه آنجاهائی که نمی بايست . وحتی جلوتر می روم ، درمورد ِ مجاهدين هم ـ که هيچ سنخيت با آنها ندارم ـ همين را می گويم.            ... کامل

 

تجربه ای در خون ، باخون

« چندان در حسرتِ آب

- آبِ زلال -

ای عطشا ! ای عطشا ! کرده بوديم

چندان در انتظارِ باران بوديم

که باد

- اين بادِ خانمان برانداز - را

به جان خريديم

واينچنينيم که می بينيد :

- در حسرتِ باران ! »            ... کامل

 

« بهره برداری» آزادست ؛ با « دو دست بريدهء انصاف » چه می کنيد ؟!

از وقتی که اين سايت راه افتاد ، سايت هایِ « عظيم الشان » مرتب دست می برند به مطالبش وانگاره « خود يافته » هایِ خود را پخش می کنند - بی هيچ اشاره ای به « روزانه ها ... » !

مطالب را به گونه ای می آورند که هيچ نشانی از اين سايتِ به زعم آنان « کون گُهی »  در آنها نباشد ؛ با بهره برداری از « پيوند ها » يم ، مطالبی می آورند که تا بامروز نمی آوردند ( اينانی که بجز « ايسنا » ، « ايرنا »  ، « خبرگزاری کار » ، « خبرگزاری مهر »  هيچ سايتِ ديگری نمی شناختند ، به يکباره پخشاپخش کنندهء سايت های « تازه » شده اند ! )           ... کامل

 

کَرجی بان ، کَرجی بان ، بَنَه اَمی دريايه اَمَره!            به : باصطلاح «دولتمردان ِ » جکومت ِفلاکت بار ِ اسلامی

تی کَرجيو تی خَانه

ايشالا تی سر فوکورده !

اضلن تَره نَخَاييم

تی جِلو پِلاسو اوسان

تی تنه لشه ببر

هرجَا تی ديل خَايه بُشُو

بنَه اَمره اَمی دريايَه

خُدومان دانيم چی بُکُونيم با خُودومان           ... کامل

 

« تحصن » آمد و قلمم خشکيد ...

سالهاست که می گويم و می نويسم که تا اين « بختکِ» بختک تر از هر بختک خواهد بود ، هيچ آبی از هيچ آب تکان نخواهد و به جز سرازير شدن به عمق ِ نابودی ها اميدی به هيچ نيست و در تمام ِ اين مدت « خوب خوبان » ندا دادند که اصلاحات امکان پذير است و به چسبيدم به دهانهء اسب که راهيمان خواهدکرد به « آزادی»!...

... و تعجب می کنيد که قلمم خشکيده است ! ...

زاده شدم در خراب شده ای که « آريامهر » می ناميدش « تمدنِ بزرگ » و «ولدالزنای» همان آريامهر (خمينی ها ) نامش را نهادند « تمدنِ بزرگِ اسلامی »  و خواهم مُرد ... در مستراح !            ... کامل

 

تاريخ ِ شفاهي و غير ِ رسمي  ِ انجمن  ِ " تاکسيران ِ" TaxIran  پاريس                 با ياد ِ همکاران ِ از دست رفته ام :

 اولين يا دومين ايراني ِ رانندهء تاکسي بودنم در پاريس هست . در اوايل ِ سال ِ 82 ميلادي که چندماهي بود که تاکسي بودم ، در فرودگاه ِ پاريس ، راننده اي ديدم که فرانسه اي داشت با لهجهء فارسي . بعدها فهميدم که نامش منصور د... است . هنوز نمي دانم ، اواز من پيشتر ويا من ازاو پيشتر شروع کرده بود و بودم .

دومين " رکورد " م اينست که اولين رانندهء ايراني تاکسي بودم که در سال 95 ( درست در زادروز ِ چهل و چهارمين سالم ) ، در حين کار ، سکتهء قلبي کردم و يک هفتهء بعد عمل ِ قلب باز و پيوند رگها و سال ِ بعد دومين سکته و سالِ 98 دومين عمل ِ قلب باز و بعدها چندين و چند عمل ِ کوچک و بزرگ وهنوزهم...           ... کامل

 

تن فروشي  

از تن فروشي
بخاطرِ يك لقمه نان
واز تن خريداري
بخاطرِ داشتن يك – يا چند – لقمه نانِ بيشتر
از تن فروشي
بخاطرِ داشتنِ يك سقف
و تن خريداري بخاطر ِ داشتن ِ سقف هايِ چند و چند
ازتن فروشي
بخاطرِ پر كردنِ شكمِ فرزندان
و تن خريداري برايِ فرزندانِ در ناز و نعمت
سخن مي گويم .
         
... کامل

 

درد !

ساده زاده ميشويم و
ساده ميميريم
و در مرثيه يمان هيچ كس نخواهد گريست
و بر قبرمان هيچ كس سنگي نخواهد گذاشت
و بر قبرمان هيچ كس گلي نخواهد گذاشت .

آنچنان گمناميم كه اگر شكنجه و زنداني شويم
هيچ كس برايمان امضاء جمع نخواهد كرد
هيچ كس به عفوِ بين المللي شكايت نخواهد برد
و هيچ كس جوامع ِ حقوقِ بشر را خبردار نخواهدكرد . 
       
... کامل

 

... وكفن ، زيرلباسمان !

دارو ندارمان
بردار
- دارندهُ ناداريم !
خوانندگان ِ بي صدا
هرلحظه مرگ را بانتظاريم
- داس ِ شان بر سر ِمان ؛
وكفن ، زير° لباسمان
- براي ِ هميشه ؟! 
       
... کامل

 

خانه ء  عِفاف

روزگاري بود كه نداشتم چارقد بر سر
شيفته گان ِ امام
فاحشه ام خطاب مي كردند
اما با هيچ كس
- به جز با شوهرم –
همخوابگي نمي كردم
امروز چارقدي بر سر دارم
همان شيفته گان
خواهرم خطاب مي كنند
و به جز با شوهرم
با همه همخوابه مي شوم !
         
... کامل

 

پر سو باد چشمانم !

خوبان را بينم
وقتي که ديروز از بدترين بدان بودندو
امروز مارا واميدارند که بگوئيم " که خوبندوخوبندوخوب " ؟!

دور ناخوشايند در خود گشتن و
از اين پيش خوانده ها را دوباره خواندن ؟!
       
... کامل

 

به پسرهايم ميماند " کارون "        به : فرخنده حاجي زاده و... مسعود نقره کار

وفتي که نوشتهء مسعود نفره کار  را در گويا ي امروز خواندم ، دوباره نگاهي انداختم به عکسهاي ِ کارون ( و حميد ) حاجي زاده ، که چند روز پيش دوست نشناخته و نديده اي از طريق ايميل برايم فرستاده بود . با رسيدن عکس کارون ، در خلوتم گريسته بودم . اما نوشتهء نقره کار ... به هاي هائي گريستن در جمع واميداردم ؛ اشکي نه برسرنوشت من - که ديگر اهميتي ندارد - ، بل بر سرنوشت " کارون " هايم ... درتعجبم که باينهمه که برما رفته است و با اينهمه اشک که هرباره درتنهائيم ريخته ام ، هنوز هم اشکي ست درچشم – که انگاره  به ته خط فاجعه هنور نرسيده ايم !

و اي جلادان !
خوب نگاه کنيد
به نوه هايتان ميماند کارون .
       
... کامل

 

ابلهانی بوديم - نه کم و نه بيش  !

خشکسالی نيست
- که بی باری ست .
اندوهِ همه چيز از دست دادن نيست
- که غمِ پاکباختگی ست .
در خود فرو رفتن هم حتی نيست
- که بيخود زيستن ست :
« آنان به چرا مرگِ خود آگاهانند ؛
ما بی چرا زندگانانيم ! »
                 
... کامل

 

قريبانه1

در ولايتم جايم نيست
در ولايتِ غريبم
و در اين ولايتِ اينجائی هيچگونه حقم نيست
زبانم نيست
چشمم – هست و می گويندکه – نيست
گوشم هست و
- حقِ شنيدنم نيست .

همه ی زندگيم اين شده است :
خوردن ؛ و چه ها !
کارکردن ؛ و چسان !
خوابيدن ؛ و چه کابوسها !
                
... کامل

 

قريبانه 2

کوچه خلوتست
دلم برایِ همه چيز می طپد
و شهرم - کشورم - بی طپش است
ديوانه وار هوسی ست مرا
- گشتن در کوچه هایِ شهر
در کوچه هایِ برفی
شلنگ تخته انداختن با ويلون زنِ مست
و پياله را با برف و
55 پُر کردن
و از مستی به واقعيت رسيدن !
               
... کامل

 

قريبانه 3

غربت همينست
- و جز اين هيج نيست :
سوختن و ساختن ؛
بودن و هيچ شدن ؛
بر پرتگاه بودن و
بر تباهی تن نزدن .
               
... کامل

 

قريبانه 4

... و سالی ديگر – بسانِ ديگر سال ،
ديگرگونه گذشت
- چه حاجت به بازگوئی ؟
« بالاتراز سياهی رنگی ديگر نيست » را آزموديم ؛
بربلند بالایِ برجِ سياهی
جمهوریِ اسلامی نشسته است
چه نامش نهيم ؟
سياهی ؟
- نابودی !
               
... کامل

 

می باردومی بارد اشک در قلبم ...  ( غريبانه 6 )

می باردو

می بارد اشک

( نه از چشمانم ؛

- که در قلبم ) .
 

می لرزدو

می لرزد

( نه دستانم ؛

- که تمامِ تنم ) .
             
... کامل

 

مُعجِز  از ما خارجه نشينان ؟ حاشا !

گامهاي ِتانرا
ـ آنسان که خُود ِ خود ِتان می خواهيد ـ ،
برداريد
و باهيچ نگرشی
به " فرمان " هایِ مايانِ خارجه نشين !
              
... کامل

 

... که آبرویِ جهانند مجنونان !

ملامتی اگر از دوست رسد
نه مجنون بودنم بايد ؛
- که طايفهء مجنونان را
به « عاقل » نمايانِ شهر فروختن !
              
... کامل

 

انزلی ! انزلی !

انزلی!انزلی!
توکه آزاده گان هميشه در سرزمينت بودند
چه شد
چه شد
که تن به وحشيانِ آخوند دادی ؟
             
... کامل

 

... و عشق را هم کشتند !

کوچه گر خاليست

بی هوده نيست ؛

عاشقان را خيالِ گام زدن

در کوچه هایِ وحشت نيست

عاشقان را خيالِ مُردن

در کوچه هایِ نفرت نيست             ... کامل

 

شمع و گُل و پروانه باهم شدند بيگانه !

ديگر اما امروز

شمع و گُل و پروانه باهم شدند بيگانه

بيگانه و ديوانه

و با هم نميروند به ميخانه !            ... کامل

 

جانا ! جانا ! زندگی زيباست !

... و مجالم نداد

تا

به گويمش :

اگرچه سخت است زيستن

اما امتحانش مجانی ست

و عليرغمِ همه چيز

زندگی زيباست !               ... کامل