m.ilbeigi@yahoo.fr       

                                 

                85     

 

چهار شنبه 1  اسفند 86  / 20 فوريه 08

به " قی" افتاده ام - می فهميد : به " استفراغ " !

هرکس که از "تنهائی" و "بی يارو کس" بودن ، گله کند ، به نظرم که به خطا می رود : که تنهائی ست  که انسان را به يکباره می رهاند از بار ِ رذالت ها  ، کم سو چشمی ها ( که يعنی از حسادت ها ) ، از بارِ چندين قرص ِ نان قزض دادن تا نيمه نانی به نيش کشی و با کم وبيش دندان هايت بجوئی و در حلق فرو دهی و "رفيق" ات خطاب کنند در پيش ِ رو و به درندت  به محض ِ پاشنه چرخاندن !

در تنهائی بودن اين حُن را دارد که نمی دانی  چه "خوشانه" - اگر که بگويند ؛ و به قاعده ، يا هرگز نمی گويند ، يا آنکه اگر "رنجی" به خود دهند ، به ندرت-  از تو می گويند و مهم تر آنکه از تمام ِ بدی هائی که پشت  ِ سرت می  گويند - و امروزه "ايميل می زنند" - ، باخبر نمی شوی  و به خود - شايد ، احمقانه -  می گوئی : خوشا که حرفی پشت ِ سرم نيست - که حاليا نگو که بسيارها اين کثافت های ِ همه چيز را چون خود کثيف ياب ، ساخته و پرداخته اند .

 ... ادامه

 

جمعه ۱۹ بهمن۸۶  / 08 فوريه 08

نام  ِ " مستعار"

 لااقل من يک "چيز" به حکومت ِ فلاکت بار اسلامی مديونم : دل کندن از نام هایِ مستعار - که يعنی ، زمانی که رژيمی تا به نهايت می رود برای ِ محوِ تمام ِ هويت ها که به گوئيم " ما اينجائيم!" - به نهايت به کوچکترين ( می بخشيد دارم در" مُخم" می گردم به فرانسه و فارسی به دنبالِ واژه ای برای ِ ادامه ) ، "روزن" و "روزنه" ای که هستيم  وابسته ( بگذريم که اين واژه ها را نمی جستم ) .

در رژيم ِ " شاهی" آموخته بوديم که به نام نوشتن ، يعنی : سو به "مرگ!" ، و اين فلاکت بارترين رژيم ها به ما "آموخت" که به نام نوشتن ، يعنی که مرگ "بيآ!" - که ديگر طاقتِ مان نيست : "مهدی ، بيا!"

....ادامه

 

امان از دسته " شايعه " و " شايعه پرداز " ان !

سه شنبه ۹ بهمن ۱۳ / 29 ژانويه 08

 انشاء الله که "خدا" تمام ِ بلاهايه عالمو سر اين " ولدالزنا هايه سياسی" بياره ؛ خدا بايد خوارشون کنه ، ذليله شون کنه ، زمين گيرشون کنه !

ولدازنا تو دنيا خيلی خيلی زياده ، اما اين "سياسياشون" ، يه تخمه جنی ، يه مارمولکی ، يه آفته جونی هستن که ديگه نگو !

معمولياشون ( خوب حاليتونه که از ولدالزناها ميگم ؟ ) ، آره معمولياشون وقتی که شايعه ميپره کونن ، دوده شون  فقط به چشموچاله چند نفر ، چند خانواده ميره ، اما امان از دسته شايعاته اين سياسيون! يه ملتو آتيش ميزنن . ميفمين چی دارم ميگم؟ دارم از "ملت" ، يعنی از اون سرجنبونينی ميگم که ما بی سروپاهارو ميچرخونن ، يعنی - چه جوری بگم ؟ : - ماهارو اداره ميکنن ،  بما حکومت می کنن ، آره جونم ! سره ماين و سروره مون !

آخه مگه ميشه که "سروسرور" ( حالا ميخواد "شاه" باشه يا "شيخ" ) ، خيانت کنه ، جنايت کنه ، ما بی سروپاهارو بزنه ، تو هلفدونی بندازه ، زجر و شکنجه بده ، اصلن سر بنيستمون کنه ؟ مگه ميشه ؟ حالا من نه ، تو که بصلا آدمه حسابی هستی بگو ! ده دم بزن ! جونه مونو ، حونه مونو بالا نيار ! استغفروالله !

يه زمونی هو انداختن - اين سياسيونو ميگم - ، چو انداختن که "صمد" - " بهرنگی" رو دارم ميگم و نه " صمدآقايه پرويز صياد " - ، آره ، داشتم ميگفتم که چو انداختن که رژيمه شاه سره شو زيره آب کرد ؟ آخه من قربونه آن قدوبالايه شاه برم ، اصلن اون و رژيمش از اين کارو ميدونستن ؟ ميگين که شاه مُرده ، نميشه که قربونه قدوبالاش برم ؟ اصلن شمارو "سنه نه" ؟!  من دلم ميخواد قربونه قدوبالاش برم ! قربونه قدوبالايه مُرده شم ميرم ! ...

ادامه

 

سه شنبه 2 بهمن 86 / 22 ژانويه 08

برای سی ساله گی ِ دخترم                   Pour les 30 ans de ma fille

سی

می تواند پايانی برای ِ من باشد

می گويم " می تواند" - ؛

سی

آغازی ست برای ِ تو

آشکارا می گويم " آغازی"

سی

می تواند پايانی برای ِ من باشد

می گويم " می تواند" - ؛

سی

آغازی ست برای ِ تو

آشکارا می گويم " آغازی"

ادامه

جمعه 28 دی 86 / 18 ژانويه 08

 

يکشنبه 23 دی 86 / 13 ژانويه 08

"گرواز" ، گرواز می خورند ...

خوب که بنگريم ، خيلی از وزراء و "صاحب منصابان" دوران ِ شاه ، "توده ای ِ" سابق بودند که با ميل فرمايشی ِ قاشق قاشق گُه (ودراکثر ِ موارد ، به "فرمودهء حزب") ، به جاه و مقام و نان (از نوع ِ "اعلاء") رسيدند . ای کاش که از روی ِ "عقيده" چنين ميکردند - که در اينصورت برآنان حرجی نبود !

تا جهان بود و جهان خواهد بود ، چنين "انسان"هائی ، بودند و هستند و خواهند بود. و آخرين نمونه اش ، "ماوراء چپی" يانی هستند که اکثرند - و نه همه - ، مائوئيستهای چند آتشه بودند که دائما " انقلاب" می کردند  - حتی در کافه ها - ،  و امروزه بدشان نمی آيد که در زير ِ پرچم ِ آمريکای ِ درم بخش - و خوب هم بخشنده -، دست در دست " شاه بچه" راهی ايران شوند و سر ِ پيری به آب و نانی برسند  ودست يابند به  بيشتر از اينی که دارند - و کم هم درم بخشان، نصيب ِ شان نکرده است .

اگر توده ای ها ، قاشق قاشق می خوردند ،اينها " گرواز گرواز"[ بيل بيل ] دارند می خورند - و با چه اشتهائی هم ! ... اگر توده ای ها ، با قاشق قاشق - و گاه با قاشق ِ چايخوری - ، مدت ها وقت گذاستند تا از اين رو به آن رو شوند ، اينها - اين جديدی ها - ، آنچنان گرواز گرواز در حلق فرو دادند که يک شبه از "ماوراء چپ" به "ماورای ِ راست" رسيده اند و چه فاخرند و چه قلمفرسائی هائی که نمی کنند و چه درس هائی که به ما نمی دهند ! ...         ... ادامه

 

يکشنبه ، 2  دی / 23 دسامبر 07

[ افزوده ای بر اين نوشتهء  دو شنبه ، 3  دي / 24 دسامبر 07 :  ... و دريغ (!) از آخرين سالهای ِ سياه ِ آريامهری که بی هيچ "رهبر" بودن و در "خدمت ِ" رهبران بودن  ، خيل ِ عظيمی از ايرانيان ( به ويژه جوانان و نه "پير و پاتال" ها )  و "خارجيان" را در سراسر ِ جهان به راه می انداختيم و بعد از خروج ( و نمی گويم "فرار ِ" "قهرمانانه") "رهبر"ان "بزرگ"ترين ِ سازمان های ِ سياسی به خارج ( که به يکباره يا "تاجر" شدند تا به نهايت و  "مال اندوز" هم تا به بی نهايت و يا "دکتر"  شدند با دادن ِ پول به "تزنويسان" - می دانم و به خوبی می دانم از چه می گويم و همين هايند که نوشته هاي ِ شان را حتما و حتما بايد با عنوان ِ "دکتر" آورد ) ، قادر نيستيم حتی چند ده  نفر را به گرد ِ هم آوريم - حتی "پير و پاتال ِ مبارز" را ! - وقتی که "مال" و "نام" بر شوق می چربد ، به جز اين نيايد انتظار داشت ...  ]

و چه توهينی کردم به کتاب / با ناميدن ِ " کتاب" / به ورق پاره هايت !

 

مگر نه آنکه تو از برای ِ از بين بردن ِ همه چيز آمده ای ؟ :

گيرم همه را به خاک

به خون نشاندی

چه ات می ماند

- به جز خود - ،

برای ِ نابودی ؟

 

آيه هايت همه خون

آيه هايت همه مرگ

آيه هايت همه از برای ِ همه چيز نابود کردن

آيه هايت همه از بهر ِ بهشت سازی برای ِ خود

- و جهنم از برای ِ ما

( نه در آن دنيا

که هم امروز

- نقدا نقد ! )

... ادامه

جهار شنبه 21 آذر 86 /  12  دسامبر 07

کجايند "دگر"- انديشانی که تنها خودرا دگرانديش می دانند ؟

چند روزيست که صفحهء اصلی ِ "روزانه ها" را اختصاص داده ام به گزارشات ِ جنبش ِ دانشجوئی در ايران . نه از اينرو که آگاهم از کم وکيف ِ جريانات ِدرگير ؛ نه از اينرو که جانبداری کرده باشم از طيف و جريانی بخصوص - و تکرار می کنم که چندان ازآنها خبر ندارم ( آيا تنها "چپ" بودن ِ شان کافی ست که "هورا" بکشم و "خوش خوشان"م شود ؟ من يکی ، بعد از آنهمه "کثافت کاری " هائی که خيلی از "چپ" ها ، "مرتکب" شده اند ، هرگزم "غش و ريشه" برای ِ خيلی های ِشان نيست و حتی اباء ندارم که بگويم از خيلی های ِ شان - اگر نه بيشتر ،لااقل -  به اندازهء اينانی که بر سر ِ کارند ، دلهره دارم ) ؛ نه از اينرو که خواسته باشم خودرا " نخودچين ِ هر آش" کرده باشم و از اين را ه "نمد"ی برایِ سر ِ گر و پای ِ برهنه ام ساخته باشم ! ... و چندين " نه" و "نه" های ِ ديگر ...

بل از اينرو : چگونه "انسان" می تواند ساکت بماند با ديدن ِ اينهمه فجايع که  می رود براين جوانان - با هر مسلک و عقيده ای که دارند . جرمی که - به جز عدالت جواهی و برابری و آزاديخواهی -  ، مرتکب نشده اند . گرچه در حکومت ِ فلاکت بار ِ سفيهان ِ باعمامه يا بی عمامه ، "همين"هايند که جرم اند ! گيرم که چون "من انديش" نباشند ، آيا بايد که همچون "ملی-مذهبی" يان  هميشه نان ِِ همين  حکومت ِبه غايت  خون آشام خور ( که کوفت شان باد ؟) ، خفقان گرفت و دم نزد.

آيا بايد چون سازمان های ِ ، باصطلاح ، "چپ" خارج از کشور ، بيش از " نيمه" خفقان گرفت - چرا که - شايد ، من چه می دانم - ، دانشجويان "همسو" با "رهنمود" هاي ِشان نيستند و يا آنکه به "اين" سازمان "بيشتر نزديک اند " تا با سازمان ِ آنها ؟ ( نگاه کنيد به "تارنما" های کوفتی شان که تنها خواننده گان ِ شان ، خود ِ شان هستند ! ) .

... ادامه

 

دو شنبه 12 آذر 86 / 3 دسامبر 07

به "رو" شدن ، نتوانم !

به "زير" عادتم ست

و زير زمين نشينم

چرا بايدم به "رو" شدن

- به "کف" آمدن ؟

 

دو شنبه 05 آذر 86 / 26 نوامبر 07

چرا نکنيم خودرا "گرم" با خورشيد  ؟

بيش از دو سالست که "بحران ِ اتمی ِ ايران" ادامه دارد و آنان که دل به زادگاه دارند را ، هر روز بيش از روز ِ پيش و هر بار بيش از بار ِ پيش ، دلهرهء کشتارهایِ عظيم ِ زادگاهی يان ِ بی گناه ِ اسيرِ اين "طايفهء" جهل و بی همه چيز و همه چيز بر بادده ؛  و خرابی های ِ عظيم تر ِ يک حملهء نظامی ِ هر روز تيتر ِ رسانه ها ، دارد به مرز ِ ديوانه گی می کشاند .

در تمام ِ اينمدت ، "کارشناسان" و "کارناشناسان ِ" بسياری "تحليل" های ِ "غلمی" و "سياسی ِ" بسياری دادند و در اينجا بود که با خود گفتم ، حال که بسياری از کارناشناسان "تحليل" می دهند ، مگرم اين "من ِ" کارناشناس را چه هست کمتر از آنها و چرا منهم "بادی به غبغب" نياندازم و "آروغ"ی نزنم - که يعنی "هستم" ! پس اينهم "افاضات ِ" اين "من" :

  • بايد کشوری وجود داشته باشد با مردمانی آزاد و تصميم گيرنده ؛

  • "رهبر"انی که مردم ِ خودرا "داخل ِ آدم" نمی دانند ، نمی توانند تصميم گيرندهء سرنوشت ِ  مردمان ِ شان باشند ؛

  • هر کشوری را حقِ اين است که تصميمات ِ سياسی و اقتصادی و نظامی و...ِ خودش را داشته باشد - و بگيرد ؛

  • هر کشور بخش ِ کوچکی ست از اين جهان ِ عظيم و لاجرم "تصميمات"ش تاثيرگذار بر زندگی ديگر مردمان ِ اين جهان ؛

  • پس هر کشور نمی تواند - و"حق" هم ندارد - ، که  ، بی نظرداشت ِ باقیِ جهان ، "منافع"خودرا تنها درنظر بگيرد و بزرگ کند - آنهم با ناديده گرفتنِ "منافع ِ" ديگران ؛

  • ايران حق دارد که "فناوری ِ هسته ای" کند و نيروگاه های ِ اتمی داشته باشد - و حتی "بمب" های ِ اتمی ؛

  • آيا ايران "نياز ِ" فوری و حياتی دارد به نيروگاه های ِ اتمی  ؟ ؛

  • بهتر نيست که به جای ِ ريختن ِ اينهمه "سرمايه" به پای ِ "اتم" ، بريزد آنها را به پای ِ "خورشيد ِ" مفت و مجانی ای که دارد - با "صحرا" ها و "کوير" هایِ عظيم اش ، با خورشيد ِ تمام ِ ساليانه شان ؟ ؛

  • گيرم که نه ! " منفعت" ، بيشتر با اتم است تا خورشيد ! به دنبالِ "سلاح"اش رفتن، از چه رو ؟ ؛

  • " منفعت" تنها در"پول"است و در "مقياس ها و معيارهای ِ اقتصادی" ؟    - پس "جان ِآدمی" هيچ نبايد به حساب آيد ؟ ؛

  • "بمب" هم با "پول" (خرابی های ِ عظيم) کار دارد و هم با "جان ِآدمی" (کشتارهای ِ عظيم تر) ؛                   ... ادامه

 

شنبه 26 آبان 86 / 17 نوامبر 07

با "جنگلِ ورایِ درختان" چه کنم ؟

 دوست ِ گرام آقاي ... و گرامي دوستان ِ ...

 همزماني و "همنوائي" تذکرات ِ  شما تعجبم را برنيانگيخت که عمري را ، نه به تمامي به بيهوده گي ، طي کرده ام و ياد گرفته ام که هيچ چيز در اين دنياي نفس گير ،  "بعيد" نيست ؛ حتي بعيدترينِ "بعيد"ها...

يکي ( در نوشته ای با لحنی کاملا "خشک ِ اداره ای" ، خطابیِ "مديربه زيردست ) آورده است : از انجاييکه بايد بعنوان يک بيننده سايت روزانه ها هم خواننده مطالب باشيم و هم فرم ارائه شده مطالب را مد نظر داشته باشيم , هر دفعه که باين سايت مراجعه ميکنيم فرم ارائه مطالب تغيير کرده و رنگها ازاردهنده هستند .

در حال حاضر از نظر تکنيکي مطالب در جدولها و فرم خوبي قرار گرفته ولي ترکيب رنگها ازار دهنده است.

خواهش ما اينست در صورت امکان شرايطي فراهم شود که مطالب با ارزش سايت به بهترين شکل در اختيار بارديدکنندگان قرار گيرد.

و ديگری ( برمی کردانم نوشته اش را از حروف ِ لاتين به فارسی ) : با همهء زحمتی که شما ، عاشقانه ، برای ِ سايت می کشيد ، استفاده زياد از  PDF  و کمی شلوغ بودن ِ صفحه ها و فقدان ِ جاذبه های ِ Web2*   ، ... اين سايت در جذب و نگاهداشت بازديد کننده موفق نخواهد شد .

 در پاسخ به " هردو " شروع کنم با نقلِ گفته ای از " انگلس" : ... ودر ورایِ درختان ، جنگل را نمی بينند .

سايتی ( "درخت"ی ) وجود دارد به نامِ روزانه ها و در ورای ِ آن شکسته مردی به نامِ "آراد ايل بيگی" باکوهی از مشکلات ("جنگل") :

1-     يک عمری ، کم و بيش و هميشه با نام های ِ مستعار ، در اينجا نوشت و در آنجا ، با اين نشريه کار کرد و با آن ، "خرحمالِ" اين سازمان بود و آن ، ... تا رسيد به پنجاه و دو سالگی و شروع کرد به فرستادن ِ نوشته هايش به "سايت" ها  ( گاه  ، همزمان ، نوشته هايش در 20 ، 30 سايت ِ "پُرنام" منتشر می شدند ) ، در پنجاه و چهار سالگی ، خسته از "بامبولبازان ِ" سايتی ! ، سايت ِ خودش را راه انداخت ؛                       ... ادامه

 

دوشنبه   21 آبان ۸۶ / 12 نوامبر 07

در رابطه با "ويژه نامهء باقر مومني" ، نوشته اي خواندم که حيفم آمد که شما هم آنرا نخوانيد :

 هوشنگ دوداني : سلام جوان برومند، دوستت دارم

http://rouzaneh.dowdani.net

از نوشته پيشين رها شده يا نشده يک ايميل ديدم. چه ايميلي! هزاران لحظه از گذشته‌هاي دور و نزديک در هم پيچيد و برآمد و نامش شد باقر مومني. شماري لينک‌ در باره باقر مومني در آن ايميل بود. تا عکس او را در حال سخنراني ديدم پرتاب شدم به شب‌هاي شاعران و نويسندگان و صدايش در گوشم پيچيد. با چه حالي آن شب به خانه برگشتم. چه برگشتني. حتي در خانه هم صدايش در گوشم مي‌پيچيد. همين ديروز بود. اما سي سال گذشت.

از پشت کامپيوتر پا شدم.   يعني او هم گذارش به اين نوشته‌ها مي‌افتد. با خودم مي‌گفتم پروردگارا نوشته‌هاي مرا از چشم باقر دور بدار. ناگهان يادم آمد ما پير و پاتال‌هاي عزيز از نوه‌هاي گرامي بيست سي ساله‌اش بهتريم. اخلاق ندارند اينها. جوان هم جوان‌هاي قديم. زبان‌ها لک زد بس که به جوان‌ جديد گفته شد اخلاق داشته باش.

مي‌گويم: در مبارزه براي عدالت اجتماعي شرکت بکن .

ميگويد: اون سوسياليستيه.

معلومه که سوسياليستيه. هسته اخلاقي عدالت‌جويي امروزي است.                        ... ادامه

 

چهارشنبه  16 آبان ۸۶ / 7 نوامبر 07

نوشته هارا آنگونه بايد خواند که هستند ...

ايميلی در يافت کردم به خطِ لاتين ، بدينگونه ( که اميدوارم در "ترجمهء" آن به خطا نرفته باشم ) :

  با سلام ، نوشته هایِ زيبایِ شما ( در بابِ قضيهء هما ناطق و بابيان و آدميت ... ) را خواندم ، باتشکر از ريزبينی و نکته سنجیِ شما ، انتقادِ کوچکی هم داشتم :

قبل از هرچيز ، اينجانب  برائتِ خود را از دينِ اسلام اعلام می دارم ! تا سوء تفاهم نشود .

در قسمتِ مربوط به آدميت آنچنان سنگِ ظواهرِ اعتقادی بهائيان ( که در بارهء آن بسيار تبليغ می کند ) را به سينه می زنيدکه خواننده را به فکر وا می دارد که ...

می دانم که برداشتِ درستی نيست ، اما لحنِ نوشتارِ شما اينچنين می نمايد .

در مسئلهء خانم ناطق شما ايشان را به دلايلِ مستند محکوم به دانشِ کم در موردِ متونِ بابی می کنيد . آيا نوشتارِ شما خوانندهء آشنا به متئنِ بابی را مجبور به همين نتيجه گيری در موردِ شما نمی کند ؟                 ... ادامه

 

يکشنبه  29 مهر ۸۶ / 21 اکتبر 07

برایِ "نان خوردن"، تن به هر خواری بايد داد؟!

در ابتدا ، نگاهی به اين بياندازيد :

گمان می کنيد که اين آگهی در کجا آمده است ؟ اگر پيش از اين نديده ايد، پس بگويم در "خبرنامهء گويا" . مسئولانش اينچنين باد به غبغب می انداختند : "خبرنامه گويا همچنين از انتشار مطالبی با مضمون تشويق به مبارزه مسلحانه، ترور و خشونت خودداری خواهد کرد..." (!) وصدالبته ، قربانش بروم ، "سيا" در تاريخش ، هيچکدام از اين کارهارا نکرده است - پاک است و شفاف است  (!) ... پس چه باک : [دليلِ]" پذيرش اين آگهی [...] اين بود که در آن نه دروغ بود نه پنهانکاری. اين آگهی به روشنی آگهی يک سازمان اطلاعاتی است و از اين بابت حداقل با خوانندگان خبرنامه صادق بوده ايم." حضراتِ اطلاعاتی در ايران ! چرا بيکار نشسته ايد ، يک آگهی به اين مضمون برایِ "گويا" بفرستيد ( يادِتان نرود که عکسُ "امام خمينی" راهم در اگهی بيآوريد ) : "وزارتِ جهنمیِ اطلاعات ، اين تشکيلات خون برپاکن و زندان انداز و شکنجه گر ، برایِ جاسوسی ، کشتار در ميانِ ايرانيانِ خارجِ کشور مامور استخدام می کند ، بشتابيد ، بشتابيد !" و مطمئن باشيد که "گويا" منتشر خواهد کرد ، چراکه "درآن نه دروغ [...است و] نه پنهانکاری. اين آگهی به روشنی آگهی يک سازمان اطلاعاتی است".              ... ادامه

دوشنبه 23 مهر ۸۶ / 15 اکتبر 07

شاه

 آنچنان تمامیِ دروازه هارا

- سفت و سخت - ،

بسته بود

که به جز آتش (... و باد )

هيچ از آن گذر نتوانست .

 

چه مانده بود مان

- به جز هيچ -  در کف

که ترسِمان باشد از آتس ( ... و باد ) ؟

 

هرزه دهانان ديروز

امروزه روز ،

دم به دم ،

قی می کنند از خلاچالهائی که گوئيا " دهان" شانست

-" چه زمانی خوش بود ، زمان شاه !  ؛

چه کيف ها که نمی کرديم ، در زمان شاه !

چه " آزادی " ها که نداشتيم ، در زمان شاه ! ...                        ... ادامه

 

سه شنبه 17 مهر ۸۶ / 09 اکتبر 07

کدام آيه بخوانيم ، که به جز ياس در آن هيچ نيست !

 

خوش باورم

اگر که باور کنم

به خوشباوريت ؛

خوش باوری

اگر که باور کنی

به خوش باوريم !

( " خوشا که انسانرا

که به جز به 'هيچ باوری'

هيچ باور نباشد ؟ " )                   ... ادامه

 

 

دو شنبه 09 مهر ۸۶ / 01 اکتبر 07

مدتهاست که کارها و مطالبِ " روزانه ها " مرا از کارهایِ ديگر ( نوشتن ، پزوهش ، ترجمه و ... ) باز داشته اند و حالا تصميم گرفته ام که بيشتر به "اين" کارها برسم تا به " آن" کارها ...

شروع می کنم با مطلبِ زيرين - و کم کم می آورم و شماره بندی می کنم در ميانِ کروشه ( [ ] ) ها که در کتاب نيآمده اند .           ... ادامه

 

يکشنبه 08 مهر ۸۶ / 30 سپتامبر 07

خودناکُشی

نيِستم خواب برچشم

نيِستم شادی بر دل

نيِستم و نيِستم

( در هيچاهيچی ام

                              در پوچاپوچيم )

حتا - حتا - ،

نيِستيم "تفنن"

- حتا ، حتا لحظه ای - ، بر دل ( بر - و در -  سر ؟ )               ... ادامه

 

چهارشنبه  04 مهر ۸۶ / 26 سپتامبر 07

احمدي نژادم من ، گاو چاله دهانم ، من !

احمدي نژاد ، اين عروسک خيمه شب بازيِ حکومت فلاکت بارِ اسلامي ، خيال مي کند که "آدم" است و نمي داند  ( يا مي داند و اين باشخصيتِ بي شخصيتي اش مي خواند) که جلويش انداخته اند تا هم به ريش اش بخندند و هم به ريشِ خلايق و خود ، آن پشت پشتايِ جلو ، سرنخ را سفت و سخت به دست دارند ، ديروز  ، در اجلاسِ مجمع عمومیِ سازمانِ ملل ،  اين "تر" فرمايشي هايِ هميشگي اش را کرد و به وقيحانه ترين وجهي ، از جمله ، اينهارا گفت ( بي تفسير مي آورم - که به آن نيازي نيست ) :

  • حقوق بشر به طور وسيع توسط برخي قدرتها به ويژه از ناحيه مدعيان انحصاري آن مورد تعرض قرار مي گيرد . برپايي زندانهاي مخفي ، ربايش افراد و محاکمه و مجازات مخفيانه و بدون رعايت معيارهاي دادرسي ، شنود گسترده مکالمات ، بازگشايي نامه ها و احضارهاي مکرر به مراکز پليسي و امنيتي به امري عادي بدل شده است .

  • سنت ها و ارزشهاي ملي تحقير و خودباوري و شخصيت ملتها مورد توهين و تمسخر قرار مي گيرد .                 ... ادامه

 

يکشنبه 24 ضهريور ۸۶ - 16 سپتامبر 07

چه کنم ؟

گرفتارِ چند مسئله هستم :

1) گنجايشِ سايت دارد به آخر مي رسد و آوردنِ مطالبِ جديد ، دارد کم کم ، تقريبا غيرِممکن مي شود و مانده ام که چه مطالب و چه بخش هائي را حذف کنم تا کمي "جا" باز شود . به دودليل - اگرچه که ديگرچاره ندارم ، اما - ،  دل به حذف کردن ندارم : اول آنکه دل بسته ام به همهء مطالب و جدائي از انها - که ساعت ها و روزها براييشان وقت گذاشتم - ، ساده نيست و ديگر آنکه ، هر مطلب ، هر روزه روز ، خوانندهء خودش را دارد . چه خاکي بايد برسرم ريزم ؟ - مانده ام !

  •  کتاب ها ؟

  • گاه روزانه ها ؟

  •  نشرِ ديگران ؟ 

  •  عکسها ؟

  •  آوا و نما ؟    

  • از نگاه ديگران ؟      

  •  فرستاده هایِ ديگران ؟

2) گرفتاري ديگرم - که "قوز بالايِ قوز" شده است - ، تعدادِ بيشماري ست از صفحات که بازديد کننده گان نمي توانند باز کنند :

از نوامبرِ 2005 - که " روزانه ها... " به راه افتاد ، تا15 سپتامبر 2007 ،  108622بازديد کننده داشته است که توانستند 438343 صفحه را باز کنند و - متاسفانه - ، 944040  صفحه را نتوانستند باز کنند و مطالب را ببينند .           ... ادامه

 

جمعه 23 ضهريور ۸۶ - 14 سپتامبر 07

قعر !

( با ريتمِ تصنيفِ " امشب ، شبه مهتابه " )

 

آفتاب / سره / کوهه

منم اون پائينا

بارون / اگه /  به باره

منم اون پائينا

سيمرغ / سره / قافه

منم اون پائينا

کفتر / تويه / ابرايه

منم اون پائينا

امشب ، شبه مهتابه

منم بی حبيبی .               ... ادامه

 

چهارشنبه 22 ضهريور ۸۶ - 11 سپتامبر 07

از ( و نه تنها )  " سياست " می نويسم ، اما " سياستمدار " نيستم !

" ايميلی " فرستادند و جويایِ " نظر " م شدند در بارهء " وبلاگ " به تازه به راه افتاده . در جواب نوشتم : نظرِ خاصی ندارم . به کارِ [ ... فلانی ] ميماند .

جوابی " دندان شکن " آمد :    ما شما رايك انسان سياسي كه در هر  موردي  نظر خاص خودرا دارد مي شناسيم [...]  از اينكه در مورد بلوك ما  نوشته بودي نظر خاصي ندارم[ ، ]  يعني بي طرف هستم يا خنثي ؟ واقعا تعجب [بر] انگيز  بود.

از لحنِ غيردوستانه - و حتی "کينه توزانه " ( که يعنی چرا به تعريف و تمجيد ننشسته ای ) - که بگذرم ، اينها دارم برای گفتن :

1)  در جوابم ، نه به صراحت - که به اشاره - ، به نوعی نظر داده بودم  : "به کارِ [ ... فلانی ] ميماند " : که يعنی چه حاصل از کُپی برداری ( اگرچه با رنگ و شمايلی ديگر )  ؛ که يعنی برويد به دنبالِ کاری تازه که کپی برداران بسيارند و بی هيچ شرم و حيا               ... ادامه

 

دو شنبه 17 ضهريور ۸۶ - 6 سپتامبر 07

ناگزير از گفتنِ " نه ! " به بعضی از خواست هايم !

در رابطه با کتابها و نشرياتی که پيش از اين در " گاه روزانه ها ... " آورده ام و هم اکنون در " نشرِ ديگران " می آورم ، خوانندگانی، گاه به گاه خواستارِ آن شده اند و می شوند که " تمامِ کتاب ( يا نشريه ) " را بيآورم و من ناگزير از آنم که در جوابِ خواستِ شان بگويم : " نه ! " -  نه بی ادبانه که به دلايلِ زير  :

روالِ کارم - چه در " گاه روزانه ها ... " و چه در " نشرِ ديگران " - ، براين بوده و هست که مطالبی را از کتابی و نشريه ای انتخاب کنم و با رویِ جلد و مشخصات ، نامِ ناشر و محلِ نشر ، تاريخ انتشار و فهرست مطالب و عناوين بيآورم و گريز می زنم از آوردنِ تمامِ مطالب - چرا که :

1-  نه جانش ، نه وقتش و نه امکانات فنی و مالی اش را دارم که " تمام " - که در اغلبِ موارد - ، به صدها صفحه می رسند ) را بياورم ؛

2- اگر فهرست و مشخصاتِ کتاب را می آورم ، هم از اينروست که خوانندهء مشتاق به مطلبی ، بگردد و کم کمکی " رنج " به خود بدهد و اصلِ کتاب را بيآبد و به کازش آيد - و حتما خواهد يافت (  چه در کتابفروشی های داخل و چه در خارج از کشور و حتا شنيده ام که در ايران - به ويژه در تهران و کوچه و پسکوچه های ِ روبرویِ دانشگاه تهران ، " بازارِ سياهِ  " انواع و اقسام کتابهایِ جديد و قديم است ) ؛

3- اما تمام ِ اين دلايل به جای خود - و درست يا نادرست - ، اصلِ مهمتری مانع ام می شود : ارج گذاشتن به کارِ مولف و ناشران ( گرچه خواهيد گفت - يا اگر نمی گوئيد ، من بگويم ؛ کم و بيشِ شان ، کم و بيش "شارلاتان " اند و چندان ارج گذارِ حقوقِ مولف نيستند - تجربهء شخصی دارم در انتشارِ کتابهایِ فريدون و خودم ) .              ... ادامه

           

يکشنبه 21  مرداد  86 /  12  اوت  07

چه حاجت در پسِ کلام ، واقعيت ( حقيقت ؟ ) را نگفتن ؟*

مسئولِ سايتِ " ديدگاه " ، آقایِ علی ناظر ، دست به دامانِ سنجر (ببخشيد ! خانم مريم عضدانلو- رجوی ) شده اند و اين را نوشته اند : نامهء سرگشاده به مريم رجوي - که يعنی " دادخواهی " از آنکه دستورِ " هلاکت " اش را داده است - ياللعجب ! و آورده اند يک نوشته از دو سايتِ نيمه رسمی [ کانون هنرمندان ايرانی در تبعيد  ،    ايران آزاد  iranliberty  ]  " رجوی يان " ( ونه برخلافِ گفتهء آقایِ ناطر ، " هوادار مجاهدين " ) :

 مهرداد نيکزاد : چه کسي سرگرم "کار و کاسبي" است، آقاي علي ناظر؟!

و من فعلا اضافه می کنم اين نوشته هارا  ( گويا قضيه ادامه دارد ! ) :
 

- جمشيد پيمان : آشفتـن ، برآشفتـن ، افروختـن ، بر افروختـن  

- علي قاسمي : به بهانه مقاله شاعر و نويسنده مبارز آقاي جمشيد پيمان

 - مهرداد نيکزاد : خود شکن،آيينه شکستن خطاست!

- کيانوش رشيدي : گر در خانه کس است يک حرف بس است.

*

" آشنائیِ " ( اگر اين اضطلاح درست باشد ) من با آقایِ ناظر تنها به آنجا برمی گردد که مدتی نوشته هايم را ، در ساليانِ پيش ، برایِ "ديدگاه " می فرستادم و الحق او همه  ( به جز چند تائی که "زياده" به رجوی يان " می پيچيد " )  را منتشر کرد و از اين نظر بايد متقابلا ازهم تشکر کنيم - چرا که همکاری بايد دوجانبه باشدو سپاس و تشکر هم .

کيست و که بود و چه کرد و چه می کند ، من نمی دانم . نه ، واقعيت را اگر بخواهم بگويم ، کمکی از " چه کرد " هايش را می دانم و می دانيم : تا خرخره در منجلابِ " رجوی يان "  بودن !

اينجوری می بينمش : سايتی دارد و خيال دارد که به هر ديدگاه ميدان دهد ، اما گيرِ " رجوی يان " است - پس نمی تواند - نه آنکه نخواهد - و  نمی دهد . چگونه می تواند بخشِ عظيمِ عمرِ به پایِ "رجوی يان " ريخته اش ( و در عينِ حال بهره ها برده اش - همچون مهدی سامع ) را  به خاکروبه بريزد - که اگر "ترس " اش نبود که بی بخشی از گذشته شود ، مدتها پيش بايد می ريخت.           ... ادامه

 

شنبه 20  مرداد  86 /  11  اوت  07

گُه !

[ گاه - که چه عرض کنم ؛ غالبا - ، از خودم بدم می آيد که " هرزه دهانانه " می نويسم - يعنی به حُرمتِ " حُرمتِ کلام داران " بی توجه ام  و  حُرمتِ " عفت خانومِ کلام " ( يادِ " شهرِنو " به  خير ! )  را نمی دارم ... چه کنم که اينم کرده اند هيچ ندارانِ شاهی و اسلامی ! ]

( کثيفانه : )

به چپ هست : گُه / به راست است : گُه / در بالا : گُه /  در پائين :  گُه / تمامِ ايران شده است : گُه / گُه اندر گُه / و تمامی : گُه اندر گُه / و همه اش : گُه / - تنها : گُه ... و گُه !

و گُه را قورت می دهند / و گُه را به قورتمان می دهند / به جز گُه چه دارند / تا به نمازِ روز و شبِمام تقديم کنند ؟!             ... ادامه

 

شنبه 13  مرداد  86 /  4  اوت  07

خيلی ها ، به عبث ، خودرا " بی گافِ سياسی " می دانند ...

نامه ای را از طريقِ " پست الکترونيکی " دريافت کردم . باهم بخوانيم :

مدير گرامي وب سايت روزانه ها آقاي ايل بيگي   سلام و درود  بر شما. 

ما تعدادي از دانشجويان پلي تکنيک دانشگاه تهران هستيم که وب سايت وزين شما را هميشه نگاه کرده و از گنجينه ي مفيدي که در آن قرار داده ايد استفاده مي کنيم.

ما بيشتز از يک سال است که گروه مطالعاتي تشکيل داده و بر روي مسائل مارکسيستي کار مي کنيم و تعداد زيادي از بچه هاي دانشگاههاي مختلف  را درگير اين مباحث کرديم. يکي از مواردي که ما بر روي ان کار مي کنيم تاريخ گروههاي سياسي چپ  است که بر صورت امکان بر  اساس اسناد و نشريات آنها صورت مي گيرد.

يکي از اين سازمانها که هم اکنون نقش مخربي  در جنبش دانشجوئي دارد راه کارگر است که  در حال تبليغ مواضع فرصت طلبانه اش در  دانشگاهها است.            ... ادامه

 

دوشنبه 25  تير  86 /  16  ژوئيه  07

خسته ام از يگرنگیِ تکرار ، بی رنگیِ تکرار ... *

آنچنان  خاليم که درمانده ام و از خود پُرسان :  کجاست نهايت ِ  تُهی " بودن " - و نمی گويم " شدن " که مرا هرگز اينچنين خيالی برسر نبود و هنوز هم نيست !

دستم به کار نمی رود (  اگرچه يک عالمه کار تلنبارست ؛  اگرچه يک عالمه کتاب است که می خواهم در "  نشرِ ديگران "  بيآورم )  ،حرفی  برایِ گفتن ندارم ( اگرچه گفتنی ها  بسيارند)؛  اگرچه ...

چشمانم با من ديگر اصلا راه نمی آيند و هيچ کتاب و روزنامه نمی توانم بخوانم ، بسختی تيترهایِ تارنماهارا ميخوانم ( خواندنِ خودِ مطالب ؟ اصلا حرفش را نزنيد ! ) ...              ... ادامه

 

پکشنبه 3  تير  10 /  1  ژوئيه  07

 تقلب ؟ نه ! بی حرمتی به کارِ ديگران ...

ويژه نامه ای را که برایِ  " سيمين بهبهانی " فراهم کرده ام را بهانه قرار می دهم تا برخی مسائلی را که مدتهاست که می خواهم مطرح کنم را در اينجا بيآورم  - شروع کنم از چگونه گی فراهم کردنِ اين ويژه نامه :

اين ويژه نامه( گردآوریِ مطالب ، جمع و جور کردن شان ، تعويص کردنِ قلم ها و تصحيحِ اشتباهات تايپی،  صفحه بندی و آرائیِ دوباره و ... ) ،  نتيجهء ، بی اغراق ، دوهفته کارِ ( گاه شبانه روزی )  است . به ويژه آنکه مدتها وقت گذاشتم تا منبع و مآخذِ اصلیِ مطالب را بيابم - چرا که نقل کننده گانی ( سايت هائی ، وبلاگ هائی ) ، بی هيج شرم و حيا و با پر روئیِ تمام ، بی ذکرِ منبع ، مطالب را به نامِ خود جا می زدند و انگاره که خود زندگينامه ها را نوشتند و گفتگو ها را انجام دادند و شعر هارا گشتند و تايپ کردند و با آسوده خاطری ِ تمام ،  اين مطالب ( حتی به انگليسی هایِ سايت هایِ خارجی )  را به نامِ خود جا زدند و به گمان شان نامی بدر بردند ! ...            ... ادامه

 

پکشنبه 3  تير  86 /  24  ژوئن 07

 ول معطليم !

     اين  حکومتِ فلاکت بار و شاهآيت الهی ِ اسلامی دارد به 30 سالگی ( سنِ پُختگی يا گنديده گی ؟ )  می رسد و ما داريم هنوز دوره می کنيم ...  راستی را ،  چه را داريم " دوره " می کنيم ؟ هيچی را ، پوچی را ؟ به عبث عمر را گذراندن و خود فريبی را  و اينکه هستيم و داريم کاری می کنيم - و گوئيا از نوعِ " کارستان " ؟!...

     نگاهی به " داخل " و " خارج " بيندازيم " :

     در " داخل " چه داريم ؟ کوفت و کاریِ " مشارکت " را داريم که بندِ نافش به شاهآيت الله ها بسته است و دنباله چی يان خاتمی   هميشه تغذيه کرده اند از خون چکه هایِ اين حکومتِ به غايت خونريز و جنايتکار و هنوز هم تغذيه می کنند - که کوفتِ شان باد  و بگيرد خرخره ِ شانرا به يکباره ! از اينان فرجی و مددی ؟! از خِرفت ترين احمقانيم که اگر باورمان باشد به اينان !

     " کم خورده گانِ " و " کم خون چکان به حلق ريزان ِ" " ملی -  مذهبی "   را هم داريم که به گه گاه نِق زن و به فراوان در خفقان و هنوز نفرين می فرستند به شاهآيت الله ها که نان را به نيمه از حلقِ شان در آورند ! که کوفتِ شان باد همان نانِ " به نيمه " و هرگز گيرِ شان نيآيد " ديگر نيمه " و در ميانهء راهِ خرخرهِ شان سِفت و سخت بماند ! از اينان فرجی و مددی ؟!  از خِرفت ترين احمقانيم که اگر باورمان باشد به اينان !

     اما جامعه ايستا نيست و پويائي اش را زنان و جوانان اند ضامن و به انواع و اقسام راه های برونرفت از اين دورِ تسلسل را جويايند  و دريغا درد ، که گه گاه مُعجزه جوئی می کنند از همان راستين امامزاده هایِ دروغينِ بالائی ! حاليا خودايانند راستين خدايانِ همين راستين امامزاده گانِ دروغين  ... فرجی اگر باشد و مددی ، تنها از اينانست .             ... ادامه

 

يکشنبه  27 خرداد 86 / 17  ژوئن 07

 فلانی

در فلان ساعت از فلان روز در فلان روستایِ جزئی از بخشِ فلان وابسته به شهرِ فلان در فلان استانِ فلان کشورِ فلان قاره  و در خانواده ای بلاشک فلانی بدنيا آمد و نامش را گذاشتند " فلان " ...

آيا از ابتدا فلانی بود ، يا آنکه روزگار و مجيطِ دورو برش فلانی اش کرد  ؟  اين بسته به ديدگاه هایِ آدم ها دارد -  هرکس بسته به تجربيات و دانسته ها و اعتقادات و تربيت اش ، به گونه ای در اين باره می انديشد و به طريقی راه جوئی می کند  - کسانی فلانی بودن را از بهترين ها می دانند و ديگرانی از بدترينِ بدترين ها ودر اين ميانه هستند که يا بی تفاوتند و يا آنکه نه از خوبانش می دانند ونه از بدان .

هريک از ما می توانيم - بالقوه يا بالفعل ، کم و بيش -  فلانی باشيم يا در برخورد و رابطه  با فلانی باشيم؛ يا از معاشرتش بهره بريم ، يا آنکه مصيب ترين فجايع برسرِمان آورد ...             ... ادامه

 

پنجشنبه 3 خرداد 86 / 24 مه 07

مدتيست که اين " نامه " به روز نشد . به " ددر " نرفته بودم   ( نگاه کنيد به " دری وریِ ... " دوشنبه 14 اسفند85 / 5 مارس 07) .پس  چرا ؟ :

1-   گرفتاری هایِ روزمرهء زندگی ، هرآنچه که از " دل و دماغ " در من باقی مانده بود را گرفته بودند ؛ حال و حوصلهء هيچ چيز را نداشتم - حال و حوصلهء خودم را هم نداشتم ...

2-  اين گرفتاری ها ، " انترنت " ( به لسانِ فرانسوی و " اينترنت "  به  بلغورِ ِ انگليسی / آمريکائی ) را هم از من گرفته بودند ...

3- ... با اينهمه ، به تمامی بی کار و بی بار و بيعار نبودم : به " خانه تکانیِ " بزرگ برایِ کم کردن بارِِ صفحاتِ "روزانه ها ... " پرداختم  تا دسترسی به آنها برای ِ کسانی ( به ويژه برایِ  مقيمانِ ايران -  که بيش از 50 درصد خواننده گانند و فاقدِ امکانات خارجه نشينان  و )  ADSL  ندارند ، آسان تر شود  - و اگرچه ممکنست که  موفق  نشده باشم ، اما " جانِ خودم را کندم " .

کفتم " ممکنست ( و بايد اضافه می کردم : حتما ) موفق نشده ام ، از اينرو که - پيش از اينهم گفته ام- ، که نه تنها خبرهء " دنيایِ انترنت  " نيستم ، که بل ، حتی ، کم ترين ها از آن می دانم و هرآنچه می دانم - بی ياریِ هيچ کس-، با کوفتن های برسرم و در تنهائی ياد گرفتم ؛ يعنی که در تنهائی ام ، هم ناگزير بودم  تنهائی را تجربه کنم ، و قوز بالایِ قوز ، انترنت را هم ...      ... ادامه

 

جمعه  31  فروردين   86  /   20 آوريل 07 

قرار نبود که بعد از آنکه کَسکی قدرنشناسِ کتاب و به چرند گوئی ماهر ( نگاه کنيد به دری وریِ   پنجشنبه 9 فروردين 86 / 29 مارس 07  ) ، ، آنهمه زحماتم را به يکباره -  با هرزه دهانی ای که گويا جزئی از زندگیِ ياوه سرانه اش شده است - ، به هيچ گرفت ، دوباره به آوردنِ کتاب و نشريه بپردازم ، اما چه کنم که ، خوشبختانه ، تمامِ خواننده گانِ گاه روزانه ها ... ، چون او بی چشم و رو و ارثٍ پدر را از منِ يک لاعبا ( و قبا ) خواهان  نيستند و دل به ادامهء آن بسته اند . پس چنين خواهم کرد ، اما با نامی ديگر (نشرِ ديگران ) .

اگر کسی واقعا کتاب خوان باشد ، حتی اگر آن بد اسکن و کم رنگ باشد ، زحمتِ چند باره به خود می دهد و تا نتواند بد اسکن شده ها را خوب بخواند ، دست بردار نخواهد بود . تنها اين پُز دهنده گانِ کتابخوانی اند که لقمهء کاملا آماده و گُنده گُنده را جويايند و از سرِ تن خوارگی ، زحمتِ هيچ چيز را بخود نمی دهند ... و من نمی بايست چرند گوئیِ اين گاو چاله دهانانِ از سر تفنن کتاب در قفسه گذران ، دلخور و رنجيده می شدم و از کازی که هم خود به آن علاقه دارم و هم هزاران خواننده ( به ويژه در ايران ) ، دست برمی داشتم ...           ... ادامه   

 

دوشنبه 20 فروردين 86 / 9 آوريل 07

در وبلاگي که به معرفي و پخشِ کتاب مي پردازد ( که هم خودش را دوست دارم و هم گرداننده اش را - که هرگز نديده ام ) و متاسفانه روز بروز از جايگاهِ اوليه اش فاصله مي گيرد و از تنها علتِ وجودي اش - يعني پخشِ کتاب - ، دورتر مي شود و رنگ وبويِ جريانِ سياسي - آنهم يک جريانِ سياسيِ خاص ) به خود مي گيرد و کم کم دارد فراموش مي کند که در کجايِ اين زمين ( يعني پخشِ کتاب هاي گوناگون ، با انواعِ نظرگاه ها و سليقه ها ها ) ، ايستاده است ... و اگرش خيالِ پرداختن به مسائلِ سياسي و دفاع از يک جريانِ خاص است - که حقِ مسلم اوست - ، مي بايدش در جائي ديگر ( مثلا در وب لاگ هايِ فراوانش ) به آنها به پردازد و اگرچه گوزيدنِ در خلوت ( يعني در جايِ خودش ) حقِ مسلم هر انسان است، اما در اين مسجد جايِ گوزيدن نيست ! ...

... بهر حال ، در اين و بلاگ اينرا خواندم :

سالهاست که مُد شده که هرکس مي خواهد خود را سياسي نشان دهد دو کار مي کند .

اول اينکه به حزب توده ايراد مي گيرد که چرا با کودتاي 28 مرداد مقابله نکرد يا چرا با امتياز نفت شمال موافقت کرد و هزاران چراي ديگر .

ودوم اينکه خود را به مصدق منتسب مي کند و عکسش را در سايتش مي گذارد

اگرچه ممکنست پرخاشگرانه به نظر آيد ، اما دوستانه بپرسم : راستي را حق  نداريم که بپرسيم چرا با کودتاي 28 مرداد مقابله نکرد ؟   که اگر ميکرد - شايد - ، نه آن بختک محمد رضا را مي داشتيم و نه اين همه چيز از بين بُران اسلامي را ... که اگر مي کرد                ... ادامه   

                 

پنجشنبه 9 فروردين 86 / 29 مارس 07

2

بدستم ايميلی رسيد و در جوفش نظر خواننده ای:

  Anonyme a dit...

کيفيت اسکن ها [ ی گاه روزانه ها ...] خوب نيستند باتشکر

اگر فرستاد ، حتما خواسته است از ورای ِ آن ،  نظرِ خودش ( و بلاشک خواننده گانی ديگر ) را هم برساند  . در جوابش نوشتم :

ديده ام و حتی اصافه کرده است : " متاسفانه آقای ايل بيگي وقت خود و بينندگان را تلف ميکند کيفيت مطالب ناخواناست  [ خوب نيست ؟ ]".  جوابش ده : من از دستم همين برمی آيد - " گر تو بهتر می زنی ، بستان بزن ! "

وقتِ خودم را که هدر می دادم ، از اين پس وقتِ خواننده گان را تلف نخواهم کرد و خاتمه ميدهم  به گاه روزانه ها ... -  فاتحه !

1

     گاه ميانِ خواستن و يارائی فاصله است عظيم ...

    در اينکه ايران ( اگر حکومتی به جز اينِ همه چيز نابود ساز داشت )  حق دارد که به فناوری هسته ای دست يازد ، حرفی نيست -  حرف که هست :

    حکومتی که قادر نيست هواپيماهایِ خودش ( چه نظامی وچه غيرِ نطامی ) را به گونه ای تعمير و اداره کند که موجبِ اينهمه سانحه هایِ هواپيمائی نشوند و اينهمه مرگ و مير ( چه نظامی و چه غير نظامی ) را به دنبال نداشته باشند ؛ قادر نيست گه به جاده هايش برسد و رکوردارِ مرگ و ميرهایِ جاده ای در جهان نباشد ؛ قادر نيست که امکاناتِ اقتصادی و صنعتی ای فراهم آورد تا خانه هایِ مردمش با کوچکترين زلزله ای با خاک يکسان نشوند و  مرگ و مير را با هزاران و ده ها هزار شماره نکرد ( و واويلا به زلزله هائی در اِشلِ بزرگ ! ) ؛ قادر نيست که از انفجارِ مواد شيميائی در شهرها جلوگيری کند و ... ( تنها اشاره ای به چند ناتوانی اش در ادارهء پيش و پا افتاده ترين صنايع  کردم و ازمُعضلاتِ عظيم اقتصادی و اجتماعی چشم پوشيدم ) ، آری چنين حکومتی قادر خواهد بود که پيچيده ای به نامِ نيرویِ هسته ای را مهار کند؟!              ... ادامه      

 

جمعه 3 فروردين 86 / 23 مارس 07

در هر نوروز ، به جایِ شادمانی ، دلم بسختی می گيرد - مخصوصا از وقتی که مادرم رفته است ... دلم هوایِ مادرم کرده است ؛ هوایِ از دمِ صبح تا لنگِ شب دويدن هايش برای آماده کردنِ سفرهء هفت سين و انواع و اقسام خوراکها و سبزيجات و ... کرده است ؛ دلم ( دلِ منِ بی اعتقاداتِ دينی ) هوایِ ديدنش در چادر نماز و نماز خواندن هايش کنارِ سفرهء هفت کرده است ؛ دلم هوایِ لبخندهايش و سعی کردنهايش در شادی دادن به محفل و پنهان کردنِ تمام مشکلاتی که داشتيم ، کرده است ؛ دلم هوایِ اين کرده است که دوباره ببينمش که بعد از آنهمه تلاشِ روزانه ( واگر تحويلِ سال به شب می افتاد ، روز و شبانه اش ) ، به يکباره، از خستگی ، در گوشه ای وا می رفت...

برایِ آدمی که از زادروزش بدبختی کشيده است ، نوروز ؟ چه نوروزی ؟ تنها صفایِ مادرم بود که به نوروزمان رنگ وبوئی می داد و از وقتی که رفته است - و حتی از وقتی که بارِ آنهمه تلاشِ يک عمريش ، اورا ازپا انداخته بود و ديگر نمی توانست ، بسانِ سابق، سفرهء هفت سين بچيند - ، ديگر برايم نوروزی وجود ندارد - چه نوروزی ؟ ...

دلم بسختی گرفته است و گريستن ديگر مجالم نمی دهد ...      

ومرگ هميشه مرا دنبال مي کند : نوروزتان خوش !

1

پرندگان پر دارند

من چه دارم ؟ :

- هيچ !

بايد بمانم ، بمانم

در اين خراب شده

- و بميرم .

2

چه روراست امروز ؟

- نوروز !

مادرم نيست تا برايمان سفرهء هفت سين بچيند .

ادامهء ... و مرگ ...  در اينجا