m.ilbeigi@yahoo.fr       

                                

                       

قريبانه 2

 


کوچه خلوتست
دلم برایِ همه چيز می طپد
و شهرم - کشورم - بی طپش است
ديوانه وار هوسی ست مرا
- گشتن در کوچه هایِ شهر
در کوچه هایِ برفی
شلنگ تخته انداختن با ويلون زنِ مست
و پياله را با برف و 55 پُر کردن
و از مستی به واقعيت رسيدن !
لحاف را بردوش کشيدن
برکوچه هایِ روشن از برف و تاريک از برق
روانه شدن
آه چه بسيارانيم
چه بسيارانند
در کشورم از سرما لرزانان !
لحاف ترا شايسته تر
که کمتر از من
در عُمرِ کم وبيشت
طعمِ گرما را چشيده ای
و من هنوز هم
- بعد از اينهمه سال
از سرما بخود می لرزم !
ترا در لحاف پيچ و
مرا از شادی تو پيچاپيچ !

در کوچه هایِ شهرِ همه چيز " ورود ممنوع " ام
پرسه زدن همتایِ گريستن است :
هنوزو - بيش از پيش -
گرسنگان ، گرسنه تر
سرمازده گان ، سرمازده تر
بی خانِمانان ، بی خانمان تر .

در شهرم - کشورم -
دوست داشتن ممنوعست !
عشق ورزيدن ، حاشا !
ترانه زيرِ لب زمزمه کردن گناهيست !
آموختن و آموزيدن کفريست که نگو !
گشت و گذار - راه رفتن - مشکوکست !
بوئيدنِ گُل لغزشيست !
زاغِ سياهِ دخترِ همسايه را چوب زدن جهنميست !
ورزش جلف گريست !

در کشورم
سنديکا خواستن
- جزئی از حق خواستن
گناهست !
آزادی خواستن ، گناهيست کبيره !
نان و غم و شادی و تفريح را تقسيم کردن
معصيتی ست !
کارگرو
کشاورزو
شاعرو
نويسنده و
موسيقيدان و
مطبوعاتی و
وکيل و
دانش آموز و
دانشجو بودن
شِرک است !

به کُفر فرياد می زنم :
خدايا ، خدايا !
تا انقلابِ مَهدی
هيچ قصابی پيدا نميشودکه
که گردنِ کلفتِ اين آخوندهارا
- يکبار برایِ هميشه
با تبرِ تيزِ خود بزند ؟

26 دی 63