m.ilbeigi@yahoo.fr       

                                

                       
قريبانه 3

 

غربت همينست
- و جز اين هيج نيست :
سوختن و ساختن ؛
بودن و هيچ شدن ؛
بر پرتگاه بودن و
به تباهی تن نزدن .

ترا خيالِ سوختن نيست و
اما می سوزی
ترا خيالِ ساختن نيست و
اما می سازی
ترا از تباهی گريز است
و خوشا که بر تباهی هرگز تن نمی زنی .

غربت را هزار فسون و افسانه است :
هستند کسانی که مطيع اند ؛
هستند کسانی که به فريب عشق می ورزند ؛
هستند کسانی که کلاه از سر برمی دارندو
کلاهی بر سرِ ديگری می گذارند ؛
هستند کسانی که پاکندو
از ناپاکی ِ ديگران آلوده
- و خود ناآگاه از اين ناپاکی .

غربت را هزار فسون و فسانه است
و سهم من از غربت :
از ناپاکی تن زدن
از غربت تن زدن
... و در چهارديواری بودن !

3 بهمن 81