803

محسن يلفانی : آموزگاران

 

به خواست ِ قابل ِ احترام نويسنده - و بی هيج شک و شبه ای گردنگذاری از من - ،  که چاپ ِ اول (که پيش از اين آورده ام)  را مورد "تائيد" نمی داند  و به گمانش : [...] متن اوّلی اضافه بر غلط های متعدد چاپی متضمن بسیاری خبط و خطاهای جوانی است و به خیال خود[...] سعی کرده [...است]  تا حدی در چاپ جدید 1358 اصلاحشان [...کند]  بنا بر این وجود آن جز برای نمایش این خبط و خطاها به دردی نمی خورد و تا به آن جا رفته است که :  در سال 1358، که اندک امکان و فرصتی فراهم آمده بود، فروشندهء آخرين نسخه های يکی از چاپ های بی نام و نشان "آموزگاران" را با خواهش و تمنّا وادار [... کرد] تا کتاب ها را از بين ببرد. و متن تصحيح و اصلاح شده ای از آن به ناشر اوليه اش، "انتشارات رز"، داد[...] . امّا حتّی اين متن هم دينی را که نسبت به آن [... داشت را] ادا نکرد و داغ خامی و ناشيگری يک سياه مشق همچنان بر پيشانی "آموزگاران" باقی ماند. ...

نسخهء پيشين ِ "آموزگاران" را از بين می برم (تا شايد به درد "کارتن" سازی ِ  اينترنيتی بخورد !) و ديگر آنرا در سایت نخواهيد يافت (از تمام سایت ها و وبلاگ های بسیاری که آنرا پيش از اين آورده اند ، درخواست می کنم که لینک جدید را جايگزين کنند) .

و اينک اين شما و  "متن جديد" و "چرائی "های تغيير متن از قلم ِ نويسنده ( عکسها به متن افزوده شده اند) . - م.ايل بيگی

 

پيش از آن  ، "زندگينامهء" او :

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

محسن یلفانی نویسنده و نمایشنامه نویس ایرانی در همدان به دنیا آمد و دوران کودکی و دبستان و دبیرستان را در این شهر گذراند.

از همان سال‌های اول مدرسه از طریق نزدیکان و خویشانی که در جریان نهضت ملی کردن نفت و تشدید فعالیت حزب توده به مبارزهٔ سیاسی کشیده شده بودند، با اولین تاًثیرات کشمکش‌ها و تلاطم‌های اجتماعی آشنا شد و طعم تلخ ستم اجتماعی و استبداد سیاسی را چشید.

فضای فقرزده، کسالت بار و کسادی اقتصادی و فرهنگی حاکم بر شهر همدان یلفانی را در پی مَفّری برای تنفس و رهائی به سوی کتاب و سینما و تئاتر سوق داد، که از آنها تنها نمودها و نمونه‌های بدوی و خامی در اختیارش بود.

در سال ۱۳۳۹ همراه با خانواده اش به سنندج رفت و سال آخر دبیرستان را در این شهر گذراند و با آنکه تا آن زمان نه تئاتر درست و حسابی ای دیده بود و نه نمایشنامهٔ جدی ای خوانده بود، چند نمایشنامه نوشت و آنها را در سالن تئاتر مدرسه اجرا کرد...

در سال ۱۳۴۰ به تهران رفت و همزمان با تحصیل در دانشسرای عالی به نحو جدی تری به تئاتر پرداخت. در هنرکدهٔ آناهیتا متعلق به اسکوئی‌ها نام نویسی کرد، نمایشنامهٔ چهارپرده‌ای دیگری برای همان مسابقه فرستاد و جایزه برد (این نمایشنامه در سال ۱۳۴۶ به کارگردانی عباس مغفوریان در تئاتر سنگلج اجرا شد.)

او چند نمایشنامهٔ تک پرده‌ای نوشت که در کتاب هفته به چاپ رسیدند و به کارگردانی خلیل موحد دیلمقانی و با بازیگری جمشید مشایخی و عزت الله انتظامی و پرویز فنی زاده در تلویزیون ایران نمایش داده شدند.

یلفانی در سال ۱۳۴۳ به خدمت وزارت آموزش و پرورش درآمد و رهسپار سلماس (شاهپور) شد. سپس خدمت سربازی را در شیراز و چهل دختر انجام داد. مدت کوتاهی هم در رشت کار معلمی را از سر گرفت. در سال ۱۳۴۹ نمایشنامه آموزگاران را نوشت که به کارگردانی دوست و همکارش سعید سلطانپور در تهران به روی صحنه برده شد.

نمایش آموزگاران بعد از ده شب با دخالت ساواک متوقف شد و سلطانپور و یلفانی دستگیر شدند و سه ماه در زندان ماندند. از این پس نوشته‌های یلفانی ممنوع شدند و او دیگر امکان انتشار یا اجرای آثار معدود خود را به دست نیاورد.

از جمله، نمایشنامهٔ دوندة تنها که در سال ۱۳۵۲ نوشته و چاپ شده بود، منتشر نشد و فقط در سال ۱۳۵۸ بود که در تئاتر شهر به کارگردانی هوشنگ توکلی به اجرا درآمد.

یلفانی پس از آزادی، به علت مخالفت ساواک با ادامهٔ کارش در آموزش و پرورش، به عنوان مترجم در خبرگزاری تلویزیون ملی به کار پرداخت. در سال ۱۳۵۱ در اجرای نمایشنامهٔ چهره‌های سیمون ماشار نوشتهٔ برتولت برشت با سلطانپور همکاری داشت. سال بعد کار ترجمه در تلویزیون را رها کرد و مدت شش ماه در انگلستان گذراند.

در بازگشت از این سفر همکاری با انجمن تئاتر ایران را (که از سال‌ها پیش بوسیلهٔ ناصر رحمانی نژاد و سلطانپور تاًسیس شده بود) از سر گرفت و به هنگام تمرین نمایش خرده بورژواها اثر ماکسیم گورکی بار دیگر، همراه با تمامی همکاران و یاران انجمن تئاتر ایران دستگیر شد و این بار به چهار سال حبس محکوم گردید که در زندان‌های کمیته مشترک ضد خرابکاری، قصر و اوین گذشت...

  محسن یلفانی در زندان نمایشنامهٔ تک پرده‌ای در ساحل را نوشت و کتاب پرورش صدا و بیان هنرپیشه [۱] را از سیسیلی بری ترجمه نمود.

نویسنده نمایشنامه آموزگاران، سینمای شوروی و انقلاب اکتبر نوشته هاوارد لاوسن را هم به فارسی ترجمه کرده‌است.
در آبان ماه ۱۳۵۷ یلفانی همراه با بیش از هزار نفر از زندانیان سیاسی آزاد شد و از این پس بیشترین وقت خود را صرف همکاری با کانون نویسندگان ایران کرد و دو بار (۱۳۵۸ و ۱۳۶۰) به عضویت هیئت دبیران آن انتخاب شد. چند سال پس از انقلاب همچنین به همکاری با نشریات گوناگون، از جمله با کتاب جمعه و با تحریریهٔ اندیشهٔ آزاد و انتقاد کتاب گذشت.

در ۱۳۶۰ کانون نویسندگان مورد هجوم باندهای چماق کش و ماًموران امنیتی حکومت اسلامی قرار گرفت و بسته شد.

در سال ۱۳۶۱ یلفانی مخفیانه از ایران خارج شد و به عنوان پناهندة سیاسی در فرانسه اقامت گزید. حاصل این دوران طولانی تبعید، چند نمایشنامهٔ تک پرده‌ای، دو نمایشنامهٔ چند پرده‌ای، یک سناریو، و تعدادی مقاله و نیز همکاری با نشریهٔ چشم انداز است.

تقریباً تمام این نمایشنامه‌ها بوسیلهٔ تینوش نظم جو به زبان فرانسوی ترجمه شده و سه تا از آنها در سال ۲۰۰۲ م. در پاریس به اجرا درآمده‌اند.

یلفانی در دو سه سال اول تبعید دو نمایشنامهٔ دیگر هم بر اساس ماجراهای حاجی فیروز و عمو نوروز در تبعید نوشت که هر دو به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در پاریس اجرا شدند. انتظار سحر [۲] را می‌توان مکمل این دو نمایشنامه و یا تقدیرنامه‌ای برای بازیگران آنها دانست.

__________

  1. 1. سیسیلی بری مربی گروه سلطنتی شکسپیر بود که یکی از بهترین گروه‌های تئاتری انگلستان است. بسیاری از هنرپیشگان مشهور تئاتر و سینما به طور خصوصی نزد وی آموزش دیده بودند. (مگی اسمیت، شون کانری، توپول، پیتر فینچ و ترنس استامپ...)

  2. 2. در نمایش انتظار سحر، حاجی فیروز بالای سر نوروز می‌ایستد. دایره می‌زند و می‌رقصد و زیر لب ترانهٔ مشهورش را می‌خواند. نوروز غلت می‌زند. پشت اش را به او می‌کند و پلاس اش را بر سر می‌کشد. فیروز یکی- دوبار به روی نوروز خم می‌شود و دایره زنگی اش را به گوش او نزدیک می‌کند- گویی قصد بیدار کردن او را دارد... نمایشنامه آموزگاران، در ساحل، ملاقات، دونده تنها، مرد متوسط، در ایران نوشته شده‌است: در فرانسه: قوی تر از شب، بن بست، در آخرین تحلیل، در یک خانواده ایرانی، انتظار سحر، یک مهمان چند روزه.

 

يک تجربهء ناتمام

 

 چند کلمه دربارهء نمايشنامهء آموزگاران

 

محسن يلفانی

 

         

 

  آموزگاران در دورانی نوشته و اجرا شد که علاقه و توجه خاصی به سياست در تئاتر، همچنانکه در هنرهای ديگر، به وجود آمده بود. منظورم سال های آخر دههء چهل است. در توضيح فضای سياسی اين سال ها بايد به ياد آورد که سال های ميانی دههء چهل، در پی چند سال فعاليت و مبارزه از جانب گروهها و گرايش های گوناگون، که نقطهء پايان آنها شکست تظاهرات 15 خرداد 1342، و فعّال مايشائی شاه با برنامه های انقلاب سفيدش بود،  در نوعی سکوت و انفعال سياسی گذشت و به همين علت، سرکوب و سانسور موضوعيت خود را از دست داد و تا حدّی ملايم شد و اندک فرصتی برای عرضه و انتشار آثار و آراء مستقل فراهم آمد. از اواخر دههء چهل، شايد به علت همين اندک گشايش و آزادی، موج جديدی از علاقه به امر سياسی به وجود آمد. نسل جديدی از فعالّان و مبارزان سياسی به صحنه آمدند که ويژگی برجسته شان تاًثير گرفتن از گرايش جهانیِ علاقه به آرمان ها و روش های انقلابی و ايده های جهان سومّی و در ضمن، نکوهش شيوه های مسالمت جويانه و قانونی مبارزهء سياسی، بود.  

امّا در نمايشنامه هائی که از دور يا نزديک از اين فضا تاًثير پذيرفته  و شهرت سياسی پيدا کرده و به همين علت مورد علاقهء  مردم قرار گرفته بودند، کار بيشتر به برخی اشارات سربسته و اظهارات دوپهلو ختم می شد چيزی که در همانوقت به تسامح به عنوان نوعی سمبوليسم سياسی از آن سخن می گفتند.

 

 

در آموزگاران ، البته بدون قصد و طرحی برای مقابله با آن سمبوليسم ، امر سياست و در گيری و مبارزهء سياسی به صورت يکی از عناصر يا داده ها و يا مفروضات اکسيون به کار گرفته شده بود _ يا سعی شده بود که بشود _ و در ضمن ضرورتاَ جا و مکان اول را هم در ميان موضوع ها و مايه های نمايشنامه نداشت. بسياری چيزهای ديگر هم بود، ( مسائل خصوصی، گرفتاری های فردی، مشکلات اداری، روابط خانوادگی يا دوستانه و حتی اشاراتی به مشکلات جنسی _ البته به گونه ای بسيار خوددارانه و محجوبانه !_ ).

 

اما جنبهء سياسی در اجرای سلطانپور، و به نظر من در نوعی همکاری و حتّی تبانی با تماشاگر، که در جستجو و منتظر اشارات و پيام های سياسی بود، تقويت شد. از طرف ديگر، اجرای نمايشنامه ( دی ماه 1349 ) با اوج گيری فعاليت های سياسی و تظاهرات دانشجويان و معلّمان همزمان شد. در چنين فضايي بود كه در شب يازدهمِ اجرا، هنگامي كه من به تئاتر رفتم، دوستان خبر دادند كه مأموران ساواك وارد تئاتر شده و سلطانپور را دستگير كرده اند و دنبال من مي‌گردند. به مسئولان سالن هم اعلام كرده اند كه بايد نمايش متوقف شود. به اين ترتيب نمايش توقيف شد و من هم فردای آن شب به رشت بازگشتم و در آنجا دستگير شدم. در آن موقع من در رشت دبير بودم و برای بازی در آموزگاران موقتاَ از رئيس دبيرستان مرخصی گرفته و از دوست قديمی ام پرويز خضرائی خواهش کرده بودم به جای من سر کلاس ها حاضر شود. به همين علت بود که می بايست خود را هر چه زودتر به رشت می رساندم تا گرفتاری ای برای رئيس دبيرستان پيش نيايد. رحمانی نژاد، که در آموزگاران بازی می کرد و در ضمن مشغول آماده کردن نمايشنامهء حسنک وزير سلطانپور برای اجرا بود، به ياد می آورد که در جلسهء تمرين خبر دستگيری سلطانپور را به او اطلاع می دهند. او همراه با مهشيد روحانی که در آن زمان دانشجوی دانشکدهء تئاتر و از همکاران انجمن بود، بلافاصله خود را به تئاتر ( سالن انجمن ايران و آمريکا) می رساند و متوجه می شود که دانشجويانی که در آنجا شاهد دستگيری سلطانپور بوده اند، در صدد برپاکردن تظاهرات اند. او با خواهش و اصرار و توضيح اين که برپا کردن تظاهرات ممکن است وضعيت سعيد را دشوارتر کند، آنها را از تصميم خود منصرف می کند.  

من روز بعد در رشت، در اتاق درفتر دبيرستان محمّد رضا شاه، دستگير شدم. همراه با سلطانپور سه ماهی در زندان های قزل قلعه و قصر گذرانديم. در آن سال‌ها هنوز سركوب ساواك خيلي شديد نشده بود. دو بار در دادگاه نظامي براي اجراي اين تئاتر محاكمه شديم وسرانجام هر كدام به دو ماه حبس قابل خريد ( ! ) محكوم شديم.

 

 

مي‌شود گفت نمايشنامه به خودي خود عناصري از مبارزه‌جويي و مخالفت در برابر وضع موجود و در برابر رژيم داشت. يكي از شخصيت‌هاي نمايشنامه يک مبارز سياسی بود و با يک گروه مخفی همکاری می کرد. البته ما، يا به عبارتی تماشاگر، همراه با ديگر شخصيت های نمايشنامه، هنگامی متوجه فعاليت سياسی او مي‌شويم که او دستگير شده و مأموران ساواك خانهء او را تفتيش كرده‌و كتاب‌هايش را برده‌اند. اما نمايشنامه بيشتر داستان زندگي چند دبير و آموزگار جوان بود و طبيعتاً در آن دوران روحيه‌ي مخالفت با رژيم و وضع موجود و ناخرسندي در ميان آموزگاران و دبيران  بسيار رايج بود. به قولی مي‌شود گفت که در آن دوره همه مخالف بودند. و طبيعتاً كساني كه تحصيلاتي داشتند بيش از ديگران. و دلايل روشني هم برای اين مخالفت وجود داشت. به ويژه از جانب آموزگاران و دبيران كه در آن دوره نسبت به كساني كه همان تحصيلات و تجارب را داشتند در معرض تبعيض‌هايی بيشتری بودند، و از اين طرف هم جاي شكايت برايشان باقي مي‌ماند. اما باز هم بايد بگويم که سلطانپور در اجراي خودش اين جنبه‌‌ها را خيلي تقويت كرده بود. برای نمونه، او صحنه‌اي را كه من كم و بيش به شيوه ا‌ي طنزآميز نوشته بودم، با تابلوئی كاملاً جدي و هيجان انگيز پايان داد. در اين صحنه از اختلافی که بين چند نفر از دبيران و رئيس فرهنگ پيش آمده صحبت وی شود و در پايان اين دبيران به ياد فعاليت‌هاي دوران دانشجويي‌شان،  به گونه‌اي مسخره آميز و در نوعی  parodieدر همان اتاق مسکونی شان دست به تظاهرات مي‌زنند. شعارهايي هم كه مي‌دهند در واقع مضحكه است، بيشتر براي خنده و بازي اما اين صحنه بوسيله‌ي سلطانپور شدت و خشونت ويژه‌اي پيدا كرد. و در پايان، يكي از آموزگاران  يك لوله بخاري برمي‌داشت و مانند مسلسل از آن استفاده مي‌كرد و به سوي ديگران شليك مي‌كرد. اين نوع دخالت‌ها و تأكيدهاي سلطانپور_ که به عنوان کارگردان حق او بود و من هم طبعاَ مخالفتی با آن نداشتم _ نمايشنامه را از آن‌چه بود تندتر ‌كرد. و گمان مي‌كنم اين شگردها به مذاق دانشجويان تماشاچي خيلي خوش مي‌آمد و بر عكس مسئولان سازمان امنيت را تحريك و متوجه‌كرده بود كه چنين نمايشنامهء مخرب و ضاله ای در حال اجرا است. ..(نقل از گفتگوئی با تينوش نظم جو، (در يک خانوادهء ايرانی، نشر نی، تهران، 1387)    با اندکی حذف و اضافه).

 

 

پيش از آموزگاران نمايشنامهء تک پرده ایِ کارمندهای روز جمعه را نوشتم. نوعی دست گرمی برای نوشتن آموزگاران. اين نمايشنامه را ناصر رحمانی نژاد در جٌنگی به نام کتاب روز چاپ کرد. در همان شماره، يا در يکی از شماره های بعدیِ کتاب روز در آگهی مانندی خبر از انتشار قريب الوقوع نمايشنامهء ای با نام در کنار زندگی دادم. که همان آموزگاران بود. سلطانپور دستنويس نمايشنامه را خواند و پيشنهاد کرد که بوسيلهء انجمن تئاتر ايران اجرا شود و خودش کارگردانی آن را به عهده بگيرد. من طبعاً با خوشحالی هر چه بيشتر قبول کردم. ضمن همان گفتگوهای اوّل کار از من خواست که نام نمايشنامه را تغيير دهم. به نظر من عنوان در کنار زندگی بد نبود. آميزه ای از ابهام و تخيّل و تواضع که در ضمن به زندگی نه چندان جدّی شخصيت های نمايشنامه اشاره داشت. سلطانپور می گفت که آدم های نمايشنامه نه در کنار زندگی که در متن زندگی حضور دارند. می گفت مگر ديگران که شغل يا موقعيت ظاهراً مهمتر يا بهتری دارند چه می کنند که اين معلم ها را در کنار زندگی فرض کنيم.

در آن سال ها رابطهء من با سلطانپور، همچون همان روزهای اولّی که در سال 1340در کلاس هنرپيشگی آناهيتا با هم آشنا و بلافاصله دوست شديم، عميقاً اعتمادآميز و سرشار از يگانگی در تشخيص ها و سليقه ها بود. پس نظر او را پذيرفتم و قرار شد نام نمايشنامه را تغيير دهيم و پس از جر و بحث و جستجوی فراوان، بر سر نام آموزگاران توافق کرديم و اين اشکال حقوقی يا اداری را هم ناديده گرفتيم که اکثر شخصيت های نمايشنامه، برحسب تعريف وزارت آموزش و پرورش، که احتمالاً امروز هم جاری و ساری است، دبير به حساب می آمدند و نه آموزگار.

 

 

 

 

رابطهء دوستانه و اعتمادآميز من با سلطانپور باعث شد تا دست او را در اجرای نمايشنامه کاملاً باز بگذارم و اغلب پيشنهادهايش را بپذيرم. بايد تصريح کنم که در آنچه از آموزگاران به خاطر مانده، نقش و تاًثير اوست که مهم تر و تعيين کننده تر است. دربارهء رابطهء دوستانه و اعتمادآميز ميان نمايشنامه نويس و کارگردان، و تاًثير آن در اجرای هر نمايش، با توجه به جا و مقامی که هر يک در اين کار برای خود قائلند، فراوان می توان گفت. من از اين موهبت در همکاری با ناصر رحمانی نژاد و  ابراهيم مکّی و بعدها در همکاری با تينوش نظم جو، برخوردار بوده ام. مواردی نيز پيش آمده است که نمايشنامه ام را از کارگردان پس گرفته و ا زاجرای آن صرفنظر کرده ام.

 

تا آنجا که به ياد دارم روزنامه ها و مجله های آن زمان دربارهء آموزگاران سکوت کردند. گمان می کنم اگر آموزگاران توقيف نمی شد و نويسنده و کارگردانش از شانس دستگيری و زندان و محاکمه به اتهام تحريص مردم به مسلّح شدن محروم می ماندند، کار بررسی و انتقاد از آن سير طبيعی خود را تا حدّی که در ايران آن روز می شد انتظار داشت طی می کرد، و در نتيجه از حرف و سخن های زائد و اغلب بي ربطی که دربارهء آن گفته شد، پرهيز می شد. نمايشنامه نويس هم، آزاد از تعبير و تفسيرهائی که تحت تاًثير توقيف و دستگيری از آن شد، می توانست با وقوف بيشتری بر کار خود تاًمّل کند و ضعف ها و نارسائی های آن را دريابد. تنها در سال های اخير بوده است که من چند اشاره ای، خالی از رودربايستی و از سر علاقه و نگرانی به نفس کار تئاتر، دربارهء اين نمايشنامهء نگون بخت ديده ام، که آن هم، باز زير تاًثير بختک دائمی سانسور، نک زبانی و خوددارانه بوده است. 

با اين حال، هم در آن زمان مصطفی شعاعيان نقد مفصلّی بر آموزگاران نوشت و شبی جمعی از ما را (من، سلطانپور و سياوش کسرائی را _گمان می کنم رحمانی نژاد يکی ديگر از دوره های زندان خود را می گذرانيد) به خانه اش دعوت کرد. در اتاقی بيشتر زيرزمينی تا روزمينی، در يکی از خانه های قديمی و سنتّی تهران از ما پذيرائی کرد و در حالی که استکان های ما را دم به دم از عرق پر می کرد و بشقاب های کتلت را که مادرش از زير پرده رد می کرد، جلوی ما می گذاشت، نقد بسيار مفصلّش را برايمان خواند. متاًسفانه جزئيات نقدش را به ياد ندارم. امّا به خوبی به ياد دارم که در برابر نکته سنجی ها و باريک بينی ها و موشکافی های جراح مآبانهء اين انقلابی هوشمند و شريف، که نوشتن و اجرای نمايشنامه را تمام و کمال به جای يک اکسيون سياسی گرفته بود، چگونه عرق شرم از پيشانی ام سرازير بود. ( رحمانی نژاد قول داده است که نقد شعاعيان را که فقط در خارج از کشور امکان انتشار يافت، به دست بياورد و در همين سايت به علاقمندان عرضه کند.)

 

 

 

اسماعيل خوئی نيز دربارهء آموزگاران اظهار نظری کرد که با وجود کوتاه و مختصر بودنش _ و شايدبه همين علت _ هيچ وقت فراموشش نکرده ام. گفتگوی ما در شبی صورت گرفت که نمايش توقيف شده بود. آن شب را برای پرهيز از دستگير شدن به اتفاق چند نفر از دوستان با همراهی و در واقع با راهنمائی خوئی، تا صبح در خيابان های تهران گذرانديم. حرف خوئی اين بود که نمايشنامه در آخرين صحنهء خود لحن يا زبان يا شيوهء توصيفی را کنار می گذارد و لحنی دستوری به خود می گيرد. و منظورش هم صحنه ای بود که در آن حسين با وجود خستگی و سرخوردگی و نياز به تفريح و عرق خوری، تحت تاًثير اندرزها و راهنمائی های ساده دلانهء رضا قرار می گيرد، از رفتن به کافه همراه با دوستانش صرفنظر می کند و تصميم می گيرد در کنار رضا بماند و همراه با او کار مطالعه را شروع کند. _ در آن روزگار مطالعه اولّين گام به سوی اقدام و مبارزهء سياسی بود. من ايراد خوئی را نپذيرفتم  و به او پاسخ دادم که ما حق نداريم تماشاچی را بعد از اين که اين همه ما را تحمّل و همراهی می کند و در همهء زير و بالاهای نمايشنامه شريک می شود، به حال خود رها کنيم و ا زاو بخواهيم که به همان توصيف و تعريف و تصويری که ما ارائه داده ايم، قناعت کند و لازم است که راههای ديگری را، بجز پناه بردن به کافه و عرق خوری، پيش رويش قراردهيم. با اين حال در ته دل می دانستم که حقّ با خوئی است. چرا که، همچنانکه بعدها دريافتم و اين دريافت را آويزهء گوش خود قرار دادم، تئاتر بيش از آن که مدرسه ای برای آموزش و اندرز و راهنمائی باشد، معبدی است برای آشنائی و خودشناسی و تشفی و تزکيه و رستگاری.

 

در بازنگریِ نمايشنامهء آموزگاران، که کمتر فرصت و يا رغبت آن پيش می آيد، بيش از هر چيز ضعف ها و نقص های آن است که آزارم می دهد. بخصوص که اين نمايشنامه بسياری از عناصر و اجزای يک نمايشنامهء خوب را در بر داشت: هفت شخصيت که، از يک سو، در تعادل با هم  و يک سانی نسبیِ موقعيت اجتماعی و شغلشان، هماهنگی و وحدت نمايشنامه را تضمين می کردند و، از سوی ديگر، با تفاوت ها و تعارض هايشان، امکان پيشرفت اکسيون و کشمکش را فراهم می آوردند. زمان نمايشنامه نيز، که يک سال تحصيلی را در برمی گرفت، می توانست نوعی انسجام سنفونيک برای آن ايجاد کند. پائيز و جمع کردن شمعدانی ها(پردهء اوّل)، زمستان و سرما و برف و  بخاری(پردهء دوّم)، سنگين شدن بارِ سال تحصيلی و خستگی ها و عرق خوری ها دعواها (پردهء سوّم)، و سرانجام پايان سال و تعطيلی که در عين حال، رهائی و آسايش و ازدست رفتگی و احساس بيهودگی را به همراه می آورد (پردهء چهارم). و اين همه در فضای يک شهر کوچک و دور افتادهء سال های دههء چهل، که خود دنيای مستقّل و کوچک و جمع و جوری بود، می توانست به نوبهء خود مايهء انسجام و استحکام نمايشنامه شود. امّا خامی وناشي گری، که در بيست و هفت سالگی همچنان دوام آورده بود، باعث شد تا نتوانم از اين اجزا و عناصر آماده ومناسب چنانکه بايد استفاده کنم. احاطه و تسلط لازم بر شخصيت ها، برای پرورش و ارائهء شان، وجود نداشت. به رغم اين که همگی را در زندگی واقعی شناخته و تجربه کرده بودم، از بينش و آگاهی و بخصوص از اعتماد به نفس برای پرداختشان محروم بودم، و در نتيجه جراًت و حتّی تصور به کار گرفتن تخيّل در تقويت رفتار و گفتارشان نداشتم. فقدان تخیّل و ابداع، حادثه و سير دراماتيک نمايشنامه را از قدرت انداخته بود و آن را  به امر عادی و پيش پا افتاده تبديل کرده بود. بيش از هر چيز ضعف زبان، رنگ پريدگی و کم جانی گفتگوها ها و تنگنا و فقر واژگانی نمايشنامه را از جذابيت و گيرائی و کشش محروم می کرد.

در سال 1358، که اندک امکان و فرصتی فراهم آمده بود، فروشندهء آخرين نسخه های يکی از چاپ های بی نام و نشان آموزگاران را با خواهش و تمنّا وادار کردم تا کتاب ها را از بين ببرد. و متن تصحيح و اصلاح شده ای از آن به ناشر اوليه اش، انتشارات رز، دادم. امّا حتّی اين متن هم دينی را که نسبت به آن داشتم ادا نکرد و داغ خامی و ناشيگریِ يک سياه مشق همچنان بر پيشانی آموزگاران باقی ماند.

اخيراً فرصتی پيش آمد و توانستم دو نمايشنامهء تک پرده ای تله و مرد متوسّط را بازنويسی کنم، و به خيال خودم آثار غبن خامی و جوانی _ بهتر است بگويم کودکی _ را از آنها بزدايم. آيا بار ديگر چنين فرصتی برای آموزگاران فراهم خواهد آمد؟

 

 ژوئیه 2010

  

 

 

 

 

 

 

 

بالای صفحه