در عظيم خلوت من               در عظيم خلوت من / هيچ غير از شکوه خلوت نيست ... ـ فريدون ايل بيگی            به سراغ من اگر می آئيد / نرم و آهسته بيائيد / مباد که ترک بردارد / چينی نازک تنهائی من

        m.ilbeigi@yahoo.fr                                                jeudi, 15. novembre 2018    

          

                      محمد قائد


  

صفحۀ‌‌ اول   كتاب½ مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب½ سرمقاله‌ها

 

سينيور ف. اومانيته

م.قائد

 

 

 

 

1.
بخشى از جامعۀ فرهنگى ايران هم رفته ‏رفته مى ‏پذيرد متنى جديد مربوط به تاريخ قديم كه در برابر داريم در واقع تا حد زيادى حسب حال امروز ماست.  بـِنـِدِتـّو كروچه گفت تاريخ ”يكسره تاريخ معاصر است.“  شايد بد نباشد قدرى تخفيف بدهيم و بگوييم بازتاب طرز فكر ماست در وقايع روزگار پيش، يا انعكاس آن وقايع است در چشم ناظر معاصر.
از يك سو، به ‏زورگنجاندن ِ گذشته در قالب فكر امروزى اين خطر را در پى دارد كه ناخواسته نتيجه بگيريم فكر، مستقل از اوضاع و احوال، ازلى و ابدى است.  ما كه قضاوت دربارۀ رفتار ديروز شخص خودمان با چهارچوب امروز را منصفانه نمى‏ دانيم مشكل بتوانيم آدمهاى سابق و اسبق را روى ترازويى آخرين مدل وزن كنيم.  از سوى ديگر، انسان نمى ‏تواند آنچه را مى ‏داند (و مى ‏داند كه مى ‏داند) نداند.  وقتى ادعايى مطرح ‏شده در زمانهاى پيش را مى ‏خوانيم و مى ‏دانيم نتيجۀ عملى آن حرف چه بود، جداگانه‏ ديدن اين دو آسان نيست؛ ناممكن هم نيست، اما به قدرى خودفريبى و تن‏ دادن به فريب نياز دارد.
يكى از كسانى كه طرز نگاه ‏كردن بخشى از خوانندگان ايرانى به گذشته را تا حد زيادى تغيير دادند فريدون آدميت بود.  آدميت روش، لحن و نثرى جديد وارد تاريخ ‏نويسى ايران كرد و با اين اسلوب نوين به دركى تازه از تاريخ كشورش در قرنهای نوزدهم و ابتداى بيستم رسيد.  اين درك شامل پيوندى ميان آگاهى امروز ما و آگاهى از طرز فكر انسانهاى روزگار گذشته است.

در روش او، شخصيتهاى تاريخى به دو دسته خوب و بد تقسيم نمى ‏شوند، كه خوبها نماينده طرز فكر امروز ما و بدها مخالف آن باشند.  همۀ آدمها مدعى بوده‏ اند نيّت خير دارند.  از برخورد خشن نيتها، يا در واقع منافع متضاد، آتشى به پا شده و كسانى سوخته‏ اند؛ كسانى هم به كباب مطلوب خويش رسيده ‏اند.  برخوردها همچنان در جنگى مغلوبه ادامه دارد و چنين نيست كه تكليف به ‏اصطلاح خوبها و بدها يكسره شده باشد و همه رفته باشند پى كارشان.
به نظر اسكار وايلد، ”تنها وظيفۀ ما در برابر تاريخ اين است كه آن را دوباره بنويسيم.“ پنج قرن پيش از صدور اين جملۀ رندانه، رشيدالدّين فضل ‏اللَّه همدانى، يهودى ِ اسلام ‏آورده‏اى كه طبيب و مشاور غازان خان، حكمران مغول ايران، بود به فرمان ولينعمتش تاريخی جامع دربرگيرندۀ تمام مردمان و ممالك شناخته ‏شده فراهم كرد. رشيدالدّين براى تاريخ چينْ دو محقق چينى به ايران آورد، براى تاريخ هندْ زاهدى بودايى از كشمير احضار شد و مشاور او در مطالب مربوط به اروپا يكى از سفراى پاپ بود.

در جهان تا آن زمان كتابى به شيوۀ يگانۀ جامع‏التواريخ با آن همه دقت و زحمت و تحقيق تدوين نشده بود.  با اين همه، در عصر صفويه با ورود گستردۀ اطلاعات از غرب، كهنه شده بود و در قرن هجدهم، با رسيدن نتايج تحقيقات مورخان عصر روشنگرى به استانبول، عتيقه بود.  نكته تنها در تغييرهاى جهان پس از عصر رشيدالدين فضل ‏اللَّه نبود؛ نوع نگاه به گذشته اساساً عوض شده بود.  آن تحقيقات از جمله سبب شد مردم ايران امروزى بدانند تاريخ واقعى اين سرزمين غير از افسانه‏ هاى جمشيد جم است.
نكته اين نيست كه تاًليفات احمد كسروى و فريدون آدميت چه وقت كهنه و منسوخ خواهد شد؛ اين است كه اينها، برخلاف جامع ‏التواريخ كه چند قرن مرجع اهل نظر بود، تاكنون حتى وسيعاً خوانده نشده‏ اند، درست به همين سبب كه بسيارى وظيفه خود مى ‏دانند تاريخ را دوباره و سه‏ باره و ده ‏باره بنويسند.  ناظرانى از ملتهاى ديگر هنگام پرداختن به زمينۀ تحولات ايران نوشته‏ اند چيزى به ‏عنوان تاريخ مورد توافق اين كشور در قرنهاى نوزدهم و بيستم وجود ندارد.
در مورد قرنهاى پيشتر هم وجود ندارد.  مثلاً دربارۀ نادرشاه افشار منابعى معتبر نوشتۀ خارجيان در دست است اما ايرانيها از او شناختى چندان بيش از حمله به هند و چپو دهلی و الماسهاى مشهور و تخت طاووس ندارند.  بحث دربارۀ سياست نادر در ادامۀ كشورسازى ِ صفويه بينهايت دشوار است.  به طرح متهورانه ‏اش براى گنجاندن شيعۀ جعفرى در رديف چهار مذهب اسلام كه مى ‏رسيم، ادامۀ بررسى چنان خطرناك می‌شود كه ”هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد.“

2.

مهارت و دقت و انصاف آدميت در چرخيدن بر فراز و ميان دو دنياى عرفى و دينى، و البته جان‏به ‏بردن از پيامدهاى آن، شگفت‏ انگيز است.  فراموش نكنيم نخستين توقيف كتابش را نه در جمهورى اسلامى، بلكه در انتهاى دهۀ 1340 تجربه كرد.  انديشه ‏هاى ميرزافتحعلى آخوندزاده اندكى پس از انتشار از سوى خوارزمى در 3300 نسخه در تير 1349، توقيف شد.  موضوع كتابْ نوشته‏ ها و افكار مردى است كه پدرش تبريزى و كدخداى قصبۀ خامنه در نزديكی آن شهر، جدّش رشتى و مادرش مراغه ‏اى بود.  در سال 1812 به دنيا آمد و پس از جداشدن قفقاز از ايران اواخر دهۀ 1820، در تفليس پرورش يافت و در سال 1878 در همان شهر درگذشت.
ميرزافتحعلى را مى ‏توان حامل بصيرت عصر روشنگرى دانست.  اگر در مقابل باختن ِ هفده شهر قفقاز بتوان تسكينى متصوّر بود كه اندكى درد شكست را در دل برخى وطنخواهان كاهش دهد، اين است كه آدمهايى چنين هوشمند در عين حفظ نزديكى جغرافيايى و روحى با وطن توانستند دور از فضاى مردۀ ايران بياموزند، آزادانه فكر كنند و بنويسند.

آدميت با بررسى ريشه‏ ها و لايه ‏هاى فكر ميرزافتحعلى، جنبه ‏هاى جهان‏بينى او و ارائۀ‌ بخشهايى از نوشته ‏هايش، تصويرى از انسان ايرانى ِ جديد و رهاشده از بند فكرهاى موروثى به دست مى ‏دهد (”در ميان همۀ نويسندگان سياسى دنياى اسلامى در آن دوره تنها ميرزافتحعلى را مى ‏شناسيم كه تناقض فلسفۀ غربى و شريعت را آشكارا اعلام كرد.“).  در بازبينى ِ نظريه ‏ها و نظرات ميرزافتحعلى در حيطه ‏هاى مختلف، از برخورد انتقادى به آراى او غافل نمى ‏ماند.
گاه فرض او و گاه نتيجه بحثش را به پرسش مى ‏كشد و رد مى ‏كند (”ما كه از اصل آن شرط را قبول نداريم،“ در اين باره كه تغيير الفبا شرط حتمى و لازم اخذ تمدن امروزى است). جايی كه ميرزا به شيرين ‏زبانى توسل جسته است آدميت به خواننده هشدار مى ‏دهد محتاط باشد (”عنوان آن ساختۀ‌ ذهن ميرزافتحعلى و عين شيوۀ خاص اوست كه بيچاره [ديويد] هيوم گوشه ‏نشين را با مسلمانان متعصب هندوستان گلاويز ساخته، حرفهاى خودش را زده و برخى نكته ‏هايى آورده كه هيوم نگفته است.“).  از نظر پرداخت، چنين شيوه‏ اى در بررسى زندگى و افكار و عقايد يك فرد در ايران سابقه نداشت و اقتباس بهترين سبك زندگينامه‌‏نويسى و بررسى انتقادى آثار در غرب بود. 
 

آن كتاب ارزشمند دربارۀ متفكر كم ‏همانند به چاپ دوم نرسيد.  اما محدوديت شمار خوانندگان را نبايد فقط به گردن سانسور و فشار تهديدآميز اصحاب ديانت انداخت.  آدميت نخبه‏ گرا بود و خواص‏ پسند مى ‏نوشت.  به خودش عنوان ”ما“ مى‏ دهد و خواننده ندرتاً احساس مى‏ كند مؤلف از پول و وقتى كه افراد صرف كتابش مى ‏كنند سپاسگزار است.  به گفتۀ سيما كوبان، ناشر انديشه ‏هاى طالبوف تبريزى و چاپ دوم مقالات تاريخى، ”خواننده احساس مى ‏كند نويسنده جز خودش هيچ‏كس را داخل آدم به حساب نمى‏ آورد.“
فرهنگ جامعه، جنگلى است انبوه كه در آن آثار والا گياهانى ‏اند لابه‏ لاى درختان تنومند و زير سايۀ آنها.  عايداتِ آثار پرفروشْ چرخ صنعت نشر را مى ‏چرخاند و به بركت چاپخانه ‏ها و كتابفروشى ‏هايى كه براى چنين آثارى به وجود آمده است ناشرانى استطاعت مى ‏يابند آثارى خواص‏ پسند منتشر كنند.  اگر بتوان به سياق زيست‏ محيط حرف از فرهنگ ‏محيط زد، متون عامه‏ پسند، تاريخى، داستانى، ادبى، فلسفى، كيلويى و غيره در چرخه‏اى طبيعى در هم تنيده‏ اند.
كتاب هم، مانند هر كالاى ديگرى، به دو دستۀ عالى و مزخرف تقسيم نمى ‏شود.  كيفيت كتاب درجاتى دارد به گستردگى استعداد مؤلفان و سليقۀ خوانندگان.  متن آسان ‏فهم لزوماً به معنى بد يا غلط نيستچنين متنى مى ‏تواند بيان ساده عقايد مؤلفان معتبر براى كسانى باشد كه مجالى محدود براى پرداختن به بيرون از محدوده زندگى روزمره دارند.
در غرب هم اوضاع بر همين منوال بوده: خروارها كتاب عامه ‏پسند حاوى خاطره و وقايع تاريخى و اسرار مگوى مشاهير در خط هاى توليدْ سرهم ‏بندى و گاه با عجله رونويسى مى ‏شود، به چاپ مى‏ رسد و مدتى بعد فراموش مى‏ شود.  درصدى كوچك، و در عين حال شمارى قابل‏ توجه، از اين توليدات چاپى حرفى تازه دارند و مى‏ مانند.  بسيارى از نويسندگان اين درصد كوچك همانهايى ‏اند كه بى كسب اجازه از بزرگترها حرف مى ‏زنند.

فريدون آدميت، مثل فرمانده ‏اى كه صبح سر صف با تعليمى به چكمه ‏اش مى ‏زند تا نسق بگيرد، معتقد است افراد نبايد بى ‏اجازه حرف بزنند: ”اين حرف پاك ياوه است كه منابع و مآخذ ما براى مطالعه تاريخ نهضت مشروطه چندان زياد نيستند.“  در پاسخ به اين نظر كه كسى بگويد دو خروار منابع ”چندان زياد نيستند“ (به جاى نيست ـــ خطاى انشايى ِ آدميت) و خوب بود ده خروار ملاط مى ‏داشتيم، مى‏ توان از مدعى پرسيد آيا تمام آن دو خروار را واقعاً حلاّجى كرد و چيزى باقى نماند، يا ژست الكى مى‏ گيرد.  زياد و كم، بخصوص با قيد مضاعفِ ’نه چندان،‘ اظهارسليقه‏ اى است اعتبارى دربارۀ درجات، نه حكم به تمايز انواع. آدميت اتهام ”پاك ياوه‏“ را چندمنظوره به كار مى ‏برد: با كوبيدن ”چيزنويسان“ نامعلوم، ميخ مرجعيت خويش در زمينۀ تاريخ مشروطيت را محكم مى ‏كند.
سلسله مراتب فرضى اگر هم از خود او، به ‏عنوان ژنرال چهارستاره و عمدةالتجار، آغاز شود لاجرم بايد به رده اى پائين‏تر برسد.
 تلقى ‏اش از افرادْ يادآور طرز فكر اشراف قاجار است كه در اشاره به مردم ِ فاقد القاب و عناوين مى ‏گفتند ’يك مشت آب‏حوضى‏.‘  دربارۀ مؤلفى مى ‏نويسد: ”او يكى از پادوهاى تاريخ‏پردازى بود“ و دربارۀ يكى ديگر: ”خانم معلمى كه گويا درس تاريخ مى‏ دهد“ و ”اين هم از افاضات معلمى است كه درس تاريخ مى‏ دهد.... درك آن معانى ِ ظريف شعور تاريخى و سياسى مى ‏خواهد كه او ندارد“ و در ادامۀ حملات بى‏ امان شخصى ‏اش خويشتندارى به خرج نمى ‏دهد: ”اين خانم معلمْ رومان [=رمان‏] هم مرقوم مى‏ فرمايد.... اما در داستان‏نويسى همان اندازه بى ‏استعداد است كه در تاريخ‏پردازى بيمايه و حتى بى ‏بهره از صداقت علمى.“  و يك قربانى ديگر: ”رسالۀ خانم ... آمريكايى ... همچون اغلب نوشته ‏هاى او سطحى و كم‏ مايه است.  آلوده به اغراض يهوديگرى است، و امانت علمى هم ندارد.“
در خارجه ويراستاران بنگاه نشر معمولاً اجازه نمى ‏دهند چنان جملاتى به چاپ برسد زيرا قابل تعقيب در دادگاه است، و حتى افراد غيرديپلمات در برابر همگان اين جورى حرف نمى ‏زنند.
 در اين مملكت چون وضع فرق مى ‏كند، همه سيخكى توى شكم حريف مى ‏روند، حمله به منش و عادات شخصی و حتی به قيافه و آبا و اجداد افرادْ كاملاً عادی تلقی می‌شود و كمتر كسى اهل بيان ضمنى و فحواى كلام است، خيلی راحت مى ‏توان اشخاص را متهم به حمل اغراضى مربوط به دين شان كرد.  اتهام دم‏ دست و بلكه اهانت مورد علاقه‏اش ”چيزنويسان“ بود، يعنى كسانى كه ”در اين رشته تحصيلات دانشگاهى نداشتند،“ گرچه ملاحظۀ موقعيت آنهايى را هم كه چنين تحصيلاتى داشتند و فردا صبح بايد سر كلاس مى ‏رفتند و از پس دانشجو بر مى ‏آمدند نمى ‏كرد.
در پانويس
 تاريخ فكر مى ‏نويسد: ”اصطلاح "كلنل عصاقورت‏ داده" (Blimp) عنوان تحقيرآميز و خاص سرهنگان انگليسى در مستعمرات است.  اين لفظ در آن تركيبْ تعبير دقيق‏ترى هم در فارسى دارد كه با روش نگارش من نمى‏ خواند.“  از مواردى است كه متواضعانه از ضمير مفرد، و نه ”ما“ى هميشگى، استفاده مى‏ كند.  درهرحال، اگر در ذمّ مدرسان حىّ و حاضر دانشگاه و هموطنان و خارجيانى كه كتاب تأليف كرده ‏اند مى ‏توان آن عبارات خفيف‏ كننده را به كار برد، چرا با مستعمره ‏چى متوفاى فرنگى رودربايستى كنيم و صريحاً نگوييم اصطلاح ’كلنل بليمپ‘ يعنى آميزقـَشم ‏شـَم، قرمپف، پفيوز يا برمامگوزيد؟

نثرش، جز در جاهايى كه پاى رقيبان به ميان مى ‏آيد، كلاً فاخر و خطابه ‏وار است اما بى ‏نقص نيست.  تعداد مواردى كه خط تيره را نابجا يا نالازم به كار مى ‏برد به پاى موارد صحيح مى ‏رسد.  استعمال مكرر فعل منسوخ ”مى ‏باشد“ خبر از اين مى ‏دهد كه، شايد به سبب دل مشغولى با متون قديمى، كاملاً در جريان ادبيات جديد نبود و احساس نمى ‏كرد اين فعل به متن معاصر و اعتبار ادبى نويسندۀ آن نزد خوانندۀ امروزى چه لطمه ‏اى مى ‏زند. باز شايد به همين سبب به جاى خزانۀ اسناد مى ‏نوشت ”خزينۀ اسناد،“ واژه ‏اى كه براى حمام به كار مى ‏رود، يا در واقع به كار مى ‏رفت زيرا سالهاست ديگر وجود ندارد.
بيانى گاه شبيه نثر عربى ‏دان‏ها و ترجمه ‏هاى تحت ‏اللفظى: ”جواب دقيق اين مسأله باطل مى‏ گرداند دو نظرى را كه در ميان چيزنويسان غيرمتخصص ما رايج است‏“؛ ”اين الفاظ ناواقع بى ‏مغز“؛ ”آن خوش خيالى بود،“ به جاى: خوشخيالى بود، بدون ضمير اشاره؛ ”عكس سند در تصرف ماست‏.“ صرف افعال و جاى صفات را در اين عبارت‌ـ ‏جملۀ‌ نيم ‏پز: ”دانشمند و مجتهد مولوى استاد متبحر ادبيات عرب شناخته شده“ مى‏ توان چنين سامان داد: ميرزا على مولوى، دانشمند و مجتهد، را استاد متبحر ادبيات عرب مى‏ شناختند.
”كارگذاران“ و ”بنيانگزاران“ به احتمال 49 درصد اشتباه تايپى است اما ”را“ ى صددرصد غلط و زائد و مخلّ اين جمله: ”نوشته‏ هاى ... او ... كمتر نكتۀ تاريخی ِ تازه و مهمى را در بر دارد“ همان خطاى انشايى‏‌ـ دستورى ِ فاحشى است كه زبان راديوـ تلويزيون، مطبوعات و ”چيزنويسان“ معاصر ايران را به گند كشيده.  اينكه فرد پا به خيابان نگذارد مصونيتش به امراض واگيردار را تضمين نمى ‏كند.

3.
آشفتگى در فكر تاريخى را ابتداى دهۀ 1360 منتشر كرد: اثرى در اندازۀ كارهاى ”چيزنويسان‏“ و به همان اندازه قابل بحث و نقد.  اين جزوه كه همه‌فهم‌ترين اثر اوست عمدتاً به سه نفر مى‏ پردازد، يا در واقع مى‏ تازد: جلال آل‏احمد، احمد فرديد و مهدى بازرگان.
پيشتر در  انديشه ‏هاى ميرزافتحعلى آخوندزاده اظهارنظرهاى شخصى خودش را هم فراموش نكرده بود.  طولانى ‏ترين پانويس آن، بيش از نصف صفحه، يورشى بود به حسين نصر و بساط عرفون كه در آن سالها، هم با الهام از مُد هيپى‏ بازى در غرب و هم شايد براى كندكردن گرايش جوانان به ماركسيسم، در ايران راه می‌انداختند: ”عرفان شرقى ... هيچ گاه درد مشرق ‏زمينيان را دارو نبوده است.... آن مراكز عرفان‏ نما يكى از ابزارهاى پيشرفت كار مستعمره‏ چيان اروپايى و آمريكايى است“ و الى آخر.  در معرفى يك ايرانى ترقيخواه قرن نوزدهم كه عملاً قادر نبود آنچه را از طريق روسى و تركى از متفكران عصر روشنگرىِ قرون پيش از آن آموخته بود به هموطنانش برساند، چنين منبررفتن ‏هايى بيجاست و به مقالات واردۀ جرايد مى ‏ماند.
در زندگينامۀ تحليلى‌ـ ‏انتقادى، چنانچه در استدلال شخصيت مورد بحث، بر پايۀ معلومات موجود در زمان او، تناقضى يا در جهان‏بينى ‏اش خللى باشد البته بايد به خواننده تذكر داد و موضوع را تا حد لازم شكافت.  اما رجزخوانى در اين باره كه او هم مثل مؤلف فكر مى ‏كرد و مؤلف هم مثل او فكر مى‏ كند بهتر است از نسخۀ نهايى دستنوشته حذف شود.  بعيد بود حتى هما ناطق كه نزد آدميت وزن و احترام داشت بتواند قانعش كند كوتاه بيايد، تا چه رسد به ديگران.
در جزوۀ  آشفتگى با ”افاضات معلم كورذهن فلسفه ... كه خود را متخصص فلسفۀ آلمانى مى‏ دانست“ شروع مى ‏كند كه مى گفت ”مشروطيت دفع فاسد به افسد است.“  احمد فرديد، مدرس دانشگاه تهران، كوك ساز را چند پرده عوض كرده بود و نغمه ‏هايى مضحك‏تر از هميشه مى ‏نواخت كه ”از قياسش خنده آمد خلق را.“  با رهاكردن شطحيات شرق ‏پرستانه ‏اى كه به تبليغ براى نظام شاهنشاهى و تأييد وضع موجود تعبير شده بود، در سال 58 ناگهان روى قطار پريد (نگاه كنيد به صفحۀ 11 اين فصل)، به مخالفت با اساس فكر مشروطيت پرداخت و عَلَـَم و كتل يهودستيزى هوا كرد ــــ حرفهايى كه در سال 56 يك كلمه‏ اش را جرئت نداشت در تلويزيون يا سر كلاس بزند.  مانند دكانهايى كه صبح ها حليم، ظهرها كباب كوبيده و عصرهاى ماه رمضان آش رشته مى ‏پزند، بنا به گردش فصول و مظنـّۀ ايام جنس بيرون مى ‏داد.

آدميت زيادى جدى ‏اش مى ‏گرفت.  فرديد حتى ذيل ”چيزنويسان‏“ مورد تحقير او نمى ‏گنجيد زيرا چيزى ننوشت.  از طايفۀ معركه ‏گيرها بود و حرّافى ‏اش براى شنوندگانى در گذار از نوجوانى به جوانى جاذبه داشت.  با وام‏ گرفتن طعنه ‏اى مشهور، مى ‏توان گفت كسى كه در هجده ‏سالگى از شنيدن حرفهاى امثال آل ‏احمد و فرديد و شريعتى اشك در چشمش جمع نشود عاطفه ندارد؛ بيست سال بعد اگر همچنان اشك در چشمش جمع شود عقل ندارد.  در همين لحظه به احتمال زياد در كانالى تلويزيونى، عرفانچى و فيلسوفى مانند طوطى ِ كوكى همان حرفها را تحويل مى‏دهد.
در سنينى كه بدنِ شكوفاى انسان پر از ترشح آدرِنالين است، مجلس سماع و جذبۀ‌ ناشى از تكرار مانتراهايى وزن و قافي ه‏دار از قبيل اجّى‏ مجّى ‏لاترجّى (يا دل ‏آگاهى، ‏خودآگاهى، خداآگاهى، آنچنان كه فرديد دَم مى ‏گرفت) بر فرد تأثيرى عاطفى مى‏ گذارد.  با بالارفتن سن، وقتى حالش جا بيايد، ممكن است از خودش بپرسد اين حرفها يعنى چه.
ابراز ترديد آدميت در فلسفه ‏دانى ِ فرديد موردى نداشت.  او واقعاً و جداً فلسفۀ آلمانى مى ‏بافت.  ابتكارى كه به خرج مى ‏داد اين بود كه حال و هواى آن مباحث را از نژاد ژرمن و مسيحيت و فرهنگ غرب به نام ‏ونشان‏ هاى ايرانى دوبله مى ‏كرد و نويد نابودى دشمنان بدنژاد و اهريمن‏ خو، و احياى شكوه و عظمت ديرين مى ‏داد، مانند مترجمانى ايرانى كه روزگارى اسم شخصيت داستان را از مرى به گلنار تغيير مى‏ دادند تا قصّه همه ‏فهم شود.
زمانی، در طعنه به امثال فرديد، می ‌گفتند هر حرف اينها بايد با جمله‌ای شديداً ‌قصار از ”پرُفسور شـُـل ‌كـُن ‌هايم“ يا ”دكتر سفت ‌كـُن ‌برگ“ شروع شود وگرنه شب خوابشان نمی‌بَرد. در مكتب ِ اقتباس از ياوه‌های بينهايت غامض (كه بخشی از صادرات فلسفی ِ آلمان است) سرآمد بود اما تنها نبود.

پيشينۀ نسخۀ اصلی به قرن نوزدهم بر می‌گشت: خودستايی غمگنانۀ آلمانی ‌‌های ميهن‌پرست عهد بوق را دائر بر اينكه دسته ايی نگذاشته‌اند سرفرازترين ملت جهان چنان كه شايد و بايد در پهنۀ گيتی بدرخشد، با تغيير برخی نام ها اما نه تغيير نام اينگيليس و قوم يهود، به خورد آدمهايی غصّه‌خور و بلندپرواز اما كم‌اطلاع و دچار خودكم‌بينی می‌داد.  راسته و فيلۀ حرفش، تا آن حد كه از سيلاب شرّ و ورها می‌شد معنی استخراج كرد، تكرار مطالب تبليغاتی حزب نازی بود منهای بحث نژاد خالص كه در جايی مانند ايران حرف مهملی است.

فرديد، با تمام غلنبه ‏پرانى ‏هاى طاقت‏ فرسايش، فردى عامى و نمايندۀ طرز فكر عوام بود.  در انتهاى بحث جزوۀ  آشفتگى به اين نكته بر مى ‏گرديم (در ضمن، در پاراگراف بالا يك خشاب واژۀ فلفل‌‌دار ِ مورد علاقۀ‌ آدميت شليك شد).

پس از 1357، از جمله متونى كه زير ذره ‏بين اهل ‏نظر رفت نوشته ‏هاى آل ‏احمد بود.  به او در زمان حياتش هم ايراد گرفته بودند كه آسمان‏ ريسمان مى ‏بافد و براى نتيجۀ مورد نظر، يعنى هرچه بی‌اعتبارتر شدن رژيم و وضع موجود، از خودش حرفهاى عجيب ‏وغريب در مى‏ آورد.  نقد آدميت كوبنده بود اما، امروز كه تصوير آل ‏احمد هَرَس شده است، بديع به‏ نظر نمى ‏رسد.
داريوش همايون را كه آل ‏احمد (در خدمت و خيانت روشنفكران) نظرى از او نقل كرده است ”فاشيست‏ مشرب“ مى ‏نامد.  آن نظر، پيرامون توجه قانون اساسى 1285 به زمينداران و بى ‏اعتنايى به دهقانان، اين است كه ”شامل هيچ تغيير اجتماعى نيست، تا چه رسد به انقلاب اجتماعى.“  براى حمله به آل ‏احمد نيازى نبود آدميت جمل ه‏اى نقل‏ شده را چوب كند و كف پاى او بزند، مگر به نيت فاصله‏ گرفتن از بقاياى رژيم شاه در روزگاری پرخطر كه حيات و ممات افراد به مويى بند بود.  معادل‏ گرفتنِ بحث همايون با سياست آن رژيم نه دقيق است و نه منصفانه.
درهرحال، آن نظر خيلى راحت مى ‏تواند از خود آدميت نقل شده باشد: ”فرض مالكيت دهقان نسبت به زمين زير كشت در مجلس [اول‏] به ميان نيامد.... افسون مالكيت ... بنياد دارايى را هنوز خلل ‏ناپذير مى‏ شمرد.  دوم، مزاج سياسى مجلس تاب دگرگونى نظام ارباب و رعيت را در احوال زمانه نمى ‏آورد“؛ مجلس اول ”در مسائل اساسى چون تعديل مالكيت زمين زير كشت، يا افزايش سهم دهقانان از محصول زمين، كارى از پيش نبرد“؛ ستايش حرف نظريه ‏پرداز فرقه دموكرات ايران به‏ عنوان ”يكى از درخشان‏ترين قطعات رسالۀ محمدامين رسول‏ زاده“: ”مشروطيت با موجوديت فئوداليزم و خان‏خانى هرگز قابل ائتلاف نيست‏“؛ در جنبش مشروطه ”بحران سياسى از حالت تعرض جمعى و آشوب و ازدحام شهرها نگذشت.  به مجموع اين احوال عنوان انقلاب نمى‏ توان داد.  انقلابْ مفهوم اجتماعى و سياسىِ ديگرى دارد.“
حساسيت آدميت به اين است كه كسى، حتى با تكرار عين بحث خود او در باب فئوداليسم، مشروطيت را ذرّه‌ای دست كم بگيرد.  اكنون، پس از چند دهه خرده‏ گيرى ِ كوبنده و همه ‏سويه از جلال آل‏احمد (كه با مداخله ميراث‏ خوارانۀ برادرش در مباحثى بزرگتر از كاليبـر او تشديد مى ‏شد) منصفانه بايد اذعان كرد انتقاد از كهنه ‏بودن قانون اساسى 1285 را آل ‏احمد، به بيان صادق هدايت، از خشتكش در نياورد؛ اعتقادى بود فراگير و زبانزد خواص جامعه.

در ايران تصورى وجود دارد كه مداخلۀ صغير و كبير در موضوعى فنى مانند قانون اساسى نشانۀ رشد ملت است و وقتى عالم و جاهل شكايت از جفاى اغيار را تكرار كنند و كسى نپرسد يعنى چه، نشان مى ‏دهد آحاد ملت درك سياسى دارند و اين مرز و بوم اهورايى پدر جدّ خارجه است ــــ جايى كه افراد ياد گرفته‏ اند بى‏ مقدمه وارد معقولات نشوند.  سالها گفتند و نوشتند قانون اساسى ايران از قانون اساسى بلژيك اقتباس شده.  تلويحاً يعنى حق ما را خوردند و نگذاشتند ترقى كنيم و به جهانيان نشان بدهيم مى ‏توانيم، مانند نفت و فرش و شعر عرفانى، صادركنندۀ قانون اساسى هم باشيم.  به بيان سوپردولوكس امروزى، مدرنيتۀ واقعى از ما دريغ شد و سرمان را به مدرنيزاسيون و مدرنيفيكاسيون و جنس بدلى گرم كردند.
اين اوهام به نتايجى يكسره خلاف انتظار انجاميد.  اواخر 1357 و ابتداى 58، اهل نظر خواستار تشكيل مجلس مؤسسان براى تدوين قانونى اساسى برآمده از ژرفاى دل و جان ملت شدند كه ثابت كند ايران حتى اگر اولين تدوين ‏گر قانون اساسى در جهان نباشد، يكى از پايگاههاى اصلى ِ چنين مهارتى است.  آنچه ابتدا قرار بود طى همه ‏پرسى تأييد شود برداشتى از قانون اساسى جمهورى پنجم فرانسه بود.  آنچه عملاً طبخ شد استقرار خلافت قريش بود در مستعمره ‏اى مجوس‌‏نشين (قانون اساسى جمهورى اسلامى، ايرانی و ايرانى ‏الاصل‏ بودن را از شرايط مقام رهبرى نمى‏ داند).
در زمينۀ دفاع آدميت از اصالت قانون اساسى مشروطه در برابر حملات رايج به اقتباسى ‏بودنش، مى‏ توان اجمالاً گفت: قانون اساسى غير از انشانويسى است و بيشتر از جنس معمارى است تا نقاشى ــــ بى ‏تسلط بر هندسه و فيزيك و خاك‏ شناسى و مقاومت مصالح به جايى نمى ‏رسد.  وقتى به جاى امثال منتسكيو و تامس جفرسن، سيد محمود طالقانى و شيخ حسينعلى منتظرى را بنشانيم (كه از قضا انسانهانى ‏اند شريف)، يعنى به جاى كشيدن طرحى فنى براى خانه‏ اى كه قرار است ساخته شود، فقط كاشانۀ دلخواه شامل گرماى بخارى و دشك نرم را توصيف كنيم و تكليف ساكنان خانه را به خدا بگذاريم.
دوم، استفاده از صفات نو و كهنه در توصيف قانون اساسى بيجاست.  مَگنا كارتا، قديمى ‏ترين منشور حقوق و آزاديها در جهان، پس از هشتصد سال همچنان اساس اِعمالِ قدرت سياسى در جامعۀ‌ بريتانيا و حتى مستعمرات پيشين آن است و هر نسلى فكر خود را در آن بازتابانده، و قانون اساسى دويست و پنجاه ‏سالۀ آمريكا همچنان محكم و بى ‏درز است.

نظر آل ‏احمد، ”اين متن حتى وقتى ترجمه مى ‏شد كهنه بود،“ به اين می ‌ماند كه نوازنده بگويد ساز كهنه را قبول ندارد و ساز آكبند مى ‏خواهد.  اگر در اجراى مفاد قانون اساسى قوام ‏آمدۀ سال 1831 بلژيك مشكل داشتيم و داريم، يعنى نوازنده ”نِـه ‏اى جان من، خطا اين‌جاست.“  حكايت فردى است كه همواره به مهارت خويش در سواركارى مى ‏لافيد و وقتى سوار اسب شد و اسب زمينش زد، برخاست و گفت: اين اسب مصرف شد، يكى ديگر بياوريد.
سوم، آدميت به قانون اساسى مشروطيت تا حد زيادى ناموسى ‏ـ عاطفى برخورد مى ‏كند. قانون اساسى مانند سند منگوله ‏دار است: حاوى توضيحاتى در اثبات حقوق مالك.  اما چنانچه مدعى مالكيتْ عملاً خلع يد و قهراً اخراج شود، از اين دفترچه كرامتى بر نمى ‏آيد. تصاحب‏ كننده اگر قدرت و تفنگ داشته باشد براى استفاده از ملكِ مورد مناقشه نيازى به دفترچه ندارد؛ اگر هم واقعاً لازم باشد، يكى فراهم مى‏ كند.
شور و شيدايى آدميت نسبت به قانون اساسى محبوبش قابل ‏درك و در خور احترام است اما او فكر حقير رايج در جامعۀ روحاً بيمار ايران را خوب مى ‏شناخت: اين قانون اساسى اگر خوب بود كِى مى ‏گذاشتند به ايران بيايد؛ پس لابد به درد نمى ‏خورد كه داخل ديگ پلو به اين‏جا صادر كردند وگرنه كسى خير ما را نمى ‏خواهد.  اين طرز فكر رقت ‏انگيز سالها در كوچه و بازار و كتاب و مقاله و حتى كلاس درس تكرار مى ‏شد، تا خوشبختانه از شرّ قانون اساسى دورانداختنى ِ وارداتی راحت شديم و خودمان يك فقره نوشتيم و به دنيا نشان داديم چندمَرده حّلاجيم.
دو نكتۀ‌ ديگر را هم از نظر دور نداريم: همچنان كه آدميت نشان می‌دهد، صد سال پيش، معدودی از اهل شريعت با برخی ظواهر مشروطه موافق بودند اما دخالت عامه، اتكا به آرای‌ عمومی و توسل به جمهور مردم در امر قانونگذاری با اساس فكر شيعی ناسازگار است (سردار سپه وقتی مـَراجع در نوروز 1303 به او اندرز دادند فكر جمهوری‌ را از سر به در كند، بزرگوارانه رضايت داد كه شاه شود).
دوم، مردم ايران در سالهای حكومت پهلوی به اين نتيجه رسيدند كه قانون اساسی ‌را اگر شاه ها جدی نمی ‌گيرند پس لابد واقعاً جدی نيست و مثل كالای وازَده و مرجوعی بهتر است به همان بلژيك عودت داده شود.  اين سر‌زمين به طور سنتی با فكر تساوی حكومت‌كننده و حكومت ‌شونده بيگانه است، اما بزرگترين ضربه‌ها به مشروطيت را نه مخالفان علنی آن، بلكه پدر و پسر زدند كه، به‌عنوان مستبدهای ترقيخواه، اعتقاد داشتند يك نفر نی می‌زند و بقيه گوش می‌كنند، نه اينكه مثل بازار مسگرها همه با هم سر و صدا كنند.
برای كاستن از هراس عميق ــــ و قابل درك ــــ نهاد ديانت از دموكراسی و ميل قدرتمندان ايرانی به سركوبی، راه‌حلی در يك جملۀ ‌قصار كه بتوان در آب حل كرد و به‌عنوان معجون سر كشيد وجود ندارد.  اما اگر قرار بر تغيير تدريجی ‌در جهت بهبود باشد، برای درك فضای فكر سياسی‌ در ايران قرن بيستم و حلاجی ِ دو نكتۀ بسيار مهم بالا، خواندن نوشته‌های ‌آدميت دارای ضرورت اساسی است.

آدميت سپس پوست از كلۀ مهدى بازرگان مى ‏كَند.  بازرگان هم تاريخ را تصويرى از وقايع معاصر مى ‏ديد: شكست خودش از حريفانى كه پيشتر خيال كرده بود پيرو او هستند اما خيلى زود متوجه شد خودشان را كارفرماى او مى‏ دانند؛ و تجديدمطلع كينه و خصومت ديرينش با حزب توده.
بحث آدميت اين است كه مهندسْ افكارش را در قالب وقايع تاريخى به خورد مخاطبان مى ‏دهد: خودش را اميركبير و حزب جمهورى اسلامى را روحانيونى مى ‏بيند كه از او پشتيبانى نكردند.  و نشان مى ‏دهد حكم تاريخى بازرگان، ”چپى ‏ها هميشه مانع مبارزه ملت ايران عليه استيلاى خارجى بودند،“ چنان كلى‏ گويانه است كه معنايى ندارد زيرا چپ يعنى بخشى بزرگ از طيف سياسى و دربرگيرنده گرايشهايى گوناگون.
كوبنده ‏ترين نكتۀ جزوۀ  آشفتگى در پانويس صفحۀ آخر آن است: مصدق وقتى بازرگان را براى پست وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش كنونى) پيشنهاد كردند گفت به درد اين كار نمى ‏خورد و اولين اقدامش اين خواهد بود كه چادر سر دخترمدرسه ‏اى‏ها كند.  نكته ‏اى كاملاً واقعى كه آدميت مى ‏توانست به اين روايت افزوده باشد انتخاب رندانۀ مصدق است كه بازرگان را به رياست سازمان آب تهران گماشت تا هم در زمينۀ درسى كه خوانده بود (ترموديناميك) فعال باشد و هم مؤمنان را قانع كند آب لوله از مصاديق كـُر است زيرا منبع آن بيش از چند ده وجب طول و عرض و عمق دارد.
اين متن بيش از هر كتاب ديگر آدميت خوانندۀ بالقوه دارد، به اين سبب كه حاوى مضامينى از نظر زمانى نزديك به عصر حاضر، و نقد ديد ِ معاصرانگارانۀ افرادى است كه دربارۀ آنها با حرارت و گاه عصبانيت بحث مى‏ كند: مشخصۀ آثار ”چيزنويسان غيرمتخصص ما“ كه آماج تحقير آدميت بودند.

اما در تحقير متون ِ كمتر سنگين و بيشتر عامه ‏پسند تنها نبود.  در ايران، برخلاف جوامع غربى، منظور از كتاب پرفروش، آثار خواص‏ پسند نويسندگان معتبرى است كه اعتبار آنها از سوى جمع كوچك خواص تأييد شده باشد.  در واقعيت ملموس و عددى، تيراژ خاطرات معشوقۀ شاه در قياس با مكاتبات فلان افهم ‏الممالك در باب فوايد حريّت، مانند فيل است در مقابل فنجان.  هر خواننده ‏اى ــــ شايد جز فريدون آدميت، با احتياط مى ‏گوييم شايد ــــ‌ كتاب خاطرات را بيدرنگ در يك ضرب از سر تا ته مى ‏بلعد، اما رساله در فوايد حريّت را بعدها نيز مى‏ توان تورّق كرد.  مشكل بتوان گفت كتاب اول فقط به سبب سرگرم ‏كننده‏ بودنش كمتر از دومى ارزش تاريخى دارد.
هر سه شخصيت مورد بحث اين نوشتۀ استثنائاً عامه‏ فهم ِ آدميت، عوام ‏گرا بودند (غيبت على شريعتى كمى عجيب است).  هم آل ‏احمد و هم فرديد خرافات سياسى رايج در ميان عوام را مى ‏گرفتند، چند جملۀ قصار و فاكت مربوط و نامربوط سر هم مى ‏كردند و به مخاطب بغض ‏درگلو و اشك‏ درچشم ِِ اهل دانشگاه اطمينان مى‏ دادند درست فكر مى ‏كند: نفت ايران نقطۀ ثقل دنيا، فرهنگ ايران مايۀ حسد كل غرب، و لاجرم اين سرزمين آماج توطئه ‏هاى دشمنان است.
بازرگان هم تاريخ را نوعى قصۀ كلثوم ‏ننه مى ‏ديد اما تا آن حد لى ‏لى به لالاى عوام نمى ‏گذاشت و مى ‏كوشيد اسلام به روايت دانشكدۀ فنى را جانشين اسلام به روايت بازارـ حوزه كند.  شكستی غمبار خورد و در دهۀ آخر عمر معتقد شده بود دين شايد بتواند براى آخرت بشر مفيد باشد.

در ادامۀ نخستين نكته دربارۀ جزوۀ  آشفتگى كه پيشتر بدان اشاره شد، بيفزاييم كه خرده‏ گيرى از بنيانگذاران مشروطه به گناه حفظ نظام زميندارى چندان بجا نيست.  نظام بزرگ ‏زميندارى ايران بيش از پنجاه سال بعد برچيده شد، و تحقق اين برنامه با اسباب و امكان هاى مالى ِ نيم ‏قرن بعد، يك دهه به ‏درازا كشيد.  اين توقّع كه مجالس اول و دوم بتوانند پنجاه سال تاريخ را جلو بيندازند نه تنها غيرواقع ‏بينانه، كه نامنصفانه است.  در آن آشوب و بى ‏تكليفى، و سپس در هنگامۀ ورود قشونهاى خارجى به خاك ايران طى جنگ جهانى اول، دست ‏زدن به اقدامى مانند برچيدن بساط فئوداليسم و پايان‏ دادن به اشرافيت زميندارْ خواب ‏وخيال مى ‏نمود. رضاشاه هم نه تنها دست به نظام موجود ايران نزد، بلكه كوشيد در همان نظام جايى براى خود و خانواده ‏اش دست ‏وپا كند.
زمين ــــ در واقع يعنى آب ــــ همچنان از مهمترين مقولات اقتصادى‏ـ اجتماعى ايران است: تملك اراضى ظاهراً باير، ثبت به‏ عنوان بهره ‏بردارى كشاورزى، تغيير كاربرى، ثبت به ‏عنوان زمين شهرى، و تفكيك و فروش قطعات براى توسعۀ شهرها و شهرك‏ سازى به شيوه‏اى زيرجلى از سوى باندهاى ثروتمند پيداوپنهان ِ پرقدرتى كه اصطلاحاً زمين‏خوار خوانده مى ‏شوند و طرز كارشان براى عامـّۀ مردم مبهم است.
از دهۀ 1340 با معافيت كشت و زرع از ماليات، مسئله چندهزارسالۀ كشاورزى تقريباً حل شد و اهميت آن عمدتاً از نظر اشتغال است زيرا دولت با عايدات نفت مى ‏تواند همه چيز را وارد كند.  امروز مالكيت زمين شهرى اهميت زمين زراعى ِ همراه با نيروى كار رايگان ِ دهات قديم را دارد.
دست‌كم در دو مورد مى ‏توان گفت مجد و عظمت نياكانمان به ‏طرزى هم عبرت‌آموز و هم مضحك احيا شده است.  اول، هخامنشيان با خاكساركردن اقوام ديگر ثروت گرد می ‌آوردند؛ امروز در مستعمرات سابق ديگران ثروت خرج می‌كنيم تا ثناگو و دُور و بری به استخدام در بياوريم.  دوم، در آن زمان منابع توليد در اختيار حكومت، و مردمْ بردگانى بودند كه تسمه از گـُرده ‏شان مى ‏كشيدند؛ امروز سرچشمۀ جوشان درآمد در اختيار حكومت، و مردم يك مشت نانخور و زينب زيادى‏اند كه توليدكردن يا نكردن، و بود و نبودشان على ‏السويه است.

آدميت با ميرزا فتحعلی، و نهايتاً ابن سينا، هم عقيده است كه خداوند نه به طرز فكر و رفتار بندگانش در كرۀ زمين اهميتی می‌دهد و نه قوانين طبيعت ِ آفريدۀ خودش را برای خوشامد اين و آن به حال تعليق در می‌آورد.
اما قدرت اجتماعى نهاد دين را مستقل از بحث الهيات بررسى مى‏ كند و آن را موضوعى اين‏ جهانى و قابل ‏سنجش مى ‏داند.  از سيد محمد طباطبائى نقل مى ‏كند: ”ما مشروطيت را كه خودمان نديده بوديم ... ولى آنچه شنيده بوديم و آنهايى كه ممالك مشروطه را ديده به ما گفتند مشروطيت موجب امنيت و آبادى مملكت است.  ما هم شوقى و عشقى حاصل نموده تا ترتيب مشروطيت را در اين مملكت برقرار نموديم.“  آدميت، با احترامات فائقه نسبت به ”مجتهد آزاديخواه،“ اما بى ‏تعارف و مجامله، آن ادعا را تعديل مى‏ كند: ”خلاف آنچه آن مجتهد روشن‏ ضمير گفته، ترتيب مشروطيت را روحانيان برقرار نكردند ... بلكه در حد خود سهم معينى داشتند.  ادعاى ملايان و ملازادگان و تاريخ ‏نويسان در اين قضيه اعتبارى ندارد.“
عنوان ”تاريخ‏ نويسان“ را در رديف ”چيزنويسان‏“ و در مقابل ”مطالعات ما“ به كار مى‏ بَرد و بر اين عقيده است كه فكر مشروطه را روشنفكران و متجددان در افكندند و برخى اهل شريعت را نيز با خود همراه كردند.  برخى نيز وقتى قطار را در شُرف حركت ديدند روى آن پريدند،‌ وگرنه فكر دخالت عامـّۀ مردم در قانونگذارى از طريق ريختن آراى مخفى در صندوقْ ناهمخوان با شريعت و بلكه اسباب تزلزل در اركان آن است.
برخى منتقدان آدميت توجه او به تأثير فكر و نقش اشخاص در تحولات اجتماعى را حمل بر نخبه ‌محورى، در مقابل ِ تقدم شرايط بر فكر، كرده‏ اند.  اما او به واقع معتقد به حضور فكر آدم مناسب در لحظۀ مناسب در جاى مناسب است.  متنى به ‏عنوان فتواى ميرزا حسن شيرازى در تحريم استعمال تنباكو را موهوم مى ‏داند.  خواست و عادت و وجوهات خلايق سبب می ‌شود فردی مناسب ِ شغل مرجعيت دينی به درجه‌ای قابل‌توجه از نفوذ اجتماعی برسد.  آن گاه، مريدان حق خود می‌دانند از قدرت و نفوذی كه در ايجادش سهم داشته‌اند استفاده كنند و كارشان را پيش ببرند ـــــ چه با فتوای‌ مـُهرشده، و چه بدون آن و فقط با شايعۀ دهن به دهن.  آدميت جوانب قضيه را، به بيان خودش، غوررسى مى ‏كند و نشان مى‏ دهد با بالاگرفتن موج اعتراض بازرگانان ايران به امتياز انحصار دخانيات، ميرزا حسن از نجف به ناصرالدين شاه تلگرام زد كه شرعاً حق چنين كارى ندارد.

شاه براى پول هنگفت و مفت له ‏له مى ‏زد تا به سياحت فرنگ و زنان آن ديار برود.  اما اصحاب ديانت هم كارنامۀ درخشانى نداشتند.  شاه سوابق شان را با عتاب و تحقير به رخ مى ‏كشد: ”هنوز آن فقرۀ جهاديۀ علماى كربلا و نجف كه آمدند طهران و فتحعلى ‏شاه بيچاره را واداشته با دولت روسيه به جنگ و جدال انداخته از نظرها دور نشده است و هرچه دولت ايران تا به حال مى ‏كشد از نتيجۀ همان نصايح علماى آن وقت كربلا و نجف است و حالا يقيناً تجديد آن لازم نيست.“
آدميت از جوانب قضيه غافل نمى ‏ماند.  تخمين امين‏ الضرب را معتبر مى ‏شمرد كه ”اقلاً دويست هزار نفر مشغول زراعت و خريد و فروش و تجارت توتون و تنباكو بودند“ اما مى ‏افزايد كمپانى جديدالتأسيس ”نمى‏ خواست با بازرگانان معامله كند، بلكه مأمورانى در اصفهان گمارده بود كه مستقيماً با توتون‏ كاران داد و ستد بنمايند و توتون و تنباكو را ارزان بخرند.  اما سرمايه‏ داران معتبر (از جمله حاج محمدحسن امين ‏الضرب) حالا مى‏ انديشيدند كه دست آن كمپانى را در معاملات داخلى بايد بريد؛ بلكه فقط با تجار طرف داد و ستد باشد.“ و نتيجه مى‏ گيرد: ”قضيۀ برهم خوردن انحصارنامۀ دخانيات ... بر نفوذ دستگاه روحانى به ‏عنوان عامل سياسى در برابر قدرت دولت افزود.  اما اين مرجعيتِ روحانىْ ذاتى نبود؛ از عوارض ورشكستگى معنوى قدرت سياسى بود.“
اين را نيز ناگفته نمى ‏گذارد كه سيدجمال ‏الدين اسدآبادى نامه ‏اى مفصل و ”خطابى و جدلى“ به ميرزا حسن شيرازى نوشت و ”پس از آنكه قضيۀ انحصارنامه دخانيات بالا گرفت ـــ و پاى ميرزاى شيرازى خواه ‏ياناخواه به ميان كشيده شد ـــ در پيامى كه او به شاه فرستاد به همان مضمون استعمار اقتصادى بيگانگان تكيه كرد“ و آدميت بيدرنگ مى ‏افزايد ”اما نه اينكه مقالۀ سيد او را به اقدام برانگيخته باشد.“
كسانى كه نگاه آدميت را فكرگرا و فردگرا مى ‏دانند بد نيست اين بخش را با هر متن مشابهى كه مى ‏پسندند مقايسه كنند كه كدام واقعاً اجتماع‏ گراتر است.  پيشداورى‏ ها ناظر به منش صاحب قلم و دربارۀ دامنۀ فعاليت پدر اوست.  حتى اگر دسترسى انحصارى به اسناد دربستۀ وزارت خارجۀ ‌ايران، شائبۀ اطلاع پدرش از نقشۀ ترور اتابك، و پارتى ‏بازى خود او هنگام قضاوت دربارۀ ملكم‏ خان قابل ‏تأمل باشد، كلاً از اهميت اين حجم از آثار فريدون آدميت نمى‏ كاهد.  راه صحيح ترقى، نه پائين‏ كشيدن ديگران از سكو به سبك ايرانى، بلكه اذعان به ارزش كار آنها و سپس ارائۀ كارهاى بهترى است.

اميد در آينده متونى كامل‏تر و حتى متفاوت در ترسيم نقشۀ فكر ترقى بر پس زمينۀ شرايط ايران در دهه ‏هاى آخر قرن نوزدهم نوشته شود.  تا آن زمان، نوشته‏ هاى آدميت بهترين است و يحتمل پس از آن نيز در شمار بهترين‏‌ها خواهد ماند.  اينها هم مانند هر متن ديگرى در ويراستارى قابل تكميل و بهبودند اما اين خرده‏ گيرى كه آدميت چيزهايى را به عمد از قلم انداخته يا نخواسته به جنبه ‏هايى بغايت حياتى توجه كند از اين تلقى بر مى‏ خيزد كه بسيارى از ما در ته فكرمان متن تاريخى را حاوى نوعى اسم اعظم و اسرار خـَفى مى ‏دانيم كه بايد ابن عربى ‏وار به شيوۀ جَفر رمزگشايى شود تا دستورالعمل امروز و آينده و همۀ زمانها باشد.
طرز فكر رايج در ميان مردم يك جامعه امكان دارد به نتايجی بينجامد كه در تمام موارد نمی‌توان گفت يكسره نتيجۀ ‌جبر تاريخی است.  فكر زاييدۀ شرايط است اما، پس از استقرار، ريشه‌هايی تازه و توجيهاتی گاه مهمل پيدا می‌كند كه به هيچ جا و هيچ چيز ارتباط واقعی ندارد و نام آن را تنها می‌توان روانشناسی اجتماعی گذاشت.
با هگل تا اين اندازه می‌توان موافق بود كه هر عصری دارای روحيه، يا روحيۀ غالبی‌ از نظر روانشناسی ِ اجتماعی است.  اما تاريخ، برخلاف نظر او، به سويى مشخص حركت نمى ‏كند؛ قابل تكرار هم نيست (كسانی ترديد دارند حرف از تكرارپذيری را او زده باشد). امروز در جامعۀ ايران آرا و عقايدى كه در سال 1900 به نظر برخى روشنفكران به تاريخ مى ‏پيوست احيا شده است.  اما نمى توان نتيجه گرفت يك بار ديگر عيناً از 1906 گذر خواهيم كرد (و به گفته حافظ، ”بخت خواب‏ آلود ما بيدار خواهد شد مگر“) و چون تصويرى كه آدميت، يا هر مؤلف ديگرى، به دست مى ‏دهد نقص دارد پس به دردسر خواهيم افتاد زيرا نقشۀ راه كامل نيست.
در آينده هم عقايدى در شرايطى جا خواهد افتاد.  اينكه كـِی و چگونه، به گفتۀ اهل رياضيات، همگشتى است كه از جابه ‏شدن دهها تك‏ عدد در يك عدد بزرگ به دست مى ‏آيد: تعداد نتايجِ ممكن، نسبت به مجال ده و پنجاه و صد سالۀ عمر ما، بينهايت است.

فكر سياسى در جامعۀ ايران كلاً به سه شاخۀ چپ، ملى و دينى تقسيم مى ‏شود.  دينداران به سه نـِحلۀ نوانديش، نيمدارانديش و درمان‏ ناپذير تقسيم مى ‏شوند و هر يك را شعبه ‏ها و خرده‏ شعباتى است.  همين طور چپ سنتى و سوسياليست ولرم و ضدتوده‏ اى و چپ محفلى و چپ تك‏رو و چپِ بريده و ميهندوست و ملى ‏گراى پلاسيده و مشروطه‏ خواه و سلطنت ‏طلب باستان‏ گرا و ناراضى قوم ‏گرا و ياغى و جدايی ‏طلب و بى‏ تفاوت و مرام‌گريز و مخالف مزمن.  به هفتاد و دو شايد نرسد اما به هفتاد سر مى ‏زند.
در حالى كه با وجود اين همه خبر و نظر و مقاله و كتاب و مصاحبه و منبع، دربارۀ آنچه هم ‏اكنون مى ‏گذرد توافقى وجود ندارد، نوشتن متنى دربارۀ مثلاً ميرزا آقاخان كرمانى كه اين همه خط و خطوط را راضى كند محال است. آن چنان متنى خدا هم نافريد.  همه انتظار دارند كسى كه صد و دوازده سال پيش كشته شد دقيقاً حرف امروز آنها را زده باشد.  اينكه زند‌ه‌ها از جانب مردگان حرف بزنند يك داستان است و حرف زند‌گان را در دهن مرده‌ها گذاشتن داستانی‌ ديگر.
هر گرايشى در ايران به دليلى از موجودى چموش به نام تاريخ ناراضى است چون همه خيال مى ‏كنند از جايى به بيراهه رفت، و در نوبت بعد با شناخت كافى از مفاهيم و موقعيتها مى ‏توان مانع بيراهه ‏رفتن تاريخ شد، همچنان كه برخى پدر و مادرها فكر مى ‏كنند اگر اشتباهات والدين خودشان را تكرار نكنند بچه‏ هاى بهترى بزرگ خواهند كرد.
حلواى نذرى ِ مدرنيته و دموكراسى خير مى ‏كردند اما تاريخ لاكردار بازى در آورد، اين ملت را قال گذاشت و سهمى درخور به ما نرسيد، و آن بابانوئلِ بى ‏مروّت براى رساندن هداياى كريسمس به خانۀ ما سر نزد.  و مثل محصلهايی كه ادعا می‌كنند بيست و پنج صدم نمره كم آوردند وگرنه قبول ِ قبول بودند، به ما هم اگر در نمرۀ مدرنيته (نه مدرنيزاسيون قلابی) ارفاق شده بود حالا مثل خارجه بوديم، مشخصاً يعنی همپای آلمان كه پسرعمویمان است و از كرمان به ژرمان رفت و آدم شد.
قائل به حقيقتى تاريخى وراى وقايعيم اما قائل به تشخيص حق از امتياز نيستيم.  امروز اگر ايران از جهاتی به برخى كشورهاى آمريكاى جنوبى بيشتر شبيه است تا به عموزاده‌های ديوار به ديوارش در افغانستان و عراق، عمدتاً نتيجه تأثير فرهنگ غرب و درآمد نفت است وگرنه همچنان حتی نمی‌فهميديم در چه شرايطی ‌هستيم زيرا فكر به شكل جامعه و جامعه به شكل سرزمين در می‌آيد.  دور باد نفوس بد، اما با افزايش جمعيت و كاهش شديد صادرات نفت ايران، و واردآمدن ضربه ‏هايى شديد از سوى مسلمانان خاورميانه و شمال آفريقا به تمدن غرب، ايران، اگر هم زمانی پيشرفتی كرده باشد، خيلى راحت به سطح ملتهاى پيرامونش بر خواهد گشت. 

می‌گويند روشنفكرهای ‌اسبق اين مملكت فلان و بهمان مطلب را نمی‌فهميدند.  لابد چنان مفهومی هنوز در اين جامعه وجود نداشت يا از خارجه نرسيده بود وگرنه اهل نظر قاعدتاً‌ بايد ملتفت می‌شدند.  طبيعت پيشاپيش وجود دارد و بايد آن را كشف كرد و فهميد اما در جامعه شرايطی ايجاد می‌شود،‌ به فكر شكل می‌دهد، فكر بر جامعه اثر می‌گذارد و تأثير و تأثر ادامه می‌يابد.  هركس حق دارد تاريخ مورد نظر خودش را بنويسد اما آويزان‌شدن به كلمات به‌عنوان اساس و جوهر و غايت هستی، بيشتر مشغوليات و بندبازی است‌ تا فعاليت مفيد ِ فكری.
بحثهاى خودساختۀ يك سره انتزاعى ِ قائل به همه ‏چيزبودن ِ زبان كه از محافل فلسفى فرانسه به كلاسهاى نقد ادبى دانشگاههاى آمريكا راه يافت و به ايران رسيد، سالهاست بر قفسۀ كتابهاى جامعه ‏شناسى و روانشناسى ما سنگينى مى‏ كند.  به صرافت افتاده ‏اند اين پرگويى ‏های ‌پسامدرن را به حيطۀ تاريخ هم بكشانند.  اگر قرار بر اصلاحات باشد، تاريخ هم اصلاح بايد گردد.
تازگى، حرف از اين است كه ايران مثل خارجه نشد و پروژۀ مدرنيته شكوفا نگشت زيرا آدمهاى اين مملكت زبان همديگر را درست درك نمى ‏كردند.  تاكنون مدعى بوديم خارجه موظف است زبان والاى ملت ايران را بفهمد و مدرنيته و دموكراسى ما را كه به سرقت برده‏ اند مسترد دارد.  حالا مى ‏گويند خودمان هم زبان خودمان را نمى ‏فهميديم و جامعه را با اجتماع، ملت را با مردم، و آزادى را با شلنگ‏ تخته اشتباه مى ‏گرفتيم.
برآيند بـُردارهاى اجتماعى و قابليت ما همين بود كه مى ‏بينيم.  چيزى به‏ عنوان تاريخ‏ نما يا تاريخ كاذب، در برابر تاريخ حقيقى و راستين، وجود ندارد (متونی پرتيراژ اما كم‌خواننده كه اين سالها سرهم‌ می‌شود تبليغات سياسی و خودگويی و خودخندی است).  از تاريخدان هم براى تغيير گذشته يا دادن ِ شكل دلخواه به آينده كرامتى ساخته نيست.
در اين شلوغ‏ پلوغى ِ بازار افكار و عقايد، شايد بهتر باشد آدميت را هم از ايرادهاى بنى ‏اسرائيلى معاف بداريم، بحث خردمندانه و نوشتۀ گيرايش را، تا زمانى كه كارهاى بهترى نوشته شود، متن روايی و كتاب بالينى فرض كنيم (بخصوص  ايدئولوژی نهضت مشروطيت ايران كه در جلد دوم، ‌مجلس اول و بحران آزادی، به حد اثر ادبی ِ پركششی می‌رسد) و بگذاريم هركس هرچه دوست دارد در لابه‏ لاى سطور آن بخواند.
كسانی با چنان حرارتی دربارۀ‌ وقايع قرن نوزدهم ايران حرف می‌زنند كه انگار می‌دانند همين اواخر چه اتفاقاتی افتاد.  مثلاً وقتی دربارۀ وقايع دهۀ 1360و عملياتی نظامی كه جريان داشت متنی مستقل در دست نيست، چقدر اهميت دارد كه عقايد ميرزا ملكم‌خان ناظم‌الدوله دقيقاً در چه سنی و تا چه حد دگرگون شد؟ شايد نوعی عادت به دلمشغولی است با فكر مردگان به‌عنوان مخازن بی‌‌انتها، در برابر فكر زندگان به‌عنوان ذرّۀ ناچيز.
براى آينده، اگر آينده ‏اى داشته باشيم، تفاوت چندانى نمى ‏كند آدميت، يا هركس ديگری، چه نوشت يا ننوشت.  كتاب به همان اندازه بازتاب فكر يك عصر است كه سازندۀ آن. در حالى كه كسى به خيابان مستوفى نمى ‏رفت تا بپرسد چه بايد كرد، اگر هم مى ‏رفت در به رويش باز نمى ‏شد، توقع دارند نوشته‏ های آدميت به همان اندازه نجات‏ دهندۀ سرگشتگان ِِ وادى حيرت باشد كه سروده ‏هاى شاه نعمت ‏اللَّه ولى.
 

5.

سال 1358 در دفتر  كتاب جمعه گفت وقتى گارسن كافه نادرى هم مى ‏گويد كتاب  اميركبير و ايران را خوانده است، چطور امكان دارد از همان تيراژ دو سه هزارتايى ِ مربوط به سالها پيش باشد.
از يك سو، اعتبار اثر و احترام اهل نظر غير از پولسازبودن است.  در آلمان به كتاب هايى مانند آثار آدميت مى ‏گويند ملايم ‏فروش، يعنى همواره به آهستگى فروش مى‏ رود؛ نه دخل كتابفروش را پر مى ‏كند و نه پس از مدتى از مُد مى ‏افتد و فراموش مى ‏شود.  واقعيت ديگر اين است كه حتى همين مجموعه آثار هم در بسيارى جوامع جهان براى گذران محترمانۀ مؤلف كفايت مى ‏كند.
يكى از ناشران او مى ‏نويسد اوايل دهۀ 1360 پاكت حاوى حق‏ تأليف  مقالات تاريخى را بى ‏آنكه باز كند پس داد.  در همان سالها، كه همسايه بوديم، يك بار گذرا گفت حقوق بازنشستگى ‏اش از وزارت خارجه را قطع كرده ‏اند (گمانم اشخاص از  آشفتگی در فكر تاريخی بسيار عصبانی شده بودند).  در سال 1377 گويا مستمرى ‏اش را برقرار كردند. تعجبى ندارد كه در سالهاى اخير باز قطع كرده باشند.  محمدعلى مجتهدى، ‌رئيس اسبق دبيرستان البرز، هم در آخرين مصاحبۀ زندگى ‏اش گفت جمهوری اسلامی حقوق بازنشستگى‏اش را قطع كرد.  هموطنانی از شرح تنگدستى آدمهايى از قبيل ميرزاده عشقى و قمرالملوك وزيرى و كمبودهاى مالى ِ صادق هدايت احساس اندوه و شرمسارى مى ‏كنند. قطع‏ كردن مستمرى بازنشستگى افراد سالمند، آن هم به دستور يك مشت وزير و مديركل و نه حكم دادگاه صالح به موجب قانون، حتى از اين هم بيشتر اسباب شرمندگى است.  وقتى كار براى خدا باشد لابد همه چيز مجاز است.
ظاهراً آخرين حق تأليف‌هايی كه دريافت كرد مربوط به پيش از 1357 برای كتابهايی بود كه بعدها اجازۀ تجديد چاپ نيافت.  بعيد است خوارزمى، ناشر پرفروش‌ترين كتابش، اميركبير و ايران، با او تسويه حساب كرده باشد يا چيزی‌ به ورثه‌اش بپردازد.  درهرحال، توجه جوانان اهل كتاب به او جلب شده است و شايد مايۀ‌ تسلی باشد (برای كی؟) كه بهاى فتوكپى‌ مجموعۀ آثارش بالاتر می‌رود، گرچه حق ‏الزحمۀ پايه‏اى كه براى كارگر روزمزد مقرر داشته‏ اند از او دريغ شد.  دولت و ملت نيرنگستان آريايی‌ـ‌اسلامی بايد به سبب چنين خباثت و دنائتى در حق انديشه‌ورز گوشه‌گير به يك‌اندازه شرمنده باشند.

نگارنده وقتى خوانندگانى مى ‏پرسند متنى كه پيرامون اسنوبيسم نوشته دربارۀ چه جور آدمى است، مى‏ گويد خيلى راحت به نويسنده ‏اش نگاه كنند.  حالا مى ‏تواند به كسانى كه فريدون آدميت را از نزديك مى ‏شناختند بگويد او را به خاطر بياورند.
در سالهايى كه همسايه بوديم گاه با كت وشلوار سرمه ‏اى و كراوات و سطل ماست به ‏دست به خواربارفروشى محل مى ‏آمد.  چند بار هم در اتاق كارش كه حال و هوايى اداره‏ جاتى داشت به ديدنش رفتم.  يك بار كه به ناهار دعوتش كردم، خواهشى كرد به اين مضمون كه جمع مهمانانْ كوچك و عارى از افراد متفرقه باشد.  در آن زمان كه نسل ما خيال مى ‏كرد كراوات به تاريخ پيوسته است و از درگيرشدن در هر جر و بحثى استقبال مى ‏كرد، اين خلق ‏وخو بوى نا مى‏ داد.  بعدها به تجربه دريافتم طرز سلوك او عاقلانه است و در بحث بيهوده و قاطى ‏شدن با افراد متفرقه نبايد افراط كرد.
يك بار او را ”سينيور ف. اومانيته‏“ خطاب كردم.  شايد نخستين و آخرين بار بود با او مزاح مى ‏شد اما همراه سايرين خنديد و نشانه‏ اى از ناخشنودى بروز نداد، شايد چون مزاحى خواص ‏فهم بود. ”برخى چيزنويسان اروپايى و آمريكايى،“ مورخـّان مورد علاقه ‏اش را كه انگليسى بودند در بر نمى‏ گرفت اما خودش زياد در سبكروحى و روحيۀ مطايبۀ رايج در ميان اهل قلم آن جزيره شريك نبود.

 

عنوان فرعى  انديشه ‏هاى ميرزافتحعلى در شناسنامۀ‌ انگليسى كتاب عيناً از اين قرار است:

 a contribution to the history of the iranian liberal ideas يعنى: كمكى به فهم تاريخ آراى آزادانديشانه در ايران.  آدميت از اين هم كه برخى منتقدانش به او عنوان مورخ فكرمحورِ بورژوازى داده بودند ناخشنود نمى ‏نمود.  درهرحال، نگارنده در عين اعتقاد به تأثير مستقيم نيروهاى مادى در تحولات تاريخى، ميل دارد از خواندن روايات آدميت دربارۀ نقشى كه طرز فكر مناسب نخبگان در زمان و مكان مناسب ايفا مى ‏كند لذت ببرد.  اگر اختيار داشت، با بهبود املا و انشاى همان عنوان فرعى، پيشنهاد مى‏  كرد براى شادى روح مؤلف ِ ناشاد و خلق‏ گريز، و ايجاد تمايز با چيزنويسان غيرمتخصص و تاريخ ‏نويسان و عوام ‏كالانعام، روى سنگ گورش بنويسند:

Here Rests
Signor F. Humanitι
Who Majestically Contributed to the
Promotion of Liberal Political Thought in
Persian Historiography
 

ارديبهشت  1387

 

editor@lawhmag.com

 mGhaed@lawhmag.com  

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.