در عظيم خلوت من               در عظيم خلوت من / هيچ غير از شکوه خلوت نيست ... ـ فريدون ايل بيگی            به سراغ من اگر می آئيد / نرم و آهسته بيائيد / مباد که ترک بردارد / چينی نازک تنهائی من

        m.ilbeigi@yahoo.fr                                                dimanche, 04. novembre 2018 

                              

  http://www.roshangari.net

  "جدل " بين ِ " علی اکبر شالگونی " و " فرخ نگهدار"

جرقه ای از دوزخ
علی اکبر شالگونی
*نگهدار ناآگاهانه و ناخواسته موردی را نقل کرده که در آن مسئوليت فردي، مخصوصاً مسئوليت فردی خود او، غير قابل انکار است.

به ياد "به مرگ خودآگاهان" دهه1360 نام مجموعه مصاحبه هايی است که در شماره 97 مجله آرش انتشار يافته است. در اين مجموعه از فعالان بعضی از سازمانهای سياسی و دست اندرکاران مسايل اجتماعی خواسته شده توضيح بدهند در قبال سه مرحله کشتارهای بزرگ جمهوری اسلامي، يعنی: 1- کشتارهای اوايل انقلاب، 2- کشتارهای سالهای 60 تا 63 و کشتار بزرگ 67، در زمان وقوع آنها و نيز در حال حاضر چه نظری داشته اند ودارند.

يکی از آنها، مصاحبه ای است با فرخ نگهدار از رهبران سازمان اکثريت با عنوان
"جرقه هايی در تاريکی". نگاهی به حرف های نگهدار ترديدی باقی نميگذارد که وجدان و مسئوليت فردی برای او مفاهيمی کاملاً بيگانه است.

من در اينجا به هيچ وجه قصد نقد و بررسی پاسخ يا عدم پاسخگويی آقای نگهدار به سوالات مربوط به کشتارهای ياد شده را که بخشی از تاريخ خونبار کشور ما هستند، ندارم. بلکه تنها روی يک روايت از آقای نگهدار انگشت ميگذارم؛ روايتی که او ميآورد تا بگويد: نه تنها سازمان اکثريت به اعدام های سال های 60 63 معترض بوده ، بلکه خود نيز مورد سرکوب واقع شده؛ که رهبران اين سازمان از اعدام اعضای سازمان های ديگر که ميشناخته اند به شدت اندوهگين بوده اند.

با به عاريت گرفتن اصطلاح خود نگهدار، ميتوانم بگويم همين روايت کوتاه و ساده ای که نگهدار نقل ميکند، "جرقه" ای است که برای يک لحظه، عمق فاجعه همزيستی با "تاريکی" و هم پيوندی با جهنم انسان سوز جمهوری اسلامی را به نمايش ميگذارد.

نگهدار می گويد: "يادم می آيد به تصميم رهبری سازمان، زنده ياد رفيق جواد
,عليرضا اکبری شانديز, مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشريه کار و بحث کرد که اين
اعدام ها به زيان انقلاب است و بايد متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوين زنگ
زد و نام نويسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبيران سازمان تصميم گرفتيم مدير
مسئول نشريه، رفيق منصور ,محمد رضا غبرابی, که قبلا به حکومت معرفی شده بود،
پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نويسنده اصلی مقاله خود را
معرفی کند. رفيق منصور، بی هيچ اتهامی گروگان ماند، حتی پس از دستگيری رفيق
جواد در کردستان، اعدامش کردند. رفيق منصور تنها قربانی نبود. در سال های 60 و
61 حدود 120 نفر از رفقای ما بدون هيچ اتهام يا پرونده اي، در اينجا و آنجا به جوخه
های اعدام يا به چوبه های دار سپرده شدند."

کسانی که سال های هولناک 60-63 را زيسته اند، به ياد دارند که در آن دوره مخالفان رژيم چه شرايطی رااز سر ميگذراندند. تصوير فضای آن دوره کار آسانی نيست. برای تصوير آن فضا، بی شک بايد کتابها نوشته شده و فيلم ها ساخته شود. در آن سالها، اجرای هر قرار ساده تشکيلاتی ميتوانست به دستگيری و شکنجه و اعدام منتهی شود. پاسداران سواره و پياده، همه جا در کمين فعالان سياسی بودند و در مناطق مختلف شهرها ميگشتند. روزانه نام صدها نفر در ليست اعدام شدگان سياسی در روزنامه های کثير الانتشاردولتی اعلام ميشد. برنامه های تلويزيونی پر بود از مصاحبه های ندامت عده ای از فعالان سياسی يا شوهای تلويزيونی امثال محمدی گيلانی در باب احکام فقهی مربوط به چگونگی "زجرکش کردن" و "تمام کش کردن" مجروحين "ياغی" و "باغی" و "محاربين با خدا".

حال فکرش را بکنيد! در آن فضای خون و جنايت وجنون، سازمان تحت رهبری آقای فرخ نگهدار بنا به گفته خود او، ارتباط تلفنی منظمی با مقامات جمهوری اسلامی و حتی با اسدالله لاجوردي، يعنی قصاب اوين، داشته است!! مضمون چنين ارتباطی چه ميتوانست باشد؟ جز اين که رئيس آدم کشان و شکنجه گران اوين هر وقت نياز به سؤال و تحقيق در باره کسی يا مسأله ای بوده مستقيماً به اينها مراجعه کند؟! وبدتر از همه، داستان نقل شده نشان ميدهد که رابطه اينها با جمهوری اسلامی ،يابه قول نگهدار با "انقلاب" تا حدی مطيعانه و تسليم طلبانه بود که با تلفنی از لاجوردی هيأت دبيران شان جلسه ميگذاشتند که کدام يک از رفقای شان را خدمت جلاد بفرستند و قربانی کنند.

خواننده مصاحبه نگهدار، هر نظری که در باره سازمان اکثريت و ماجرای همکاری آن با جمهوری اسلامی داشته باشد، خواه ناخواه با اين سؤال روبرو ميشود که چرا اينها با دست خود، رفيق هم سازمانی شان "محمد رضا غبرايی" را به دست جلاد سپردند؟ ترديدی نيست که از برخورد لاجوردی احساس خطر ميکرده اند، و گرنه نشست دبيران برای چه بود؟ اگر مقاله "کار" موضع سازمان شان را بيان ميکرده، چرا تمامی هيأت دبيران مسئوليت آن را به عهده نگرفتند؟ يا لااقل، چرا خود فرخ نگهدار که دبير اول سازمان بود، شخصاً مسئوليت آن را به عهده نگرفت؟ کسی که با تصميم آگاهانه رفيق اش را به قربانگاه فرستاده، هنوز هم با لحن حق به جانبی ميگويد "او تنها قربانی نبود". ولی سؤالی که از آن نميتوان گريخت، اين است که سهم شما در قربانی کردن او چه بود؟ آدم هايی مانند نگهدار هرگز به چنين سؤالی جواب سرراست نخواهند داد. زيرا چنين افرادی توان و شهامت پذيرش مسئوليت فردی و اخلاقی را ندارند و هميشه سعی ميکنند پشت "شرايط آن روز" يا "ايدئولوژی" سابقی که ديگر قبول اش ندارند، يا حد اکثر در ميان
"ديگران" خود را مخفی کنند.

اما نگهدار ناآگاهانه و ناخواسته موردی را نقل کرده که در آن مسئوليت فردی (و مخصوصاً مسئوليت فردی خود او) غير قابل انکار است. مگر ميشود شما رهبر يک سازمانی باشيد ولی موقع پاسخ گويی در قبال تصميم تان ديگری را جلو بدهيد؟ قضيه از دو حال خارج نبوده، يا فکر ميکرده ايد خطری در ميان نيست که در آن صورت بايد خودتان به عنوان مسئول سازمان، جواب لاجوردی را ميداديد؛ يا نه، ميديد اوضاع خطرناک است (که ظاهراً اين شق مطرح بوده) که دست کم نمی بايست خود با دست خود رفيق تان را به قربانگاه بفرستيد! اما به نظر ميرسد نگهدار حتی امروز (يعنی يک ربع قرن بعد از آن فاجعه، در حالی که اصرار دارد بگويد که سيستم فکری آن روزش را در گذشته جا گذاشته) تصميم آن روزشان را خيلی طبيعی يا لااقل اجتناب ناپذير ميداند. اين است ذهنيت بيگانه با پذيرش مسئوليت فردي، ذهنيتی که تحت هيچ شرايطی نميتواند از توجيه و تبرئه خود دست بردارد!

چرا به جای فرستادن رفيقتان به قربانگاه از پاسخ گويی امتناع نکرديد؟ چرا مخفی نشديد؟
چرا فرار نکرديد؟ شايد آقای نگهدار در مقابل اين سوال پاسخ دهد آنوقت سازمان و اعضاء آن ضربه بزرگی می خوردند. ولی می دانيم که بعد از آن سازمان نه تنها به فعاليت خود ادامه داد، نه تنهااز اعدام ها حمايت کرد بلکه شخص آقای نگهدار رهنمود افشاء "ضدانقلاب" و "گروهک ها" رادر نشريه کار شماره 120 ،7مرداد 1360 به اعضای سازمان خود داد: "قبل از اينکه به مساله ی اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه انقلاب بپردازيم لازم است اول به عوامل و شرايط به وجود آورنده اين قبيل خشونت ها توجه کنيم و مساله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است ـ-آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح ومنافع انقلاب بررسی کنيم. هواداران سازمان در موقعيت خطير کنونی بايد وظايف خود را هوشيارانه تر و قاطعا نه تر از پيش انجام دهند. افشای دسيسه های ضد انقلاب و شناساندن سياست های ضدانقلابی گرو هک ها در محيط کار و در ميان خانواده ها و در هر کجا که توده حضور دارند جزو وظائف مبرم هواداران مبارز است."

آقای نگهدار در مورد اعدام های وابستگان نظام شاهنشاهی می گويد:"وقتی يک سازمان
سياسی حقانيت خود را با دست زدن به اعدام دشمنان خلق تعريف می کند اين انتظار
بيهوده ای از آن است که برای آنان چيزی کمتر از اعدام طلب کند."

آيا از کسانی که با جنايتکارترين فرد رژيم همچون لاجوردی تا به اين اندازه همکاری
داشته اند، از کسانی که رفيق خود را بدون هيچ فشار و شلاقی به قربانگاه می فرستند
اين انتظار بيهوده ای نيست که چرا از انسانهای سلاخی شده دفاع نکردند؟

آقای نگهدار در اين مصاحبه می گويد: @خيلی از بچه ها ی مجاهد و راه کارگری و اقليتی و پيکاری و غيره را از نزديک می شناختيم، همه شان بچه های کاملا صادق و صميمی و از جان گذشته بودند و واقعا حاضر بودند برای خوشبختی مردم همه وجودشان را بدهند"..

اما نميگويد که سازمان اکثريت و ايشان طور ديگری جان بر کف بودند. آنها اعلام ميکردند که سازمان شان: "دراين موقعيت خطير با عزم استوار در دفاع از انقلاب و جمهوری اسلامی ايران تحت رهبری امام خمينی تا پای جان همراه مردم هميشه بيدار در مقابل توطئه ی امپرياليسم جنايتکار و ايادی آن ايستاده است."( نشريه کار اکثريت شماره 116 ، 10 تير 1360) و به همين دليل در بخشی از اطلاعيه کميته مرکزی سازمان فدائيان( اکثريت )در 8 تير ماه 1360 ميخوانيم: "هواداران سازمان همدوش و همراه با ديگر نيرو های مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلا می ايران بايد تمام هشياری خود را به کار گيرند. حرکات شبکه مزدوران امپرياليسم امريکا را دقيقا زير نظر بگيرند و هر اطلاعی از طرح ها و نقشه های جنايتکارانه آنان به دست آورند، فورا سپاه پاسداران و سازمان را مطلع سازند."

آيا اين موضع گيری و اعلاميه های حمايتی از اعدام ها و افشای نيرو های مخالف جمهوری اسلامی هم بدستور جلاد اوين و مسئولين ديگر رژيم انجام می گرفت؟

تجربه شخصی من از توابين زندان های جمهوری اسلامی اين است که همکاری اگرچه با فشارزندانبان شروع ميشد ولی وقتی از حدی ميگذشت ديگر راه بازگشتی برای تواب باقی نمی ماند و پرونده ای که در نزد زندانبان باقی می گذاشت مانع از گسستن بند وابستگی اش به جلاد می شد. داستانی که نگهدار نقل ميکند، خود جرقه ای است که تنها يک صحنه کوچکی از همزيستی و همکاری با ظلمت را نشان می دهد. ولی براستی عمق اين همزيستی و توافق تا به کجا بود؟ آيا می توان به اين خوشبينی دست يافت که اکنون بند اين همکاری و همزيستی گسسته شده است ؟!

در مصاحبه ای ديگر مجيد عبدالرحيم پور، يکی ديگر از رهبران سازمان اکثريت، با لحن فيلسوفانه ای مدام تکرار ميکند که: "ای کشته که را کشتی تا کشته شوی زار" ولی نمی گويد از سهم خود و سازمانشان در سکوت و همراهی تا فرستادن رفيقشان به قتلگاه البته به صورت مسالمت آميز چه نتايجی يافته و آيا بند همکاری تا آن حدی که اين روايت می گويد بريده شده؟! تا اکنون جمع بندی بسيار حکمت آميز و فيلسوفانه ای برای کل مردم ايران و اپوزسيون ارائه دهند. از اينها بايد پرسيد، آيا فکر ميکنيد بجای پاسخ گويی به مسئوليت ها و بی مسوليتی های تان با تکرار"ای کشته که را کشتی..." و داستان سرايی های ديگر ميتوانيد از پی آمدهای وحشتناک اعمال تان بگريزيد؟

نگهدار می گويد :"در آن سالها کسانی که ازآن خشونت ها وکشتارها واقعا بيزار بودند، کسانی که همزيستی مخالفان با حکومت اسلامی را ميسر می دانستند، کسانی که از کشتار مخالفان می هراسيدند، در جامعه ما اقليتی ناچيز نبودند." اعلاميه ها و موضع گيريهای سازمان اکثريت نشان می دهد که نه تنها از اعدام مخالفان نمی هراسيدند بلکه آن را برای تداوم انقلا ب به رهبری خمينی لازم دانسته ونقش مؤثری در توجيه اعدامها داشتند و به روايت اسناد اين سازمان روشن است که چگونه همزيستی با حکومت اسلامی را ميسر کردند. نه تنها تائيد و همراهی با سرکوب خونين مخالفان بلکه بنا بر روايت نگهدار تن دادن به نظارت حداقل لاجوردی به مواضع رهبری سازمان اکثريت تا آنجا که رفيق سازمانی را با يک تلفن و بازخواست لاجوردی با پای خود به مسلخ جلاد فرستادند.

مساله آنروز مبارزه خشن يا مسالمت آميز نبود. چرا که تقريبا هيچکدام از نيروهای چپ مبارزه مسلحانه بر عليه جمهوری اسلامی را آغاز نکرد، بلکه مساله حکومتی بود و هست که هيچ مخالفی را بر نمی تابيد وهنوز هم بر نمی تابد. مساله آنروز مخالفت يا همراهی و همکاری با حکومتی جنايتکار بود.

 

 فرخ نگهدار  : علی اکبر عزيز! جهت اطلاع می نويسم * (1)

جناب علی اکبر شالگونی در مورد مصاحبه من با آرش 97 مطلبی در سايت روشنگری نوشته که نکات درخور دارد. خودش را نمی شناسم اما حدس ميزنم که از خويشان محمد رضا شالگوني، از مسوولين راه کارگر است. محمد رضا را از 40 سال پيش می شناسم.
علی اکبر شالگونی روايت من از تصميم هيات دبيران در بهمن سال 1360 در مورد مراجعه زنده ياد محمد رضا غبرايی به دادستان انقلاب تهران، اسدالله لاجوردي، را فوق العاده هولناک يافته و به شدت به خشم آمده است. خواندن نوشته اش اتفاقا درس آموز و توصيه کردنی است.

برای پاسخ گفتن به پرسش علی اکبر عزيز يک ماجرای ديگر هم نقل می کنم تا از نحوه مناسبات درونی اکثريت و سياست و روش برخورد سازمان نسبت به حکومت شناخت بيشتری به دست آيد.

چندين ماه بود که ما نامه نوشته بوديم برای دادستان انقلاب کل کشور، سيد حسين موسوی تبريزی که حالا جزو مجمع روحانيون است، و اسامی حدود 70 نفر از اعضای سازمان - که همه بدون اتهام در بازداشت بودند را به حکومت داده و خواستار آزادی فوری آنان شده بوديم. حکومت هم عليرغم اين که می دانست آنها اکثريتی هستند و کار غير قانونی نمی کنند، آنها را آزاد نمی کرد. ما مرتب نامه می نوشتيم و می گفتيم اين بازداشت ها خلاف قانون است و هيچ جرمی به آنها نسبت داده نشده و بايد آزاد شوند. اما هيچ جوابی نبود. وضع بعد از خرداد 60 واقعا هولناک و واقعا بی حساب و کتاب بود. حدود صدها نفر از ما را همين طوری گرفته و چندين نفر، مثل تازه داماد نازنين فرزين شريفی که چند ماه مانده بود پدر شود، را حتی قبل از اين که درست شناسائی کنند، چند ساعت بعد از دستگيري، بی گناه بی گناه، اعدام کرده بودند. اين 70 نفر اسامی معدودی از بازداشت شدگان ما بود. بيشتر بازداشتی های اصلا می ترسيدند بگويند وابستگی گروهی دارند.

يک سال بعد از ماجرای رفيق منصور، يعنی در نخستين روزهای بهمن ماه 1361 از طريق دفتر روابط عمومی سازمان، که يک جايی بود نزديک چهار راه انقلاب و هميشه حداقل يکی از رفقا آنجا حاضر بود، خبر دادند که از دادستانی انقلاب زنگ زده اند و گفته اند بيائيد صحبت کنيم راجع به زندانی های شما. هيات دبيران جلسه تشکيل داد و قرار شد برويم. تصميم بر اين شد که من بروم.

اين تصميم در شرايطی اتخاذ شد که ما بر خلاف يک سال پيش، مسوولين سازمان ديگر هيچ يک "علنی" نبودند. هيچ کدام با اسم و آدرس علنی زندگی نمی کرديم. در ارديبهشت 61 تحليل کرديم که به مجرد اين که ارگان های سرکوب ساخته شوند، سازمان مورد يورش سراسری قرار خواهد گرفت. لذا، تمام اعضای کميته مرکزی و مشاورين که تا آنجا که ياد دارم 19 نفر بودند همه در خانه های افراد ناشناس يا کسانی زندگی می کردند که احتمال کمی داشت دستگير شوند. در عين حال قرار بود ما چنان وانمود کنيم که علنی هستيم. در اين ارتباط اسامی اعضای کميته مرکزی همراه با آدرس علنی هريک به وزارت کشور تحويل داده بوديم که مطابق قانون احزاب "پروانه فعاليت" بگيريم.

برايم بسيار دشوار بود که تصميم را اجرا کنم. شرايط اصلا طوری نبود که همه مطمئن باشيم که اين کار حتما درست است. يادم می آيد در صحبت همه قبل از رای گيری نوعی ترديد هم وجود داشت. منصور رفته بود و برنگشته بود. جواد (عليرضا اکبری شانديز، عضو هيات سياسی) را هم همراه مينه و سعيد، گرفته بودند و با اين که خوب می شناختند بدون اين که حرفی بزنند نگاهشان داشته بودند. برادرم، فرهاد هم را هم گرفته بودند بی هيچ اتهامی. خبر داشتيم که مرا هم از او خواسته بودند ولی خوب خبر نداشت کجا هستم. به علاوه از مهر 61 به بعد از کيانوری و عمويي، رابطين حزب با ما، مدام می شنيديم که اوضاع خوب نيست و ناجور تعقيب تحت تعقيب اند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همين دليل معلق بود. آخرين جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از اين رد خورده و به هم خورده بود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کرده بوديم.
از سوی ديگر طبيعی بود که فکر کنيم رد کردن يا حتی ناديده گرفتن دعوت دادستانی ظن برانگيز خواهد شد و زيانش ممکن است بيشتر باشد.

وقتی تصميم گرفته شد تمام فکرم اين بود که چگونه اين کار را سر و سامان دهم که بيشترين تاثير را در مورد اعتقاد ما به کار علنی و قانونی روی مسوولين حکومت بگذاريم. فکر کردم به خانه مادر و پدر بروم و از آنجا به دادستانی زنگ بزنم و قرار ملاقات بگذارم. همين کار را کردم. يادم می آيد وقتی به نزديکی های خانه خيابان 35 جهان آراء در يوسف آباد می رسيديم رفيق همراه رفت چندين بار اطراف خانه را چک کرد که "دام" نباشد.

از خانه پدری زنگ زدم و قرار شد همانوقت بروم. رفيق همراه را رها کردم و از پدر خواهش کردم که با من بيايد. او هيچ نگفت. فقط سرش را تکان داد که باشد. وحشت اش از اين کار همراه با اورادی که زير زبان زمزمه می کرد بيرون می ريخت. سوار ماشين او شديم و راه افتاديم. تا شريعتی تقاطع شهيد مطهری هيچ - حتی يک کلمه هم - با من حرف نزد. فقط دعا خواند.

ماشين را پارک کرد. گفتم من خودم ميروم. شما در ماشين بمانيد. گفت نه؛ تنها نرو. ديدم نه اين که نخواهد؛ نمی تواند از من جدا شود. او هم شروع کرد از پله ها بالا آمدن. درب ورودی شيشه ای را که هل داديم توی سرسرا پشت ميزی آن طرف تر مرد ميان سالی نشسته بود که چيزی مثل دربان يا نگهبان بود. از چند قدمی که ما را ديد چهره اش خندان شد. بلند شد و جلو دويد که حاج آقا نگهدار سلاما عليکم. برق شادی را در چشمان پدر را با تمام سلول هايم خواندم. او از اين که در آن "قلعه ارواح" يک "شناس"، يک "پارتی" پيدا کرده شوق زده بود. دربان دادستانی يکی از هممسجدی های پدر بود که اتفاقا ارادتی خاص هم به اخلاص پدر داشت. گفت: "حاج آقا خاطر جمع باش. خود باهاش ميرم خدمت حاج آقا تبريزی و بر می گرديم. شما اين جا تشريف داشته باشيد."
"هم مسجدی" مرا تا طبقه آخر، که دفتر دادستانی بود، برد و تحويل داد. آنجا همه آذری حرف می زدند. از ده پانزده نفر رد شديم و ثبت کردند و پرسيدند و همه با لهجه شيرين تبريزی. خوشحال بودم که کمی آذری در زندان شاه ياد گرفته و می توانستم خوش و بش کنم.

وارد اطاق دادستان که شديم ايشان بلند شد و تا نيمه راه آمد و دست داد و مرا هدايت کرد که در مقابل ميزش بنشينم. تا اين لحظه هنوز نمی دانستم چه اتفاقی می خواهد بيافتد. اما متن آن نامه به امضای خودم را به يک نگاه روی ميزش ديدم و اين برايم واقعا قوت قلب بود. او پشت ميز نشست و نامه را برداشت. اولين اسم را خواند: احمد رضا کريمی حصار. گفت: "ای بابا. مگر هنوز اين را ول نکرده اند؟" گفتم نه. گوشی را برداشت و نمره گرفت و اعتراض؛ که چرا حرفش را گوش نکرده اند. اسم بعدی را خواند "فرهاد نگهدار". گفت کی شماست؟ گفتم برادرم. او ديگر چرا؟ گفتم همين سوال ماست و نه فقط در مورد او؛ که برای همه 70 نفر. همين طور که داشت اسم های بعدی را زمزمه می کرد، بی آن که چشمش را از کاغذ بکند، گفت: "حالا چرا شما می خواهيد با اين حزب توده وحدت کنيد؟". با لحظه ای مکث گفتم: وحدت که چيز بدی نيست. ما با شما هم می خواهيم متحد شويم. شما نمی خواهيد. در حاليکه اسم های بعدی را بلند بلند می خواند لند لند کرد: "اگر بين آنها جاسوس پيدا شد چي؟" بدون مکث گفتم: "ما با هر کار غير قانونی مخالفيم. هرکس جاسوسی کند کارش را محکوم می کنيم." همين طور که اسامی را می خواند از بالای عينک نگاهش را برای يک لحظه به چشمانم دوخت و واکنشم را ورنداز کرد. پس از سکوتی کش دار گفت: "شما سرتان را بکشيد کنار." و ادامه داد به خواندن اسم های ديگر. حدود يک دقيقه در اطاق سکوت محض بود. بعد گفت: "باشد. آقای نگهدار. قول می دهم کار تمام اين ها را درست کنم. حالا شما برويد و يک مدتی به ما وقت بدهيد." از پشت ميز بلند شد و من نيز. تا بيرون اطاق آمد و دست داد و من دستش را فشردم و بی اختيار گفتم: "خيلی خوش گذشت." گفت: "بله؟". خنديدم و خداحافظی کردم.

پائين در سرسرا پدر را ديدم. پدر وقتی دربان بدون من برگشته بود دلش هررری ريخته بود. آخر دربان قول داده بود که همه جا با من باشد. پدر پرسيده بود "پس فرخ کو؟" دربان جواب داده بود: "حتما چند سوال دارند" و رنگ پدر شده بود مثل گچ.
کل ديدار با دادستان کل انقلاب 20 دقيقه نکشيد. وقتی بر می گشتم پدر فقط دعای شکر می گفت.

وسط راه پياده شدم و زنگ زدم به بچه ها که به خير گذشت. به علی توسلي، مسوول تشکيلات، پيغام کردم که هر طور شده بايد کيانوری را پيدا کنيم و حضوری ببينيم. همه بسيج شديم که او را پيدا کنيم. ساعت شش هفت شب بود که از طريق سياوش کسرايی پيدايش شد. خوب پاکش کردند و سر پل رومی او را تحويل گرفتيم. با هم به خانه ای در خيابان دربند رفتيم. و تمام آنچه را که در ملاقات با موسوی تبريزی گذشته بود برايش نقل کردم.
از تصادف روزگار در همان فاصل ظهر تا شب دو خبر هم از تشکيلات آمد که يکی در ميدان محسنی و ديگری در حوالی 25 شهريور (7 تير) سپاه آمده دوربين کار گذاشته در خانه هواداران و دارد رفت و آمدهای فلان خانه و فلان خانه را 24 ساعته کنترل می کند. اين دو خبر را هم با تمام جزئيات برايش گفتم و نتيجه گرفتم که هجوم به حزب قريب الوقوع است.
تاکيد کردم موضوع يک کنترل عمومی نيست. اين گونه مراقبت ها بوی آمادگی گرفتن برای عمليات می دهد. پرسيدم موضوع جاسوسی چيست؟ کيانوری اصلا جواب سوال مرا نداد. فقط تاکيد کرد: "آره. ما تحت تعقيب هستيم." گفتم: اين را که می دانستيم. اما اين نوع تعقيب برای هجوم است." گفت: "حالا اگر خبر ديگری هم گرفتيد خبر کنيد." خداحافظی کرديم. و رفتيم. اين آخرين ديدار ما بود. کمتر از دو هفته بعد، شب 17 بهمن ماه 1361 در يک يورش سراسری بخش اصلی رهبری حزب دستگير به راحتی دستگير شد. فقط کسانی که در راه بودند و يا تصادفا در خانه نبودند "جمع" نشدند.
روز 19 بهمن 1361 ساعت 11 صبح جلسه فوق العاده هيات دبيران تشکيل شد. اول خبرهای دستگيری های حزب و خبر دستگيری تصادفی برخی رفقای ما در يورش به منازل حزبی ها و آزادی بلادرنگ آنان رد و بدل شد. سپس وارد رشته تحليل ها و تصميم گيری هايی شديم که برای سازمان سرنوشت ساز بود. اهم آنها، تا آنجا که حافظه ام ياری می دهد چنين بوده است:

1.به نظر ميرسد هجوم به سازمان فعلا مطرح نيست و به احتمال زياد حداقل تا 2 ماه وقت داريم عقب بکشيم. بايد از اين فرصت حداکثر استفاده بشود.
بايد فورا برای خروج اولين بخش از اعضای کميته مرکزی وارد عمليات شويم. و اين طرح بايد در زمانی کمتر از 2 ماه اجرا شود.
2.بايد به بقايای رهبری حزب فورا اطلاع داده شود که نظر ما اين است که آنها بايد فورا همگی خارج شوند. بايد به حزب به تاکيد گفته شود که رهبری سازمان تماما در کشور می ماند و هيچ نيازی به ماندن هيچ يک از آنان در کشور نيست.
اگر حزب پيشنهاد ما را نپذيرفت تاکيد می کنيم که تصميم غلطی گرفته اند. اما عمل تدارک خروج بخش دوم را تسريع می کنيم و به حزبی ها وانمود می کنيم که ما همه می مانيم.
3.از نظر سياسی با قدرت از حزب دفاع و سرکوب آن را محکوم می کنيم. سرکوب حزب نشانه چرخش حکومت به راست است. اين تهاجم نشانه آشکارغلبه راست بر جمهوری اسلامی است.
(کيانوری هميشه در بحث با ما اشاره می کرد که تا وقتی حکومت عليه امريکا موضع قاطع دارد که دارد، حمله به حزب منتفی است. چون حکومت، به خصوص در جنگ با عراق نمی خواهد حمايت شوروی را از دست بدهد. ما فکر می کرديم شوروی دليل ندارد به خاطر حزب سياست خود را نسبت به حکومت تغيير دهد.)
در هر حال تمام تصميمات جلسه 19 بهمن 61 با حفظ زمان بندی به اجرا گذاشته شد. فقط در رابطه با حزب در دومين ديدار با حزبی ها - که جوانشير و مهرگان از جانب حزب و من و علی توسلی از سوی سازمان در آن حضور داشتيم و روز سوم يا چهارم فروردين 62 در تهران انجام شد - ما طی بيش از 2 ساعت اصرار کرديم: "شما بايد فورا خارج شويد. اين جا همه را می گيرند. شما کارهايی در خارج می توانيد بکنيد که ما بلد نيستيم. و ما کارهايی در در داخل می توانيم انجام دهيم که شما بلد نيستيد."

يک ساعت بحث ما اين بود که طبری را برای چه نگاه داشته ايد اين جا؟ از او کارهای بهتر ساخته است. می گفتند مشغول امکان سازی برای خروج هستيم . ما می گفتيم اين کار بيشتر از چند ساعت وقت نمی خواهد الان 6 هفته گذشته و ما می دانيم که او هنوز اين جاست. اصرار کرديم او را تحويل بگيريم و 24 ساعت بعد آن طرف مرز تحويل بدهيم. گفتيم روز عيد بچه های ما سر مرز آستارا رفته اند با خانواده و بساط کباب راه انداخته اند. و عبور از مرز اين قدر دنگ و فنگ ندارد. در آخر صحبت جوانشير گفت: "خيلی خوب. برای خروج طبری ما زنگ ميزنيم. "کباب" کلمه رمز بين ما باشد."

اما از حزب ديگر خبری نشد و اولين گروه 7 نفره از کميته مرکزی سازمان روز 7 فروردين 62 از مرز آستارا گذشت. روزهای 7 و 8 ارديبهشت 62 دومين موج يورش به حزب و شب بعد برنامه اعترافات تلويزيونی پخش شد.
بلافاصله بعد از برنامه های تلويزيوني، بولتن مشهور دفاع از حزب توده ايران را با اين اپيزود از شعر مشهور وان تروي، ترجمه بهمن آژنگ، که می گفت:

"آدمی با سر افراشته بايد بزيد. و سرافراشته بايد ميرد. وانهد در ره خلق؛ همه هستی خويش"

ما ديگر جلسه تشکيل نداديم. اما در ارتباطات فردی تصميم به خروج سريعتر گرفته شد. گروه دوم از کميته مرکزی طی نيمه دوم ارديبهشت 62 خارج شدند. اکيپ ما روز 25 ارديبهشت از مرز آستارا گذشت.

ياد آوری کنم که در همان اسفند ماه 61، دو سه هفته بعد از هجوم به حزب، خبر آوردند که محمد خاتمي، که آن وقت وزير ارشاد بود، پيغام کرده که بيائيد در باره تقاضايتان برای گرفتن امتياز نشريه کار صحبت کنيم. موضوع همان وقت در جلسه هيات دبيران مطرح شد. همه حرف زدند. نظر عمومی اين شد که چون روند در جهت زدن ماست و اگر هم پيغام صادقانه باشد قطعا پشتوانه ندارد و نبايد برويم. همه گفتند اوضاع به طرف تسلط بيشتر راست بر حکومت می چرخد و موضوع فعاليت علنی و قانونی کلا منتفی است. هيات دبيران تصميم گرفت به آقای خاتمی پيغام داده شود مسوول نشريه کار در زندان شماست. اگر صحبتی قرار است بشود بايد با او بشود.

جهت اطلاع علی اکبر شالگونی عزيز می نويسم که اختلاف ارزيابی جريان اکثريت با راه کارگر و مجاهدين - برخلاف اختلاف با توده ای ها - اين نبود که جمهوری اسلامی ما را سرکوب می کند يا نمی کند. ما هر سه می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند. حزب می گفت هجوم حکومت به گروه ها بستگی به سياست آنها دارد. و سياست حزب طوری است که حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند. در مقابل ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما. سياست ما فقط می تواند سرکوب ما را تعديل کند يا حد اکثر آن را برای مدتی به تعويق اندازد. اما به هيچ وجه آن را منتفی نمی کند.

اختلاف ما با راه کارگر که اتفاقا آخرين ديدارمان در اواخر سال 59 در آپارتمانی در خيابان ولی عصر به واسطگی مصطفی مدنی با حضور زنده ياد علی شکوهی و محمد رضا شالگونی (دومی را مطمئن نيستم) انجام شد - اين نبود که ما را می زنند يا نمی زنند. بحث ما اين بود که هرچه قدر دير تر ما را بزنند زور ضربه کمتر خواهد شد و ما بايد از اين شرايط برای تماس هرچه بيشتر با مردم و سازمان دهی نيروهای خود بهره گيريم. راه کارگری ها در مقابل می گفتند: ما برای دفاع بايد آماده شويم. (البته اين اختلاف سوای اختلاف بنيادين بين دو جريان در باره ماهيت حکومت بود. ما می گفتيم اين حکومت ضد امپرياليست است. راه کارگری ها می گفتند اين ها از موضع ارتجاعی ضد امپرياليست هستند و ما از موضع انقلابی.)

در تمام طول سال 59، در چندين و چند ديدار با مجاهدين، هميشه بحث ما اين بود که ما بايد تا می توانيم سرکوب را به تاخير اندازيم تا زورش کم شود. مجاهدين در مقابل می گفتند هرچه زودتر ما را بزنند زودتر بی آبرو می شوند و ما قوی تر می شويم. اگر تعرض کنيم امکان سرکوب نيست و امکان پيروزی هست. اما اگر صبر کنيم امکان پيروزی نيست و احتمال سرکوب صد در صد است.

يک نکته ديگر هم در آخر برای علی اکبر شالگونی عزيز بنويسم.
وقتی مطلب او را با دقت تمام می خوانی يک حس ديگر هم به تو دست می دهد. فرخ نگهدار، در پس ذهن او، کسی است که با ديگران فرق دارد. موقعيت ويژه دارد. بيشتر تحت حفاظت است. خونش از خون رضا غبرايی رنگين تر است. ديگری را به قربانگاه می فرستد و خودش "رهبری" می کند.

اين حس و اين درک بدون استثناء درک مشترک تمام اعضای سازمان های توتاليتر است. هيچ حزب مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک، هيچ حزب پادگاني، هيچ حزب دارای ايدئولوژی تمامت خواه را شما پيدا نمی کنی که رهبرش در حالی که رهبر است، يک آدم عادی تلقی شود. مثلا آواز هم بخواند يا رقص هم بکند؛ به خصوص در ملاء عام. هيچ مدعی رهبري، يعنی کسی که خود را برای "پذيرش" مسووليت سنگين رهبری حزب توتاليتر "خيس" کرده، نمی توانی پيدا کنی که به يک جلسه سخن رانی برود که بنشيند گوش کند. او فقط وقتی به سخن رانی ميرود که سخن ران باشد. کارهای پيش پا افتاده مثل سر و سامان دادن به زندگی شخصی خود و پول در آوردن و قبول مسووليت در قبال سرنوشت خودش وظيفه او نيست. وظيفه حزب است. اعضای حزب موظف اند شرايط را فراهم کنند که او رهبری کند. او وقتش نبايد با کارهای پيش پا افتاده تلف شود. تصور علی اکبر شالگونی عزيز از يک "رهبر" يک سازمان چپ کسی است که سازمان اش هاله ای از تقدس دورش پيچيده است.

شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت. نمی گويم من وقتی دبير اول بودم هوس هوشی مين شدن و اين حرف ها در سرم نبود. اگر بگويم نبود دروغ گفته ام. با آن طرز فکر هرکس را بگذاری آنجا احساس می کند "تافته جدا بافته" است. ديگران هم خيلی آمادگی دارند که اين حس را باد بزنند. فقط دست بر قضا وضعيت رهبری اکثريت با تصور علی اکبر شالگونی جور در نيامد. يعنی آنقدر دير به دنيا آمد و آنقدر زود انديشه اش بر باد رفت که فرصت "استحاله" ای رهبر سازانه نيافت. علی اکبر مطمئن باشد که اگر اکثريت هم 30، 40 سال پيش يخ اش گرفته بود، اطوار رهبرش، اگر نگويم به رفتار استالين و صدام، دست کم به رفتار نيازف طعنه ميزد.
فرخ نگهدار - لندن - 04:45- چهار شنبه، 3 ژانويه 2007

 

آقای نگهدار، توضيح تان روشنگر بود!
علی اکبر شالگونی

آقای فرخ نگهدار در پاسخ يادداشت من (با عنوان ,جرقه ای از دوزخ,) مطلبی نوشته که به رابطه سازمان اکثريت با رژيم اسلامی در دوره مورد بحث روشنايی بيشتری مياندازد و خواه - ناخواه درستی حرف های مرا تأييد ميکند. در جواب نوشته ايشان لازم است چند نکته را توضيح بدهم.

1 بخش اعظم جوابيه فرخ نگهدار به نوشته من، به نقل خاطره ای اختصاص يافته که هدف از نقل آن جز دفاع از شخص نگهدار چيز ديگری نميتواند باشد. ظاهراً او ميخواهد به من وخوانندگان ,جرقه ای از دوزخ, بگويد : من آدم ترسويی نيستم، بلکه خودم نيز در آن اوضاع ,هولناک و واقعاً بی حساب و کتاب , بعد از خرداد 60 با پای خود به دادستانی رفتم. بسيار خوب. مگر حرف من اين بود که نگهدار آدم بزدلی است که رفقای اش را دم چک رژيم ميفرستاد و خودش در جای امنی قايم ميشد؟!

حقيقت اين است که در آن نوشته، من قصد توهين به شخص خاصی را نداشتم و صميمانه معتقدم ماجرای مورد بحث بزرگ تر و خونين تر از آن است که بشود آن را به سطح مناقشات و تسويه حساب های شخصی تنزل داد. بعلاوه، من با فرخ نگهدار هيچ گونه آشنايی ندارم و هنوز هم که هنوز است نميدانم آيا او شخصاً آدمی ترسو يا بسيار شجاعی است. مگر آدم های شخصاً شجاع نميتوانند کارهای بد و حتی هولناکی انجام بدهند؟ و آدم های شخصاً ترسو بايد حتماً در جرگه تبه کاران باشند؟ اگر معلوم شود که فرخ نگهدار شخصاً آدم بسيار شجاعی است، آيا تاريخ و مردم ايران در باره رابطه او و سازمان اکثريت با جمهوری اسلامی در آن دوره خون و جنايت، طور ديگری قضاوت خواهند کرد؟ من فرخ نگهدار را شخصاً نميشناسم ، اما آن دوره خون و جنايت را با گوشت و پوست خودم تجربه کرده ام و فکر نميکنم تا آخر عمرم بتوانم آن تجربه خونين را فراموش کنم. به همين دليل ،مساله من نه شخص نگهدار بلکه مشخصا آن تجربه مصيبت بار است.

2 فرخ نگهدار، به قول خودش ,يک نکته ديگر هم در آخر برای علی اکبر شالگونی عزيز, نوشته و به من يادآوری کرده که درک غلطی از ,رهبری, دارم. اما اين ,نکته ديگر, آقای فرخ نگهدار يک رو کم کنی است و جز ,وسط دعوا نرخ تعيين کردن, معنای ديگری ندارد. به دليل اين که با يک داوری خيلی محکم و فتوا گونه، ميگويد، چون علی اکبر شالگونی عضو يک سازمان چپ است، بنابراين نميتواند درکی غير توتاليتری از ,رهبری, داشته باشد و در نتيجه نميتواند موقعيت و نقش فرخ نگهدار در تصميم گيری های سازمان اکثريت در آن سال ها را بفهمد.

جهت اطلاع آقای نگهدار عرض ميکنم که اولاً يکی کردن هر سازمان چپ و مقيد به سانتراليسم دموکراتيک با يک ,حزب توتاليتر، پادگانی و دارای ايدئولوژی تمامت خواه, همان طور نادرست و خطرناک است که مترقی و انقلابی دانستن ضد امپرياليسم خمينی در آن سال ها.

وانگهي، بت کردن افراد نه منحصر به اين يا آن فرهنگ سياسی و نه محدود به دنيای سياست است. کافی است نگاهی به دنيای مُد و موزيک و تبليغات همين فرهنگ ليبرالی غرب بيندازيد تا دريابيد که يکی از وظايف اصلی اين فرهنگ بت سازی و سازمان دادن پرستش آدم های مشهور وبه اصطلاح ,موفق, است. ثانياً نگهدار مدعی است که سازمان اکثريت ,با تمام گروه های سياسی ايرانی در سال های پس از انقلاب, تفاوت داشت و در آن ,هيچ کس مسووليت کس ديگری را بر عهده نداشت,.

بی تعارف بايد بگويم يا آقای نگهدار در اين مورد دچار حواس پرتی شده است يا مخاطبانش را هالو فرض ميکند. همه ميدانيم که سازمان اکثريت در آن سال ها نه تنها به سانتراليسم دموکراتيک اعتقاد داشت، بلکه حزب توده و ,احزاب کمونيست برادر, و اتحاد شوروی را سرمشق خود قرار داده بود (که اکنون خود نگهدار آنها را, توتاليتر و پادگانی و دارای ايدئولوژی تمامت خواه, مينامد). کدام حرف نگهدار را بپذيريم؟ اگر سازمان اکثريت آن روز به سانتراليسم دموکراتيک اعتقاد داشت؛ و اگر هيچ حزب معتقد به اين اصل ,نميتواند, از رهبری توتاليتر معاف باشد؛ پس سازمان اکثريت چگونه ميتوانست از اين قاعده عمومی ( که خود نگهدار پيش ميکشد) مستثنا باشد؟

به نظر من، سازمان اکثريت آن روز قطعاً ,دارای ايدئولوژی تمامت خواه, بود، اما نه به دليل اعتقاد به سانتراليسم دموکراتيک، و نه صرفاً به خاطر اعتقاد به نظامی که در آن حزب - دولت ,کمونيست, قرار بود همه احزاب و جريان های سياسی و اجتماعی ديگر را به نام ,پرولتاريا, خفه کند، بلکه قبل از هر چيز و بيش از هر چيز به خاطر اين که اين سازمان با حکومت خمينی (که انصافاً از روز اول با صراحت کامل و صدای کرکننده ای اصل حاکميت مردم را نفی ميکرد) مشکلی نداشت و حتی آن را مترقی و دموکراتيک ميدانست.

اما برای اطلاع از چگونگی روابط درونی اين سازمان ، لازم نيست به انبوه دانسته ها و شنيده هايمان يا به اسناد کنگره اول آنها مراجعه کنيم، بلکه کافی است به سخنان خود آقای نگهدارتوجه کنيم. مثلاً روايت او در باره محمد رضا غبرايی از اين نظر بسيار روشنگراست: او را به خاطر مقاله ای به خدمت لاجوردی ميفرستند که نه خود مسوول تصميم گيری در نوشتن اش بوده و نه نويسنده اش و نه حتی ( تا جايی که روايت نگهدار ميگويد) شخصاً داوطلب رفتن به آنجا. آن وقت آقای نگهدار از ما ميخواهد بپذيريم که,تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سال های پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگری را بر دوش نداشت,!

نمونه ای ديگر، از جوابيه نگهدار به نوشته من: ,... يادم ميايد وقتی به نزديکی های خانه 35 جهان آرا در يوسف آباد ميرسيديم رفيق همراه رفت چندين بار اطراف خانه را چک کرد که ,دام, نباشد... قرار شد همان وقت بروم. رفيق همراه را رها کردم...,. اين ,رفيق همراه , چه کاره بوده ؟ مگر نه اين که ,محافظ, آقای نگهدار بوده که لااقل مواظب امنيت جان او باشد؟ آيا همه اعضای سازمان يا حتی همه کادرهای آن در آن موقع با محافظ اين سو و آن سو ميرفتند؟ معلوم است که جواب منفی است. حال اين را در کنار اين حرف آقای نگهدار بگذاريد که ميگويد، رهبر سازمان های توتاليتر ,يک آدم عادی نيست ... اعضای حزب موظف اند شرايط را فراهم کنند که او رهبری کند ...,. آيا ,رفيق همراه , نگهدار که با به خطر انداختن جان اش، ميرفته ,چندين بار اطراف خانه را چک , کند و هر وقت نگهدار ميخواست او را ,رها, ميکرد، همين نقش اعضای ,سازمان های توتاليتر و پادگانی, را نداشته؟

و باز نمونه ای ديگر: در همان جا نگهدار روايت ميکند که ,... روز 19 بهمن 1361 ساعت 11 صبح جلسه فوق العاده هيات دبيران تشکيل شد... سپس وارد تصميم گيری هايی شديم که برای سازمان سرنوشت ساز بود ... بايد برای خروج اولين بخش اعضای کميته مرکزی وارد عمليات شويم و اين طرح بايد در زمانی کمتر از 2 ماه اجرا شود...,. آيا اين تصميم های ,سرنوشت ساز, از طرف همه اعضای سازمان گرفته شد، يا توسط عده محدودی که در رهبری بودند، برای همه اعضای سازمان؟

و بالاخره، نمونه ای ديگر: همان طور که در نوشته قبلی ام آورده ام، شخص نگهدار با امضای خود، در نشريه کار شماره 120 ، 7 مرداد 1360 به اعضا و هواداران سازمان شان رهنمود ميدهد که کشتارهای هولناکی را که جمهوری اسلامی به راه انداخته، ,نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است ـ- آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح ومنافع انقلاب بررسی کنند...[ و] در موقعيت خطير کنونی بايد وظايف خود را هوشيارانه تر و قاطعا نه تر از پيش انجام دهند. افشای دسيسه های ضد انقلاب و شناساندن سياست های ضدانقلابی گروهک ها در محيط کار و در ميان خانواده ها و در هر کجا که توده حضور دارند جزو وظائف مبرم هواداران مبارز است., تا آنجا که من ميدانم رهبری بسياری از سازمان هايی که حالا نگهدار آنها را,توتاليتر و پادگانی. مينامد، اگر در همان موقع چنين دستور وحشتناکی صادر ميکردند، متلاشی ميشدند. و ,اين بارز ترين تفاوت سازمان اکثريت , بود با آنهای ديگر!

ثالثاً هرچند آقای نگهدار مرا نميشناسد، ولی اگر به حرف های من در باره زندان های جمهوری اسلامی در همان شماره 97 مجله آرش نگاهی ميانداخت، متوجه ميشد که من در مورد رهبری و رهبران سازمان های سياسی نظری را که او به من نسبت ميدهد، ندارم. در آنجا من در جواب سؤال مطرح شده در باره نقش رهبران سازمان ها در زندان چنين گفته ام: ,گرچه در زندانهای جمهوری اسلامی سرکوب و اعدام زندانيان در ابعادی بسيار وحشتناک و غير انسانی اجرا ميشد، ولی مقاومت در مقابل آن نيز در سطوح مختلف بسيار با شکوه و موثر بود و در اين مقاومت گرچه بخشی از رهبران سازمانهای سياسی هم شرکت داشتند ولی مقاومت را آنها شکل ندادند بلکه اعضا و هواداران ساده سازمانها يا بهتر بگويم آنهايی که از آوازه و گاهی حتی از نام و نشانی برخوردار نيستند ، رقم زدند وبی شک بدون جانفشانی ها و از خود گذشتگی و جسارت های بی نظير آنها مقاومت در زندان ها نميتوانست چنان ابعاد و شکوهی پيدا کند. نام بسياری از آنها حتی در حافظه سازمان ها نيست بلکه با پرس و جو از زندانيان ديگر به نام آنها دست می يابند و هنوز هم اسامی بخش مهمی از آنها مشخص نشده است. تا جائيکه به تجربه من بر می گردد در مقابل حتی کوچکترين کوتاه آمدن افراد شناخته شده سازمان ها وبه عبارتی رهبران سازمان ها، اکثريت اعضا وهواداران سازمان های مربوطه عليه آنها موضع گيری می کردند. بعنوان مثال حتی اکثريت اعضا وهواداران حزب توده بعد از ضربه سال ٦١ که مصاحبه های رهبران آنها از تلويزيون سراسری پخش شد با زندانبان همکاری نکردند,.والبته فکر ميکنم فقط من نيستم که چنين نظری دارم، بلکه هرکس که تجربه ای از زندان و شکنجه( مخصوصاً در جمهوری اسلامی) داشته باشد، و به قول فرنگی ها ,شاه را عريان ديده باشد,، قاعدتاً نميتواند ,رهبران, سازمان ها را تافته جدا بافته بداند، بلکه به تجربه ميداند که ظرفيت ها وتوانايی های مبارزاتی آدم ها ضرورتاً ربطی به مدارج سازمانی ندارد.

رابعاً به نظر ميرسد، گرچه آقای نگهدار سعی ميکند خود را فردی عادی نشان بدهد، ولی هرکس که در نحوه و لحن برخورد او با من در همان جوابيه اش تأمل کند، درمی يابد که يک برخورد از بالاست و (به قول قديمی ها) "بزرگی از آن همی بارد". مثلاً آقای نگهدار لازم ديده حتماً توضيح بدهد که مرا نميشناسد ولی حدس ميزند که از خويشان فلانی باشم که چهل سال است او را می شناسد. برای شنيدن و جواب دادن به حرف و انتقاد کسی ، آيا حتماً بايد نسب نامه و تعلقات سازمانی او را هم بدانيم؟ نحوه جواب آقای نگهدار و مخصوصاً پيشداوری اش نسبت به آنچه ميتوانسته در پس کلّه من باشد، نشان ميدهد که در ذهنيت او عوالم رهبری آن چنانی هنوز هم جايگاه مهمی دارد. چه ميشود کرد! چنين کنند بزرگان!

3 آقای نگهدار ترجيح داده به مهم ترين نکته نوشته من اصلاً جوابی ندهد. هرکس که نگاهی به آن نوشته بيندازد، قاعدتاً درمی يابد که حرف من در آنجا، اعتراض به طفره رفتن او از پاسخ گويی به سؤالی است که پرويز قليچ خانی (در شماره 97 مجله آرش) در باره سياست سازمان اکثريت نسبت به سرکوب ها و کشتارهای سال 1360 مطرح کرده است.

در آن مصاحبه نگهدار به جای اين که مستقيماً با سؤال روبرو شود، ميگويد ما نيز از آن کشتارها ناراحت بوديم و عده ای از رفقای خودمان نيز در همان دوره اعدام شدند. او درجوابی هم که به من داده، باز از پاسخ به همين سؤال طفره رفته است. بنابراين ، من همان سؤال را که مهم ترين نکته مورد بحث است، بار ديگر تکرار ميکنم:

آقای نگهدار، سازمان شما در سال 1360 از سرکوب و کشتاری که جمهوری اسلامی عليه مخالفان اش به راه انداخت، با صراحت غير قابل انکاری حمايت کرد؛ در باره آن حمايت اکنون چه ميگوئيد؟

اين سؤالی است به حد کافی ساده وروشن، وبنابراين جواب خيلی ساده و روشنی ميطلبد. قضيه از دو حال خارج نيست: يا شما همچنان آن سياست را درست ميدانيد واز آن دفاع ميکنيد؛ يااکنون (که به قول خودتان، با توتاليتاريسم و نظام های پادگانی مخالفيد) آن را نادرست ميدانيد و محکوم ميکنيد. و در هر دو حال، يک پاسخ ساده به مردم اين کشور و مخصوصاً قربانيان آن کشتارها بدهکاريد. بايد قبول کرد که اين سؤالی که همه از شما و سازمانتان می پرسند، نه سؤالی است از سر کنجکاوی در باره يک حادثه پرت تاريخی و نه ضرورتاً، سؤالی برای رو کم کنی شخصي؛ بلکه يک سؤال همچنان داغ سياسی است در باره کارنامه سياسی شما و (مهم تر از آن) کارنامه حکومتی که هنوز هم به نمايندگی از طرف خدا، برگرده مردم نشسته و اين کشور را به سوی پرتگاه نابودی ميکشاند. البته ميدانم که فرخ نگهدار به احتمال زياد، بازهم به اين سؤال ساده جواب نخواهد داد، اما ميخواهم لااقل برای همه روشن بشود که موضوع اصلی مناقشه چيست.

4 در پاسخ به نوشته من و نيز قبلاً در مصاحبه با مجله آرش، آقای نگهدار برای طفره رفتن از مسأله اصلي، نکاتی را پيش کشيده که لازم ميدانم در باره آنها نيز توضيح مختصری بدهم. نکته اول که او (در مصاحبه با آرش ) مطرح کرده اين است : ,در آن سالها کسانی که ازآن خشونت ها وکشتارها واقعا بيزار بودند، کسانی که همزيستی مخالفان با حکومت اسلامی را ميسر می دانستند، کسانی که از کشتار مخالفان می هراسيدند، در جامعه ما اقليتی ناچيز نبودند,.

ظاهراً او ميخواهد بگويد، آن کشتارها اجتناب ناپذير نبودند و ما تلاش ميکرديم از طريق تقويت شرايط ,همزيستی مخالفان با حکومت اسلامی, جلوی کشتارهای مخالفان را بگيريم. اما خود اين استدلال نشان ميدهد که فرخ نگهدار هنوز نگاه گذشته اش را نسبت به جمهوری اسلامی کاملاً عوض نکرده است. زيرا گرچه حوادث سال 60 اجتناب ناپذيرنبودند ، ولی اکنون بعداز همه تجاربی که پشت سر گذاشته ايم، ميدانيم که هر دو حُکمی که نگهدار ميدهد نادرست است. همزيستی مخالفان با اين رژيم فقط در صورتی ميتوانست و ميتواند ميسر باشد که مخالفان در مخالفت شان از حد معينی که رژيم آن را "خط قرمزها ی نظام" مينامد، فراتر نروند و بيش از حد معينی نيرومند نشوند. و گرنه چطور ميتوان مثلا زنجيره طولانی "قتل های زنجيره ای" (از ترورهای مخالفان در خارج از کشور گرفته تا قتل آدم هايی مانند دکتر سامی ، تا قتل افراد کشته شده در مشهورترين سری" قتل های زنجيره ای") را توضيح داد؟!

و اما درمورد "کشتار مخالفان" نيز رژيم نشان داده است که احتياجی به عمليات تحريک آميز ندارد. همه ميدانند بسياری از افرادی که در سری های مختلف قتل های زنجيره ای کشته شدند، اصلاً اهل اقدامات مسلحانه و اين قبيل چيزها نبودند. آيا کسانی که در سال 67 در زندانهای رژيم قتل عام شدن ، به اقدامات تحريک آميزی دست زده بودند؟!

و اما ادعای نگهدار که او و همفکرانش از کسانی بوده اند که ,(از کشتار مخالفان می هراسيدند), تحريف حقيقت است. همان طور که يادآوری کردم، آنها به اعضاء و هواداران سازمان شان علناً رهنمود ميدادند که "گروهک ها" را شناسايی و به رژيم معرفی کنند.

نکته دوم نگهدار(که در پاسخ به نوشته من مطرح ميکند) اين است که:
,اختلاف ارزيابی جريان اکثريت با راه کارگر و مجاهدين - برخلاف اختلاف با توده ای ها - اين نبود که جمهوری اسلامی ما را سرکوب می کند يا نمی کند. ما هر سه می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند. حزب می گفت هجوم حکومت به گروه ها بستگی به سياست آنها دارد. و سياست حزب طوری است که حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند. در مقابل ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما. سياست ما فقط می تواند سرکوب ما را تعديل کند يا حد اکثر آن را برای مدتی به تعويق اندازد. اما به هيچ وجه آن را منتفی نمی کند.... در تمام طول سال 59، در چندين و چند ديدار با مجاهدين، هميشه بحث ما اين بود که ما بايد تا می توانيم سرکوب را به تاخير اندازيم تا زورش کم شود. مجاهدين در مقابل می گفتند هرچه زودتر ما را بزنند زودتر بی آبرو می شوند و ما قوی تر می شويم. اگر تعرض کنيم امکان سرکوب نيست و امکان پيروزی هست. اما اگر صبر کنيم امکان پيروزی نيست و احتمال سرکوب صد در صد است,.

به عبارت ديگر، نگهدار ميگويد ما سعی ميکرديم سرکوب را تاحد ممکن عقب بيندازيم، ولی مجاهدين آن را زودرس کردند. اما ميدانيم که اين حرف نيز سفسطه ای بيش نيست. زيرا اولاً خود نگهدار (در اشاره به "اختلاف بنيادين" شان با راه کارگر) ميپذيرد که جمهوری اسلامی را يک حکومت "ضد امپرياليست انقلابی" ميدانستند. معنای اين حرف اين است که معتقد به حمايت از آن بودند، حتی اگر سرکوب شان ميکرد. پس بايد به جای حاشيه رفتن در باره بحث های فرعی با مجاهدين، سر راست بپردازد به همان "اختلاف بنيادين " و بگويد ما معتقد به حمايت از حکومت بوديم و ديگران با آن مخالف بودند. اما او از گفتن چنين چيزی اجتناب ميکند. زيرا در آن صورت ، مجبور خواهد شد خيلی سر راست بگويد، حق با آنها بود و ما هذيان ميگفتيم. ولی نگهدار نشا ن داده است که شجاعت اخلاقی لازم برای چنين اعترافی را ندارد.

ثانياً مهم ترين سؤالی که امروز همه از نگهدار و همفکران او ميپرسند، ديگر حتی در باره آن "اختلاف بنيادين" نيست، بلکه اين است که چرا از کشتار جريان های سياسی مخالف توسط رژيم دفاع کرديد؟ به عبارت ديگر، يک حزبی ميتواند، حکومتی را ( به غلط يا درست) مترقی بداند. که البته چنين نظری نيز عواقب سياسی مهم و گاهی فاجعه بار دارد. اما وقتی اين حزب ميآيد از قتل عام مردم توسط آن حکومت (مترقی يا ارتجاعی) دفاع ميکند، بی ترديد با جنايتی همراه شده است. در سال 1360 وقتی محمدی گيلانی و آخوندهای ديگر هر روزه به طرفداران رژيم از تلويزيون فتوا ميدادند که ,ياغی و باغی و محارب با خدا, را هرجا ديديد ميتوانيد بی درنگ و بدون محاکمه بکشيد و حتی زخمی هايشان را ,تمام کُش , کنيد، آقای نگهدار فقط به مترقی دانستن جمهوری اسلامی اکتفاء نميکرد، بلکه از آن جنايت ها هم حمايت ميکرد. برای اطلاع آقای نگهدار ميگويم: کشتن هر انسانی ( تا چه رسد به کشتن بی محاکمه افراد و زجر کش کردن و تمام کش کردن آنها) بی ترديد جنايت است؛ حتی اگر توسط يک حکومت مترقي، منتخب مردم و کاملاً دموکراتيک صورت بگيرد!

ثالثاً نگهدار طوری درباره بحث های مربوط به چشم انداز سرکوب با ديگران (در سال 59) و تلاش خودشان برای عقب انداختن زمان آن صحبت ميکند که گويی خود او نبوده که در سال 60 در حمايت از همان سرکوب به هواداران سازمان رهنمود علنی و مکتوب صادر کرده است! او در جواب به نوشته من ميگويد:
,بحث ما اين بود که هرچه قدر دير تر ما را بزنند زور ضربه کمتر خواهد شد و ما بايد از اين شرايط برای تماس هرچه بيشتر با مردم و سازمان دهی نيروهای خود بهره گيريم ,.

اين جملات بلافاصله آدم را به ياد آن رهنمودهای حمايت از سرکوب مياندازد و ناگزير اين سؤال را پيش ميآورد که آقای نگهدار، ميخواستيد هرچه بيشتر با مردم تماس بگيريد که چه بگوئيد؟ که بگوئيد اين سرکوب برحق واجتناب ناپذير است و ,صرفاً از جنبه عاطفی و اخلاقی, نبايد به آن نگاه کرد؟

5 با توجه به نحوه پرداختن آقای نگهدار به ماجرای محمد رضا غبرايي، ناگزيرم در اين باره توضيح بيشتری بدهم. اولاً همچنان معتقدم که دادن محمدرضا غبرايی به دست جلاد، کاری بوده که به هيچ نحو قابل دفاع نيست. آيا نميشد اصلاً کسی را پيش لاجوردی نفرستند و به او جواب بدهند که اين مقاله بيان کننده موضع سازمان ما و حرف همه ماست و اگر کسی را به خاطر آن ميخواهيد مجازات کنيد، همه ما را بايد مجازات کنيد؟ اگر چنين موضعی را ميگرفتند، آيا لاجوردی دستور ميداد همه شان را دستگير کنند؟ ميدانيم که چنين چيزی بسيار بسيار بعيد بود. درواقع، درگرماگرم کشتار های آن سال رژيم به حمايت اينها نياز داشت و بعيد بود اکثريت وحزب توده را هم ,محارب و باغی, اعلام کند. به هر حال اگر رهبران يک سازمان به جای دفاع سرراست و قاطع از موضع شان کسی را به خدمت جلاد ميفرستند که نهايتاً به قيمت جان او تمام ميشود، بايد لااقل متوجه مسووليت خود باشند.
نگهدار برای فرار از مسووليتی که ( به عنوان دبير اول) سهمی بيشتراز ديگران در آن داشته، ميگويد در اکثريت هيچ کس مسووليت کس ديگری را بر دوش نداشت! از نظر من ، گفتن چنين حرفی خود، نشانه بی مسووليتی بازهم بيشتری است.

ثانياً روايتی که آقای نگهدار از جريان رفتن اش به دادستانی انقلاب آورده، به حد کافی روشنگر است. من از نحوه برخورد محمد رضا غبرايی با لاجوردی و مقامات ديگر اطلاعی ندارم. ولی فکرميکنم، اگر او هم با همان لحن و روحيه ای با آنها صحبت ميکرد که نگهدار با موسوی تبريزی صحبت کرده، قاعدتاً نمی بايست اعدام اش ميکردند.

ثالثاً ماجرای محمد رضا غبرايی به اين دليل برای من اهميت داشت و دارد که تناقض سياست فاجعه باری را به نمايش ميگذارد که سازمان اکثريت نسبت به جمهوری اسلامی در پيش گرفته بود. اين روايت نشان ميدهد که اينها علی رغم همه حمايت هايی که از رژيم ميکردند، جرأ ت حتی يک انتقاد کوچک و کاملاً دوستانه را نداشته اند و با تلفنی از طرف لاجوردی چنان به دست و پا می افتند که هيأت دبيران شان جلسه ميگذارد و به جای اين که با صراحت بگويند اين مقاله انتقادی نظر همه ماست، با ترس و لرز يکی را به خدمت او ميفرستند. و در روايت نگهدار از ديدارش با موسوی تبريزي، همين حالت با صراحت بيشتری مشهود است: بعد از آن همه کشتار که رژيم راه انداخته بود، نگهدار در پاسخ به سؤال موسوی تبريزی در باره وحدت اينها با حزب توده، ميگويد ,وحدت که چيز بدی نيست. ما با شما هم می خواهيم متحد شويم. شما نمی خواهيد,. اين حرف و هم چنين ترس و وحشتی که همراه اين ديدار بوده (و نگهدار انصافاً با صراحت و تفصيل آن را بيان ميکند) همان چيزی را نشان ميدهد که من در رابطه با ماجرای غبرايی روی آن انگشت گذاشته بودم.
رابعاُ همانطور که قبلاُ اشاره کردم محمد رضا غبرايی را به خاطر مقاله ای به خدمت لاجوردی ميفرستند که نه خود مسوول تصميم گيری در نوشتن اش بوده و نه نويسنده اش و نه حتی ( تا جايی که روايت نگهدار ميگويد) شخصاً داوطلب رفتن به آنجا. ولی نگهدار به خاطرگفتگو در باره نامه ای به نزد موسوی تبريزی ميرود که (به روايت نگهدار) نه تنها نويسنده نامه اوست بلکه نامه با نام و امضاء نگهداربه دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی فرستاده شده است. پس اگر قرار بود کسی از طرف سازمان اکثريت برای گفتکو در باره ليستی که به دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی فرستاده شده بود برود، تنها شخص نگهدار ( نويسنده وامضا کننده نامه) ميتوانست باشد نه شخصی ديگر. فکرش را بکنيد، آيا ميتوان در چنين رابطه ای نامه ای با امضاء به دادستان کل انقلاب، موسوی تبريزی نوشت ولی برای پاسخ گوئی نماينده خود را گسيل کرد و در انتظار عواقب آن نشد؟

6 دراينحا ميخواهم به نکته ای اشاره کنم که از نظر سياسی ممکن است چيز مهمی نباشد ولی نشانه ای است از روحيه حساب گرانه آقای نگهدار. او در نوشته اش از چند نفر که حالا زنده نيستند، با قيد ,زنده ياد, اسم ميبرد، ولی کيانوری جزو آنها نيست. در حالی که همه ميدانيم که او در آن موقع مرشد يا لااقل همفکر و رفيق نگهدار بود. ممکن است آقای نگهدار با اين کار ميخواهد نشان بدهد که ديگر کيانوری وراه و روش او را قبول ندارد. اما اگر منظور اين است چرا نگهدار امروز نسبت به نگهدار آن روز
(که مريد کيانوری بود) چنين توجيه گرانه سخن ميگويد؟ اين را بايد به حساب خود- شيفتگی نگهدار بگذاريم يا حساب گری سياسی اش که ميبيند حالا با عنوان ,زنده ياد, يا ,مرحوم, از کيانوری حرف زدن صرف ندارد. اين را فقط برای نشان دادن روحيه فردی آقای نگهدار ياد آوری کردم و مسلماً نگران بی احترامی به کيانوری ( که مسووليت جنايات بسياری را به گردن داشت) نيستم.

7 در پايان ميخواهم,آرزوئی, را از فرخ نگهدار به عاريت بگيرم، اودر باره کشتار زندانيان سياسی در تابستان 1367 می گويد:

,... آيا ما به جايی خواهيم رسيد که جامعه ما انکارگران فاجعه ملی را به پشت ميز محاکمه بکشاند؟
من، برخلاف برخی کشورهای اروپايي، اعتقاد ندارم که حکومت ها بايد بعد از3 نسل هم هنوز تورق مجدد هولوکاست را ,جرم, تلقی کنند. اما عميقا اعتقاد دارم که در نظر گرفتن مجازات برای انکار هولوکاست توسط فعالان نسلی که آن فاجعه را شاهد بود عين عدالت بوده است. امروز هم آرزو دارم در ايران دادگاهی بر پا شود که تمام جگرسوختگان بتوانند در آن آزادانه شهادت دهند که چه بر آنان رفته است. آرزو دارم وجدان بيدار جامعه نسلی که خود شاهد جنايت بوده است، و فقط همان نسل، را وادار کند که انکار فاجعه ملی را مشارکت در آن جنايت تلقی کند.,

من و فرخ نگهدار هردو از نسلی هستيم که در سالهای 60 و61 شاهد جنايت بوده ايم، و من در مبارزه با جهل و تاريکی در کنار جانهای عزيزی زيسته ام که در شرايطی سخت و هولناک در زير شمشير آخته گزمه های جمهوری اسلامی در محيط کار و در ميان خانواده ها و در هر کجا که توده حضور داشت سرود عدالت و آزادی سر داده و افشای رژيم جهل و جنا يت را جزو وظا ئف خود می دانستند. در زندانهای رژيم جمهوری اسلامی در کنار بی شمار عزيزان و جگر سوختگانی بودم که در سلول های 209 در زير شکنجه های طاقت فرسا ی بازجوهای اسداله لاجوردی با ابتدائی ترين وسايل به حيات خود پايان دادند. هرگز فراموش نخواهم کرد عزيزانی که نامشان برای اعدام خوانده می شد و آنان در واپسين دقايق حيات خود برای ديگر زندانيان که انها را تنگ در آغوش ميگرفتند به عنوان الوداع ترانه ای برای آنها می خواندند.

اما در آن سالها فرخ نگهدار نه انکار بلکه حما يت و همراهی با جنا يت را پيشه کرده بود.
وحال ريشخند تاريخ را بنگريد که فرخ نگهدار در پاسخ به سؤال من در باره نقش او در آن سالها مرا به د شتن ذهنيت تو تاليتر متهم ميکند؟!

آيا نگهدار تاب آن را دارد حتی با آرزو های بيان شده اش مورد داوری قرار گيرد ؟!

25.01.2007
 

علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع می نويسم(2)
فرخ نگهدار

با سلام دوباره به علی اکبر شالگونی عزيز.
مطلبی را که دو باره در سايت روشنگری نوشته بودی ديدم و با دقت خواندم. اين خيلی خوب است که سر بحث باز شده. خيلی از تصوراتی که ما از هم داريم واقعا ناشی از حرف نزدن و خود خيالی است. من و بسياری مثل من، درست مثل تو و بسياری مثل تو، در آن سال ها واقعا در مورد ماهيت بسياری از گروه ها و گرايش های سياسی و مقاصد واقعی و اقدامات عملی آنان دچار توهم بوده ايم. اگر امکان گفتگو وجود می داشت مصائب ما خيلی کمتر بود.
نوشته حاضر در 3 بخش تهيه شده است:
-بخش اول اساسا رجوع به اسناد سازمان در 25 سال پيش، در طول سال 1360، است. در اين مراجعات گزارش کرده ام که سازمان در قبال اعدام های سال 60 کدام مواضع را اتخاذ کرده است.
-در بخش دوم نظر و قضاوت من در مورد مواضع سازمان نسبت به اعدام های سال 60 و ارتباط آن مواضع با خط مشی سازمان اکثريت در آن سال ها گنجانيده شده است.
-در بخش سوم رئوس و مشخصه های اصلی سياست و خط مشی سازمان اکثريت در سال های 60 و 61 جمع بندی شده و مورد قضاوت و مقايسه با خط مشی ساير نيروها قرار گرفته است.

1
اختلاف در تحليل اوضاع سياسی و پيگيری اهداف متفاوت در تمام کشورها، چه دموکراتيک باشند يا نباشند، امری اجتناب ناپذير و بسيار طبيعی است. چيزی که غير طبيعی است اين است که کسی به ديگری رفتارها يا کارهايی را نسبت دهد که ناشی از توهم است و برای اثبات آن هيچ مدرک موثق و يا هيچ شاهد عينی وجود ندارد.

بدون اطلاع حرف زدن و زشت تر نمايی رقبای سياسی و سازمانی فقط بد اخلاقی و يا حق کشی نيست. اين کار نشانه عقب ماندگی فرهنگی هم هست. اين کار سد راه آزادی است. من ترا تنها به خيال بافی و زهرپراکنی در باره مخالفين سياسی ات متهم نمی کنم. خود من هم از اين مصيبت ها کم نداشته ام.

يادم می آيد وقتی در سازمان ما بحث وحدت با توده ای ها مطرح بود ما در مرکزيت سازمان بحث می کرديم که چه کنيم.[1] گروهی از رفقا مخالفت می کردند . شاخص ترين نام ها علی فرخنده جهرمی (علی کشتگر) و هيبت الله معينی چاغر وند (همايون) بودند. گزارش پشت گزارش می آمد که رفقا قصد انشعاب دارند. هنوز زخم و ضربه سنگين انشعاب گروه اشرف دهقاني، اقليت و بعد هم جناح چپ ترميم نشده بود که با تهديد يک انشعاب تازه مواجه شديم.

از قبل از انقلاب من با علی کشتگر آشنايی داشتم و او را رفيق سياسی قابلی يافته و همه جا از سپردن مسووليت به او حمايت می کردم. اما او زندان نرفته بود و اين در فضای آن روز يک ,نقص, بزرگ و منشاء يک عدم اعتماد جدی بود. به همين لحاظ برای او بسيار دشوار بود پايگاه و حمايت جدی در سازمان داشته باشد. علی توسلي، نه از اين زاويه که کشتگر زندان نرفته بلکه، از روی يک رشته خصوصيات شخصي، سخت مخالف بالا آمدن کشتگر بود. سرانجام پس از 2 سال کشمکش به مشاورت کميته مرکزی انتخاب شد و من واقعا خوشحال بودم.

از آن سو ما همه همايون را خيلی خوب می شناختيم، صداقت و صميميت او را می ستوديم و روی وی حساب می کرديم. همايون پس از انشعاب اقليت او در دفاع از خط مشی سازمان هم مواضع محکم داشت و هم نقشی بسيار موثر [2]. ما همه می دانستيم که رفيق همايون سرمايه ای بزرگ برای جذب کادرهای ناراضی از وحدت با حزب توده ايران است. ما همه می دانستيم که محور رهبری کننده انشعاب هيبت الله معينی چاغروند و محمد علی فرخنده جهرمی هستند اما آگاهانه تصميم گرفتيم طور ديگری عمل کنيم.

منوچهر هليل رودی يکی از رفقايی بود که از خارج کشور آمده و جذب سازمان شده بود. در کميته مرکزي، که همه، به جز علی کشتگر يا زندان رفته بودند و يا چريک قبل از انقلاب، هيچ کس هليل رودی را نمی شناخت. ما اعلام کرديم که رهبری انشعاب در دست ,باند کشتگر-هليل رودی, است و ما نمی دانيم هليل رودی کيست. و من نيز در اين صحنه آرايی نقش فعال داشتم. به علاوه در کميته مرکزی کسی را نمی شناسم که معنای برداشتن همايون و گذاشتن هليل رودی و معنای اين حرف که ,ما او را نمی شناسيم, را نداند.

کسی ممکن است وجدان خود را قانع کند که سازمان مهم تر از هليل رودی است و ما به خاطر حفظ سازمان حق داشته ايم پيرامون يک رفيق شک و شبهه درست کنيم. کسی ممکن است فکر کند من، عليرغم اين که حتی در آن زمان می فهميدم که زندان کشيدن و چريک قبل از انقلاب بودن تنها معيارهای ارزش گذاری و مسووليت دادن به کادرها نيست، حق داشته ام به کسانی که سازمان شکنی می کنند از زاويه ی ,فقدان سوابق, حمله کنم.[3]

من شهادت می دهم که شک و شبهه درست کردن پيرامون هليل رودی اگر هم برای تمام اعضای رهبری وقت سازمان کاملا هشيارانه نبوده باشد، برای من عامدانه بوده است و امروز که به روزهای ربع قرن پيش نگاه می کنم اگر خود را سرزنش نکنم هم حق کشی و هم اعتماد شکنی کرده ام.

من شواهدی در دست ندارم که ترا متهم کنم که داری به خاطر تسويه حساب سياسی داری عالمانه، عامدانه و ظالمانه، شک و شبهه پراکنی می کنی.
من کاملا قانع هستم که تو باورت آمده که ,شخص نگهدار با امضای خود، در نشريه کار شماره 120 ، 7 مرداد 1360 به اعضا و هواداران سازمان شان رهنمود ميدهد که کشتارهای هولناکی را که جمهوری اسلامی به راه انداخته، ,نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است ـ- آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح ومنافع انقلاب بررسی کنند,. (اين عين نقل از نوشته توست).
وقتی تو از من می پرسی: , آقای نگهدار، سازمان شما در سال 1360 از سرکوب و کشتاری که جمهوری اسلامی عليه مخالفان اش به راه انداخت، با صراحت غير قابل انکاری حمايت کرديد ؛ در باره آن حمايت اکنون چه ميگوئيد؟ , - من کاملا قانع هستم که در اين که خطاب - برخلاف رفتاری که من و ما با گروه انشعابی 16 آذر داشتيم - اصلا آلوده به بد ديدن نيست و تو بعد از گذشت 25 سال، هنوز با تمام وجود باور داری که حقيقت همين است که بيان می کنی.

تو اولين کسی نيستی که اين طور فکر می کنی. من نگاه هايی وحشتناک تر از تو، اما به همين اندازه باورمندانه، هم ديده ام.
رفيق مهران شهاب الدين يکی عزيزترين، يکی از خوش فکرترين، يکی از قابل اعتمادترين، و عليرغم نقص بدني، يکی از فعال ترين رفقای ما در سخت ترين سال های زندان بود. در سال های 54 و 55 من يکی از صميمی ترين رفقای او و او يکی از صميمی ترين رفقای من بود. در سال های آخر زندان ما را از هم جدا کردند. در آخرين ماه ها مهران ,مشی چريکی, را رد کرد و به کسانی پيوست که بعدها راه کارگر را تشکيل دادند.

در کمر کش کشتارها و بگير و ببندهای دهشتناک تابستان 60 روزی داشتم با اتوموبيل از بر جنوبی کريم خان می گذشتم. در آن سوی خيابان مهران را ديدم که در مسير ما دارد راه ميرود. او را مدت ها بود که نديده بودم. حس کردم دلم برايش پر ميزند. به رفيق همراهم گفتم از جلوتر دور بزنيم تا با يکی از بچه ها چاق سلامتی کنم. زديم کنار. از ماشين پريدم بيرون. با چشمان خندان جلوی مهران سبز شدم. يکهو ديدم تا چشم مهران به چشمان من افتاد رنگش شد مثل گچ. يک قدم عقب گذاشت. معلوم بود زبانش بند آمده. همين طور مات و مبهوت به من خيره ماند. حس کردم فکر می کند کارش تمام است. من سرجايم خشکم زده بود. چشمانم سياهی رفت. صحنه آخر را اصلا يادم نيست. اما چشمان از وحشت دريده و رنگ گچ گونه ی او از 25 سال پيش تا حالا همانطور جلوی چشمم سنگ شده.

به کمک تجربه زندگی و با شناختی که تا همين جا از منش علی اکبر به دست آورده ام قاعدتا علی اکبر نبايد خودش با چشمان خودش نشريه کار شماره 120 مورخ 7 مرداد 1360 را خوانده باشد. قاعدتا بايد آنچه را که از نشريه کار نقل کرده از منابع دست دوم بوده باشد و اين خيلی طبيعی است. وقتی شما با تمام وجود به صحت حديثی باور داريد آن را فقط به کار می بريد و لزومی به امتحان صحت آن نمی بينيد. حتی از اين هم فراتر ميروم. اگر علی اکبر نشريه کار 120 را می ديد و می ديد که اصلا چنين مطلبی در آن نيست، باز هم باور می کرد که سياست سازمان اکثريت و نوشته های فرخ نگهدار، همان بوده است که او به اشتباه فکر می کرده در کار 120 درج شده است.

1.علی اکبر عزيز حتی اگر سرمقاله معروف کار شماره 117 مورخ 17 تيرماه 1360، تحت عنوان "اقدامات خشونت آميز و اعدام ها مغاير مصالح انقلاب است" را می ديد و می خواند باز هم باور نمی کرد که سازمان اکثريت از اعدام های سال 60 حمايت نکرده و صريحا آن را مورد انتقاد قرار داده است.

2.مطمئنم که او مقاله کار شماره 115، مورخ 3 تير، اعدام سعيد سلطان پور را محکوم می کنيم، و سرمقاله همان شماره تحت عنوان "باز هم مجاهدين را به سوی انقلاب فرا می خوانيم" را می خواند باز هم فکر می کرد اين ها سياست فرخ نگهدار و سازمان اکثريت نيست و حقيقت همان است که او فکر می کرده در کار 120 نوشته شده است.
علی اکبر عزيز احتمالا هيچ يک از اسناد و مقالات زير را هم نديده و نخوانده است:

3.کار شماره 122، مورخ 21 مرداد 60 تحت عنوان ,حکومت جمهوری اسلامی در قبال هواداران گروه های منحرف بايد سياست ارشادی در پيش گيرد,
4.مقاله ,اين گونه خشونت باخطاکاران امپرياليسم را شادمان می کند, مندرج در نشريه کار شماره 127، مورخ 25 شهريور 60؛
5.مقالات اساسی کار شماره 128، تحت عنوان ,حرف هايی که زديم و مجاهدين نشنيدند,، ,به جمهوری اسلامی در برخورد با نيروهای مجاهد چه می گوئيم؟, و نيز ,در حاشيه فاجعه ای به نام تظاهرات مسلحانه: همبسته ای از جنون و خيانت, اين مقالات در واقع مواضع سازمان در قبال سمت گيری مجاهدين و حرکات گروه های چپ جمع بندی می کند.
6.مقاله مستدل و مستند تحت عنوان ,اصل ارشاد است, مندرج در کار شماره 130، جمع بندی سياست سازمان در قبال اعدام ها در پايان آن آورده شده است.
7.بيانيه مشترک حزب توده ايران و سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) آبان 1360. اين بيانيه، که ارکان خط مشی اتحاد و انتقاد حزب و سازمان را تشريح می کند، انتقاد ما از جمهوری اسلامی در زمينه اعدام ها را فرمول بندی کرده است.
8.و بالاخره مقاله معروف ,باز هم اعدام های بی رويه، نقض آشکار قانون, مندرج در کار شماره 139، مورخ 18 آذرماه 1360. با درج اين مقاله دادستانی انقلاب تهران نويسنده آن را احضار کرد. رهبری سازمان معرفی نويسنده (علی رضا اکبری شانديز، عضو هيات سياسی) به دادستانی خلاف قانون دانسته و اعلام کرد مدير مسوول نشريه (محمد رضا غبرايي، رفيق منصور، عضو هيات سياسی و هيات دبيران) مسوول پاسخگويی است.
پس از انتشار اين مقاله، که صريح ترين اعتراض سازمان به حکومت در قبال اعدام ها بود،عليرغم سياست عمومی سازمان در دفاع از جمهوری اسلامی ايران و سياست اتحاد و انتقاد، چاپ خانه نشريه کار مورد يورش قرار گرفت و به حيات نيمه مجاز آن، پس از 150 شماره، پايان داده شد.

در هر حال به نظر ميرسد علی اکبر شالگونی عزيز به اسناد فوق دسترسی نداشته است. چنانچه او مايل باشد معلومات خود در باره سياست سازمان در قبال اعدام های دهشتناک سال 60 را تصحيح کند، می توان نسخه اسکن شده ی آنها را برای وی توسط پست الکترونيک ارسال کرد. اما برای من جای شک بسيار باقی است که او قادر شود پايه های ايمانش به صحت باورهايش را تصحيح کند. عمق يقينی که او نسبت به صحت باورهای خود دارد من را تا اين جا به اين نتيجه رسانده که حتی پس از مطالعه دقيق تمام سندهای فوق باز هم بعيد است شکی در "وجود" علی اکبر عزيز در باره آن چه که او آن ها را "حقيقت محض" می داند رسوخ کند. حد و سنگينی مقاومتی که در وجود علی اکبر عزيز در قبال استدلال، در قبال اسناد و شواهد، از جمله در برابر علت احضار مدير مسوول (يا نويسنده مقاله) نشريه کار که هر دو بعدا اعدام شدند موج ميزند، عقل را قانع می کند که او، پس از ديدن تمام شواهد، باز هيچ شک نخواهد کرد که نادرست انديشيده است. تو گويی او اصلا تشکيک را گناه می شمارد. تو گويی هستی او تماما با شک نکردن در آميخته است. تو گويی شک نکردن خود ضامن هستی اوست.

من در آن روزهای دهشت و مرگ تابستان 60، در آن کنج پياده رو، گزش تلخ آن چشمان از وحشت دريده ی مهران شهاب الدين را عميقا فهميدم و با آن که تمام تلخی آن را درتک تک ذرات وجودم حس کردم، اما در من جز احساس مهر هيچ حس ديگری توليد نشد. آخر او اصلا فرصت دانستن نداشت. کوران تند حوادث فرصتی برای شک کردن، برای انديشيدن، برای باز ديدن حقيقت برای او باقی نگذاشت.

اما حالا بعد از 25 سال، بعد از اين همه فرصت دراز برای فکر کردن و ورنداز کردن شنيده ها و ديده ها، روش علی اکبر عزيز در بکار بردن عقل، اين حد از ايقان او به ,احاديث, و ,رواياتی", که برايش ,نقل, شده هيچ راهی برای تو باقی نمی گذارد که فکر نکنی علی اکبر عزيز ,شک", را زايل کننده ,هستی, می پندارد.

2
هرگاه يک ژاپنی - که هيچ پيش زمينه ذهنی نسبت به سازمان فدائيان خلق (اکثريت) و رقبای سياسی آن ندارد اما اسناد سازمان را دقيقا خوانده و معنای آنها را فهميده باشد- بخواهد در باره مواضع سازمان در سال 1360 در قبال اعدام ها اظهار نظر کند چه خواهد گفت؟ فکر کنم برای هرکس جالب و آموختنی باشد که جای آن ژاپنی بنشيند و توانايی خود برای فاصله گرفتن از اغراض خود خواهانه را اندازه بگيرد.

قبول می کنم که برای ما، که همه در انقلاب يک پای درگيری ها بوده ايم، اين آزمون از دشوارترين آزمون هاست. نه اين که نخواهيم از خويشتن خود فاصله بگيريم؛ مساله اين است که خيلی اوقات کسی که يک طرف ماجراست صادقانه و صميمانه حقيقت را به سود خود می گرداند و خود نيز اصلا باور نمی کند که چنين کرده است. اصلا گاهی اوقات معنای ,خويشتن خود, يعنی همان ,حقايق عجين شده در جان ما,؛ يعنی همان ,خاطراتی که يک عمر با آنها زيسته ايم و هيچ گاه نيز در راستی آن ها ترديد نکرده ايم,.

می خواهم شهامت کنم و با گزارش مواضع سازمان اکثريت در قبال رويدادهای تکان دهنده سال 60، که همه برگرفته از متن نشريه کار است، خودآزمايی کنم:
-مطالبه اصلی و مرکزی سازمان از زمستان سال 59 تا اواخر سال 60، که نشريه کار را توقيف کردند، مصرانه اين بوده است که مجاهدين خلق را به اجتناب از عمليات مسلحانه و حکومت را به اجتناب از انتقام جويی و اعدام های شتابزده تشويق کند.
-سازمان به صراحت و به تکرار به حکومت اعلام می کند که ,کسانی که عامل ترور يا قتل نيستند و در عمليات مسلحانه شرکت مستقيم نداشته اند نبايد اعدام شوند,.
-سازمان مدام اصرار می کند که "حساب هواداران مجاهدين از رهبران آنان جداست و حکومت بايد در قبال هوادران مجاهد سياست ارشادی در پيش گيرد".
-سازمان مکرر به ,اعدام های بدون محاکمه و شتاب زده, اعتراض و تاکيد می کند ,برای صدور حکم بايد دادگاه تشکيل شود و بر اساس قانون رفتار شود,.
-سازمان مکرر اشاره می کند که ,اکثر کسانی که اعدام می شوند بنا به گزارش های رسمی در هيچ عمل مسلحانه شرکت نداشته اند,.سازمان تاکيد می کند اکثر اعدام شدگان دانش آموزان کم سن و سال، بی تجربه و احساساتی هستند. آنها اگر زنده بمانند به زندگی عادی باز خواهند گشت.
-سازمان مکرر تاکيد می کند که اين نوع مقابله با ,هواداران ره گم کرده گروه ها به اعتبار انقلاب و جمهوری اسلامی ايران لطمه ميزند,. سازمان تاکيد می کند که ,اين شتابزدگی و اعدام ها در ذهن بسياری جمهوری اسلامی را حکومتی ضعيف و نا استوار ترسيم می کند و اين همان چيزی است که رهبری مجاهدين اصرار به القاء آن به ذهن هوادارانشان دارد,.
-سازمان از اعدام وابستگان به رژيم سابق صريحا حمايت می کند. سازمان تصريح می کند که ,حساب کسانی که وابسته به امپرياليسم هستند و به دستور مستقيم آنان وارد مبارزه مسلحانه با حکومت شده اند از هواداران فريب خود يا راه گم کرده گروه ها جداست,.
-سازمان مکرر اعلام می کند که گرچه کاملا مطابق قوانين جمهوری اسلامی ايران عمل می کند، اما روزی نيست که فعالين سازمان مورد تهاجم قرار نگيرد. نشريه کار در طول سال 60 مملو از عکس ها و وصيت نامه های اعضای اعدام شده سازمان است. نشريه کار مکرر می نويسد که اعدام اعضاء و هواداران سازمان بارزترين نشانه اشتباه بودن سياست حکومت است .(4)
-سازمان مکرر خواهان آنست که چنانچه هر يک از گروه ها مفاد اطلاعيه 10 ماده دادستانی انقلاب اسلامی را پذيرند بايد از حق فعاليت علنی و قانونی صلح آميز برخوردار شوند.

هرکس 150 شماره نشريه کار را ورق زند خوب می بيند که سازمان با نگرانی و با دغدغه بسيار دايم از حکومت و از مجاهدين می خواهد که به اين کشت و کشتار پايان دهند. ثانيا گرچه سازمان در هيچ مورد از صدور هيچ يک از احکام اعدام برای رهبران و فعالين گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند حمايت نکرده است، اما از تکرار مکرر اين عبارت که "کسانی که مستقيما در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند نبايد اعدام شوند" می توان نتيجه گرفت که سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست و معتقد است ,حکومت در قبال ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج، حق دارد از خود دفاع کند,.

رجوع مجدد من به اسناد سازمان در 25 سال پيش مرا بار ديگر کاملا قانع کرد که آن چه که سازمان ما در آن سال در زمينه اعدام ها گفته است بدون هيچ لغزشی کاملا در چارچوب خط مشی سياسی آن دوران سازمان در قبال جمهوری اسلامی ايران که تحت عنوان "اتحاد و انتقاد" فرمول بندی می شد؛ و نيز دقيقا در کادر روش مبارزاتی ما، يعنی مبارزه علنی و قانوني، می گنجيده است.

تا اين جا آن چه که آورده ام تماما همان مواضعی است که در ارگان مرکزی سازمان اعلام شده اند. آن چه می ماند و بايد در پاسخ به سوال مشخص علی اکبر شالگونی تصريح کنم اين است که اکنون، 25 سال پس از آن سال تلخ، من به آن مواضعی که بر شمردم چگونه می نگرم و يا باز هم به همان مواضع باور دارم؟

در پاسخ تصريح می کنم که مطالعه اسناد و ياد آوری به ياد مانده های من از 25 سال پيش من و هر کس ديگری را قانع می کند که نگاه سازمان به مساله اعدام اصلا يک نگاه حقوق بشری نيست. اعدام در آن زمان نه در ذهن من و نه در ذهن مسوولين هيچ يک از گروه های انقلابی "يک عمل ضد بشری" شناخته نيست. ما رسما از اعدام وابستگان به رژيم سابق و تلويحا از اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند حمايت کرده ايم. اگر ما سازمانی بوديم که امروز هستيم قطعا به اين نتيجه ميرسيديم که کشتن هر انسان، هرچه قدر هم "گناه کار" باشد، عملی است زيان بار و تاسف برانگيز. نه سازمان اکثريت و نه هيچ يک از گروه هايی که در آن دوران فعال بودند هيچ نشانه ای از خود بروز نداده اند که نسبت به اعدام انسان ها توسط انسان ها چنين ديدگاهی داشته باشند. بسط ديدگاه حقوق بشری در ميان نيروهای سياسی محصول اواخر دهه 1360 و اوايل دهه 70 است.

سازمان اکثريت از همان روزهايی که مشی چريکی را رد می کند، صريحا و موکدا صدور حکم اعدام خارج از دادگاه و توسط يک گروه خود سر و کشتن خودسرانه افراد توسط گروه های سياسی و به خاطر اهداف سياسی را محکوم کرده و صميمانه و صادقانه دست زدن به اين کار را جنايت شناخته است. در طول اين 28 سال هيچ استثناء در اين مورد وجود نداشته است. چنين ديدگاهی در ميان ساير نيروهای سياسی کشور گرچه تا حد معين بسط يافته است، اما هنوز هم که هنوز است فراگير نيست. از نگاه امروز من ترور اسدالله لاجوردي، که دستش تا مرفق به خون بی گناهان آلوده است، نيز يک جنايت آشکار است و قطعا بايد محکوم شود. از نگاه امروز من کسی که به خود اجازه می دهد انسانی را، بدون دادن حق دفاع به وي، خود سرانه به قتل برساند اين عمل او همان قدر جنايت است که عمل آمران همه قتل های بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی.

من با صدای بلند تاسف خود را از اين که چه در سال 57 و چه در سال 60 صدور حکم اعدام برای مبادرت کنندگان به عمليات مسلحانه و ترور اشخاص را محکوم نکرده ام تکرار می کنم. برای من مابه مباهات است سازمان مورد علاقه ام طی اين 28 سال به تدريج از يک سازمانی که حق صدور حکم اعدام برای "خائنين" يا "دشمنان" را "حق طبيعی" خود می پنداشت به سازمانی فراروئيده است که حق حيات را حق مسلم تمام انسان ها می شناسد و وقتی به عقب می نگرد، هم اعدام مخالفان به دست حکومت و هم قتل افراد (به ويژه جنايت کاران) به دست گروه ها را عملی کريه و ضد انسانی می بيند.
آيا علی اکبر عزيز اکنون بعد از 25 سال اين درايت را يافته است که انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی ايران را (دست کم) عملی ناپسند ببيند؟ آيا او پس از 25 سال به اين فکر کرده است که راه انداختن تظاهرات مسلحانه سر چهار راه ها توسط دانش آموزان 15، 16 ساله، و يا تاکتيک معروف تحت عنوان "قطع سرانگشتان رژيم" چقدر انسانی و يا چقدر مسوولانه بوده است؟ آيا او، با همين صراحتی که از من می پرسد، به عاملين ترورها و انفجارهای سال 60 هم گفته است چرا دست به جنايت زديد و آيا امروز حاضريد عمل خود را محکوم کنيد؟


3
آن چه در نوشته علی اکبر شالگونی تحت عنوان "آقای نگهدار توضحيات شما روشنگر بود" آمده البته به ارزيابی وی از خط مشی سياسی سازمان در سال های 60 و 61 مربوط نيست. ايشان فقط در باره مواضع سازمان در باره اعدام های سال 60 اظهار نظر کرده است.
اما من مايلم ارزيابی خود از آن خط مشی را برای خوانندگان روشنگری در اينجا نيز تکرار کنم. چون موضع ما در قبال اعدام ها با وضوح کامل برآمده از خط مشی سياسی و تشکيلاتی سازمان در سال های 60 و 61 است. رئوس اين خط مشي، به برداشت من، چنين است:
-طبق برنامه سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) مصوب پلنوم خرداد 61، هدف خط مشی سياسی سازمان "شکوفايی جمهوری اسلامی ايران در مسير استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی" قرار داده شده است. در راه رسيدن به اين هدف سازمان "امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا" و "پايگاه های داخلی آن" را دشمن اصلی اعلام می کند. سازمان تحليل می کند که پايگاه های سياسی اصلی "امپرياليسم" يعنی نيروهای وابسته به رژيم سابق با انقلاب شکست قاطع خورده اند (اما پايگاه اجتماعی آنان، يعنی بزرگ مالکی و کلان سرمايه داری هنوز برجاست) و حالا بورژوازی ليبرال به مانع سياسی عمده در مسير پيشرفت انقلاب و در جهت براندازی پايه اجتماعی امپرياليسم تبديل شده است.
-در طول سال 60 تمرکز مبارزه سازمان عليه نهضت آزادی و ساير نيروهايی است که آزادی سياسی را عمده می کنند. سازمان از اواخر سال 60 به بعد نيروی تحت رهبری آيت الله خمينی را به دو جناح، چپ و راست، تقسيم کرده جناج چپ را نيروی انقلابی و شخص خمينی را حامی اصلی آنان معرفی می کند و طرد و انزوای جناح راست را دنبال می کند.
-سازمان مکرر تحليل می کند که در مبارزه ما برای استقلال، آزادی و عدالت اجتماعي، استقلال (مبارزه عليه امپرياليسم) و عدالت اجتماعی ( مبارزه عليه بزرگ مالکان و کلان سرمايه داران) حائز اهميت درجه اول و اولويت است. پيشرفت در مسير اين مبارزه راهگشای تغيير ساخت اجمتاعی-اقتصادی و طبقاتی جامعه ايران و فراروئيدن انقلاب سياسی به انقلاب اجتماعی است.
-درک سازمان از شعار آزادی همانا آزادی توده رنجبران از قيد "کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی"، آزادی از قيد "سلطه امپرياليسم" است. در ادبيات سياسی سازمان درک روشن از حقوق شهروندي، از آزادی فردي، از مفهوم حقوق بشر اساسا مفقود و يا بسيار بسيار کم رنگ است.
-سازمان در زمينه "حکومت قانون" و لزوم پايبندی حکومت، احزاب و شهروندان به قانون مواضعی کاملا صريح و موکد دارد. سازمان هم گروه ها و هم حکومت را دايما فرا می خواند که به قانون ملتزم بمانند.
-سازمان با پيگيری مبارزه قهرآميز را رد می کند و از همه نيروها نيز به قهرزدايی دعوت می کند. سازمان جنگ در ترکمن صحرا و کردستان را به "به زيان انقلاب" می شناسد و صميمانه از حفظ و يا برقراری صلح در اين دو منطقه حمايت می کند. سازمان در اين سال ها همگان را به دفاع از ميهن در قبال تجاوز رژيم صدام فرا می خواند .(5)
-سازمان در اين سال ها مبتکر فعال فکر ديالوگ با مخالفين سياسی است و در جريان عمل اين فکر را پی گيرانه دنبال می کند. سازمان نه تنها با مجاهدين و گروه های چپ، بلکه سران حکومت را نيز پی گيرانه به بحث و مناظره دعوت می کند. مکاتبه، مذاکره و مناظره با مسوولين حکومت و با مخالفين حکومت(شرکت کنندگان در انقلاب) تاکتيک هايی در مرکز توجه سازمان است.
-در سياست خارجی سازمان ايالات متحده امريکا را مسوول و محرک اصلی تجاوز صدام به کشور می شناسد و دفاع از ميهن در برابر تجاوز را وظيفه مقدم خود قرار می دهد. سازمان خواهان همکاری نزديک تر با اتحاد شوروی سابق و همه کشورهای سوسياليستی و کشورهای غير متعهد است. سازمان در منازعه اعراب و اسرائيل، به طور قاطع از آرمان فلسطين و باز پس دادن سرزمين های اشغالی در جنگ 1967 حمايت می کند.
-در اين سال ها سازمان از يک تشکيلات مسلح، با تحويل تمام سلاح ها به حکومت، به يک تشکل کاملا سياسی که به قانون اساسی التزام دارد و خواهان حق فعاليت علنی و قانونی و تمام الزامات آن را رعايت می کند بدل می شود.
-سازمان عليرغم مراجعه رسمی به حکومت برای کسب حق فعاليت علنی و قانونی معتقد است که حکومت حق ندارد ليست اعضای سازمان را بخواهد و عملا، عليرغم فشار دادستانی انقلاب، اعضای سازمان را چه در محيط ها و چه در تشکيلات تا آنجا که ممکن است ناشناس نگاه می دارد. تشکيلات سازمان در سال های دهه 60 يک تشکيلات عمدتا با ضوابط کار مخفی است.
-سازمان مدافع پيگير شکل گيری تشکل های مستقل توده اي، به خصوص حق تشکيل سنديکا های کارگری بود. تلاش ما برای تاسيس و تقويت تشکل های مردمی در جهت تقويت جامعه مدنی و در جهت بسط دموکراسی بوده است. "کارتوده ای" وظيفه اصلی عموم اعضای تشکيلات تلقی ميشد.

می پرسند فرخ نگهدار، که خود در طراحی و پيش برد اين مواضع در سازمان نقش برجسته داشته است، حالا، يعنی پس از 25 سال، چه نظری در باره اين راه طی شده دارد؟ از منظر کسی که در بنيادهای ارزشی و اصول عقايد خود بازنگری کرده و از منظر ارزش های امروزينش به سمت گيری های آن روزين می نگرد، از خود می پرسم:
آيا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سياسي، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپرياليستي، به جای مبارزه عليه کلان سرمايه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آيا ممکن بود در خط مشی سياسی چريک های فدايی آزادی سياسي، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جايگاه نخستين می يافت؟

پاسخ من به اين سوالها قطعا منفی است. نيرويی که در آن دوران سازمان را تشکيل می داد عميقا انقلابی و عميقا راديکال بود. اصول مارکسيسم لنينيسم برای اين نيرو حقيقت مطلق و مرجع نهايی بود. اين ساختار فکری و ارزشی ليبراليسم را کلا رد می کرد و سوسيال دموکراسی را ارتداد می شناخت. تيز بينی سياسی و خبرگی تاکتيکی مسوولين سازمان هرگز قادر نبود سازمان را، در کليت خود، از چارچوبه فکری-ارزشی خود دور کند (6) . هيچ يک از منشعبين از سازمان نيز هيچ انفصالی از ديدگاه های راديکال و لنينيستی نداشتند.
با اين حال، عليرغم همه راه بندان های نظري، حتی در آن سال ها علايمی وجود داشت که نشانه ظرفيت های رو به اعتلای رويکرد صلح آميز، دموکراتيک، حقوق بشري، رفرميستی و مدنی در حرکت سازمان است: مثلا
-سازمان به طور کامل خود را خلع سلاح می کند و شيوه قهرآميز مبارزه را کاملا کنار می گذارد.
-سازمان سخت به فعاليت علنی و قانونی پای بند است و برای تامين اين حق پيگيرانه تلاش می کند.
-سازمان مذاکره با حکومت و ديالوگ با مخالفين سياسی را می پذيرد و آن را با جديت دنبال می کند.
-سازمان بر اهميت شکل گيری سازمان های مستقل توده اي، به خصوص سنديکاها، (نهادهای مدنی) تکيه جدی دارد.
-در درون سازمان بحث زنده و فعال پيرامون خط مشی با مشارکت کادرها مستمرا جاری است.
-حضور زنان در تشکيلات فوق العاده بالاست(33 درصد)
-بازگشت فعالين، از زندگی حرفه اي، به زندگی عادی و خانوادگی و مورد استقبال و تحسين است.

آيا در همان کادر نظری-ارزشی حاکم و با توجه به اين ظرفيت های رشد يابنده کدام تصحيح ها و تغييرات در سياست ها و راهبردهای سازمان ميسر بود؟ مطمئنم که تمام کارهايی که ما کرديم مقدر نبود. محول کردن همه چيز بر عهده ساخت نظری فرار از مسووليت است. عليرغم سلطه سنگين نوعی راديکاليسم افراطی در وجود سازمان، ظرفيت های رشد يابنده و علايمی که در فوق شمردم، مرا مطمئن می کند که تصحيحات معين در مشی رهبری سازمان در فاصله 1357 تا 1362 ناممکن نبود:

-سازمان هيچ نيازی به منزوی کردن ليبرال ها نداشت. سياست ما در قبال ليبرال ها تقليد کورکورانه از سياست لنين در فاصله فوريه تا اکتبر بود. زنده ياد اسکندري، در کادر همان ايدئولوژي، در قبال ليبرال ها سياست ديگری را توصيه می کرد و آن درست بود. موضع ما در قبال ليبرال ها مهم ترين خطای سياسی رهبری سازمان در آن دوران بوده است. نهضت آزادي، حزب ملت ايران، جاما و گروه های مشابه و حتی روحانيونی چون آيت الله شريعتمداري، همراهان ما بودند و نه دشمنان ما.

-سازمان بلافاصله بعد از انقلاب شروع به سازماندهی نيروهای خود کرد. تشکيلات سازمان يک تشکيلات مخفی بود که در پايان سال 61 حدود 20 هزار نفردر آن متشکل بودند (7). وقتی تحليل سازمان به درستي، اين بود که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد" درست کردن تشکيلاتی با اين عظمت يک اشتباه فاحش و بزرگ ترين ماجراجويی ما بود. تشکيلات ما می بايست محدود به کادرها می بود. ما موظف بوديم هر کدام از کادرهايمان، که به دليل فشار رژيم از ادامه کار باز می ماندند، را يا به خارج بفرستيم و يا به طور کامل قطع ارتباط کنيم.

-سازمان فدائيان گرچه خود محصول رشد امريکا ستيزی در کشور و در جهان بوده است، اما زمانی که به بلوغ سياسی رسيد مسوول شد که منافع کشور را بر داده های عقيدتی خود مقدم شمارد. حتی در شرايط جنگ سرد، هر چه فضا آرام تر می شد و امکان دفاع از يک سياست تنش زدايانه با امريکا مساعد تر می شد. ما مسوول بوديم که دريابيم خواست های استقلال طلبانه ما ايرانيان با پيروزی انقلاب بهمن تماما و بی کم و کاست تامين شده است و هيستری ضد امريکايی بر منافع ملی استوار نيست. سازمان از خيلی پيش تر می توانست خواهان تشنج زدايی با ايالات متحده امريکا و جلوگيری از وخامت روابط با آن کشور شود. اشغال سفارت يک اشتباه فاحش بود و هزينه های بس سنگين (از جمله جنگ ايران و عراق) برای کشور به بار آورده است.

-تلاش سازمان برای سوق کشور به مسير رشد غيرسرمايه داری در شرايطی پی گرفته می شد که در ديگر کشورها تجارب و نمونه های کافی وجود داشت که اين راه قادر به تحقق مواعيد خود نيست. معنای پيش رفت در اين مسير تقويت بخش دولتی در قبال بخش خصوصی و گسيختن از اقتصاد جهانی به ازای هم پيوندی با اقتصاد کشورهای سوسياليستی بود. سازمان می توانست مطلع باشد که پيمودن اين راه در ساير کشورها نتايج مورد نظر را بدست نداده است. شيفتگی های آرمان گرايانه ما را از به کاربردن عقل، از شک کردن در باره آن چه باور داشتيم محروم می کرد.

در شرايط توده وار بودن حرکت های سياسی و خلاء گسترده ی نهادهای مدني، و با توجه به حمايت فعال اکثريت بسيار بزرگ توده از حکومت، با توجه به حدت تضاد ميان سنت و مدرنيته، قطع نظر از اين که خط مشی ما در قبال جريان "خط امام" اتحاد - انتقاد باشد يا انتقاد - اعتراض، در هر حال سازمان، مثل بقيه نيروهای مخالف ولايت فقيه، ديرتر يا زودتر زير ضرب می رفت. سازمان های سياسی غير ديني، قطع نظر از اين که مشی دموکراسی خواهانه داشتند يا ضد امريکايی يا هر چيز ديگري، اگر می خواستند زير چرخ های سنگين انقلاب توده ای له نشوند، می بايست در سمت سياست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشيدند و سطح عمومی فعاليت خود را متدرجا کاهش و فرصت می دادند تا جامعه آن جوشش و شور انقلابی را پشت سر گذارد.

اين فکر که ما، و نيز کل سکولارها، می توانستيم در سال های پس از انقلاب در وسط صحنه فعال باشيم، با "خط امام" رقابت، يا در برابر آن ايستادگی کنيم، اما دچار سرکوب نشويم تصوری غير واقعی بود. تحليلی که "ايستادگی" در برابر استقرار جمهوری اسلامی ممکن می ديد اگر جنون آميز ارزيابی نشود حداقل غيرمسوولانه بوده است. اين ارزيابی غلط بود که سکولارها آن قدر نيرو داشتند که جلوی استقرار جمهوری اسلامی را بگيرند. ايستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثريت بزرگ مردم می انجاميد، بلکه روند استقرار را خونين می کرد و اين بشدت به زيان دموکراسی و به زيان سکولارها تمام می شد و شد.

در شرايط شور انقلابی فوق العاده بالايی که در آن روزها بر جامعه حاکم بود و کمتر کسی بود که تحمل صبر داشته باشد، آيا پيشه کردن "صبر و انتظار"، از عهده رمانتيسيسم انقلابی فدائيان خلق تا چه حد ساخته بود؟ و اگر رهبری سازمان چنين می کرد از جثه سنگين فدائيان خلق چه باقی می ماند؟ اين بحث را بگذاريم برای بعد.

و حالا مشی سازمان اکثريت در سالهای 61-59 را از منظر ديگر ارزيابی کنيم:
مشی سازمان اکثريت در اين دوره، در مقايسه با ديگر گروه ها را چگونه ارزيابی می کنيم؟ موضوع اين مطالعه ما مقايسه عمکرد نيروهای مختلف غير حاکم با هم ديگر است.
حتی با قالب های فکری امروزينم، من، فرخ نگهدار، معتقدم جهات منفی (چنانچه شمردم) در خط مشی سياسی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)، نسبت به ساير نيروها، بسيار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی (چنانکه شمردم) بسيار گسترده تر بوده است. اگر امکان انتخاب برای فعالين سياسی محدود به انتخاب ميان مشی اکثريت و مشی مجاهدين بود، من، هرگز حاضر نبودم و نيستم حتی يک لحظه فکر کنم که مشی آنها بر مشی ما مزيت داشته است.

من مشی سازمان مجاهدين خلق ايران را فاجعه بار، جنايت آلود و موجب بزرگ ترين ضربات به روند تحول سياسی جامعه و به منافع ملی کشور می شناسم. من بر شناخت خود از ماهيت خط مشی سازمان مجاهدين و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ايستاده ام و طی اين سال ها هرچه پيش تر رفته ايم بيشتر پی برده ام که شناختم از ماهيت آن رهبری و مواضعم در مقابله با آنان تا چه واقع بينانه بوده است.

من تحليل تمام گروه های چپ، به شمول اقليت، راه کارگر، پيکار، رزمندگان و غيره را بشدت ذهنی و برداشت آنان از ظرفيت های موجود در جامعه را کاملا رويايی می شناسم. مشی سياسی آنان در قبال نيروهای تحت هدايت خود بشدت غير مسولانه، فاقد آينده نگری و محکوم به شکست و خسران سنگين بوده است. تحليل اين و اين مشی فعالين سياسی را به گوشت دم توپ تبديل کرد بی آنکه هيچ ميراثی برای آينده برجا گذارد. توهم اين سازمان ها نسبت به ماهيت مفهوم "مردم" يا "خلق" يا "طبقه کارگر" يا نسبت به جايگاه دين در جامعه ايرانی صد بار رمانتيک تر يا توهم آلود تراز درک سازمان اکثريت بوده است.

تحليل و سياست سازمان اکثريت با تحليل و سياست اين گروه ها در آن سال ها اختلافات جدی و بنيادين داشته است. اما مطلقا در هيچ يک از عرصه های اصلی سياست گذاری نيست که آنها ديدگاهی مثبت تر از ما ارايه کرده باشند. اکنون در پايان يک راه 25 ساله هم می توان کارنامه اين دو نحله چپ در ايران را سنجيد:
-هرگاه حد و ميزان گسترش و تعميق دموکراسي، چند صدايي، علنيت، و مدرن سازی در سازمان معيار باشد،
-حفظ کادرها و کمک به پرورش و پختگی سياسی و سازمانی آنان و شمار فعالين آگاه، کارآ و صاحب نظر مورد توجه باشد،
-هرگاه سنجش ظرفيت ها و زمينه ها برای همکاری سياسی و سامان گری اتحادهای بزرگ مورد نظر باشد،
-هرگاه در صد مشارکت در تشکل های دموکراتيک و حد حضور در NGO ها معيار باشد
-هرگاه حضور در صحنه و تاثير گذاری بر ساير نيروهای سياسی کشور معيار باشد،
و ما 25 سال به عقب برگرديم و معيارها همين ها باشد که شمردم، و اگر حق انتخاب ما بين گروه های چپ آن زمان باشد، با اين بافت فکری که الان من و علی اکبر داريم و به استناد حرف هايی که زده ايم، تخمين من اين خواهد بود که:
- من خط مشی سياسی ديگر گروه های چپ را به خط مشی سازمان اکثريت ترجيح نخواهم داد
-و علی اکبر عزيز خط مشی سياسی ديگر گروه ها را بر خط مشی اکثريت ترجيح خواهد داد.

دوست دارم نظر علی اکبر عزيز را در باره اين پديده بدانم که واقعا چرا اغلب جريان هايی که گذشته استبدادی و يا غير آزاديخواهانه ای داشته و امروز از آن گذشته فاصله گرفته اند برای سازمان اکثريت، برای راهی که طی کرده و برای مسوولين آن ارزش، احترام و اهميت معين قائلند. و عموم جريان هايی که گذشته ای غير ليبرالی داشته و هنوز هم از آن طرز فکر جدا نشده اند برای سازمان اکثريت و مسوولين آن نه تنها ارزش و اعتباری قائل نيستند، بلکه نسبت به گذشته و حال سازمان اکثريت نظر منفی دارند.

علی اکبر عزيز به اين حقيقت توجه کند که:
-جريانی از استبداد سلطنتی فاصله گرفته و اصول دموکراسی را تائيد می کنند، کسانی مثل داريوش همايون يا حتی شهريار آهي،
-جريان هايی که از استبداد دينی فاصله گرفته و اصول جمهوريت و مردم سالاری را پذيرفته اند، مثل سعيد جحاريان يا حتی هاشم آغاجري،
-جريان هايی که استبداد کمونيستی فاصله گرفته و اصول سوسيال دموکراسی را پذيرفته اند، کسانی مثل بابک امير خسروی يا مهدی خان بابا تهراني،
-و نيز همه کسانی که از قديم به ارزش های ليبرالی وفادار بوده اند، مثل حسن شريعتمداری يا ابراهيم يزدي،
نسبت به سازمان اکثريت، سير تحول و چهره های به نام آن، احترام و احساس نزديکی دارند و
-تمام جريان هايی که در طيف سلطنت طلبان و در ميان ولايت گرايان بر مواضع استبدادی گذشته را می ستايند،
-همه گروه های مارکسيستی که تحول ايدئولوژيک بنيادينی پشت سر نگذاشته اند، و نيز
- همه کسانی که ساخت و بافت فکری مجاهدين خلق را دارند،
از سازمان اکثريت، سير تحول و عملکرد چهره های شاخص آن بيزارند و نسبت به آن احساس تقابل دارند. از تو انتظار دارم در علل شکل گيری اين تلقی ها و صف بندی نسبت به سازمان اکثريت کمی تامل کنی.

در طول اين 25 سال هميشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثريت بخواهد گذشته را چراغ راه آينده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولين گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می داند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آينده نبوده اند. من از کسانی چون مهندس مهدی بازرگان، از آيت الله منتظري، از دکتر عبدالرحمن قاسملو، از ايرج اسکندری و احسان نراقی خيلی بيشتر ياد گرفته ام و هم با مرور آن سال های تلخ، به خصوص نسبت به بازرگان و قاسملو خود را وام دار می بينم.
* * *

برای خوانندگانی که نوشته علی اکبر شالگونی را نخوانده اند خلاصه سوال های وی را عينا از متن او بريده و در زير آورده ام.
آقای نگهدار ترجيح داده به مهم ترين نکته نوشته من اصلاً جوابی ندهد. هرکس که نگاهی به آن نوشته بيندازد، قاعدتاً درمی يابد که حرف من در آنجا، اعتراض به طفره رفتن او از پاسخ گويی به سؤالی است که پرويز قليچ خانی (در شماره 97 مجله آرش) در باره سياست سازمان اکثريت نسبت به سرکوب ها و کشتارهای سال 1360 مطرح کرده است.
شخص نگهدار با امضای خود، در نشريه کار شماره 120 ، 7 مرداد 1360 به اعضا و هواداران سازمان شان رهنمود ميدهد که کشتارهای هولناکی را که جمهوری اسلامی به راه انداخته، ,نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است ـ- آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح ومنافع انقلاب بررسی کنند
آقای نگهدار، سازمان شما در سال 1360 از سرکوب و کشتاری که جمهوری اسلامی عليه مخالفان اش به راه انداخت، با صراحت غير قابل انکاری حمايت کرديد ؛ در باره آن حمايت اکنون چه ميگوئيد؟
چرا از کشتار جريان های سياسی مخالف توسط رژيم دفاع کرديد؟
 البته ميدانم که فرخ نگهدار به احتمال زياد، بازهم به اين سؤال ساده جواب نخواهد داد،
آقای نگهدار فقط به مترقی دانستن جمهوری اسلامی اکتفاء نميکرد، بلکه از آن جنايت ها هم حمايت ميکرد.
گويی خود او نبوده که در سال 60 در حمايت از همان سرکوب به هواداران سازمان رهنمود علنی و مکتوب صادر کرده است!
اما در آن سالها فرخ نگهدار نه انکار بلکه حما يت و همراهی با جنا يت را پيشه کرده بود.

زيرنويسها
[1] در پلنوم مردادماه 1360 در باره وحدت حزب و سازمان 3 نظر وجود داشت. علی توسلی و علی رضا اکبری شانديز می گفتند سازمان تشکلی است از نوع "دموکرات های انقلابی" و بپذيرد که به حزب توده ايران، حزب طبقه کارگر ايران، بپيوندد. علی کشتگر و هيبت الله معينی بود خواهان "وحدت اصولی جنبش کمونيستی" بودند و می گفتند برای تامين اين وحدت بايد با انحرافات حزب توده از مارکسيسم لنينيسم مبارزه شود. پلنوم پذيرفت که حزب و سازمان هردو ماهيتا "گردان پيشآهنگ طبقه کارگر" هستند و بايد با حقوق برابر در باره تمام مسايل وحدت تصميم بگيرند.
[2] همايون در سال 57، پس از آزادی از زندان، عضو گيری و به خانه های تيمی منتقل شد. اما او هم مثل من، هم به مشی چريکی انتقاد داشت و هم مخفی شدن را غلط می دانست. همايون چند روز پس از مخفی شدن خانه تيمی را رها کرده و از نو "علنی" شده بود. اين کار برخی از مسوولين وقت سازمان را بشدت عليه او برانگيخته بود. اگر اين اتفاق برای همايون نيافتاده بود کيفيت سياسی او طوری بود که، پس از انقلاب، موقعيت بسيار موثرتر و پايگاه بسيار قوی تری در سازمان داشت.
[3] در آن روزها ما با رهبری حزب بحث می کرديم که آيا رفتار ما می توانست به گونه ای باشد که مانع از انشعاب شود؟ يادم می آيد که ما با آنها جلسه داشتيم (در منزل شهلا فريد و فريدون احمدی) و کيانوری بر ما برآشفت که اين قدر خود کوبی نکنيد. کشتگر همان خامه ايست. او از شما نيست.
[4] بيش از 100 نفر از اعضاء و هواداران سازمان در طول اين دو سال به دست اعدام سپرده شده اند.
[5] در طول اين دو سال بيش از 120 نفر از اعضا سازمان در جبهه های جنگ جان باختند.
[6]ماجرای نامه به مهندس بازرگان و واکنش سازمان در قبال آن ظرفيت های سازمان و سمت گيری ارزشی استوار آن را به بهترين وجه آشکار می کند. اين ماجرا بسيار آموزنده است. فرصت شد آن را خواهم نوشت.
[7]ده هزار نفر در تشکيلات مادر و ده هزار نفر در تشکيلات جوانان (پيشگام های دانشجويی و دانش آموزی)

 

علی اکبر شالگونی  : آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد!   (بخش اول)

پيشينه بحث، سپاس گزاری و سه يادآوری: مجله آرش (شماره ٩٧) در ارتباط با کشتارهای دوره انقلاب و دهه شصت، مجموعه مصاحبه هايی با بعضی فعالان جريان های مختلف سياسی انجام داده بود که مصاحبه با فرخ نگهدار يکی از آنها بود و (به نظر من) در آنجا او تلاش کرده بود موضع سازمان اکثريت و مسئوليت فردی خودش را در قبال کشتار گسترده سال های ٦١- ٦٠ وارونه نشان بدهد و توجيه کند. من در يادداشت کوتاهی يادآوری کردم که نگاهی به حرف های نگهدار ترديدی باقی نميگذارد که وجدان و مسئوليت فردی برای او مفاهيمی کاملاً بيگانه است.

فرخ نگهدار در نوشته ای با عنوان "علی اکبر عزيز! جهت اطلاع مينويسم" سعی کرد از موضع خودش دفاع کند. در پاسخ به آن، من مطلبی نوشتم با عنوان "آقای نگهدار توضيح تان روشنگر بود!" و سعی کردم با استناد به نوشته خود نگهدار و اسناد سازمان اکثريت، نشان بدهم که او از مسأله اصلي، يعنی حمايت از جنايات جمهوری اسلامی در آن سال ها طفره ميرود. در پاسخ به نوشته دوم من، فرخ نگهدار مطلب ديگری نوشت با عنوان "علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع مينويسم - 2" که اکنون ميخواهم به آن بپردازم.

لازم است درهمين جا يادآوری کنم که:
يک - علت تأخير طولانی من در جواب به نوشته دوم آقای نگهدار ادعاهايی است که او در آن نوشته مطرح کرده که مرا ناگزير ميکرد برای پی بردن به درستی يا نادرستی آنها، همه شماره های نشريه "کار" (ارگان سازمان اکثريت) در آن سال ها را به دست بياورم و به دقت بخوانم تا با پيش داوری و بدون سند سخنی نگفته باشم. وظيفه خود ميدانم از همه رفقا و دوستان عزيزی که مرا در تلاشم برای دست يابی به ١٥٠ شماره نشريه "کار" آن دوره ياری رساندند، سپاس گزاری کنم.

دو - انگيزه من در پی گرفتن اين بحث بيش از آن که مرتبط با مسائل گذشته باشد، در باره امروز و آينده است که امثال نگهدارها ميکوشند با بی اعتبار کردن چپ سوسياليستی و انداختن همه تبه کاری های گذشته شان به دوش آن، بار ديگر همان بازی های قديمی شان را، اين بار زير بيرقی ديگر، ادامه بدهند.

سه - برای خوانندگان علاقه مند به ديدن اصل سندهای مراجعه شده در اين نوشته، کليد دسترسی به شماره های مربوطه نشريه "کار" را در پايان اين بخش از نوشته در اختيار می گذارم.

***

1 - پوزش در باره يک اشتباه: وظيفه خود ميدانم قبل از هر چيز، اشتباهی را که از طرف من روی داده تصحيح کنم. در دو نوشته قبلی ام، در مورد موضع گيری سازمان فدائيان اکثريت در قبال سرکوب های سال ٦٠ توسط جمهوری اسلامي، به دو سند از نشريه "کار" اکثريت در آن سال اشاره کرده و مطلب نقل شده از شماره ١٢٠ "کار" را به اشتباه به فرخ نگهدار نسبت داده بودم که پوزش ميخواهم. حقيقت اين است که اين اشتباه از منبع مورد استفاده من بود که قبلاً انتشار يافته بود ولی مسئوليت آن بدون هرگونه اما و اگر بعهده من است. البته اشتباهی که رخ داده تنها و تنها در نام نويسنده است و آن چه را که من به "شخص نگهدار" نسبت داده بودم، توسط رقيه دانشگری بيان شده که همراه با مهدی فتاپور کانديدای سازمان اکثريت برای نمايندگی مجلس شورای اسلامی در انتخابات ميان دوره ای آن سال بوده است.

٢ وقتی فرخ نگهدار سند رو ميکند: آقای نگهدار نوشته دوم اش را به سه بخش تقسيم کرده است. در بخش اول، او با اشاره به اسنادی ادعا ميکند که (برخلاف آن چه من نوشته ام) سازمان اکثريت با سرکوب ها و کشتارهای آن دوره مخالف بوده است. اما نگاهی به همين اسناد ياد شده توسط آقای نگهدار و تأملی در نحوه برخورد او با اسناد علناً منتشر شده توسط سازمان خودشان ترديدی نمی گذارد که او برای توجيه خودش، آگاهانه وعامدانه همه چيز را دستکاری ميکند. بگذاريد به جای بحث در باره اسناد، نگاهی به خود اسناد(و از جمله به اسناد ياد شده توسط شخص نگهدار ) بيندازيم:

آ برای يک لحظه فرض ميکنيم همه اسنادی که نگهدار از آنها نام برده، دقيقاً درستی ادعای او را اثبات ميکنند. باز اين سئوال باقی ميماند که نگهدار در باره دو موردی که در نوشته های قبلی من ياد شده اند، چه ميگويد؟ او خيلی ساده آنها را ناديده گرفته و حتی بدتر از آن، با برانگيختن گرد و خاک در باره اشتباه من، مسأله اصلی را دور ميزند. بنابراين من ناگزيرم بار ديگر همان موارد قبلی را پيش بکشم تا حقيقت روشن شود.

سند شماره يک - شماره ١٢٠ نشريه "کار" (به تاريخ ٧ مرداد ١٣٦٠) مصاحبه ای دارد با مهدی فتاپور و رقيه دانشگری دو کانديد سازمان اکثريت که در انتخابات ميان دوره ای مجلس شورای اسلامی از طرف شورای نگهبان حذف شده بودند. لازم به يادآوری است که بخش اول اين مصاحبه در شماره ١١٩ چاپ شده است. در بخشی از اين مصاحبه چنين آمده است :

(( س- رفيق رقيه، اخيرا تعدادی از دختران جوان که متهم به فعاليت در گروه های ماجراجو بودند، اعدام شدند. لطفا نظرتان را درباره اين اعدام ها و پی آمدهای آن بگوييد؟
ج- قبل از اينکه به مساله اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه های انقلاب بپردازيم لازم است اول به عوامل و شرايط بوجود آورنده اين قبيل خشونت ها توجه کنيم و مساله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است - آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح و منافع انقلاب بررسی کنيم... در چنين فضائی هم طبعا، اعمال قاطعيت از جانب جمهوری اسلامی جهت دفاع از موجوديت خود، مساله ای است قابل درک و پيش بينی. در اين جا صحبت از زن و مرد بودن و يا نيات حسنه افراد در ميان نيست بلکه پای دفاع از موجوديت انقلاب و در هم شکستن جبهه متحد ضد انقلاب در ميان است... هواداران سازمان در موقعيت خطير کنونی بايد وظايف خود را هوشيارانه تر و قاطعانه تر از پيش انجام دهند.
افشای دسيسه های ضد انقلاب و شناساندن سياست های ضد انقلابی گروهک ها در محيط کار در ميان خانواده و در هر کجا که توده ها حضور دارند، جزء وظايف مبرم هواداران مبارز است.))

اين همان مطلبی است که من به اشتباه آن را به خود نگهدار نسبت داده بودم و حالا روشن است که نه (آن طور که من نوشته بودم) فرخ نگهدار، بلکه رقيه دانشگری گوينده (يا نويسنده) آن بوده است. اما در عين حال ترديدی نيست که اين حرف سازمان فدائيان اکثريت هم هست، چرا که در ارگان رسمی اين سازمان درج شده و هيچ کسی هم در رد آن سخنی نگفته است. آقای نگهدار ميتوانست ضمن يادآوری اشتباه من، نظرش را در باره آن بيان کند. اما او ترجيح داده با به راه انداختن گرد و خاک در باره اشتباه من، ماجرا را از بيخ و بن انکار کند. به نوشته او توجه کنيد:

((اختلاف در تحليل اوضاع سياسی و پيگيری اهداف متفاوت در تمام کشورها، چه دموکراتيک باشند يا نباشند، امری اجتناب ناپذير و بسيار طبيعی است. چيزی که غير طبيعی است اين است که کسی به ديگری رفتارها يا کارهايی را نسبت دهد که ناشی از توهم است و برای اثبات آن هيچ مدرک موثق و يا هيچ شاهد عينی وجود ندارد. بدون اطلاع حرف زدن و زشت تر نمايی رقبای سياسی و سازمانی فقط بد اخلاقی و يا حق کشی نيست. اين کار نشانه عقب ماندگی فرهنگی هم هست. اين کار سد راه آزادی است ... من شواهدی در دست ندارم که ترا متهم کنم که به خاطر تسويه حساب سياسی داری عالمانه، عامدانه و ظالمانه، شک و شبهه پراکنی می کنی... به کمک تجربه زندگی و با شناختی که تا همين جا از منش علی اکبر به دست آورده ام قاعدتا علی اکبر نبايد خودش با چشمان خودش نشريه کار شماره 120 مورخ 7 مرداد 1360 را خوانده باشد. قاعدتا بايد آنچه را که از نشريه کار نقل کرده از منابع دست دوم بوده باشد و اين خيلی طبيعی است. وقتی شما با تمام وجود به صحت حديثی باور داريد آن را فقط به کار می بريد و لزومی به امتحان صحت آن نمی بينيد. حتی از اين هم فراتر ميروم. اگر علی اکبر نشريه کار 120 را می ديد و می ديد که اصلا چنين مطلبی در آن نيست، باز هم باور می کرد که سياست سازمان اکثريت و نوشته های فرخ نگهدار، همان بوده است که او به اشتباه فکر می کرده در کار 120 درج شده است.))

عباراتی که با حروف برجسته مورد تاکيد قرار داده ام، به حد کافی گويا هستند: نگهدار اصلاً منکر اين است که چنين مطلبی در نشريه "کار" چاپ شده است! باور نکردنی است ولی حقيقت دارد! آيا او فکر ميکند جز خودش هيچ کس به آن شماره های نشريه "کار" دسترسی ندارد؟ بعيد است آقای نگهدار تا اين حد ساده لوح باشد. کار او يک نوع چشم بندی است. لابد او پيش خودش حساب کرده که انکار قاطع و پر سر و صدای ماجرا، بی درد سرترين راه جواب دهی است. و مبنای محاسبه اش هم ميتوانسته اين باشد که اولاً بخش بزرگی از خوانندگان نوشته های من و او بعيد است حوصله پيگيری ماجرا و امکان دسترسی به شماره های آن دوره نشريه "کار" را داشته باشند؛ ثانياً از اين طريق ميتوان از پاسخ گويی طفره رفت. در هر حال، انگيزه او هر چه بوده باشد، نشان دهنده ذهنيت ومنش اوست. از کسی که حقيقت را (به قول خودش) چنين "عالمانه، عامدانه و ظالمانه" دست کاری ميکند، چه انتظاری ميتوان داشت!

سند شماره دو مورد ديگری که من درنوشته های قبلی ام به آن اشاره کرده بودم، اطلاعيه کميته مرکزی سازمان فدائيان اکثريت به تاريخ ٨ تير ماه ١٣٦٠ است که به مناسبت انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی انتشار يافته و در شماره ١١٦ نشريه"کار"
(١٠ تيرماه ١٣٦٠) درج شده است. در اين اعلاميه چنين گفته ميشود:

((ميهن ما لحظات حساسی را ميگذراند. امروز بيش از هميشه وحدت کلمه و وحدت عمل همه ما مهم ترين شرط غلبه ما بر دشمنان ... است... دست در دست يکديگر بگذاريم و با هر عقيده و مسلکی که داريم تحت رهبری قاطعانه امام خمينی اين توطئه کثيف و ددمنشانه را نيز در نطفه خفه کنيم... هواداران سازمان همدوش و همراه با ديگر نيروهای مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلامی ايران بايد تمام هشياری خود را به کار گيرند. حرکات شبکه مزدوران امپرياليسم امريکا را دقيقاً زير نظر بگيرند وهر اطلاعی از طرح ها و نقشه های جنايتکارانه آنان به دست آوردند فوراً سپاه پاسداران و سازمان را مطلع سازند... از دست زدن به اقدامات خودسرانه، تشنج آفرين و نسنجيده پرهيز کنيم. حفظ آرامش و جلوگيری از تشنج مهم ترين وظايفی است که برعهده ماست... عناصر، گروه ها وسازمان هايی که تاکنون راه کج رفته اند را بازهم به سوی انقلاب فرا خوانيم. بمب گذاری اخير مزدوران امپرياليسم امريکا نشان داد که راه کج رهبران سازمان ها و گروه هايی که برای مبارزه با امريکا تشکيل شدند، ولی امروز خود را در مقابل اين جمهوری و رهبری امام خمينی قرار داده اند، تا چه پايه اشتباه و زيانبار است. چه چيز تأسف بار تراز اين که با استفاده از سياست غلط رهبران اين گروه ها، شبکه های ضد انقلابی مزدور امريکا فرصت يافته اند مردم را در تشخيص عاملين اصلی اين جنايات به اشتباه بيندازند.))

تأمل در عباراتی که برجسته کرده ام، ترديدی باقی نميگذارد که اينها اولاً هواداران سازمان شان را رسماً و علناً به جاسوسی برای نهادهای سرکوب جمهوری اسلامی فرا ميخواندند؛ ثانياً تحت عنوان مقابله با "اقدامات خودسرانه و تشنج آفرين" آنها را از هر نوع انتقاد به رژيم واعتراض به اقدامات آن منع ميکردند؛ ثالثاً همه سازمان های مخالف جمهوری اسلامی و از جمله سازمان های چپ را دست در دست امريکا معرفی ميکردند و برای کشتار رهبران آنها توجيه می تراشيدند؛ رابعاً دفاع از جمهوری اسلامی وحتی دفاع از رهبری خمينی (يعنی نظام ولايت فقيه) را عين دفاع از انقلاب قلم داد ميکردند. فرخ نگهدار اشاره من به اين سند را نيز بی جواب گذاشته است.

فرض کنيم که نگهدار در تنظيم خطوط اعلام شده در اين دو سند هيچ نقش مستقيمی نداشته است. چنين فرضي، هرچند با توجه به نقش او در رهبری سازمان اکثريت در آن زمان، نادرست است، اما سؤال هايی را پيش ميآورد که طفره رفتن از آنها برای نگهدار امکان ناپذير است: آيا اين موضعگيری سازمان شما نبود؟ وآيا شما آن زمان مخالف اين موضعگيری بوديد؟ فکر ميکنم پاسخ اين سؤال ها به حد کافی روشن است.

ب اما برويم سر اسنادی که فرخ نگهدار در نوشته دومش به آنها اشاره ميکند. او از ٨ سند نام ميبرد تا نشان دهد که " سازمان اکثريت از اعدام های سال ٦٠ حمايت نکرده و صريحا آن را مورد انتقاد قرار داده است". بررسی تفصيلی همه اين اسناد نوشته حاضر را بيش از حد معقول طولانی و بنابراين کسالت بار ميسازد. از اين رو من فقط چکيده مطالب آنها را در اين جا ميآورم. با مطالعه اين اسناد ميشود ديد که

اولاً (بر خلاف ادعای نگهدار) در آنها نه از همه اعدام ها بلکه فقط از بعضی از آنها انتقاد شده است. چکيده نصايح طولانی بيان شده در آنها هم انتقاد از به اصطلاح
"اعدام های بی رويه" است؛ که هواداران نو جوان و ناآگاه را که گول خورده اند، نکشيد؛ که اعدام های شتاب زده باعث ميشود تر و خشک با هم بسوزند؛ که اين افراط کاری ها به جمهوری اسلامی آسيب ميزنند... و از اين قبيل مشاوره های بی ارزش و تو خالي، آن هم به رژيم جنايتکاری که حمام خون راه انداخته بود و مسئولان آن هر روزه علناً در راديو و تلويزيون، در باب مجاز بودن "تمام کُش کردن و زجر کُش کردن ياغی و باغی وطاغی و محارب با خدا" به نيروهای شان رهنمود ميدادند!
ثانياً اگر اين نوع توصيه ها و نصيحت های توخالی را مبنا قرار بدهيم، خود رهبران رژيم ميتوانند ادعا کنند که بهتر و صريح تر از سازمان اکثريت اين کار را انجام داده اند. کافی است فقط به نمونه هايی اشاره کنم که در همين شماره های نشريه "کار" نقل شده است. مثلاً خود خمينی در اوج همان کشتارهايی که به دستور شخص خودش راه افتاده بود، در ١١ مرداد ٦٠ در مراسم تنفيذ حکم رئيس جمهور جديد ، خطاب به بنی صدر و رجوی چنين ميگويد:

((من واقعاً متأسفم از اين که اين مسائل پيش آمد و من مدت های طولانی زحمت کشيدم که اين کارها پيش نيايد و نشود اين طور، لکن شد و... من ميل ندارم اينهايی که از ايران رفتند بيشتر از اين خودشان را مفتضح کنند. آنها هم نروند با آن انگل هايی که رفتند و فرار کردند، بروند باهم بنشينند و صحبت کنند. آنها هم بفهمند که وظيفه اين است که به اين کشور خدمت بکنند. شايد بعد از ده بيست سال ديگر شما برگشتيد به ايران، يک راهی داشته باشيد.))(به نقل از شماره ١٢٢ "کار" اکثريت ، ٢١ مرداد ١٣٦٠ )

يا هاشمی رفسنجانی در همان موقع (٢ مرداد ٦٠) که هر روزه صدها جوان مبارز را در زندانهای جمهوری اسلامی می کشتند و طبق فتوای همين جنايتکاران، به "دختران باکره" قبل از اعدام تجاوز ميکردند، با ريا کاری تهوع آوری چنين ميگفت:

((... من به اين بچه ها ميگويم، و قلب من را آتش زدند و من سوختم برای يک جوان که اين جور گرفتار شده. من از مسؤلان قضايی تقاضا ميکنم که راه را برای برگشتن اين جوان ها باز کنند. اينها بسياری شان فريب خورده و سالمند. کاری نکنند که اينها روی لجاجت و تعصب بيفتند. بگذاريد اينها راه برگشت داشته باشند... اين حکومت دنباله حکومت علی بن ابی طالب است. ما به خون شما تشنه نيستيم، شما نيروی آينده اين کشوريد ، شما نور چشم مائی ، بيائيد توبه کنيد ونتيجه را ببينيد...)) ( به نقل از همان جا)

اگر چنين حرفهايی ملاک باشد، اين سئوال پيش ميآيد که آن همه جوانان مردم به دست کی و به دستور کی قتل عام شدند؟ اين نوع حرف ها دقيقاً برای توجيه همان قتل عام ها بيان ميشدند. اين حرفها وظيفه ای جز تحميق مردم نداشتند. آنها ميخواستند وانمود کنند که با شورش بی دليلی روبرو شده اند و صرفاً دارند از خودشان و از انقلاب دفاع ميکنند. يعنی درست همان چيزی که اکثريت و حزب توده نيز در توجيه آن قتل عام ها می گفتند.

ثالثاً در همين اسنادی که خود نگهدار نام برده، آشکارا از کشتار رهبران سازمان ها دفاع شده است. مثلاً در پايان همين سند درج شده در شماره ١٢٢ چنين آمده است:

(( ما هم صدا با اکثريت مردم ايران خواهان آن هستيم که دادگاههای انقلاب نسبت به هواداران گول خورده سازمان های چپ رو و آنارشيست سياست ارشاد در پيش بگيرند و حساب انبوه هواداران فريب خورده اين گروهها را از حساب رهبران خائن شان که آشکارا به انقلاب و مردم پشت کرده اند جدا کنند. دادگاههای انقلاب به همان نسبتی که شايسته است نسبت به رهبران اين گروهها برخورد جدی داشته باشند، به سود انقلاب ومردم است...)) (خط زير عبارات را من افزوده ام.)

می بينيد! همه ميدانيم که در آن سال ها معنای "برخورد جدی" همان چيزی بود که فتوا دهندگان حاکم "تمام کُش کردن و زجر کُش کردن" ميناميدند. و نگهدار و همسنگران او نميتوانند ادعا کنند که نميدانستند. رابعاً "سياست ارشاد" در قبال هواداران سازمان ها که اکثريت و حزب توده خواهان آن بودند، جز تواب سازی معنای ديگری نداشت. و همه ميدانيم که اين کار از طريق اعمال خشن ترين و حيوانی ترين شکنجه های جسمی و روانی و خرد کردن کامل شخصيت انسانی زنداني، آن هم در زير سايه بلند و دهشتناک جوخه های اعدام و صدای آوار آتش آنها که هر بامداد و شامگاه سکوت مرگ بر شکنجه گاههای جمهوری اسلامی حاکم ميساختند، صورت ميگرفت. کسانی که جهنم زندان های جمهوری اسلامی را از سر گذرانده اند، خوب ميدانند مصيبتی که اين به اصطلاح "سياست ارشاد" بر سر زندانی ميآورد، گاهی از مرگ چيزی کم نداشت و در واقع اعدام روح و شخصيت بسياری از زندانيان بود. رهبران اکثريت نميتوانند بگويند که از اين حقيقت وحشتناک خبر نداشتند.

پ حالا برويم سر مواردی که آقای نگهدار دوست ندارد کسی در باره آنها صحبت کند يا اصلاً در باره شان چيزی بداند. البته مواردی که من در زير ميآورم فقط نمونه هايی هستند از انبوه اسنادی که نقل همه آنها اين نوشته را بسيار مطول و خسته کننده خواهد ساخت.

يک مواردی که رهبران اکثريت تشديد مجازات و حتی اعدام مخالفان جمهوری اسلامی را ميخواهند:

نمونه اول شماره های ١٠٤ ( ١٩ فروردين ١٣٦٠) و ١١٣ (٢٠ خرداد ١٣٦٠) نشريه " کار" خشم و ناراحتی رهبران اکثريت را از طولانی شدن محاکمه عباس امير انتظام منعکس ميکند. آنها خواهان برخورد قاطع با او هستند و عملاً اعدام او را ميخواهند. و در شماره ١١٤ "کار" (٢٧ خرداد ١٣٦٠) آنها از محکوم شدن او به حبس ابد ابراز خوشحالی ميکنند:

(( ما رأی دادگاه را تأئيد ميکنيم و کيفر مربوطه را در خور خيانت های ارتکاب شده ارزيابی ميکنيم. ما قاطعيتی را که در اين رأی به کار رفته ارج مينهيم و معتقديم که جرايم بر شمرده از سوی دادگاه نه تنها دلالت بر محکوم بودن امير انتظام به جرم جاسوسی به نفع اصلی ترين دشمن مردم يعنی امريکا دارد، بلکه نشان دهنده جرائم جنايت باری است که دولت موقت در طی ٩ ماه زمامداری اش عليه انقلاب و مردم ايران مرتکب شده است.))

به ياد داشته باشيم که اين قبل از حوادث ٣٠ خرداد سال ٦٠ است، يعنی به بهانه اقدامات مسلحانه مجاهدين خلق نميتوان آن را توجيه کرد.

نمونه دوم شماره ١١٦ "کار" (١٠ تير ١٣٦٠ ) مقاله ای دارد با عنوان "پيامد حوادث اخير و عاجل ترين وظايف دولت " که به بررسی اوضاع بعد از انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی (در هفتم تير) ميپردازد که درآن چنين آمده است:

((خطای فاحش مجاهدين در کاربرد عبارات توخالی و در عين حال تحريک آميز در اعلاميه ٢٨ خرداد و تظاهرات غيرقانونی ٣٠ خرداد بازهم بيشتر موقعيت را به سود نيروهای خط امام و منهزم ساختن جبهه متحد ليبرالی تثبيت کرد. در اين ميان عمل عجولانه دادگاههای انقلاب در صدور احکام اعدام به شيوه ای که صورت گرفت، روی روانشناسی مردم تأثيرات منفی بر جای نهاد. مردم صدور اين احکام را منطقی نمی ديدند و به همين دليل مهم ترين تأثير آن بی ثبات جلوه کردن اوضاع در ذهن بخش های وسيعی از مردم و عدم احساس امنيت بود و در همين رابطه بود که سازمان ما به موقع نسبت به خطرات اين سياست سراسيمه، هشدار داد و آن را دفاعی شتاب زده ارزيابی کرد. اما تهاجم تروريستی شبکه های بمب انداز با سوء قصد به جان آقای خامنه ای و به دنبال آن انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامي، فضای روانی جامعه را آشکارا دگرگون ساخت و عواطف توده ها را نسبت به عاملان اين جنايت به سرعت برانگيخت. توده های وسيع خلق ضمن اين که با حکومت و قربانيان شهيد اين جنايت همدردی و عاطفه ای مشترک احساس ميکنند، در عين حال امروز ديگر تمام بار مسؤوليت حفظ دست آورد های انقلاب و تحقق اساسی ترين خواست های خود را برعهده همين مجلس، همين دولت و همين سپاه می بينند.))

عباراتی که برجسته کرده ام، معنای کاملاً روشن دارند: رهبران اکثريت دارند ميگويند، حالا با خيال راحت ميتوانيد اعدام ها را ادامه بدهيد، زيرا با انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی فضا به نفع شما برگشته و مردم نگران اعدام ها نيستند، بلکه از آنها حمايت هم ميکنند!

نمونه سوم شماره ١١٨ ( ٢ تير ١٣٦٠) نشريه "کار" در نوشته ای با عنوان " اعدام دو سرمايه دار بزرگ" از اعدام دو نفر از افراد وابسته به جبهه ملی توسط دادگاه انقلاب مرکز، در ٢٢ تير ابراز شادمانی ميکند:

(( کريم دستمالچی و احمد جواهريان در راه استثمار، غارت و بردگی خلق های ايران و جهان توسط امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا دست و زبان و گوش وچشم امريکای جنايتکار بودند. آنها در اجرای نقشه های امپرياليسم امريکا و شکست انقلاب خونبار مردم ايران به نا آرامی ها ی سياسی دامن ميزدند، برای گسترش موج خشونت و ترور مزدور اجير ميکردند، مردم را به قيام مسلحانه عليه جمهوری ترغيب ميکردند، پشتيبان و همکار دستجات مسلح ضد انقلابی بودند و در رهبری جريانات امريکايی نظير جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کريم دستمالچی و احمد جواهريان، کوخ نشينان را شادمان و امپرياليسم امريکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کريم دستمالچی و احمد جواهريان مورد پشتيبانی قاطع ماست.))

حتی از متن همين نوشته هيستريک هم ميتوان دريافت که اين دو نفر در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند و اتهام امريکايی بودن شان هم به اعتبار وابستگی شان به جبهه ملی يا حد اکثر حزب خلق مسلمان است! اما تأکيد بر سرمايه دار بودن آنها هم مسلماً پياز داغی است که تبليغاتچی های اکثريت برای قابل هضم کردن دست پخت شان لازم داشته اند و گرنه همه ميدانيم که اگر قرار بود جمهوری اسلامی سرمايه داران بزرگ را سربه نيست کند، بسياری از آنهايی که دور و بر خمينی بودند، حالا ميبايست زير خاک خفته باشند.

نمونه چهارم شماره ١٢٢ (٢١ مرداد ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان "حکومت جمهوری اسلامی در قبال هواداران گروههای منحرف بايد سياست ارشادی در پيش گيرد" با انتقاد از" اعدام های شتاب زده " هواداران سازمان های مخالف، خواهان تفکيک حساب رهبران اين سازمان ها از حساب هواداران جوان به اصطلاح "فريب خورده" است:

((بدون ترديد در برابر جنايات جبهه براندازی به سرکردگی امريکا، انقلاب مجاز است که با قاطعيت و بدون تزلزل از خود دفاع کند... سرکوب بدون مماشات جريان های سياسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم ايران بسته اند و عليه آن مسلحانه دست به جنايت ميزنند از ارکان دفاع از انقلاب است. در اين هيچ گونه شبهه و ترديدی وجود ندارد و ميبايد اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی اين باور انقلابی مؤمن و معتقد ساخت... ما هم صدا با اکثريت مردم ايران خواهان آن هستيم که دادگاههای انقلاب نسبت به هواداران گول خورده سازمان های چپ رو و آنارشيست سياست ارشاد در پيش گيرند و حساب انبوه هواداران فريب خورده اين گروهها را از حساب رهبران خائن شان که آشکارا به انقلاب و مردم پشت کرده اند ، جدا کنند. دادگاههای انقلاب به همان نسبتی که شايسته است به رهبران اين گروهها برخوردی جدی داشته باشند، به سود انقلاب و مردم است...))

از آقای نگهدار ميپرسم آيا دفاع از اعدام ها و سرکوب های خونين آن سال ها صريح تر از اين ممکن است؟ آيا از مردم ايران و مخالفان جمهوری اسلامی طلب کاريد که با لحن محمدی گيلانی و لاجوردی و موسوی تبريزی از اعدام ها دفاع نکرده ايد؟!

نمونه پنجم در شماره ١٢٨ (اول مهر ١٣٦٠) هيأت تحريريه نشريه "کار" با امضای خود به انتقادات روزنامه کيهان (که در چند سرمقاله، از موضع سازمان فدائيان اکثريت در باره اعدام ها و برخورد با مخالفان انتقاد کرده) پاسخ ميدهد. پاسخ " کار" بسيار دوستانه است:

((... ضمن استقبال از روش منطقی و معقول آن روزنامه در نقد و بررسی ديدگاهها و راه حل هايی که از جانب مدافعان انقلاب عرضه ميشود ... .... برای روزنامه کيهان و ساير مطبوعات روزانه که در يک مبارزه طولانی عليه ضد انقلاب و خط سازش شکست های فاحشی به آنان وارد آورده وخود را اين قدر از چنگ آنان رهانيده اند، آرزوی پيشرفت های بيشتری داريم.))

[به عنوان معترضه بايد يادآوری کنم که همه آنهايی که دوره انقلاب را به ياد دارند، ميدانند که اين "رها شدن کيهان و ساير مطبوعات روزانه از چنگ ضد انقلاب و خط سازش " از طريق اخراج و سرکوب همه روزنامه نگاران آزادی خواه و مستقل به وسيله باندهای چماقدار حزب اللهی صورت گرفت!].

به هر حال، در اين نوشته، آنها با آوردن نمونه هايی چند از موضع گيری های شان سعی ميکنند به کيهان نشان بدهند که مخالف اعدام و سرکوب نيستند، بلکه معتقدند که تر و خشک را نبايد باهم سوزاند. مثلاً اين نوشته از "کار" شماره ١٢٥ را نقل ميکنند:

((نيروهای امنيتي، انتظامی و همه سازمان ها و نهاد های انقلابی وظيفه دارند با اين شبکه های تروريست و بمب گذار به مقابله برخيزند و فعاليت خود را بر شناسايی و دستگيری عوامل واقعی ترور و شبکه های عملياتی تروريست ها و کسانی که در اين عمليات شرکت دارند ، متمرکز سازند. برخورد های خشن و انتقام جويانه با هواداران ساده گروهک ها تروريسم را به هيچ وجه مهار نميکند. صدور احکام اعدام برای جوانان کمتر از ١٨ سال و يا کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند، غير قابل توجيه و غير قابل دفاع است.))

جالب اين است که فرخ نگهدار در نوشته دوم خودش برای نشان دادن اسناد مخالفت شان با اعدام ها، به دو مقاله از همين شماره ١٢٨ اشاره ميکند، اما از اين جوابيه هيأت تحريريه "کار" نامی نميبرد. درحالی که به نظر من اگر کسی ميخواهد موضع سازمان اکثريت در باره کشتارهای سال ١٣٦٠ را بداند کافی است به همين جوابيه مراجعه کند که آنها به قلم خودشان موضع شان را توضيح ميدهند. در اين جا لازم ميدانم توجه خواننده را به عباراتی که برجسته کرده ام،جلب کنم: ظاهر قضيه اين است که اکثريت نه فقط با اعدام جوانان کمتر از ١٨ سال، بلکه هم چنين کسانی که درعمليات مسلحانه شرکت نداشته اند، مخالف است. اما حقيقت اين است که آنها با اعدام فقره دوم مخالفتی نداشتند، زيرا ميدانيم که بارها و بارها بر ضرورت مجازات شديد "رهبران خائن گروههای چپ رو و آنارشيست " تأکيد ميکردند، در حالی که اکثر گروههای مورد نظر آنها در آن موقع عمليات مسلحانه انجام نميدادند. اين دو پهلو گويی وظيفه خاصی داشت: رهبران اکثريت (و حزب توده) از انعکاس اعدام ها و سرکوب ها در ميان مردم و از جمله در ميان پايه های سازمان های خودشان باخبر بودند و از اين رو ناگزير بودند طوری حرف بزنند که هم مقامات جمهوری اسلامی را نرنجانند و هم تبليغات شان را برای پايه های سازمانی شان قابل هضم تر سازند.

نمونه ششم شماره ١٣١ ( ٢٢ مهر ١٣٦٠ ) مقاله ای دارد با عنوان "در حاشيه دفاع بازرگان از مجاهدين تروريست" که مقاله بسيار تکان دهنده ای است که بعداً در باره آن توضيح بيشتری خواهم داد. اما در اين جا فقط اشاره ميکنم که در اين مقاله نيز يک بار ديگر آنها موضع شان را در باره اعدام ها تکرار ميکنند که اگر جمهوری اسلامی اطلاعيه ده ماده ای دادستانی را به طور دقيق اجرا ميکرد و:

(( به مردم نشان ميداد که آزادی سياسی را برای مدافعان انقلاب تأمين ميکند و انقلاب شکنان را باشدت و قاطعيت سرکوب ميکند، امروز اعتماد مردم به نظام جمهوری اسلامی و توان آن برای گسترش عدالت اجتماعی به حدی اثبات شده بود که ديگر کسی نگران آن نبود که اين عوام فريبی های ليبرالی به گوش مردم بنشيند.))

عباراتی که برجسته کرده ام، ترديدی باقی نميگذارند که سازمان اکثريت خواهان ادامه قاطع اعدام های مخالفان جمهوری اسلامی است.

نمونه هفتم در شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠ ) نيز در مقاله ای با عنوان "قدرت جذب دوستان هنر هر انقلاب مردمی است" همين موضع را تکرار ميکنند و بعد از نام بردن از نيروهای ضد انقلاب که طبق معمول از زمين داران بزرگ شروع ميشوند و به ليبرال ها و بنی صدری ها و سه نقطه (که ميشود بسته به اوضاع و احوال هر مخالف جمهوری اسلامی را در آن جای داد) ختم ميشوند، تأکيد ميکنند که:

((با اين جبهه متحد ضد انقلاب، بديهی است که بايد بدون مماشات و مدارا وارد اقدام و عمل شد تا هرگز ديگر امکان تخريب و ويرانگری نيابد. در عرصه رويارويی با جبهه ضد انقلاب، هرگونه عقب نشيني، هرگونه نرمش و دم سازي، به معنای بردن انقلاب به مسلخ مرگ است که بايد جداً از آن برحذر بود.))

نمونه هشتم شماره ١٤٧ ( ١٤ بهمن ١٣٦٠ ) نشريه "کار" گزارشی دارد با عنوان "مردم آمل با شعار مرگ بر آمريکا، سلطنت طلبان و مائوئيست های آمريکايی را تار و مار کردند" که نمونه جالبی از خبر سازی بی شرمانه اکثريت است. زيرا با جسارتی گوبلزی عمليات آمل را محصول همکاری مستقيم اتحاديه کمونيست ها و سلطنت طلبان و مجاهدين و بنی صدری ها معرفی ميکند. در حالی که همه ميدانيم که چنين ائتلافي، لااقل در آن سال ها، اصلاً ناممکن و غير قابل تصور بود. در اين گزارش رسماً اعلام ميشود که:

(( فدائيان خلق (اکثريت) و نيروهای حزب توده ايران از همان نخستين لحظات يورش مهاجمان ضدانقلابي، دوش به دوش مردم و نيروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند و دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضدانقلابی از ناحيه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در بيمارستان بستری هستند.))

در گزارش ش کوه شده که مقامات انتظامی حاضر نشدند به "رفقای ما" اسلحه بدهند تا در کنار آنها بجنگيم:

((ما ابتدا طی تماس تلفنی با مقامات شهر اعلام کرديم و گفتيم رفقای به خدمت رفته و از جبهه برگشته آماده گرفتن اسلحه هستند، بگذاريد در کنار برادران سپاه و بسيج مسلحانه عمل کنيم. از ما تشکر کردند وما فعالانه در سطوح گسترده حرکت داشتيم ... در تمامی محلات و نقاط درگيری رفقای ما و حزب در ... سازماندهی کارها نقش مهمی داشتند.))

به نظر من، همين يک گزارش کافی است تا بدانيم که(برخلاف ادعای امروزی فرخ نگهدار) سازمان اکثريت نه تنها مخالف اعدام ها نبود و نه تنها آن اعدام ها را تأئيد ميکرد، بلکه در مواردی حتی برای مشارکت در کشتن مخالفان اعلام داوطلبی ميکرد.

نمونه نهم در شماره ١٥٠ (٥ اسفند ١٣٦٠) نوشته ای با عنوان "امام خمينی تصريح کردند..." دستور خمينی در باره تهيه فهرستی از زندانيان سياسی که قابل عفو باشند را بررسی ميکند. و بعد از چاپلوسی های چندش آوری در باره "رأ فت انقلابی و انسانی امام خمينی"، زندانيان سياسی را به سه گروه تقسيم ميکند:

((هم اکنون در ميان انبوه کسانی که در زندان های جمهوری اسلامی به سر ميبرند، گروه بندی زير قابل تشخيص است: [1] سرکردگان باندها، دستجات و گروههای مسلحی که در ارتکاب جنايت عليه انقلاب مستقيماً و به طور فعال شرکت داشته اند. آلودگی اينان به خيانت و جنايت تا بدان پايه است که پس از دستگيری نيز بر مواضع خيانت کارانه خود اصرار دارند و هم چنان معتقد به براندازی جمهوری اسلامی ايران هستند. اين دسته، گروه معدود زندانيان را تشکيل ميدهند که با هيچ منطقی نميتوان آنها را مورد عفو قرار داد... [2] اکثريت قاطع زندانيان، جوانان صادق و ماهيتاً انقلابی هستند که در نتيجه خيانت باند رجوی خيابانی به سراشيب انحطاط در غلتيدند، گمراه شدند و در راه دشمنان انقلاب گام گذاشتند. اين گروه وسيع از زندانيان، که اعضای ساده و هواداران گروهکها، به ويژه سازمان مجاهدين را تشکيل ميدهند، امروز به خيانت رهبران خود آگاهند و با نفرت و انزجار از آنها ياد ميکنند. آرمان و آرزوی آنان جانبازی در راه انقلاب و مردم است. آنها از کرده خود پشيمانند و با همه نيروی شور... آماده اند که خدمت گزار مردم و انقلاب باشند... [و] در جبهه های مقاومت در برابر تجاوزگران صدامی جان خود را فدا کنند. عفو اما خمينی برای اين گم کرده راهان ... موهبتی است... [3] و اما گروه سوم، از پيگير ترين و خستگی ناپذيرترين مدافعان انقلاب و خط ضدامپرياليستی و مردمی امام خمينی اند که در نتيجه اعمال سياست محافل راست وتنگ نظر جمهوری اسلامی ... بازداشت شده و در اسارت و زندان به سر ميبرند. اين گروه که تعداد آنها به صدها تن ميرسد، هواداران و اعضای سازمان ما و حزب توده ايران هستند ...)) (کروشه ها افزوده من هستند.)

نگاهی به اين نوشته چند نکته را روشن ميسازد: اول اين که نويسندگان اکثريت خواهان سرکوب هر چه شديدتر زندانيان سر موضعی هستند(که در اين جا آنها را جزو گروه اول معرفی ميکنند) و تأکيد ميکنند که هر گونه برخورد نرم با اينها اشتباهی جبران ناپذير خواهد بود. دوم اين که همه زندانيان سرموضع را عمداً جزو رهبران گروههای مسلح معرفی ميکنند که مجازات شان در جمهوری اسلامي، به ويژه در آن سال ها، قطعاً اعدام بود. در حالی که سرموضعی ها نه اقليت زندانيان را تشکيل ميدادند، نه همه به گروههای مسلح تعلق داشتند و نه همه از رهبران گروهها بودند. سوم اين که عملاً ميگويند زندانيانی بايد آزاد شوند که آماده فداکاری در راه جمهوری اسلامی باشند وحتی حاضر باشند به جبهه ها و دم توپ بروند. کسانی که جهنم زندان های جمهوری اسلامی را در آن سال ها از سر گذرانده اند، خوب ميدانند که آنها همان سياست تواب سازی زندانبانان جمهوری اسلامی را تکرار ميکنند که تواب های نگون بخت را وادار ميکردند دسته جمعی سينه بزنند و دم بگيرند که: " کفاره گناه ما سنگر شدن در جبهه هاست "!

در هر حال اين نوشته نشان ميدهد که نويسندگان اکثريت در آن هنگامه کشتار ها، خط تبليغاتی خود را تقريباً به طور کامل با تبليغات آدمکشان جمهوری اسلامی انطباق داده بودند. قبلاً (در توضيحات مربوط به نمونه پنجم، يعنی جوابيه "کار" به روزنامه کيهان) اشاره کردم که اکثريت فقط با اعدام افراد مرتبط با مبارزه مسلحانه موافق نبود، بلکه بارها بر ضرورت مجازات شديد "رهبران خائن گروههای چپ رو و آنارشيست" تأکيد ميکرد. اما ميبينيم که در اين گروه بندی زندانيان سياسی (در آخرين روزهای سال ٦٠) آنها همه زندانيان سرموضعی را هم در خور شديدترين مجازات ها ميدانن ، منتها به نحوی موذيانه همه آنها را با مبارزه مسلحانه مرتبط ميسازند تا راحت تر بتوانند دست پخت شان را به خورد مردم بدهند.

دو نمونه هايی از توجيه جنايات جمهوری اسلامی. ظاهراً منطق اصلی حاکم بر تحليل اکثريتی ها (و البته مرشد آنها، حزب توده) اين بود که جمهوری اسلامی چون در ضديت با امريکاست ، بنابراين، علی رغم همه واپسگرايی ها و سرکوب گری های اش يک حکومت مترقی است وترقی خواهی آن در صورت ادامه دشمنی آن با امريکا بيشتر خواهد شد. با اين منطق سحرآمی ، همه جنايات جمهوری توجيه ميشدند. البته بعداً توضيح خواهم داد که اين فقط ظاهر قضيه بود. اما نقداً بگذاريد به نمونه هايی از اين توجيهات چندش آور اشاره کنم:

نمونه اول در شماره ١٣١ نشريه "کار" (٢٢ مهر ١٣٦٠) مقاله ای آمده است با عنوان "در حاشيه دفاع بازرگان از مجاهدين تروريست" که در واقع جوابی است به سخن رانی هفته پيش مهندس بازرگان در مجلس شورای اسلامی که در آنجا او با انتقاد از اعدام های گسترده، گفته است اقدامات مجاهدين عليه جمهوری اسلامی يک مسأله صرفاً داخلی است و به ميان کشيدن پای آمريکا در برخورد با آنها و بستن همه مخالفان به آمريکا کاری نادرست و زيان بار است. لازم است يادآوری کنم که در همان جلسه مجلس، مخالفان اجازه نميدهند بازرگان سخن رانی اش را تمام کند و بعد هم حزب اللهی ها در همه جا برای محکوم کردن بازرگان راه پيمايی های زيادی راه مياندازند. رهبران اکثريت اين فرصت را برای چسباندن صريح و مستقيم بازرگان به آمريکا و حتی اسرائيل (!) غنيمت ميشمارند:

(( شکی نيست که مسعود رجوی هم مثل بازرگان مليت ايرانی دارد، لهجه و سجل او نيز ( برخلاف نزديک ترين دوستان بازرگان ) ايرانی است. لاکن سياست آنها تماماً آمريکايی است. آنها در مهم ترين و حياتی ترين مسأله موجود طابق النعل بالنعل با ريگان و کارتر و صدام وبگين وهمه هم نوعان شان کاملاً موافقت دارند... شاه و سادات فقط به اين دليل امريکايی بودند که مجری سياست های امريکا در ايران و مصر بودند و اکنون بازرگان ورجوی نيز دقيقاً همين طورند، درمهمترين و اساسی ترين مسائل روز کوچک ترين اختلافی با آمريکا ندارند.))

اما نکته اصلی من در باره اين مقاله به موضع گيری اکثريت در قبال کشتارهای آن سال خونين برميگردد. توجه کنيد:

(( مردم ساده انديش و ساده دل فکر ميکنند گرچه بازرگان فکرش و عملش امريکايی است ولی در اين مورد مشخص دراعتراض به اعدام های بی رويه حق با بازرگان است و او در اين مورد راست ميگويد. لاکن حقيقت صد در صد جز اين است. يعنی در اين مورد مشخص هم حق با آقای بازرگان نيست. نه به اين معنا که سياست جمهوری اسلامی با مجرمين و منحرفين بدون اشتباه اساسی است. حق به اين دليل با آقای بازرگان نيست که او هم درست مثل امريکا و انگليس، مثل سلطنت طلبان و ديگر مرتجعين انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف جدی جمهوری اسلامی را در برخورد با خطاکاران وسيله دشمنی با جمهوری اسلامی و تطهير امپرياليسم امريکا ساخته است. قصد آقای بازرگان از انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف های جمهوری اسلامی تضعيف جمهوری اسلامی در برابر امپرياليسم است ، نه تقويت آن.))

دقت در عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام، جای ترديدی باقی نميگذارد که اکثريت، انتقاد از جمهوری اسلامی را حتی در مورد کشتارهای بی رحمانه ای که راه انداخته، در صورتی مجاز ميداند و تا حدی درست ميداند که موجب تقويت آن شود، نه تضعيف آن. و هر کسی را که اين شرط را رعايت نکند صد در صد آمريکايی ميداند. معنای آمريکايی بودن و مجازات آن را هم که ميدانيم در آن سال ها چه بود. از همين استدالال اکثريت ميتوان به روشنی دريافت که همه انتقاداتی را هم که در آن موقع از به اصطلاح "اعدام های بی رويه" ميکرد، صرفاً برای تقويت جمهوری اسلامی ميکرد و هيچ کاری نميکرد که مايه تضعيف آن بشود.

نمونه دوم شماره ١٢١ ( ١ مرداد ١٣٦٠) "کار" در مقاله ای با عنوان "فرار رجوی " بعد از انتقاد از فرار مسعود رجوی که جمهوری اسلامی را گذاشته و به امپرياليست ها پناه برده، اعلام ميکند که:

((فدائيان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء ميکنند، قهرمانانه سينه سپر ميکنند و از اعتقادات انقلابی خود، از ضرورت پشتيبانی از خط امام در برابر امپرياليسم امريکا، از ضرورت تقويت اين جمهوری ... دفاع ميکنند ... فدايی واقعی کسی است که به هيچ قيمت حتی به بهای تمام هستی خويش حاضر نيست به ضد انقلاب ... گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند، کاری که امثال رجوی ها اصلاً حتی قادر به درک يک گوشه از آن هم نيستند...))

و در شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠) در نوشته کوتاهی به عنوان "توصيه به دوستان و هواداران سازمان" چنين آمده است:

((هفته گذشته خبر دردناک شهادت فرزين و حميد رضا را شنيديم. آنها را با شرکت کنندگان در تظاهرات مسلحانه اشتباهی گرفته و تيرباران کرده اند. اين مسلم است که انقلاب برای اين که به ثمر بنشيند، خلق بايد قربانی های بسيار نثار کند. لاکن وظيفه هر انقلابی است که در دشوارترين شرايط نيز همواره با پای بندی به اصول و برای تحقق آرمانی که تبلور خواست انقلابی توده هاست ، بکوشد و در اين راه از تمامی طرق ممکن برای کاستن از زيان ها بهره گيرد.))

به عبارت ديگر، رهبران اکثريت سعی ميکنند به اعضاء و هواداران القاء کنند که جمهوری اسلامی حتی اگر ما را بکشد، بر حق است و نبايد دست از حمايت از آن برداريم! در عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام،دقت کنيد.آنها برای هواداران لالايی ميخوانند که انقلاب به فداکاری نياز دارد، مهم اين نيست که جمهوری اسلامی با شما و با مردم چه ميکند، مهم اين است که با امريکا چه ميکند. اگر دشمنی آنها با امريکا ادامه يابد، رابطه شان با شما و با مردم عوض خواهد شد، بايد کاری نکنيم که دشمنی آنها با امريکا به دوستی تبديل شود. البته بعداً نشان خواهم داد که آنها از کيسه خليفه ميبخشيدند.
تا هواداران و اعضای ساده به دست به اصطلاح "انقلاب" تيرباران ميشدند، اين لالايی خوانی ادامه داشت، اما به محض اين که ديدند خطر دارد به خودشان هم نزديک ميشود، ف لنگ را بستند و خمينی شد ضد انقلاب!

تا اينجا به نظر ميرسد آنها با منطق معروف "دشمن دشمن من، دوست من است" حرکت ميکنند، اما اين فقط ظاهر قضيه است. ببينيد:

نمونه سوم در همان شماره ١٣١ "کار" در مقاله ای با عنوان "پاسخ امام به رئيس مجلس، پاسخ به خواست محرومان" که در رابطه با جواب خمينی به استفتای رفسنجانی در باره "احکام اوليه و ثانويه" نوشته شده، چنين ميگويند:

((با اختيارات تازه ای که امام خمينی در پاسخ نامه آقای رفسنجانی به مجلس شورای اسلامی تفويض کرد، گام بلندی در راه إعمال ارده مردم در تعيين سرنوشت خود به پيش برداشته شد...))

و در پايان مقاله معلوم ميشود که اين "گام بلند" ادامه همان گام هايی است که "با بيرون ريختن ليبرال ها از رأس حکومت" آغاز شد و موانعی که در مقابل زحمتکشان وجود داشت "سرانجام در حال از ميان رفتن است". دقت کنيد: جشن گرفته اند که خمينی اختيارات جديدی به مجلس تفويض کرده! و اين زمانی است که مقدمات تبديل "ولايت فقيه" به "ولايت مطلقه فقيه" چيده ميشد! حالا بهتر ميدانيم که بحث مربوط به "احکام اوليه و ثانويه" مقدمات آن چيزی بود که بعدها به عنوان "ولايت مطلقه فقيه" به خورد مردم داده شد، آن هم به بهانه دفاع از منافع کارگران!

در واقع رهبران اکثريت برای توجيه دفاع شان از جمهوری اسلامي، دست کم به دو اختلاس نظری نياز داشتند. اول اين که همه مخالفان جمهوری اسلامی را امريکايی قلمداد کنند؛ دوم اين که عملاً انقلاب را مساوی با حاکميت روحانيت و تثبيت ولايت فقيه جا بزنند. اما حقيقت اين است که طرح های امريکا هرچه بود، اکثريت قاطع مخالفان جمهوری اسلامی نيروهايی بودند که به امريکا ربطی نداشتند، بلکه خود از بطن انقلاب بيرون آمده بودند و اولين دليل مخالفت بسياری از آنها نيز اصل ولايت فقيه بود که روحانيت حاکم با تحميل آن ميکوشيد انقلاب را اسير و خفه کند و دهان همه شان را ببندد. هر دو مورد اختلاس آن قدر آشکار بود که رهبران اکثريت نميتوانند بگويند ندانسته مرتکب اش شده اند.

دقت در عبارات بالا جای ترديدی باقی نميگذارد که بی مهار شدن اقتدار ولی فقيه فقط به نفع مردم ارزيابی نميشود، بلکه عين إعمال اراده مردم برای تعيين سرنوشت شان معرفی ميشود. به عبارت ديگر، حمايت اکثريت از جمهوری اسلامی صرفاً با ضد امپرياليسم آن قابل توضيح نيست: آنها فقط با منطق "دشمن دشمن من دوست من است" حرکت نميکردند، بلکه برای تقويت ولايت مطلقه فقيه نيز ميکوشيدند و فرمان ها و فتواهای خمينی را تجلی اراده مردم معرفی ميکردند. کسانی که خودشان را در چنين موضعی قرار ميدهند، طبيعی است که برای دفاع از حکومت و سياست های اصلی آن به هر کاری دست بزنند.

نمونه چهارم در شماره ١١٦ ( ١٠ تير ١٣٦٠ ) در همان مقاله " پيآمد حوادث ..." که پيشتر از آن نقل کرده ام، آنها در اشاره به "خرابکاری" بنی صدر ميگويند:

((آقای بنی صدر در تمام طول پائيز و زمستان گذشته در حالی که دشمنی خود را با حزب جمهوری پنهان نميکرد، با بهره گيری از ظريف ترين مانوورها کوشيد بگويد,آخوندها نميگذارند,. البته مانوور وی کم بی تأثير هم نبود.))

می بينيد، حتی مخالفت با سلطه خفه کننده آخوندها نشانه دشمنی با مردم قلمداد ميشود.
نمونه پنجم در شماره ١٢٨ (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله "حرف هايی که زده ايم و رهبران مجاهدين نشنيدند" در همان راستای توجيه جنايات رژيم، ميگويند:

((ما به آنها گفتيم قانون را بپذيريد و خود را در چهارچوب قانون قرار دهيد، از اطلاعيه ده ماده ای دادستان انقلاب استقبال کنيد، در بحث آزاد شرکت کنيد و حرف خود را بزنيد. ما نوشتيم و گفتيم که در اين جمهوری کسانی مجبورند غيرقانونی فعاليت کنند که ضد انقلابی عمل ميکنند. ما تأکيد کرديم اگر دشمن اصلی شما امپرياليسم امريکا و سياست شما اتحاد با همه نيروهای ضدامپرياليستی باشد، قطعاً فعاليت شما هم در چهارچوب قانون اساسی و اطلاعيه ده ماده ای ميگنجد. اما متأسفانه حقيقتی به اين واضحی را اين رهبران نشنيدند... مسئوليت اصلی و بار تمام فجايعی که رخ داده است برعهده رهبری مجاهدين و در رأس همه مسعود رجوی است.)) (تاکيد از من است.)

هر نظری که در باره مسعود رجوی و رهبری مجاهدين داشته باشيم، کشتار گسترده و بی رحمانه ای که جمهوری اسلامی به بهانه مقابله با تاکتيک مسلحانه مجاهدين راه انداخت، از نظر هر انسانی که ذره ای برای جان آدمی زاد ارزش قايل باشد، غير قابل توجيه است و هميشه غير قابل توجيه خواهد ماند. اما می بينيم که رهبران اکثريت، جمهوری اسلامی را تبرئه ميکنند و به قول خودشان "بار تمام فجايع" رااز دوش آمران و عاملان آن جنايات وحشتناک برميدارند.

جالب اين است که حتی امروز هم فرخ نگهدار دست از آن توجيه تراشی ها بر نداشته است و در نوشته دوم اش از من ميخواهد موضع ام را نسبت به عمليات مجاهدين روشن کنم که بعداً به آن خواهم پرداخت. اما همين جا بگذاريد يادآوری کنم که کاهش دادن همه قربانيان کشتارهای آن سال ها به مجاهدين، خود يک تحريف جنايتکارانه واقعيت است. آيا همه آنهايی که در آن سال ها مظلومانه کشتار شدند، از سازمان مجاهدين يا سازمانهای مسلح بودند؟ جواب رهبران اکثريت به اين سؤال به حد کافی روشن است. در همين جا می بينيم که آنها ميگويند"در اين جمهوری کسانی مجبورند غيرقانونی فعاليت کنند که ضد انقلابی عمل ميکنند". از آنجا که منظور از " قانون" در اين عبارت، قانون جمهوری اسلامی و حتی اطلاعيه مرکز آدم کشان آن، يعنی دادستانی انقلاب است، معنای حرف اکثريت اين ميشود که ضد انقلاب کسی است که رژيم ميگويد ضد انقلاب است! توجه داشته باشيد که اين استنباط من از حرف آنها نيست. آنها معيار بسيار روشنی به دست داده اند و با تأکيد ميگويند: برای اين که ضدانقلاب نباشيد بايداولاً دشمن اصلی شما امپرياليسم امريکا باشد و ثانياً با همه نيروهای ضد امپرياليست در اتحاد باشيد. معنای حرف آنها کاملاً روشن است: اگر در اتحاد با جمهوری اسلامی نباشيد، ضد انقلاب هستيد!

در همين شماره "کار" در مقاله ديگری با عنوان "همبسته ای از جنون و خيانت" که در باره تظاهرات مسلحانه (١٨ شهريور ٦٠) مجاهدين نوشته شده (و به نوشته جمشيد طاهری پور، نويسنده آن خود فرخ نگهدار بوده است) آنها همين خط را ادامه ميدهند:

((به اعتقاد ما مسئول اصلی اين فجايعی که رخ ميدهد، اين دردهايی که سينه مردم را می خراشد و خون اين نوگلانی که جانشان را فدای شيرين کام کردن دشمنان اين انقلاب کرده اند، مشخصاً رهبران خيانتکاری هستند که سازمان مجاهدين خلق را تا بدين حد به انحطاط کشيده اند. روش دادگاههای انقلاب که سراسيمه، عجولانه، غير دقيق و انتقام جويانه است، انبوه انتقادات درستی که به اين شکل کار دادگاهها وارد بوده وهست، هيچ يک ذره ای هم از بار خيانت فجيعی که رهبران خائن مجاهدين در حق اين نوگلان مرتکب شده اند، نمی کاهد.))

توجه کنيد، در هفته ای که به اعتراف خود نويسنده مقاله، ٨٣ نفر را در زندان اوين تيرباران کرده اند و ٥١ نفر از آنان چند روز پيش از آن دستگير شده اند، اشکال کار جمهوری اسلامی از نظر نويسنده فقط اين است که شتاب زده و انتقام جويانه کشته است!

اما شوکه کننده تر از اين آن قسمت از مقاله است که ميگويد:
(( مسأله تنها به جان ٥١ جوانی محدود نيست که ملعبه دست رهبران جنايتکار و نادان خود شده اند... هدر رفتن زندگی ٥١ بازی خورده بيشتر از اين نظر مصيبت بار است که آنان می توانستند و وظيفه داشتند اين جان شيرين را نه به پای شادکامی امپرياليسم که به پای تأمين استقلال و سرافرازی خلق و ميهن شان و در پيکار عليه غارتگران و تجاوزگران ... فدا کنند.))

مسأله نويسنده اين نيست که جمهوری اسلامی در يک اقدام واحد ٨٣ نفر را تير باران کرده، او با يک چرخش ساده قلم اولاً رقم ٨٣ را کنار ميگذارد و فقط به ٥١ نفر آنها( که گويا در تظاهرات آن هفته دستگير شده اند) می پردازد و ثانياً بيشتر از اين ناراحت است که چرا آنها در جبهه های جنگ کشته نشده اند! جالب اين است که نگهدار در نوشته دوم اش مرا به اين مقاله به عنوان نمونه ای از انتقادات شان به جمهوری اسلامی ارجاع داده است!

نمونه ششم در صفحه ٢٣ شماره ١٠٤ (١٩ فروردين ١٣٦٠) گزارش کوتاهی آمده است با نام "نحوه ارزيابی و حل مشکلی از مشکلات" که واقعاً تکان دهنده است:

((در هفته جاری خبرنگاران مطبوعات از زندان اوين ديدار کردند. آنها پس از شرکت در يک مصاحبه مطبوعاتی با سرپرست زندان خواهان گفتگو با نمايندگان زندانيان شدند. نمايندگان صنفی زندانيان وابسته به جريانات مجاهدين خلق، کومله، پيکار، دموکرات و اقليت منشعب از سازمان از گفتگو با خبرنگاران امتناع کردند. رفيق کريمی حصاری نماينده صنفی زندانيان وابسته به سازمان چريک های فدايی خلق ايران (اکثريت) در گفتگو با خبرنگاران شرکت کرد. رفيق کريمی حصاری در پاسخ به اين سؤال که زندانيان وابسته به گروههای مجاهدين خلق و... از وضعيت غذايی و بهداشتی زندان شکايت دارند، نظر شما چيست؟ گفت : "طرح اين مسايل از جانب اينها از ديدگاهشان در مورد حاکميت سرچشمه ميگيرد. ما کمبود غذا و بهداشت و مسايل ديگر را تأئيد نمی کنيم. ما حاکميت را ضد امپرياليست ميدانيم و چه در زندان و چه در بيرون سعی براين داريم که در مبارزات ضد امپرياليستی با يک جبهه متحدی که تشکيل ميدهيم، اين انقلاب را به آخر برسانيم. در اينجا هم هيچ لزومی نمی بينيم که مسؤولين زندان را محکوم کنيم. هر چند که بعضی نارسايی هااز قبيل ندادن کتاب های مارکسيستی وجود دارد که ما خواهان اين هستيم که اين کمبودها برطرف شود، ولی هيچ لزومی نمی بينيم که در جهت تضعيف اين ها حرکت کنيم... ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند. هر چند که من و دوستانم به نا حق زندانی گشته ايم.))

نشريه کار بعد از نقل سخنان کريمی حصاری (از روزنامه جمهوری اسلامی) ميگويد:

((اين نحوه ارزيابی اصولی و منطقی است از يکی از صدها مشکل اساسی و فرعی جامعه ما... اکنون که پس از پيام امام تشنج ها و درگيری های اخير تا حدود زيادی کاهش يافته و حرکت هايی در جهت حاکميت قانون ديده ميشود، انتظار اين است که بر زندانهای جمهوری اسلامی نيز حاکميت قانون انقلاب هر چه بيشتر برقرار شود و همان طور که نماينده زندانيان وابسته به سازمان اشاره کرده است، نارسايی های زندان در محيطی آرام و به دور از تشنج حل گردد.))

مطالب اين گزارش به حد کافی گوياست و احتياجی به توضيح ندارد. توجه داشته باشيد که اينها هنگامی ميگفتند "ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم، اينها برداران ماهستند" که شکايت از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی گوش فلک را کر ميکرد تا جايی که بنی صدر به عنوان رئيس جمهور، علناً مسأله زندان ها را پيش کشيده بود و از آنجا بود که ضرورت بازرسی از زندانها مطرح شده بود و روزنامه نگاران به ديدن زندانها رفته بودند. لازم است يادآوری کنم که گفته های اکثريتی زندانی شايد به خودی خود نتواند منبع قابل اتکايی باشد، اما وقتی نشريه ارگان سازمان آن را با آب و تاب ميآورد و تأئيد ميکند، ديگر نميتوان آن را موضع اين يا آن فرد به حساب آورد. اما در شماره ١٠٦ (٢ ارديبهشت ١٣٦٠) در نوشته ای با عنوان "نظام حاکم بر زندانها مبتنی بر شکنجه نيست" چنين می خوانيم:

((چند ماه بعد از صدور فرمان آيت الله خمينی مبنی بر تشکيل هيأت بررسی شايعه شکنجه، اين هيأت طی يک مصاحبه مطبوعاتی نتيجه کار و تحقيقات خود را اعلام داشت. حجت الاسلام محمد منتظری نماينده امام در هيأت مزبور، چکيده گزارش انجام شده را... چنين بيان داشت: "به طور خلاصه می توان گفت که نظام حاکم بر بازجويی و بازپرسی دادگاهها و زندان های ما به هيچ وجه مبتنی بر شکنجه نيست و اگر موارد معدودی نيز ديده شده، به طور استثنايی و از سوی افراد غير مسؤول بوده است و اتهام وارده به روش بازجويی و بازپرسی - از طرف يکی از مقامات کشور - به هيچ وجه صحيح نيست." (کيهان ٣٠ فروردين). ما با نتيجه کار هيأت بررسی شايعه شکنجه مبنی بر اين که نظام حاکم بر زندانهای جمهوری اسلامی مبتنی بر شکنجه نيست، موافق هستيم و آن را مورد تأئيد قرار ميدهيم... اما همان گونه که قبلاً اعلام داشته ايم و هيأت مزبور نيز تصريح کرده است، عدم وجود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی به عنوان سياست غالب به هيچ وجه بدان معنی نيست که افراد و جرياناتی خود سرانه... به شکنجه زندانيان نمی پردازند... نمونه ترور توماج و هم رزمان، به گلوله بستن دانشجويان زندانی در زندان دادگستری اهواز... مواردی است که با کمال تأسف در گزارش هيأت جايی نداشته است... ما بارديگر ضمن تأئيد خطوط کلی نظرات هيأت... برسر پيگيری جدی نسبت به برخی اقدامات خودسرانه... پا فشاری کرده و هم صدا با مردم ايران از دولت جمهوری اسلامی ميخواهيم که در جهت پايان دادن به اين اقدامات خودسرانه اقدام کند.))

با مقايسه دو نوشته ای که به فاصله دو هفته منتشر شده اند، می بينيم که اکثريتی ها نخست نه تنها در باره شکنجه و حتی بدرفتاری در زندانها شکايتی ندارند، بلکه در رد شکايت ديگران ميگويند: "طرح اين مسايل از جانب اينها از ديدگاهشان در مورد حاکميت سرچشمه ميگيرد... ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند". اما بعد که حتی هيأت بازرسی خود رژيم ناگزير ميشود با قيد اگر و مگر اعتراف کند که شکنجه در "موارد معدودی نيز ديده شده، به طور استثنايی و از سوی افراد غير مسؤول"، اکثريتی ها نيز برای اين که از قافله عقب نمانند، به يادشان می افتد که "هم صدا با مردم ايران از دولت جمهوری اسلامی "بخواهند" که در جهت پايان دادن به اين اقدامات خودسرانه اقدام کند"! ديروز ميگفتند اصلاً زندانبانان را برادران خود می بينند، اما بعد ضمن تأئيد دو قبضه گزارش هيأت بازرسی کذايي، يادشان می افتد که همين"برادران" بودند که رهبران جنبش ترکمن را کشتند و دانشجويان بی دفاع را در زندان اهواز به گلوله بستند!! اما اين به اصطلاح "هم صدا شدن با مردم ايران" صرفاً برای عقب نماندن از قافله است، زيرا چند ماه بعد، در شماره ١٢٨ (در اول مهر) در يادآوری بحث های شان با مجاهدين، می نويسند:

((نخستين بار اين سازمان مجاهدين بود که در فروردين ٥٨ بنا به توصيه های اکيد آيت الله طالقاني، هم در مذاکرات خصوصی و هم بعداً به طور رسمی از سازمان ما به دليل عمل کردش در ترکمن صحراانتقاد کرد وسازمان ما نيز در عمل نشان داد که مضمون انتقاد را پذيرفته است.))

توجه کنيد که ميگويند در ترکمن صحرا حق با جمهوری اسلامی بود و ما اشتباه ميکرديم. و هيچ حرفی هم از جنايات جمهوری اسلامی در آنجا به ميان نمی آورند. اينها همان کسانی هستند که بعد از سرکوب ترکمن صحرا و قتل رهبران اسير جنبش به دستور خلخالی نيز نوشته بودند که آنها به دست عمال نفوذی حزب خلق مسلمان کشته شده اند. اما از اين پر رنگ تر: چند ماه بعدتر اصلاً طرح مسأله شکنجه را يکی از توطئه های امريکا معرفی ميکنند و در شماره ١٤٨ ( ٢٢ بهمن ١٣٦٠) ضمن شمردن "توطئه ها و خيانت" های ليبرال ها و بنی صدر، در صفحه ٣٣، ستون دوم ميگويند:

(( با اين که امام در سخنان خود بار ديگر مسؤولان کشور را به وحدت دعوت کرد و از آنها خواست در شرايط حساس کشور سکوت کنند، دامنه اختلافات با سخنان رئيس جمهوری در روز عاشورا دامن زده شد. بنی صدر در اين روز شديداً به جناح مخالف حمله کرد و در باره وجود شکنجه ها در زندان ها و نبود آزادی سخن گفت.))

مسأله اين است که در آن سال ها، رهبران اکثريت نه فقط از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی چيزی نگفتند و نه فقط سخن گفتن از شکنجه را هم سويی با امپرياليسم معرفی کردند، بلکه در حالی که به خوبی ميدانستند در زندان ها چه شکنجه های وحشتناکی اعمال ميشود، کاملاً "عالمانه، عامدانه و ظالمانه" آن جنايات هولناک را" ارشاد" ناميدند. همان طور که قبلاً اشاره کردم، چيزی که حزب توده و اکثريت با رياکاری چندش آوری "سياست ارشاد" می ناميدند، جز تواب سازی معنای ديگری نداشت که از طريق بدترين شکنجه های جسمی روانی و خرد کردن کامل شخصيت انسانی زنداني، آن هم در زير سايه هولناک اعدام های دسته جمعي، صورت ميگرفت و گاهی از مرگ چيزی کم نداشت و در واقع اعدام روح و شخصيت بسياری از زندانيان بود. اما توجيه آگاهانه آن جنايات هولناک به خاطر اين بود که آنها زندانبانان جمهوری اسلامی را به قول آن اکثريتی زندانی "برادران خود" ميدانستند و تلاش ميکردند با آنها جبهه واحد ضد امپرياليستی تشکيل بدهند.

در آن سالها در زندان اوين بند ٣ آموزشگاه، بر اساس موضع گيری سازمان اکثريت وحزب توده زندانيان توده ای و اکثريتی غالباً در اطاقهای در بسته سفره های خود را از ديگر زندانيان چپ به عنوان عناصر ضد انقلاب جدا می کردند. در حاليکه زندانيان هفته ای دو بار منتظر ليست اعدامی ها بودند که فرا خوانده شوند، آنها شعار های حمايت از رژيم می دادند. البته بايد يادآوری کنم که در سلول هايی جدايی سفره ها از طرف زندانيان توده ای و اکثريتی اجرا نشد. مثلا تا آنجا که من ميدانم در اتاق هايی که زنده ياد کسری اکبری و تنی چند از اعضا و هواداران توده ای و اکثريتی زندانی بودند اين جدائی هيچگاه صورت نگرفت و در آن سالهای کشتار زندانيان در اوين، بر خلاف خط رهبری سازمان اکثريت و حزب توده، بخشی از زندانيان توده ای و اکثريتی مرز زندانی و زندانبان را مخدوش نکردند.

نمونه ششم - شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠) نوشته ای دارد با عنوان "آئينه سکندر" که به نظر من، بهتر از هر چيزی عمق نفرت رهبران اکثريت نسبت به مخالفان جمهوری اسلامی را به نمايش ميگذارد:

((هفته پيش شنيديم که سيامک اسديان، از قديمی ترين اعضای سازمان چريک های فدايی خلق که پس از انشعاب به اقليت پيوسته بود، در حوالی يکی از شهر های مازندران با مأمورين مسلحانه درگير و کشته شده است. اين خبر برای همه کسانی که او را از نزديک می شناختند معنای ديگری داشت. سيامک اسديان که در سازمان او را اسکندر صدا ميزدند، کسی بود که از سال ٥٢ تا ٥٧ در سخت ترين سال های زندگی مخفی پرشورترين روحيه مبارزه جويانه و ايثار انقلابی در وجودش زبانه می کشيد. مهارت و تهوری که در عمليات ترور انقلابی مزدوران شاه از خود نشان ميداد، در تمام سازمان نمونه بود... صميميت بيکران و سادگی سياسی و در عين حال قاطعيت، تهور و خون سردی او در اجرای عمليات متعدد و دشوار مسلحانه طی سال های ٥٢ تا ٥٧ تصوير کاملاً ويژه ای در ذهن ياران قديمی سازمان باقی گذاشته است... زمانی که در تحريريه کار از کشته شدن اسکندر در درگيری مازندران با خبر شديم، آنچه بيش از همه رفقا را تحت تأثير قرار داده بود، آن بود که چگونه يک انسان ساده و صميمی و ايثارگر، با پاک ترين و بکرترين ايده های انسانی که در خور ستايش والاست، بی آن که خود درک کند، همه زندگی و وجود خود را وقف راهی کرده است که کثيف ترين موجودات جهان نيز در همان مسير رکاب ميزنند، که چگونه پست ترين و رذل ترين جنايت کاران هم امروز نقشه همان اقداماتی را در سر می پرورند که اين جوان پرشور و آزاده از دل کوههای سرکش لرستان در پی آن است. آن چه همه ما را در خود فرو برده بود آن بود که ميديديم در عرصه بغرنج و پيچيده کنونی چگونه نيات پاک اسکندرها با پلشتی های کشميری ها، ساواکی ها در قالب عمل واحد ضد انقلابی درهم آميخته و به حق خشم و نفرت مردم را متوجه کسی ميسازد که همچون اسکندر درونی چون شيشه ای شفاف دارند، لاکن در عمل يک پارچه همان چيزی است که از عمال مزدور آن زشت جهان خوار سرميزند. هم از اين روست که معيار قضاوت هر انقلابی صديق در برخورد با عمليات براندازی چپ روها آنچه تعيين کننده است نه آن درون شيشه ای شفاف اسکندرها، که آن گنداب ضد انقلابی است که برزمين جاری ميشود. تناقض دردناک زندگی آنان هرگز نميتواند نقش عمل ضدانقلابی آنان را کتمان نمايد... جای آن دارد که چپ روها بر نقطه پايان زندگی اسکندر بيشتر و باز هم بيشتر مکث کنند.))

نفرت و تحقيری که در اين سطور نثار يک انسان آزاده و انقلابی شده است آيا زشت تر از سخنان وقيحانه لاجوردی جلاد بر بالای سر جنازه موسی خيابانی نيست؟! کسانی که با يک هم رزم سابق شان علناً چنين ميکردند، ميتوان حدس زد که با مخالفان ديگر رژيم چه ها ميتوانستند بکنند و چه ها کردند؟!

نمونه هفتم - در شماره ١١٩ (٣١ تير ١٣٦٠) در بخش اول مصاحبه ای که پيشتر از آن نقل کرده ام، رقيه دانشگري، کانديدای سازمان برای انتخابات ميان دوره ای مجلس شورای اسلامي، در باره وضع زنان در جمهوری اسلامی چنين ميگويد:

((... برخلاف تبليغات ضد انقلاب و گروهکها، زنان جامعه مااز بعداز انقلاب و روی کار آمدن جمهوری اسلامی ايران نه تنها منزوی و خانه نشين نشده اند، بلکه به عنوان نيروی فعال انقلاب مدام در صحنه حضور دارند. اين که متأسفانه هنوز جمهوری اسلامی نتوانسته است کليه حقوق زنان را تأمين کند، واقعيتی است، اما اين که نيروهای ضدانقلاب با تبليغات خود از جمهوری اسلامی ايران يک سيمای "ضد زن" تصوير کرده اند، از اساس نادرست و کاملاً در جهت اهداف ضد مردمی امپرياليسم است... يادم می آيد زمانی که حزب ضد خلقی خلق مسلمان به رهبری شريعتمداری در تبريز دست به اقدامات ضدانقلابی و مذبوحانه ای زد، عليرغم فرياد آزادی خواهی اين ضد انقلابيون، زنان را از شرکت در تظاهرات خيابانی به نفع "حزب" مانع ميشدند، در حالی که درست در همان روزها زنان طرفدار خط امام با شهامت هرچه تمام تر در مخالفت با تظاهرات خلق مسلمانی ها به خيابان ها آمده و فرياد "مرگ بر امريکا" سرداده بودند.))

برای آن که مطمئن باشيد اين نظر رقيه دانشگری تا چه حد با نظر رسمی سازمان انطباق دارد، به اين تکه هم توجه کنيد که در شماره ١٤٨ (٢٢ بهمن ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان "عرصه ها و اشکال ضدانقلابی را بشناسيم و آنها را با شکست مواجه سازيم" آمده است:

((ليبرالها ، سلطنت طلبان و متحدان مائوئيست آنها و قشری نمايان افراطي، هر کدام از يک زاويه ميکوشند تا زنان را از حمايت از انقلاب باز دارند. همه کسانی که خط امريکا را به طور آشکار پياده ميکنند، تبليغات به راه انداخته اند که خط امام طرفدار اسارت زنهاست و ميخواهد مقررات قرون وسطايی را پياده کند، اما در حقيقت آنها ميخواهند زن ايرانی را تا حد تبديل به يک کالای سودمند به حال سرمايه دار تنزل دهند. ضد انقلابيون با انگشت گذاشتن روی برخی جنبه های متناقض و نادرست جمهوری اسلامی در برخورد با مسأله زن، ميخواهند فرهنگ منحط جامعه سرمايه داری را در جامعه حفظ کنند. چپ روها حتی آماده انداز نارضايی زنان سرمايه دار وليبرال و ضديت کينه توزانه آنها با روحانيون خط امام نيز وسيله ای برای ايجاد هرج و مرج و مقابله با رژيم بسازند. قشری نمايان نيز با سياست مخرب خوداولاً با تمام قوا ميکوشند مسأله حجاب را به جای مسأله جنگ و امپرياليسم بنشانند و اين طور وانمود کنند که هدف اساسی انقلاب چادر بوده. ثانياً ميخواهند زنان را خانه نشين ساخته، از شرکت در مبارزه، توليد و حقوق اجتماعی خود محروم سازند. ثالثاً از اين طريق ميخواهند نا رضايی را در سطح جامعه دامن بزنند، افکار عمومی رااز دشمنان انقلاب منحرف و مبارزه عليه امريکا را منسی کرده، مسائل به کلی فرعی را جانشين آن سازند. قشريون افراطی نيز با اعمال خود دانسته يا ندانسته همان اهداف را پياده ميکنند.))

و در همان شماره بعد از برشمردن بعضی راه پيمايی ها و تظاهرات دولتی در آن سال خونين و شرکت زنان حزب اللهی در آنها، در صفحه ١٦ مينويسند:

((بر کارنامه زنان در يک ساله اخير انقلاب نظر افکنديم. اين کارنامه بس درخشان بود. شخصيت زن ايرانی در آوردگاه رزم عظيم خلق در يک سال پر تلاطم گذشته انعکاس حقيقی پيدا کرد و هويت اجتماعی زن زحمتکش ما در پرتو فضای انقلابی سپس تولدی دوباره يافت. زايش کيفيتی نوين از زن در ايران ره آورد عظيم انقلاب ماست برای زن.))

اين حرف ها گويا تر از آن هستند که نيازی به توضيح داشته باشند، اماهرکسی که نظری به اين سطور بيندازد، بلافاصله با اين سؤال روبرو ميشود که آيا اينها وقتی اين حرف ها را ميزدند، هنوز خود را مارکسيست ميدانستند؟! در هر حال اين سطور نشان ميدهند که اکثريت در جا انداختن مصيبت و جنايتی که جمهوری اسلامی بر سر زنان ما آورده است، سهم انکار ناپذيری داشت.

سه - نمونه هايی از دشمنی های اکثريت با مخالفان جمهوری اسلامی. در آن سال های سرنوشت ساز، دشمنی با همه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی و حتی جاسوسی عليه آنها ، يکی از اصول ثابت استراتژی سياسی اکثريت و حزب توده بود. کمتر شماره نشريه "کار" را در آن سالها پيدا ميتوان کرد که مطلبی عليه مخالفان رژيم در آن نباشد. من در اين جا فقط به چند مورد اشاره ميکنم:

نمونه اول - در شماره ١١٣ (٢٠ خرداد ١٣٦٠) اکثريت به بهانه فراخوان جبهه ملی به يک تظاهرات اعتراضی در ٢٥ خرداد، به طور ضمنی اظهار اميدواری ميکند که هر چه زودتر به فعاليت قانونی جبهه ملی خاتمه داده شود:

((به راستی لحظه پايان حيات حقير آنها فرا رسيده است و از اين پس ديگر به عيان ميتوان نفس شوم آنها را از مرداب ضد انقلاب در پاريس ، لندن و واشنگتن شنيد!))

و يک هفته بعد که مقامات رژيم با استفاده مستقيم از نيروهای سرکوب و بسيج چماقداران حزب اللهی مانع برگزاری تظاهرات شده اند، اکثريت در شماره ١١٤(٢٧ خرداد ١٣٦٠) خبر حادثه را چنين ميآورد:

(( بعد از ظهر روز شنبه ٢٥ خرداد، هزاران نفر از مردم تهران در ميدان فردوسي، خيابان انقلاب و خيابان های اطراف اجتماع کردند و جای خالی عناصر وابسته به جبهه ملی و جريان های متحد آن را که قرار بود در اين محل گرد آيند، پر کردند!!... ميدان فردوسی مملو از مهمانان ناخوانده ای شد که به صحنه می آمدند تا از بروز توطئه ها جلوگيری کنند: تا چند ساعت قبل از اين، نگرانی هايی وجود داشت اما رفتار سنجيده پاسداران و نيروهای انتظامی و حرکت نسبتاً آرام و متشکل مردم و هم چنين خالی شدن صحنه از هوادران جبهه ملی و جريان های چپ رو نه تنها هيچ حادثه ای نيافريد، بلکه فضا را برای تظاهرات و راه پيمايی نيروهايی که در مخالفت با مراسم جبهه ملی آمده بودند، کاملاً مساعد نمود... شکست ديروز جبهه ملی در واقع شکست تازه ای برای امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا و همه متحدان آن بود و بار ديگر ثابت شد که توده های مردم آگاه تر از آنند که به دنبال جريانات ورشکسته ليبرال راه افتند... سازمان ما که از مدتها پيش و به ويژه در روزهای اخير مواضع خود را در مورد رويدادهای کشور صريحاً اعلام کرده، دعوت جبهه ملی و حمايت جريان های چپ رو را محکوم نموده و از مردم و هواداران خواسته بود اين اقدامات ضد انقلابی را خنثی کنند...))

اين نمونه ای از موضع رهبران اکثريت در آن روزهای سرنوشت سازی است که روحانيت حاکم خيز برداشته بود که با خفه کردن همه صداهای مخالف ،سلطه استبدادی اش را در سراسر کشور تثبيت کند.

نمونه دوم - باز همان شماره (١١٤) نشريه کار مطلبی در افشای "راه کارگر" و
"اقليت" دارد با عنوان "وقتی جبهه ملی پيشآهنگ ميشود" که نمونه جالبی از وقاحت و تحريف گری های اينهاست:

((در فروردين ماه سال جاری "پيام جبهه ملی" ارگان جبهه ملی ايران از مردم خواست تا روزنامه های اطلاعات و کيهان را تحريم کنند. دو ماه پس از اين فراخوان بورژوازی ليبرال ايران که نشانه کينه و بغض و نفرت سازشکاران جبهه ملی از خط صريح ضد ليبرالی اين دو روزنامه بود، دو جريان "چپ" دعوت جبهه ملی را لبيک گفته و بر پيشاهنگی آن در اين حرکت "دموکراتيک" صحه گذاردند. اقليت و راه کارگر نيز اخيراً حکم به تحريم اطلاعات و کيهان دادند. اين که اقليت و راه کارگر چه استدالال تئوريکی برای توجيه تحريم اين دو روزنامه دارند و هم چنين چه کوشش قطعاً مضحکی برای متمايز نمودن خود از جبهه ملی می تراشند، حداقل در شرايط کنونی مسأله ما نيست، مسأله عمق فاجعه ای است که جرياناتی نظير اقليت و راه کارگر را در عمل به دنبال بورژوازی روانه ساخته است. به راستی ريشه اين هم آوازی آشکار را در کجا بايد جستجو کرد؟ مگر جز اين است که اينان در حرف يک قدم از "موضع مستقل پرولتاريايی" پا پس نمی گذارند؟ مگر به جز اين است که اقليت و راه کارگر خواهان برچيدن بساط سرمايه داری و مدعی دشمنی آشکار با بورژوازی ليبرال اند؟ پس چه رخ داده است که زمان عمل، وقتی که جاذبه مغناطيسی مبارزه طبقاتی هر نيرويی را به سويی می کشاند، آنها دست در دست ليبرال ها سرود تحريم اين دو روزنامه را سر ميدهند؟ اين يک بام و دو هوايی از کجا نشأت ميگيرد و از کدام سر چشمه آلوده ای آب ميخورد؟ ديرگاهی از هشدارهای مکرر ما به اين دو نيرو ميگذرد. ديروز ما به آنها ميگفتيم که مقابله عنودانه و کينه توزانه با دولتی ضد امپرياليست دير يا زود شما را به دوستی ناخواسته با دشمنان مردم سوق خواهد داد. به آنها ميگفتيم که عينيت مبارزه طبقاتی ورای سخنان آتشين مبنی بر صداقت و دلسوزی برای طبقه کارگر، اتحاد با اين يا آن جبهه را به شما تحميل خواهد کرد و در چنان شرايطی موضع "مستقل" شما به حرافی های پوچ و کلمات ميان تهی بدل خواهد شد و امروز همداستانی با جبهه بورژوازی از سوی اينان گواه حقيقتی است که آنها هنوز بر آن چشم نگشوده اند. اقليت و راه کارگر متأسفانه در پاسخ به پرسش های هواداران کنجکاو خود به ما ناسزا ميدهند. اما آنچه از ورای اين قيل و قال های تکراری به مانند حقيقتی انکار نا پدير جلوه خواهد کرد، اين است که اقليت و راه کارگر به دنبال جبهه بورژوازی سينه ميزنند و اين حقيقت تلخ با خروارها نا سزا و ياوه مخدوش نخواهد شد!))

اين مطلب از چند نظر جالب است: اول اين که معيار اصلی اکثريت را در شناختن حق و نا حق نشان ميدهد. يعنی اين که دشمنی با "دولتی ضد امپرياليست" خواه نا خواه شما را در ميان دشمنان مردم قرار ميدهد. البته در بالا نشان داده ام که از نظر آنها عدم دشمنی با "دولت ضد امپرياليست" کافی نبود، بلکه ميبايست حتماً متحد اين دولت باشيد، در خدمت اش قرار بگيريد و برای اش پادويی هم بکنيد. دوم اين که نشان ميدهد که "موضع مستقل پرولتاريايی" برای اکثريت، حتی در دوره ای که خود را مدافع راستين سوسياليسم ميناميد، چقدر مسخره و بی معنا بود. سوم اين که تحريف گری و بی اعتنايی به واقعيت ها را که خصلت ثابت ادبيات اکثريت (و حزب توده) بود به نمايش ميگذارد.

نوشته چنين القاء ميکند که گويا پيش از تحريم روزنامه های کيهان و اطلاعات از طرف جبهه ملي، اين دو روزنامه در ميان جريان های مترقی کشور مقبوليت داشتند. در حالی که همه کسانی که آن روزها را به ياد دارند، ميدانند که بعد از مسلط شدن چماقداران روحانيت حاکم بر روزنامه های روزانه کشور و قلع و قمع روزنامه نگاران آزادی خواه و مستقل، افکار عمومی مترقی کشور اين روزنامه ها را مبلغان تاريک انديشی حاکم و مراکز سازمان دهی دستجات چماقدار ميدانستند. تبليغاتچی های اکثريت که در آن روزها کالای قاچاق شان را زير پوشش دروغين ضديت با سرمايه داری می فروختند، احتياج داشتند جريان های چپ انقلابی را مدافعان سرمايه داری يا به قول خودشان "کلان سرمايه داران و بزرگ مالکان" قلمداد کنند و بنابراين با انگشت گذاشتن روی هم سويی اقليت و راه کارگر و جبهه ملي، ميکوشيدند اين سازمان ها را دنباله رو به اصطلاح "کلان سرمايه داران و بزرگ مالکان" معرفی کنند. در حالی که همان موقع همه ميدانستند که مخالفت اين سازمان ها با حکومت روحانيت بسيار زودتر از گسست جبهه ملی از اين حکومت شروع شده بود. مخصوصاً راه کارگر از همان آغاز موجوديت اش به عنوان يک سازمان، اعلام ميکرد که شکل گيری جمهوری اسلامی نقطه شکست انقلاب مردم ايران است و روحانيت حاکم در کار سازماندهی يک نوع نظام فاشيستی است. واين چيزی است که خود فرخ نگهدار نيز در نوشته اول اش (در جواب من) به آن اعتراف ميکند. در واقع راه کارگر هنگامی در باره چشم انداز فاشيسم هشدار ميداد که جبهه ملی هنوز در کابينه دولت روحانيت وزير داشت.

نمونه سوم - شماره ١١٥ (٣ تير ١٣٦٠) مطلبی دارد با عنوان "آبستراکسيون ليبرال ها" که خصلت ضد دموکراتيک خط سياسی اکثريت را به نحو بسيار روشنی به نمايش ميگذارد:

((روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ماه يعنی يک روز پس از اين که فراکسيون ليبرال ها با ترک مجلس، جلسه را ازاکثريت انداختند "ميزان" ارگان ليبرال ها نوشت: "نام نمايندگانی که ديروز مجلس را به علامت اعتراض ترک کردند... به عنوان قهرمانانی در تاريخ اين جمهوری ثبت خواهد شد"! و بدين سان راه را بر "قهرمانی" های بزرگ گشود. درطول هفته گذشته ليبرال های "قهرمان" پرده ای چند از اين "قهرمان" بازی را به نمايش گذاشتند. آنها با عدم حضور در جلسه مربوط به تصويب يک فوريتی بودن طرح عدم کفايت سياسی رئيس جمهور و نيز تصويب آئين نامه مربوطه کوشيدند تا مجلس را از اکثريت بياندازند! به ديگر سخن حضرات ليبرال "حق" خود ميدانند که به هر نحو شده با قانون مخالفت ورزند. آنها نامه جمعی می نويسند که "تأمين جانی ندارند، حق سخن گفتن از آنها سلب شده است، مخالفت آنان به جايی نمی رسد"... و اين همه در شرايطی طرح می شود که قرار است در مجلس تکليف لوايح محوری نظير آئين نامه اجرايی بند "ج" و "د" قانون اصلاحات ارضي، قانون مربوط به تأمين آزادی های سياسی و خلاصه هر آن قانونی که به سود انقلاب و عليه ضدانقلاب و اين سازش کاران است، تعيين شود. ليبرال ها اينک استفاده از تريبون مجلس برای تبليغ و پيشبرد سياست های سازش کارانه شان را ناکافی ميدانند و مناسب ترين تاکتيک را در شرايط کنوني، تحريم عملی اين تريبون و به اصطلاح پارلمانتاريستي، از اکثريت انداختن مجلس می دانند. و با اين حساب برای مردم ما راه ديگری نمی ماند جز اين که يا ليبرال ها تا پايان اين دوره از مجلس ، ملزم به حضور در مجلس باشند و يا کرسی هايی را که به نا حق در اشغال خود گرفته اند ، از آنان پس بگيرند.))

سطوری که مورد تاکيد قرار داده ام،به حد کافی گويا هستند: رهبران اکثريت آخوندهای حاکم را تحريک ميکنند که نمايندگان قانونی و منتخب مردم را از مجلس بيرون بيندازند! آنها حتی حق استفاده از تريبون مجلس را برای نمايندگان مخالف زيادی می بينند! آيا آنها فکر ميکردند روحانيت حاکم بعداز قلع و قمع جريان های مخالف به موجوديت آنها احترام خواهد گذاشت؟ ارزيابی و پيش بينی آنها هر چه بوده باشد، ترديدی نميتوان داشت که آنها در تثبيت نظام ولايت فقيه، با تمام زورگويی ها و بی حقی های اش نقش غير قابل انکاری داشتند.

نمونه چهارم- نشريه "کار" ارگان سازمان اکثريت در غالب شماره های سال ٦٠ ستون ثابتی داشت با عنوان "ضد انقلاب را افشاء کنيم" که در آن همه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی را به هم ميدوخت و همه آنها را هم به امريکا وصل ميکرد. در بخش ١٣ اين سری از افشاء گری ها، در شماره ١١٨ ( ٢٤ تير ١٣٦٠ ) مطلبی تحت عنوان "سران خائن بسيج عشايری را دستگير کنيد" آمده است که جاسوسی آشکار عليه نيروهای مخالف رژيم و پرونده سازی برای جبهه ملی و حزب رنجبران است:

((ليبرال های جبهه ملی و محافل رسوای وابسته به حزب امريکايی رنجبران به سرکردگی فرخ سنجابي، جلال حيدري، سيد حسن خاموشي، و همايون فرخي، تحت پوشش بسيج عشايری مشغول سازماندهی و تدارک توطئه های جديد عليه انقلابند. هدف اين مزدوران که ايجاد ارتباط بين کانون های شورش و جنگ ضد انقلابی است، در سخنان يکی از نمايندگان برجسته آنها به بهترين وجهی بيان شده است. فرخ خان سنجابی يکی از سران اصلی بسيج عشايری و نماينده بنی صدر در يکی از جلسات ضد انقلابي، توطئه خود را چنين تشريح کرده است: "مسلح شدن ما بايد ارتباط داشته باشد با مردم کردستان، لرستان، عشاير کاکاوند، جلال وند، تا به ايل بختياری و قشقايی وصل شود. قرار است ٢٠٠٠ نفر از ورزيده ترين افراد را آموزش بدهيم که در آينده کارهای زيادی داريم. اگر جنگ تمام بشود تازه کار ما آغاز خواهد شد." کيومرث يونسي، پرويز سپاس، و فريبرز فيروزان (منهوبی) از ديگر مزدورانی هستند که با ضد انقلابيون در کردستان ارتباط مستقيم دارند و اعلاميه های جبهه ملی و بختيار را تکثير و توزيع ميکنند. پس از عزل بی صدر، ردپای آنها در منطقه ديده شده که لازم است هر چه زودتر دستگير و محاکمه انقلابی شوند.))

از اين نوع جاسوسی عليه جريان های مختلف سياسی در شماره های مختلف "کار" فراوان است. مثلاً در شماره ١٢٢ (٢١ مرداد ٦٠) باز در رابطه با حزب رنجبران در همان ستون ثابت "ضد انقلاب را افشاء کنيم" (سری ) ميخوانيم:

((عناصری از گروهک امريکايی رنجبران نيز در بسيج عشايری نفوذ دارند که به جز سيد حسن خاموشی و سيد جمال حيدری (پسر سيد نصرالدين حيدری) اسامی بقيه عبارتنداز: ١- بهرام مهاجری از اعضای حزب امريکايی رنجبران است و بابت تکثير عکس شيخ نصرالدين حيدری توسط حزب رنجبران ١٠ هزار تومان پرداخت کرده است. ٢- فردی به نام سياوش که کردستانی است و در منطقه قليخانی فعاليت ميکند. از بسيج نيز سلاح دريافت کرده است. ٣- شهريار که او نيز کردستانی ميباشد. ٤- اورانوس مهاجری. ٥- همايون فرخی يکی از مسؤولين پايگاه بسيج. ٦- سوسن فرخی (خواهر همايون فرخی) ٧- فرهاد حيدری. ٨- سيروس مهاجری.))

و در قسمت پايانی در رابطه با "افراد باند ضدانقلابی پاليزبان بختيار در بسيج عشايری" ص 11 چنين می خوانيم:

((...طبق اخبار رسيده پس از عزل بنی صدر و تحت تعقيب قرار گرفتن فرخ سنجابي، وی در خانه شخصی به نام احمد اسدی که از ثروتمندان مشهد می باشد، مخفی شده است. فرخ سنجابی تصميم دارد که به خارج از کشور فرار کند. همچنين در منزل سيد حسن خاموشی مشاور سيد نصرالدين حيدری افرادی چون خسرو سليمي، رشيد سليمی اهل کلهر وگورگاه، جهانبخش اکبري، ايرج سنجابي، رضا خان و سليمان خان بهرامی نماينده سيد نصرالدين در بسيج عشايری جلسات توطئه آميزی عليه انقلاب تشکيل می دهد.))

اين نوشته ها از چند نظر جالب توجه اند: اول اين که با اسم و مشخصات، افرادی را نام ميبرد و خواهان دستگيری و محاکمه انقلابی سريع آنها ميشود. معنای "محاکمه انقلابی" هم در آن سال های خونين، همان بود که قضات ارشد رژيم، افرادی مانند محمدی گيلانی و ربانی املشی و ديگران، هر روزه از راديو و تلويزيون به تفصيل و با آب و تاب توضيح ميدادند، يعنی مرگ، آن هم نه مرگ سريع، بلکه مرگ از طريق "تمام کش کردن و زجر کش کردن"! دوم اين که مشخصاً برای جبهه ملی و حزب رنجبران پرونده سازی ميکند. چنين پرونده ای در آن سال ها ميتوانست غالب اعضاء و هواداران يک سازمان را جلو جوخه اعدام بفرستد. سوم اين که با تحريف گری بی شرمانه همه مخالفان رژيم را متحد با هم و دست نشاندگان و مزدوران امريکا معرفی ميکند. هر کس هر نظری که در باره جبهه ملی و حزب رنجبران و مواضع شان در آن سال ها داشته باشد، نميتواند منکر اين حقيقت باشد که اينها سازمان های "مزدور" نبودند و خط سياسی شان هم با سلطنت طلبان و طرفداران بختيار يکی نبود. و بالاخره، اينها نمونه هايی از جاسوسی های علنی اکثريتی ها (و توده ای ها) عليه نيروهای اپوزيسيون است.

نمونه پنجم - همان شماره (١١٨) "کار" مطلبی دارد با عنوان "نهضت آزادی از پاسخ به سؤالات مردم طفره ميرود" که هدف آن آشکارا تحريک مقامات رژيم عليه نهضت آزادی است و در آن بعد از ابراز خوشحالی از غير قانونی شدن "دار و دسته امريکايی جبهه ملی... و پاره ای ديگر نظير حزب (ايضاً امريکايی) ايران که اينان نيز از سازندگان جبهه ورشکسته ملی بودند..." چنين گفته ميشود:

((اما دسته ای از ليبرال ها يعنی نهضت آزادی متعلق به مهندس بازرگان و شرکاء به اعتبار پاره ای اعتقادات مذهبی هنوز اميد دارند از اين ضربه هولناک جان سالم بدر برند. اين حضرات که امام خمينی به آنان تکليف کردند تا مواضع سياسی خود را به صراحت بيان دارند، روزهای دشوار و پر از بيم و اميدای رااز سر ميگذرانند! نهضت آزادی کوشيده است با پيچ و تابها و ناز و کرشمه هايی که ويژه "نرم تنانی" از نوع ليبرال هاست، خود را از اين مخمصه نجات دهد. برای اين کار مهندس بازرگان که زمانی در اين انقلاب برو و بيايی داشت، از روی ناچاری مجبور شده با صدور ٢ اطلاعيه ( به تاريخ ٢٧ خرداد و ١٢ تير) مواضع سياسی جريان خود را به اصطلاح روشن سازد. نهضت آزادی که رندانه جاسوسي، محاکمه و محکوميت امير انتظام و دفاع دوآتشه خود را از او هيچ به روی مبارک خود نمی آورد، هم چنان با کلی گويی و رديف کردن جملات انقلابی از موضع گيری صريح نسبت به سؤالات مردم طفره می رود... [و بعد خطاب به نهضت آزادی ميگويد] امام گفته است که شما جبهه ملی را محکوم کنيد و آن را مرتد اعلام داريد. چرا تنها به تکذيب شرکت خود در راه پيمايی ٢٥ خرداد پرداخته ايد؟ نظر صريح تان به جبهه ملی چيست؟ ... گفته ايد "توطئه خائنانه انفجار غير انسانی و ضد اسلامی ٧ تير ماه و دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی را شديداً محکوم ميکنيم." مسبب اصلی اين جنايت هولناک به نظر شما کيست؟ زمانی "مجاهدين خلق" را "فرزندان خود" خوانده ايد و زمانی اعلام کرده ايد که هيچگونه همکاری و ائتلافی با آنها نداريد. نظر صريح تان راجع به سازمان مجاهدين چيست؟))

ميبينيد، سازمانی که خودش را مارکسيست ميدانست، يقه حزب ديگری را گرفته است که چرا فلان حزب را "مرتد"اعلام نمی کنيد!! واين در حالی است که تبليغاتچی های اکثريت به خوبی ميدانستند که "مرتد" اعلام کردن يک حزب يعنی تأييد کردن حکم اعدام ده ها و شايد صدها انسان وابسته به آن که در دست دژخيمان رژيم اسيرند. آيا شرم آور و جنايت کارانه نيست؟!

نمونه ششم - در شماره ١٢٠ (٧ مرداد ١٣٦٠)در مقاله ای با عنوان "رديابی تاکتيک های امپرياليسم" در باره سازمان های چپ چنين ميگويند:

(( در تمام اين مدت گروههای چپ رو و چپ نما مانند اقليت و راه کارگر پا به پای سازمان امريکايی پيکار و شرکا عليه حزب جمهوری اسلامی (خط امامی ها) و عليه ليبرال ها گرد و خاک کردند. اين گروهها که تمايلات آنارشيستی گروههای اجتماعی در حال تعليق طبقاتی را سازمان ميدهند، در کشاکش ميان جناح های جمهوری اسلامی مواضعی درهم و برهم ، بی سرو ته و مغشوش داشته اند. آنها بر خلاف بقيه "به طور کلی" هر دو جناح را دشنام ميدادند. اما درست مثل بقيه در عمل "در هر مورد مشخص" جنون آميزترين حملات را متوجه خط امام کردند و صراحتاً حرف دل ليبرال ها و سلطنت طلبان را پاسخ گفتند.
اغتشاش فکر و صراحت عمل اين گروهها که ساقط کردن خط امام است، تاکتيکی است که وظيفه مستقيم اش هموار کردن راه برای اجرای نقشه های امپرياليسم و جانشينی "دولت ميانه رو" بوده است. در تمام اين مدت تمام دشمنان اين جمهوری نه تنها نازک تر از گل به اينها نگفتند، بلکه هر کجا که فرصت کردند، دست دوستی و اتحاد عمل به سوی شان دراز کردند. با اوج گيری مبارزه عليه خط سازش و سقوط بنی صدر، اين گروهها در دشنام پراکنی عليه ليبرال ها هم تجديد نظر کردند. آنها در اين اواخر خط امام را دشمن اصلی قرار دادند و اکثريتی ها و توده ای ها را هم دشمنان فرعی! آنها اين طور "تحليل" می کردند که گويا اوج گيری و افسار گسيختگی ارتجاع به حدی رسيده است که حتی ليبرال ها را هم سرکوب! ميکند. سپس هراسان شعار ميدادند که پس بايد با تمام نيرو در برابر ارتجاع حاکم بايستيم. سرشت آنارشيستی اين گروهها مشتاق آنست که جناح های حاکم يک ديگر را بکوبند. آنها ظاهراً ميگويند ز هر طرف که شود کشته به سود ايشان است. اما در عمل از هيچ چيز به اندازه شکست جريان ليبرالی نمی ترسند. آنها حتی آماده اند روی اين شکست ها نام "غلبه لجام گسيخته فاشيسم" بگذارند. هيچ آرزويی برای آنها شيرين تر از اين نيست که جناح های حاکم آنقدر به هم ديگر مشغول باشند که آنها فرصت کنند تا ميتوانند شلوغ کاری کنند. بيهوده نيست که آنها اين همه از درهم شکسته شدن سنگرهای بسيار محکم بورژوازی در حکومت و گسترش قلمرو خط امام نگران شده اند... گفتنی پيرامون حال و روز اين گروهها زياد نيست. تنها بايد روی اين حقيقت تلخ انگشت گذاشت که متأسفانه در عمل می بينيم که روند تحول وتعميق انقلاب ما اين گروهها را از حالت بينابينی به سوی استقرار در مواضع ضد انقلابی رانده است. اين گروهها در روند آتی يا از بين ميروند و يا به سوی اتحاد عمل همه جانبه با نيروهای طبقات ارتجاعی و باندهای سر سپرده امپرياليسم، به سوی اجرای تبه کاريهايی که راه پيشرفت نقشه های جديدتر امپرياليسم را هموار ميکند، به سوی تبديل شدن به باندهای بی جيره مواجب و يا با جيره مواجب امپرياليسم سوق می يابند. آينده ای که سراسر تأسف بار است.))

جملاتی که مورد تاکيد قرار داده ام، به حد کافی گويا هستند. تبليغاتچی های اکثريت فتوا ميدهند که سازمان های ياد شده در صف ضد انقلاب قرار گرفته اند و خودشان هم بهتر ميدانند که اين حرف در آن سال های خونين جز تأييد حکم قتل اعضاء و هواداران اين سازمان ها معنای ديگری ندارد. مقايسه کار اينها با کار مهندس بازرگان واقعاً آموزنده است. در نمونه پيشين ديديم که به قول خود اکثريتی ها، او در حالی که از طرف خمينی زير فشار قرار گرفته بود که جبهه ملی را "مرتد" اعلام کند، حاضر نشد به اين کار تن بدهد. اما رهبران اکثريت با يک چرخش قلم "مهدور الدم" بودن هزاران عضو و هوادار سازمانهای چپ را تأييد ميکنند! حال ببينيد آن سخنان فرخ نگهدار در مصاحبه با مجله آرش ( شماره ٩٧) تا چه حد چندش آور است ، آنجا که ميگويد:

((ما خيلی از بچه ها ی مجاهد و راه کارگری و اقليتی و پيکاری و غيره را از نزديک می شناختيم، همه شان بچه های کاملا صادق و صميمی و از جان گذشته بودند و واقعا حاضر بودند برای خوشبختی مردم همه وجودشان را بدهند.))

نمونه هفتم - شماره ١٣٠ ( ١٥ مهر ١٣٦٠ ) با عنوان "آزموده را آزمودن خطا ست" مطلبی دارد که عمق سقوط و در عين حال ، بلاهت و درماندگی اينها را به نمايش ميگذارد:

((اخيرا گروهک ضد انقلابی "پيکار" که پس از دو سال ونيم دشمنی با انقلاب و جمهوری اسلامی ايران، در حال تلاشی کامل است، دست به تاکتيک جديدی عليه انقلاب زده است. از چندی پيش در شهر های تهران، تبريز، قزوين و پاره ای ديگر از شهر ها عناصر دستگير شده ای از اين گروهک، همراه مامورين به خيا بان ها می ايند و به بهانه معرفی "مخالفين" و"منحرفين"! هواداران سازمان و حزب توده ايران را شنا سايی و به کمک مامورين جمهوری اسلامی برای آنها پرونده جعلی می سازند. اين دسته ازاعضای "پيکار" در زندان ها، توده ای ها و اکثريتی ها را بازجويی می کنند. آنها تمام بحث های سالم و سازنده ای را که بين مسئولين زندان و هوا داران سازمان ما و حزب صورت می گيرد، تخريب می کنند به بيراه می کشانند و دشمنی نسبت به صديق ترين مدافعان انقلاب و جمهوری را در دل مسئولين زندان می کارند و دامن می زنند. علاوه بر اين تاکتيک خيانتکارانه، توطئه کثيف ديگری نيز توسط اين گروهک عليه پيروان سوسياليسم علمی (حزب و سازمان) تدارک ديده شده است. اين توطئه با کمک محافل تنگ نظر و قشری جمهوری اسلامی ايران پياده می شود که يک نمونه آن را در مصاحبه احمد راد منش از کادرهای درجه اول "پيکار" و مسئول انتشارات اين گروهک در روز هشتم شهريور ماه پس از پخش سرويس اخبار تلويزيون شاهد بوديم. کادر گروهک پيکار طی مصاحبه خود با کارکشتگی کوشيد: به ميليون ها بيننده تلويزيون القاء کند که باند های ترور و خرابکاری که هدفی غير ازبراندازی جمهوری اسلامی ايران ندارند "کمونيست" هستند! "پيکاری" کار کشته، در اجرای نقشه دستگاه های جاسوسی امپرياليسم چنين وا نمود کرد که گويا هر جنايتی که او و ديگر مائوئيست ها عليه جمهوری انجام می دهند، مطابق رهنمود های مارکسيسم - لنينيسم و آن هم مارکسيسم- لنينيسم خلاق است. بخش ديگر سخنان اين "پيکاری" متوجه انجام وظيفه ای بود که همه مائوئيست ها در دنيا به ايفا آن مشغولند. مائو ئيست ها می کوشند که از موضع تز "دو ابر قدرت" حرکت کنند و آرام آرام آمريکای جنايتکار را به دست فراموشی بسپارند و شوروی را به جای آمريکا بنشانند. "پيکاری" احمد راد منش ازتوده گير ترين وسيله ارتباط جمعی درست در لحظاتی برای امريکای جنايتکار شريک جرمی به نام شوروی تراشيد که مردم ايران از خبر توطئه آمريکايی انفجار بمب درنخست وزيری بشد ت خشمگين و نگران سرنوشت رئيس جمهور و نخست وزير منتخب خود بودند! و بالاخره اين "پيکار" ی رسوا در سؤال و جوابی که روشن بود به دقت در مصاحبه "جا سازی" شده، در پاسخ اين سؤال که: "در باره گروه های ديگر چه می گوئيد؟" به حمله به نيرو های راستين پيرو سوسياليسم علمی پرداخت. اين مائوئيست توطئه گر که در باره دهها گروه ضد انقلابی و ليبرال از قبيل "رنجبران"، "جبهه ملی" و "نهضت آزادی" و... يک کلمه هم نگفت، عليه سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) و حزب توده ايران به فحاشی و افترا زنی پرداخت.
او که به جرم بر اندازی جمهوری اسلامی ايران به محاکمه کشيده شده نيرو های راستين مدافع انقلاب را "ريا کار" خواند و تمام نيروی دوزخی خود را بکار برد که با طرح مسئله "مذهب" بين نيرو های راستين پيرو سوسياليسم علمی و مسلمانان انقلا بی تفرقه بياندازد. او به گمان خودش کوشيد مردم را به سياست اصولی و انقلابی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) و حزب توده ايران بد بين کند. تا آنجا که مسئله مربوط به گروهک ضد انقلابی "پيکار" است، هيچ چيزعجيب وغيرمنتظره ای به چشم نمی خورد، طبيعت مائ ئيسم که سنگ بنای ايدئولوژيکی و سياسی اين جريان ضد انقلابی است، اقتضا می کند که گروهک پيکار به هر نحو و به هر شکل که شده با نيرو های انقلابی کينه توزانه بستيزد. آنچه که برای ما و همه نيرو های ترقی خواه ميهن که قاطعانه از انقلاب و جمهوری اسلامی پشتيبانی می کنند، مايه تاسف و سؤال است اين است که چگونه مسئولين صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران تا به اين پايه در دام گروهک امريکايی پيکار افتاده اند که عضو اين جريان احمد راد منش اجازه پيدا می کند که از فرا گير ترين وسيله ارتباط جمعی دو ساعت به نام به اصطلاح دفاع از انفلاب، عليه انقلاب و نيرو های انقلابی لجن پراکنی کند، شوروی را پيش کشد تا آمريکا منتفی شود وهم مسلکان آن در دادگاه ها وزندان ها همچنان تخم نفاق و پراکندگی بپاشند. مثلی است معروف که می گويد: "آزموده را آزمودن خطاست". مقامات جمهوری اسلامی پس از آن همه سيلی هايی که از مائوئيست های مسلمان نمای آمريکايی مثل سلا متيان ها و غضنفر پورها و رئيس شان بنی صدر خورده اند، هنوز هم اجازه ميدهند پيکاری ها خط و سياست بنی صدری ها را به کمک آنان پيش برند.))

اولين چيزی که در اين نوشته جلب توجه ميکند، بی رحمی شگفت انگيز تبليغاتچی های اکثريت است که يک زندانی درهم شکسته در دست دژخيمان جمهوری اسلامی را همچون يک جاسوس هفت خطی تصوير ميکنند که در مصاحبه تلويزيونی اش، مطالب را "به دقت جا سازی" ميکند و کلاه سر بازجوها و مسؤولان جمهوری اسلامی ميگذارد! در کشور استبداد زده ما هر چيزی هم که ناشناخته باشد، پديده زندانيان سياسی درهم شکسته ی به اصطلاح " نادم" يا "تواب" که زير فشار ماموران امنيتی رژيم های حاکم "حقيقت" رسمی را کشف ميکنند و "طوطی صفت" برای مردم بهت زده بازگو ميکنند، از شناخته ترين فتوحات حکومت ها، دست کم، در نيم قرن اخير تاريخ ماست. تبليغاتچی های اکثريت در اينجا احمد رادمنش را طوری تصوير ميکنند که گويا نه تنها اصلاً زندانی نيست و قاپ مسؤولان تلويزيون جمهوری اسلامی را دزديده و هر چه بخواهد ميتوانداز آنجا بگويد، بلکه دارد خط سازمان پيکار را پيش ميبرد!

وارونه گويی آنها تا آنجاست که اصلاً خود احمد رادمنش راهم گذاشته اند و در باره
"تاکتيک جديد" سازمان پيکار صحبت ميکنند! البته اين برخورد با شوهای تلويزيونی رژيم از طرف کسانی که ميگفتند: "ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند" يا "شايعه" شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی را ساخته و پرداخته عوامل امپرياليسم برای تضعيف نظام قلمداد ميکردند، عجيب نيست. آنها شکنجه در زندان ها را هنگامی کشف کردند که نوبت خودشان رسيده بود و روحانيت حاکم ديگر خدمات شان را نمی پذيرفت.

نکته تکان دهنده ديگری که در اين نوشته جلب توجه ميکند، صحبت از سازمان "در حال تلاشی کامل" پيکار است. ميدانيم که اين "تلاشی" از طريق قتل عام بی رحمانه صدها عضو و هوادار اين سازمان صورت گرفت. و در جريان تمام آن کشتارها، رهبران اکثريت برای آدم کشان رژيم هلهله ميکردند و ستايش نثار ميکردند.

سومين نکته جالب اين است که رهبران اکثريت (خواه از سر بلاهت يا چاپلوسی بزدلانه) حتی هنگامی که می بينند مسؤولان رژيم در برنامه های تبليغاتی شان به صورتی کاملاً روشن، خود آنها را می کوبند، باز هم چشمان شان را می بندند که "انشاء الله گربه است"!حقيقت اين است که عليرغم همه پادويی ها و چاپلوسی های اکثريت و حزب توده در آن سال ها ، رهبران جمهوری اسلامی هرگز روی خوش به آنها نشان ندادند.

و بالاخره چهارمين نکته جالب اين است که آنها خودشان از "بحث های سالم و سازنده" ميان رفقای زندانی شان و زندانبانان سخن ميگويند. موضوع اين بحث ها، آن هم در سال هايی که هر روزه، در همان محل " بحث های سالم و سازنده" دسته دسته زندانيان را به پای جوخه های تير ميفرستادند، چه ميتوانست باشد؟!

نمونه هشتم - نگاهی به ادبيات اکثريت در آن سال ها نشان ميدهد که اينها تمام سازمان های (در آن موقع معروف به) "خط سه" را رسماً امريکايی مينامند. مثلاً در مطلب نقل شده از شماره ١٢٠ ( که زير عنوان "نمونه ششم" در بالا آورده ام) رسماً از "سازمان امريکايی پيکار" نام می برند. با اندکی دقت در موارد برخورد با سازمان های پيکار، اتحاديه کمونيست ها، رنجبران ، توفان و به طور کلی سازمان ها ی "خط سه" معلوم ميشود که رهبران اکثريت اصلاً هر نوع انديشه و گرايش سياسی تأ ثير گرفته از مائوئيسم را امريکايی مينامند. بنابراين است که آنها حتی سلامتيان و غضنفر پور و بنی صدر را هم "مائو ئيست های امريکايی مسلمان نما" معرفی ميکنند. و در همه جا وقتی از جبهه ضدانقلاب صحبت ميکنند، امپرياليسم امريکا، سلطنت طلبان ، ليبرال ها، مائوئيست ها، باند قاسملو در رأس فهرست و در يک بسته بندی واحد قرار دارند ( مثلاً در شماره ١٣٠ - ص١٠ ، َشماره ١٢٧ - ص ١٨ ، ١٢٩ - ص ١٤ ، شماره ١٤٧- ص ٣ ، شماره ١٢٢- ص ١٠ و ١١)

توجيه آنها برای اين کار ظاهراً تز "سه جهان" مائوتسه تونگ بود که شوروی را هم در
کنار امريکا برای خلق های جهان خطرناک معرفی ميکرد. اما حقيقت اين است که اولاً همه سازمان های "خط سه" در ايران به تز "سه جهان" معتقد نبودند، ثانياً تقريباً همه آنها ضد امريکايی بودند، ثالثاً بعضی از آنها (مثلاً حزب رنجبران و اتحاديه کمونيست ها) در اوايل انقلاب مانند اکثريت و حزب توده از جمهوری اسلامی حمايت ميکردند. در واقع موضع همه سازمان های "خط سه" نسبت به جمهوری اسلامي، نه فقط يک سان که حتی مشابه نيز نبود. با توجه به اين حقيقت، تلاش اکثريت وحزب توده در امريکايی قلمداد کردن مائوئيست ها بيش از هر چيز از منطق جنگ فرقه ای با آنها ناشی ميشد.

نمونه نهم - در شماره ١١٥ (٣ تير ٦٠) مطلبی آمده است با عنوان "ضدانقلاب در کويت هار شده است" که بعد از آوردن خبرهايی در باره فعاليت های تبليغاتی مخالفان جمهوری اسلامی و مخصوصاً سلطنت طلبان در کويت و شيخ نشين های خليج فارس ، به طور ضمنی از رژيم ميخواهد که اين جريان ها را در خاک کويت سرکوب کند:

((...البته نيروهای مبارز مقيم کويت و از جمله هواداران سازمان فدائيان خلق"اکثريت" با تمام نيرو در برابر ضد انقلابيون ايستادگی ميکنند و اعمال آنها را زير نظر دارند. دولت جمهوری اسلامی وظيفه دارد اين توطئه ها را با دقت تعقيب نمايد و با اتخاذ سياست های روشن و سنجيده و ياری گرفتن از نيروهای انقلابی به مقابله با آن برخيزد.))

در اينجا می بينيم که تبليغات اکثريت عليه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی در آن
سا ل ها آشکارا به همسويی و هم راهی با سياست های تروريستی رژيم در خارج از کشور
کشيده می شود.

اين توصيه تبليغاتچی های اکثريت، مخصوصاً در شيخ نشين های خليج فارس وکويت، در شرايط آن روز، قاعدتاً فقط از طريق اعزام تيم های ترور ميتوانست عملی شود، کاری که رهبران جمهوری اسلامی حداقل تا رسوائی شان در دادگاه "ميکو نوس" مرتباً در خاک کشورهای ديگر انجام ميدادند!

***
در پايان اين نگاه به اسناد، بايد از آقای فرخ نگهدار سپاس گزار باشم که از طريق ستيز گستاخانه اش با حقيقت، مرا ناگزير ساخت به دنبال اين اسناد بگردم و همه آنها را به دقت بخوانم که برايم بسيار آموزنده بود. اعتراف ميکنم که گذشت ساليان خيلی چيز ها را در حافظه ام کم رنگ کرده بود، اعتراف ميکنم که حتی با تجربه بی واسطه ام از جهنم کشتارگاه های جمهوری اسلامي، باز هم نميدانستم همراهی اکثريت (و حزب توده) با جنايات جمهوری اسلامی تا اين حد عميق، تا اين حد علنی و تا اين حد همه جانبه بوده است. در اينجا ناگزيرم از فرخ نگهدار بپرسم راستی چه کسی با آرامش وجدان و کاملاً "عالمانه، عامدانه و ظالمانه، شک وشبهه پراکنی" ميکند، من يا شما؟!

از آنجا که اين بخش از نوشته به حد کافی طولانی شده است، پرداختن به بخش های ديگر سخنان فرخ نگهدار را به بخش ديگری واميگذارم که اميدوارم هر چه زودتر به علاقه مندان پی گيری اين بحث تقديم کنم.
اول شهريور ١٣٨٦

منابع:
برای مشاهده شماره های نشريه کار که در اين مقاله به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است، به لينک زير مراجعه کنيد:
نشريه کار شماره 104 سال 1360
نشريه کار شماره 106 سال 1360
نشريه کار شماره 107 سال 1360
نشريه کار شماره 109 سال 1360
نشريه کار شماره 112 سال 1360
نشريه کار شماره 113 سال 1360
نشريه کار شماره 114 سال 1360
نشريه کار شماره 115 سال 1360
نشريه کار شماره 116 سال 1360
نشريه کار شماره 117 سال 1360
نشريه کار شماره 118 سال 1360
نشريه کار شماره 119 سال 1360
نشريه کار شماره 120 سال 1360
نشريه کار شماره 121 سال 1360
نشريه کار شماره 122 سال 1360
نشريه کار شماره 123 سال 1360
نشريه کار شماره 125 سال 1360
نشريه کار شماره 126 سال 1360
نشريه کار شماره 127 سال 1360
نشريه کار شماره 128 سال 1360
نشريه کار شماره 129 سال 1360
نشريه کار شماره 130 سال 1360
نشريه کار شماره 131 سال 1360
نشريه کار شماره 132 سال 1360
نشريه کار شماره 134 سال 1360
نشريه کار شماره 147 سال 1360
نشريه کار شماره 148 سال 1360
نشريه کار شماره 150 سال 1360

برای نسخه های نشريه کار از
آرشيو اسناد اپوزيسيون  استفاده شده است

علی اکبر شالگونی  : آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد! ( بخش دوم )

فرخ نگهدار نوشته اش را به سه بخش تقسيم کرده است:

" بخش اول اساسا رجوع به اسناد سازمان در 25 سال پيش، در طول سال 1360، است. در اين مراجعات گزارش کرده ام که سازمان در قبال اعدام های سال 60 کدام مواضع را اتخاذ کرده است.
در بخش دوم نظر و قضاوت من در مورد مواضع سازمان نسبت به اعدام های سال 60 و ارتباط آن مواضع با خط مشی سازمان اکثريت در آن سال ها گنجانيده شده است.
در بخش سوم رئوس و مشخصه های اصلی سياست و خط مشی سازمان اکثريت در سال های 60 و 61 جمع بندی شده و مورد قضاوت و مقايسه با خط مشی ساير نيروها قرار گرفته است."

من در بخش اول اين نوشته با آوردن نمونه های متعدد از شماره های مختلف نشريه "کار" ارگان مرکزی سازمان فدائيان خلق اکثريت در سال ١٣٦٠ ( همراه با کليد مراجعه به فتوکپی اسناد مورد استفاده ام ) نشان دادم که برخلاف ادعای آقای نگهدار، سازمان فدائيان اکثريت نه فقط با سرکوب ها و کشتارهای خونين آن سال ها مخالف نبوده، بلکه فعالانه از آنها حمايت کرده است. و در اين بخش به ادعاهای ديگر او می پردازم.


1- آقای نگهدار و منطق دروغ جسورانه

محور اصلی بخش دوم نوشته نگهدار توضيحاتی است در باره همان ادعايی که در بخش اول مطرح کرده است. و نکته کليدی آن اين است:

"گرچه سازمان در هيچ مورد از صدور هيچ يک از احکام اعدام برای رهبران و فعالين گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند حمايت نکرده است، اما از تکرار مکرر اين عبارت که "کسانی که مستقيما در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند نبايد اعدام شوند" می توان نتيجه گرفت که سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست و معتقد است ,حکومت در قبال ترور و تعرض مسلحانه، از داخل و يا از خارج، حق دارد از خود دفاع کند."

جمله ای که موردتاکيد قرار داده ام، نشان ميدهد که آقای نگهدار آشکارا دروغ ميگويد و مهم تر از آن، از منطق دروغ جسورانه( يعنی همان گفته معروف که دروغ هر چه بزرگ تر باشد، راحت تر پذيرفته ميشود) استفاده ميکند. حتی او برای باوراندن ادعای اش، کمی پائين تر، تأکيد ميکند که مجدداً به اسناد سازمان در آن سال ها مراجعه کرده است. اما من در بخش اول اين نوشته نشان داده ام که اسناد رسمی منتشر شده سازمان در سال ١٣٦٠ چيز ديگری ميگويند. البته جمله بالا علاوه بر اين که يک دروغ شاخداری را بيان ميکند، با پيچ وتاب خاصی هم همراه است. اين عبارت " گروه هايی که قبل از انقلاب عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند" در اين جا چه وظيفه ای دارد؟ يعنی چه؟ شما يا از اعدام مخالفان رژيم دفاع کرده ايد يا نکرده ايد. پس اين تفکيک سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، از آنهايی که بعداً به وجود آمده اند، برای چيست؟ به نظر ميرسد آقای نگهدار ميکوشد جای فراری برای خودش بگذارد. اما اين پيچ وتاب، خواه آگاهانه وارد شده باشد يا ناآگاهانه، بی فايده است زيرا اولاً ترديدی نيست که اکثريت از اعدام افراد سازمان هايی که پيش از انقلاب موجوديت داشته اند، فعالانه حمايت کرده است. مثلاً وقتی (درشماره ١١٨ " کار" می نوشتند:" اعدام مبارک و فرخنده کريم دستمالچی و احمد جواهريان، کوخ نشينان را شادمان و امپرياليسم امريکا را عزادار کرد." از اعدام افراد جبهه ملی شادمانی ميکردند، يعنی سازمانی که قبل از انقلاب موجوديت داشت و اهل عمليات مسلحانه هم نبود. يا (در همان شماره ١١٨ )وقتی به مهندس بازرگان فشار مياوردند که به خواسته خمينی جواب روشنی بدهد و سران جبهه ملی را "مرتد" اعلام کند، به خوبی می دانستند که مجازات "مرتد" در جمهوری اسلامی اعدام است!

ثانياً بسياری از سازمان ها (مانند راه کارگر و پيکار و امثال آنها) گرچه در دوره پيش از انقلاب وجود نداشتند، ولی بسياری از فعالان اصلی آنها از مبارزان باسابقه پيش از انقلاب بودند. و حال آن که اکثريت از اعدام فعالان سر موضع آنها آشکارا دفاع کرده است ( مثلاً مراجعه کنيد به شماره ١٥٠ " کار" در سال ١٣٦٠ که خواهان سرکوب هر چه شديدتر همه زندانيان سرموضعی است).

ثالثاً معنای ضمنی تفکيک سازمان ها يا افرادی که عليه رژيم شاه مبارزه می کرده اند از آنهايی که بعد از انقلاب به وجود آمدند، اين گمان را به وجود می آورد که سازمان های با سابقه تر، در ذهنيت اکثريتی ها از اصالت خاصی برخوردار بوده اند. آيا او می خواهد به طور ضمنی بگويد که اولی ها بيش از دومی ها حق داشته اند؟ انقلاب ايران انبوه افراد و جريان هايی را به مبارزه کشاند که اصلاً در دوره شاه حضور و فعاليت سياسی قابل توجهی نداشتند، و بسياری از اينها نيز توسط جمهوری اسلامی بيرحمانه سرکوب شدند. اين تفکيک مهمل و اين پيچ و تاب دادن به سخن چه معنايی دارد؟

لازم است در اينجا يادآوری کنم که نگهدار ( به قول معروف ) "وسط دعوا نرخ تعيين ميکند". بحث بر سر اين است که اکثريت فقط از اعدام ها و اقدامات جنايت کارانه جمهوری اسلامی در سال های ٦٠ و ٦١ حمايت نکرده، بلکه فعالانه با آنها همراهی کرده و در گسترش و موفقيت آنها تا حد قابل توجهی نقش داشته است. مثلاً رهبران اکثريت رسماً و علناً به اعضاء و هواداران سازمان رهنمود داده اند که فعاليت های سازمان ها و افراد مخالف رژيم را در همه جا زير نظر بگيرند و به نهاد های سرکوب اطلاع بدهند (مثلاً مراجعه بکنيد به سخنان رقيه دانشگری در شماره ١٢٠ " کار" يعنی همان منبعی که فرخ نگهدار اصلاً منکر وجود آن است). حتی در مواردی که آنها به اصطلاح به "اعدام های بی رويه " اعتراض می کردند، هميشه مواظب بودند که تأکيد بر اعدام رهبران و افراد مقاوم سازمان های مخالف را از قلم نيندازند. مثلاً کافی است به مقاله " باز هم اعدام های بی رويه " در شماره ١٣٩ "کار" ( ١٨ آذر ١٣٦٠ ) يعنی مقاله ای که فرخ نگهدار آن را برجسته ترين سند ادعای خودش تلقی می کند، نظری بيندازيد تا چگونگی اين مخالفت را دريابيد:

"در چند هفته اخير جبهه براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار، از سلطنت طلبان و ساواکی های سازمان يافته توسط "سيا" تا باند خائن رجوی- خيابانی و گروهک های امريکا پرورده مائوئيست رنجبري، جنايات تازه ای آفريدند. روزنامه ها طی اين هفته ها خبر از جناياتی که توسط باند قاسملو در مناطقی از کردستان صورت گرفت، سردادند... هدف اقدامات جنايتکارانه اخير و فضای تب آلودی که با حربه شايعه و تبليغات آفريدند، همچنان ايجاد جو ناآرامي، عدم امنيت و بی ثباتی است که از پنج عنصر براندازی به سرکردگی امريکای جنايتکار را تشکيل می دهد.

بدون ترديد در برابر مزدوران و گم کرده راهانی که دست به ترور وتخريب می زنند ، بايد با قاطعيت انقلابی روبرو شد. ما هم چنان که بارها تأکيد کرده ايم ، انقلاب حق دارد و بايد با قاطعيت تمام از خود در برابر ضد انقلاب دفاع کند. در عين حال اين امر بسيار قابل تأکيد است که قاطعيت انقلابی نبايد منجر به پايمال کردن موازين قانونی و انسانی شود. انقلاب از آنجا که در موضع حقانيت قرار دارد، بايد با آن دسته از گمراهانی که مستقيماً در عمليات ترور و تخريب شرکت نداشته اند و به تجربه اثبات گرديده که امکان هدايت وارشاد آنان وجود دارد، با عطوفت برخورد نموده و حساب آنها را از رهبران جنايتکاری چون رجوی و خيابانی جدا سازد... اما ... نگاهی به موارد اتهام بسياری از افراد اعدام شده توسط دادگاههای انقلاب در گذشته و در روزهای اخير نشان می دهد که در موارد متعدد هيچگونه پای بندی نسبت به موضع فوق [يعنی موضع اعلام شده توسط رئيس ديوان عالی کشور] وجود نداشته ... علاوه بر نقض قانون در صدور احکام اعدام اخيراً دادگاههای انقلاب، در چگونگی اجرای اين احکام نيز ردپای سياستی که تنها به کينه توزی و انتقام می انديشد، ديده می شود. براساس اطلاعيه های صادره پاره ای از اين احکام توسط جوخه های اعدامی اجرا شده است که افراد آن را ياران سابق اعدام شدگان تشکيل داده اند. از نظر پاره ای از مسؤولين قضايي، اين نمايش غير انسانی در هم شکستن " شخصيت يک انسان"، نشان پای بندی به آرمان های انقلاب است!! به اعتقاد اين گروه از مسؤولين، اجرای حکم اعدام توسط کسانی که تا ديروز مانند آن کسی که اعدام می شود و می انديشد با او خالصانه ترين روابط انسانی و عقيدتی را داشته است، باز سازی انقلابی انسان و تربيت انسان انقلابی است. تناقض آشکارتر از آنست که بخواهيم روی آن مکث کنيم. ما مسؤولينی را که چنين شيوه داهيانه ای برای ارشاد "گم کرده" راهان انتخاب کرده اند، در برابر اين حقيقت قرار می دهيم: کسی که با کشتن رفيق همفکر و همراه ديروزش به دامن انقلاب برگشته است، وقتی هر گام به سود انقلاب بر می دارد، با اين فکر رنج آور روبرو خواهد بود که با دست خود کسی را که می توانست همانند او در خدمت انقلاب باشد، از پای در آورده است، اين انديشه رنج آور که در تمام طول زندگی با او همراه خواهد بود، تمام نيروی ايمان و اعتقاد به آماج های انقلاب را از او خواهد گرفت و در بدترين حالت از او شخصيتی خواهد ساخت که برای نجات شخص خود آماده هر اقدام غير انسانی و جنايتکارنه ای است." ( تاکيد خت و نيز عبارت داخل کروشه را من افزوده ام).

اين نوشته از جهتی يک سند بی همتاست. زيرا در عين حال که برجسته ترين شاهد ادعای نگهدار محسوب می شود، معنا و چگونگی اعتراض اکثريت به آن اعدام های وحشتناک را هم نشان می دهد. در اينجا توجه خواننده را به چند نکته جلب می کنم: اول اين که به ياد داشته باشيم که اين همان مقاله ای است که با انتشار آن لاجوردی نويسنده آن را می خواهد و رهبری اکثريت تصميم ميگيرد با دادن محمد رضا غبرايی به دست او، غائله را بخواباند. واکنش لاجوردی تصادفی نبوده، زيرا مقاله به يکی از وحشتناک ترين شيوه های اعدام که ضمناً خود لاجوردی از مدافعان اصلی آن بوده، اعتراض می کرده است. با مراجعه به متن کامل مقاله می توانيد ببينيد که نويسندگان آن سعی کرده اند از اختلافات درونی مقامات رژيم استفاده کنند و اميدوار بوده اند که مثلاً رفسنجانی و موسوی اردبيلی ( رئيس وقت ديوان عالی کشور ) و ديگران که ظاهراً به اين شيوه ها اعتراض داشته اند، از آنها حمايت خواهند کرد!

دوم اين که همين مقاله نکته مورد تأکيد مرا در بخش اول اين نوشته (که رهبران اکثريت نمی توانستند از معنا و چگونگی "ارشاد" زندانيان در کشتارگاههای جمهوری اسلامی بی خبر باشند) کاملاً تأئيد می کند.

سوم اين که برخلاف ادعای آقای نگهدار (که می گويد "سازمان به اعدام کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت داشته اند معترض نيست" ) اکثريت اعدام مبارزان مسلح را فقط به طور ضمنی نمی پذيرد، بلکه با صراحت و تأکيد از آن اعدام ها دفاع می کند.

چهارم اين که آنها حتی همه مبارزان غير مسلح را در خور تخفيف مجازات نمی دانند، بلکه دائماً تأکيد دارند که فقط افراد ارشاد شده، يعنی آنهايی که درهم شکسته اند، بايد مورد عطوفت قرار بگيرند. در همين جا می بينيد که آنها تأکيد می کنند که "امکان هدايت و ارشاد آنان" بايد در تجربه اثبات شده باشد. اين در حالی است که به شهادت همين نوشته، آنها می دانند که اين "تجربه" در کشتارگاههای جمهوری اسلامی چه معنايی دارد و در بهترين حالت چه معنايی می تواند داشته باشد. حتی اين اصطلاح عجيب و تهوع آور "اعدام های بی رويه" به اندازه چند کتاب معنای برخورد اينها با آن کشتارهای هولناک را توضيح می دهد. زندانيان تواب را وادار می کنند در کشتن هم پرونده های شان و حمل اجساد خون آلود آنان شرکت کنند، و رهبران اکثريت آن را اعدام بی رويه می خوانند و از آن فراتر، حالا آقای نگهدار به خود می بالد که به آن اعدام ها اعتراض کرده است!

برای درک روشن تری از منظور رهبری اکثريت از "ارشاد گم کرده راهان" نگاهی به مقاله "چرا گروهکها مضمحل ميشوند؟" در شماره ١٤٩ "کار" ( ٢٨ بهمن ١٣٦٠ ) ضرورت دارد. بايد توجه داشت که اين مقاله به مناسبت کشته شدن موسی خيابانی و اشرف ربيعی و همراهان آنها و نيز دستگيری رهبران اصلی سازمان پيکار نوشته شده و در اول مقاله اين خبرها به نقل از اطلاعيه های سپاه پاسداران، با لحن پيروزمندانه ای آورده شده است. در اين مقاله چنين گفته می شود:

" اگر تا ديروز عمدتاً اين اعضاء و هواداران مجاهدين وساير گروهکهای هم سنخ آن بودند که دسته دسته در خيابان ها و خانه های تيمی کشته و دستگير می شدند، اکنون در ميان کشته شدگان درگيری های خيابانی و خانه های تيمی و در ميان افراد دستگير شده، تعداد هر چه بيشتری از عناصر رهبری و مسؤول ديده می شوند و اين مسأله به روشنی نشان می دهد که زمان تا چه پايه بر تحليل های ذهني، کج وکوله و ماهيتاً ضد انقلابی چنين جريان هايی مهر باطل کوبيده است و امروز که هشت ماه از آغاز حرکت آشکارا ضدانقلابی و سرنوشت غم انگيز رهبری مجاهدين می گذرد، نشان خواهد داد که جريان تلاشی و اضمحلال شتابان آنها نه به واسطه عدم رعايت اين يا آن مسأله امنيتی و خطای تاکتيکي، بلکه ناشی از ماهيت آن انديشه ای است که فرصت طلبانه به کجراه می رود و به انکار و تقابل با انقلابی برخاسته که سرسخت ترين دشمنان بشريت با کينه ای حيوانی برای نابودی آن هر روز توطئه ای جديد علم می کنند...
پس از پيروزی انقلاب.... سازمان ها و گروههای سياسی متعددی ... فعاليت تبليغاتی گسترده ای را آغاز کردند... خصوصيت مشترک تمامی اين سازمان ها و گروهها آن بود که عموماً توسط نيروهايی رهبری می شدند که تجربه سياسی اغلب آنها به ندرت از يک دهه تجاوز می کرد. و بواسطه ضعف تجربه سياسی و عدم درک عميق نسبت به قانونمندی ها و مشکلات انقلاب نسبت به آنچه در ايران اتفاق افتاده بود ، تصوری غير واقعی داشتند. آنها از اين که انقلاب در ايران درست مطابق الگوهای ذهنی آنها به پيروزی نرسيده بود يا تحليل هايی که ريشه در تمايلات ذهنی و طبقاتی آنها داشت، در چاله چوله هايی که سر راه کنده بودند، در ماندند و از پس حل بغرنجی ها و پيچيدگی های کاملاً مفرط انقلاب ما برنيامدند... اين جريان ها در ادامه دشمنی با خط ضد امپرياليستی و مردمی امام خمينی تا بدانجا پيش رفتند که منطبق با سياست اعلام شده امپرياليسم امريکا ، رسماً جنگ مسلحانه عليه جمهوری اسلامی ايران را آغاز کردند و در اين روند به جريان شناخته شده چپ امريکايی پيوستند. سياستی که امروز رهنمون عمل مجاهدين، اقليت و نظاير ايشان است، در ماهيت امر با سياست جريان های شناخته شده چپ امريکايی چون رنجبران و پيکار و کومه له و نظاير آنها و حتی با کارهای باندهای تروريست ساواکی و سلطنت طلب تفاوتی ندارد... شايد هنوز هم افرادی اينجا و آنجا پيدا شوند که وضعيت فلاکت بار گروهکهای چپ رو و چپ نما را نه ناشی از ماهيت انديشه و عمل انحرافی آنها، بلکه در اين يا آن محاسبه غلط تاکتيکی و عدم تشخيص درست موقعيت بدانند و با چنين توجيهاتی خواسته باشند هم چنان راه شکست خورده آنها را ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. ولی اين ضربات به هيچ وجه تصادفی نيست. اين سرنوشت دردناک تمام کسانی است که آگاهانه و يا نا آگاهانه به نام مردم عليه مردم توطئه می کنند. در عين حال ممکن است که برخی از عناصر اين گروهکها بتوانند هم چنان به موجوديت فلاکت بار خود ادامه دهند. ولی چنين حياتی با مرگ فاصله چندانی ندارد. مرگ يک جريان سياسی زمانی فرا می رسد که قادر به هيچ گونه حرکتی در ميان توده ها نبوده و هيچ گوش شنوايی برای شنيدن شعارهايش وجود نداشته باشد. و امروز بقايای مجاهدين و اقليت و نظايرشان دقيقاً در چنين وضعيتی قرار گرفته اند. و مطمئناً هيچ چيز جز بازگشت به دامن انقلاب آنها را از اين نابودی حتمی نجات نخواهد داد...
پديده بسيار قابل ملاحظه ای که هم زمان با گسترش ضربات بر پيکر مجاهدين و ساير گروهکها مشاهده می شود، موج "ارتداد" و بازگشتی است که از صدر تا ذيل رده های تشکيلات آنان را در بر گرفته است... به راستی چرا اين موج "ارتداد" و بازگشت اين قدر وسيع است و از افراد کادر مرکزی تا پائين ترين سطوح هواداران را در بر می گيرد؟ اخباری که از افراد آزاد شده از زندان می رسد، ابعاد بازگشت را بسيار وسيع تر از آنچه در خارج انعکاس می يابد ترسيم می کند.آنها می گويند در زندان بدون اغراق تقريباً تمام افراد وابسته به گروهکها از سازمان خود بريده اند. اگر در گذشته کسی در زندان در برابر رژيم شاه سرفرود می آورد ، به سرعت منفرد می شد و شديداً مورد نفرت مردم و زندانيان قرار می گرفت. امروز عکس اين پديده در زندان به چشم می خورد...
می توان جمع بندی نمود که فقدان يک بنيان عقيدتی استوار و شکست کامل خط مشی سياسی در شرايطی که انقلاب اين گام های بلند را به پيش، به سوی پيروزی های باشکوه بر می دارد و تأثير اين دو بر روی هم، آنها را به اوج تشتت فکری و سياسی رسانيده است... علت بنيادين اضمحلال گروهکها پيشرفت انقلاب و تشديد تقابل آنها با اين پيشرفت است. اين پديده، گروهکها را از درون می شکند. اکنون ديگر صحبت اصلاً از اين نيست که عوامل گروهکها از راه خود باز نمی گردند. همه می بينيم که موج عظيم بازگشت همه آنها را فرا گرفته است. اکنون صحبت بر سر انگيزه های بازگشت است. در ميان خيل افرادی که نسبت به گذشته خود تجديد نظر کرده اند، دو جهت کاملاً متفاوت را می توان تشخيص داد.
اول: کسانی که از شکست به اين نتيجه رسيده اند که چون زورشان کمتر از حکومت بوده، نتوانسته اند حکومت را سرنگون کنند. پس اشتباه کرده اند و سياست غلطی را برگزيده اند. اين دسته در واقع گذشته خود را به صورت تاکتيکی نفی می کنند. زيرا همواره فکر می کنند در صورتی که توازن قوا را درست تشخيص داده بودند، آنگاه دست به اين حرکت خونين نمی زدند و برای فرارسيدن چنان روزی که بتوانند رژيم را سرنگون سازند، بايد زمان بيشتری می گذشت و نيروی بيشتری فراهم می آمد. کسانی که نسبت به گذشته خود چنين فکر می کنند طبعاً به عمق انحراف خود پی نبرده اند. ترس از نابودی است که آنان را به سوی ندامت کشانده، نه شوق پيروزی. چنين کسانی در آخرين تحليل نجات خود را برتر از نجات انقلاب قرار می دهند...
دسته دوم: که اکثريت افراد بازگشته گروهکها را تشکيل می دهند، کسانی هستند که از نفی گذشته اسفبار خود بدين نتيجه رسيده اند که خط رهبري، خط امام، دارای ماهيت ضدامپرياليستی و مردمی است. آنها درک می کنند که با خط امام در يک سنگر قرار دارند و انحراف اساسی آنها اين بوده است که با اين خط همچون دشمنان انقلاب و در رأس آن امپرياليسم امريکا دشمنی می کرده اند... "

در اين نوشته چند نکته در خور توجه است: اول اين که خيلی روشن است که آنها سعی می کنند جريان هايی &