در عظيم خلوت من               در عظيم خلوت من / هيچ غير از شکوه خلوت نيست ... ـ فريدون ايل بيگی            به سراغ من اگر می آئيد / نرم و آهسته بيائيد / مباد که ترک بردارد / چينی نازک تنهائی من

        m.ilbeigi@yahoo.fr                                                dimanche, 04. novembre 2018 

                              

اين روزها هواي دل ِ خيلي ها ابري است

کتايون آصف

 

دلم گرفته و مي دانم اين روزها هواي دل خيلي ها مثل من ابري است ،تلفن زنگ مي زند ناصر برادر زاده عزيزم هست و ميگه عمه کتايون امسال ميشه بيست سالم براي تولدم چي برام ميفرستي ؟ يکباره بغض همه وجودمو ميگيره و ميگم ميفرستم عمه جان يه چيز خوب برات ميفرستم چي دوست داري برات بفرستم ؟ ميگه نه خودت بفرست هر چي بفرستي دوست دارم ....

تلفن رو قطع مي کنم و تا خود صبح گريه مي کنم بيست سال گذشت ، بيست سال ؟ بيست ساله که هر سال مرداد هواي خانه ما ابري ميشه پدرم چشمهاش سفيد شده و مادرم که هنوز هم ميگه کاش حداقل ميدونستيم قبر ناصر کجاست ؟ بيست ساله که هر ساله مرداد که مياد منو مي بره به اون روزهاي تلخ و خاکستري رنگ مي بره به خونمون که چدر دلم براي اون روزهاش تنگه مي بره به سه راه آذري خيابان تيموري کوچه خالدي پلاک هشت !

يازده سالم بود داداشم ناصر که بزرگترين بچه خونواده نسبتا شلوغ ما بود يک سالي بود ازدواج کرده بود هم درس مي خوند تو دانشگاه هم تو چاپخانه البرز تو همون خيابون تيموري پيش عباس آقا نائيني که از آشناهاي پدرم بود کار ميکرد زن برادرم هم با ما زندگي ميکرد هر دو دانشجو بودند ، دانشگاه تهران ، دانشکده فني ، مامانم و بابام چقدر ذوق مي کردند که اولين مهندس خانواده قراره روزي پسر و عروسشون باشه ، من يازده سالم بود زياد کوچيک نبودم ولي بعضي چيزا رو مي فهميدم که ظاهرا نبايد مي فهميدم اينکه چرا هر وقت بعضي دوستهاي داداش ناصر ميان خونه تو اتاق ازشون پذيرايي نميکنه و با زن داداش مي رفتن بالا پشت بوم حرف مي زدن يکبار که مي خواستم براشون ميوه ببرم شنيدم که داداش داشت مي گفت که پس بهتره فعلا ديگه مجله هارو پخش نکنيم خيلي هارو گرفتند . اومدم به مامان گفتم که داداش ناصر مجله پخش مي کنه ؟ مامانم هيچي نگفت . همون شب زن داداشم منو صدا کرد و گفت کتي جون امشب بيا پيش من بخواب رفتم اتاقشون و شب موقع خواب هي نازم ميکرد و ميگفت ببين عزيزم آدم خوب نيست فضولي کنه و حرف بزرگترها رو يواشکي گوش بده . اگه قول بدي اينکارو نکني ميگذارم بچه رو بغل کني ! زن داداشم هشت ماهه حامله بود اون روزها و من هميشه مي گفتم زن داداش بچه ات که دنيا اومد ميگذاري بغلش کنم ؟ اونم مي خنديد و مي گفت بايد فکرامو بکنم حالا .... منم ديگه اون کارو نکردم . تا اينکه اون روز اون صبح لعنتي با صداي محکم در خونه از خواب پريدم ...

دهم تير سال 1367 تا بخودم اومدم و از خواب بلند شدم خونمون پر مرداي غريبه بود يکيشون اسلحه رو گذاشته بود رو سر بابام و ميگفت کسي تکون نخوره يکي ديگه هم پاشو گذاشته بود رو سر مامانم از ترس داشتم سکته ميکردم يکهو نگاهم افتاد به اتاق داداش ناصر ديدم زن داداشو با دستبند بستند به ميله راه پله و از راه پله بالا پشت بوم صداي حين و حين و در گيري مياد و داداش ناصرم که هي ميگفت عوضيا ولم کنيد و بعدش هي مي گفت آخ آخ مامانم زجه ميزد که ولش کنيد مگه مسلمون نيستيد و بابام که ميگفت تو رو به امام غريب نزنيدش زنش پا به ماه هست و من هيچي نمي گفتم مثل سارا خواهر کوچيکترم که بغلم خوابيده بود و مثل کاظم داداش ديگم که اونم فقط نگاه ميکرد رنگ هممون شده بود مثل گچ اصلا توان و رمق حرف زدن رو از ترس نداشتيم بعد شايد يه نيم ساعتي که همه خونه رو زير و روکردند و يه دسته کاغذ رو که از تو لوله بخاري پيدا کرده بودند رو با داداش ناصر و زن داداش با هم بردند ما رو هم همه رو بردند تو آشپزخونه که کنار حياط بود و درو بستند و گفتند تا خبرتون نکرديم حق نداريد بيرون بيائيد ، اونها که رفتند يه ده دقيقه اي هم ما اونجا مونديم و بعد بابا گفت نه خير رفتند و بچه ها رو بردند ، مامان بعدش سريع رفت تو حياط خلوت و از زير خرت و پرتها و آت و آشغالها يه کارتن پر کاغذ رو برداشت و داد به بابا و گفت برو بريز دور اينارو تا ببينم چه خاکي تو سرم کنم ، بابا که رفت يکهو عباس آقا اومد و گفت زري خانم چي شده ؟ ريختن تو چاپخونه که فهميدم اونجا رو هم گشتند !

اون روز يعني دهم تير 1367 روز اول بد بختي ما بود مامانم و بابام هر روز صبحونه مارو مي دادند و ميزدند بيرون و مي رفتند دنبال داداش و زن داداش بعضي وقتها من يا سارا و يا کاظم رو هم با خودشون مي بردند ، يادمه يکبار با مامان و بابا رفتيم ميدان بهارستان اداره کميته اونجا بابام به يه آخونده گفت والله حاج آقا ما هم مسلمونيم اين بچه تو حرم امام رضا تو گوشش اذون خونده شده که آخونده گفت يه دفعه ديگه از اين زرا بزني مي دم شلاقت بزنن بابا هم هيچي نگفت و زد زير گريه ! خيلي ناراحت شدم فقط يه دفعه ديگه اش گريه بابامو ديده بودم اونم روزي بود که مامان بزرگم مرده بود وقتي که صبح از خواب بلند شديم و ديديم که مامان بزرگ مثل هميشه بلند نشده و سجاده نمازش پهن نيست ! حالا بابام داشت دوباره گريه ميکرد و هي مي گفت لااقل بگيد عروسم چي اون پا به ماهه رحم کنيد حاج آقا .... ديگه باهاشون نرفتم و خونه مي موندم شبها هم يا همه مي اومدند خونه ما و يا مي رفتن خونه اون دوست و اون آشنا يکي مي اومد مي گفت ميگن پسر فلاني يه کاره اي هست آشناست بريد ببينيد شايد بتونه کاري بکنه ، فلان پيش نماز مسجد ميگن آدم خوبيه پيش اونم بريد .

تا اينکه صبح روز هشتم مرداد 1367 که داشتيم صبحونه مي خورديم صداي در اومد بابام که پاش درد ميکرد و نميتونست راه بره يکهو گفت يا ابالفضل ناصرم باشه و دويد درو باز کرد سه تا مامور با لباس پاسداري بودند و يه زن چادري که يه چيزي زير چادرش بود بابام گفت چي شده برادرا تورو خدا بگيد زنه گفت حاج آقا نوه تونو آورديم ! که از زير چادرش يه بچه قنداقي رو در آورد داد به بام ! هممون ريختيم تو حياط مامانم يکهو گفت خانم خانم تورو به فاطمه زهرا قسم فقط بگيد حالشون چطوره ؟ زنه هم گفت خوبه خوبه خاطرتون جمع و رفتند بابا تا سر خيابون باهاشون رفت و صداي التماسش مي اومد تو حياط که : فقط بگيد کجا هستند ما همه جارو گشتيم هيچ کس خبري نميده نميگه ..... مامورا که رفتند چقدر خوشحال شديم همه ترس و اضطراب يادمون رفت بچه تو بغل مامان بود مامان سريع قنداقشو باز کرد و گفت واي دردت به جونم بياد قربونت برم پسره پسره ! بچه پسر بود مامان بابا هي بوش ميکردند و مي بوسيدنش و گريه ميکردند بابام يه صد تومني از تو جيبش درآورد و هي صلوات مي فرست و ميگفت يا امام غريب بچه هام غريبند آزادشون کن با اين بچه بيائيم پابوست اين پولو بندازم تو حرمت .....

مامان و بابا به کار هر روزشون ادامه مي دادن و ما هم اصلا ديگه همه چيز يادمون رفته بود و کيف ميکرديم که بچه داداش ناصر رو ميتونيم راحت بغل کنيم و باهاش بازي کنيم هي به مامان بابا مي گفتيم خوب يه اسمي براش بگذاريم بابا ميگفت نه بگذاريد خودشون رو بچه اسم بگذارند اسمش فعلا "بچه " بود ،

ده مرداد 1367

 اون شب مهمون داشتيم از اصفهان فاميلاي بابام اومده بودند ، ميگفتند يه نامه اي گرفتند از يه نفر تو اصفهان که خيلي آدم مهميه ( يادم نيست کي بود شايدم منتظري بود اصلا يادم نيست) و اگه اينو ببريم دادستاني حتما ملاقات ميدن بابا نامه رو گذاشته بود لاي قرآن و خوشحال بود که همه چيز ديگه حله همه مي خنديدن خيلي خوشحال بوديم انگار که ناصر و زن داداش آزاد شدند داشتيم شام مي خورديم مامان عدس پلو درست کرده بود با تخم مرغ و خرما ، سفره رو تو حياط انداخته بوديم که صداي در اومد من دويدم درو باز کردم ، يه آقايي با پيرهن سفيد بلند و شلوار سبز و ريشهايي که تا زير چشمش بود عينکي گفت منزل آقاي آصف ؟ گفتم بله بفرمائيد بابا خودشو رسوند دم در و گفت بله برادر بفرمائيد تو بفرمائيد مرده اومد تو همه ساکت بودند و چشمشون به دهان مرده بود که گفت : لطفا ديگه مراجعه نکنيد و پيگيري نکنيد پسر و عروس شما امروز اعدام شدند !

واي همين الانم بدنم مي لرزه از اون روز خونه يکهو شد جهنم اصلا نفهميديم اون مرده کي رفت مامان کنار حوض غش کرد افتاد بابا سرشو محکم ميزد به ديوار حياط و فقط مي گفت يا حسين مظلوم ، يا حسين مظلوم ....

حالا بيست سال از اون روزاي لعنتي ميگذره برادر زاده عزيزم " ناصر " بيست ساله شده و هر سال ما تولدش رو با ياد برادر و زن برادرم جشن ميگيريم ...

هنوز نگاه زن داداشم به من که با دستبند به ميله هاي راه پله بسته بودنش يک دنيا حرف داره و نگاه داداشم که وقتي مي بردنش صورتش خوني بود الن که نگاه مي کنم به آنچه که بر خانواده ما و صدها خانواده ديگه مثل ما مي بينم که هيچ چيز نمي خواهيم نه تقاص مي خواهيم نه جبران زجرها و تحقيرهاي اون سالها رو که هي مي اومدند رو ديوار خونمون مي نوشتند مرگ بر ضد انقلاب ، مرگ بر حروم خوار ، کافراي کمونيست و .... من اينروزها فقط نگران آخرين آرزو و حسرت پدر مادرپيرم هستم که ميگن کاش فقط يه روزم که از عمرمون مونده بريم سر قبر بچه هامون و يه دل سير گريه کنيم و بعدش بميريم ....

 پي نوشت :

ما هيچ وقت جرم برادرم ناصر آصف و زن برادرم معصومه (خاطره) جلالي رو نفهميديم ، بعدها از طريق يکسري از دوستهايي که تو قبرستان خاوران پيدا کرديم و از روي عکس برادر و زن برادرم رو شناختند گفتند که اونها فقط نشريه هاي چپ رو تو دانشگاهها و محلات پخش ميکردند .