xalvat@yahoo.com        m.ilbeigi@yahoo.fr         

  

                  

  

بهنما -www.behnama.se   

 

مسیح مادر
(نشان زن در زندگانی و آثار احمد شاملو )

پوران فرخ زاد


شهریور ماه سال 1382 پوران فرخزاد کتابی در باره احمدشاملو منتشر کرد. در این کتاب او به بررسی آثار احمد شاملو می پردازد . پوران فرخ زاد کتاب مسیح مادر را اختصاص می دهد به نشان زن در زندگانی و آثار احمد شاملو و این کتاب را ـ برای آیدا به روح آبی وش دریایی اش ـ منسوب کرد

پوران فرخزاد خود زنی است که از سخاوت نیروی عشق، قلمی نغز در بیان تلنگر های خفتۀ محبت را باز می سازد . او در سفری به سادگی شعرش با مهرو ظرافتی خلاق ، گام های کودکی مهر را در ترنم سرود بارانی عشق، دنبال می کند .او به سرزمین رویایی عشق پا می نهد و بدون اینکه شاخه ای از جای بجنبد و بنفشه ای لگد گوب شود ،لحظه ها را می شمارد و مروارید خاطره ها را به نخ می کشد

پوران فرخ زاد زنی است که عشق در دستش لمس باور خیس زندگی است . پوران جان سوختگان وادی عشق را می شناسد و هزاران افسانه عشق را از لبان تبدار سرنشینان این وادی شنیده است .او در کنار فروغ در مسیر جاده پر سنگلاخ زندگی ، گاه خود را فراموش می کند و آوایزه های محبت را بر گردن دیگری می آویزد ، وبه هیمن ساده باورش دلخوش می ماند

احمد شاملو و زندگی و سروده هایش بارها و بار ها به نوشتار در آمده اند و هرکس در ترجمه افکار و عقاید او مسیری را بر گزیده است که برآن باور جمعی متعصبانه پا می فشارند و خواننده در هر تفسیر و نوشته با ابر مردی روبرو می شود که درکش را مشگل می کند . ولی پوران فرخ زاد به وجهی می پردازد که با ذات زمینیان آشنا تر است . این بار احمد شاملو را فقط در قالب یک سلحشور و استوره تاریخی نمی یابیم و از میان سروده هایش میانبر به مسیر زندگی او ره می یابیم

در اینجا چند برگ از کتاب مسیح مادر ، نوشته پوران فرخ زاد می آید

(نشان زن در زندگانی و آثار احمد شاملو )

خودش می گوید : آثار من خود اتوبیوگرافی کامل است . من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشت هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود زندگی است ـ



و از چه حقیقت عریان و شفاهی هم پرده بر می دارد! چون در بندابند شعرهای احمد شاملو ـ الف ـ بامداد سرودههایی که فرایند تجربیات شخصی اوست به راستی او را با همان چهره ی دوست داشتنی و رفتارهای ویژه ی خود او به آسان باز می یابیم و پا به پای او در تجربیات برهنه ی فردی اش شریک می شویم و درد مشترک او را که در یکایک ماست در یاخته های مان احساس می کنیم ، چنان که گویی هر بار با او در خرمن دیگری از آتش در افتاده و هم چون او باز و باز از خاکستر خویش بر آمده ایم !ـ

احمد شاملو هم مثل فروغ فرخ زاد شاعر تجربه گر است که در دنیایی واقعی و ملموس، دنیایی عینی و دیداری که ذره ذره آکنده از پلشتی ها و پلیدی هاست می زید . در زباله دانی های مکرر اجتماعی تا بُن دندان دروغین می پلکد بوی خاکروبه و ادرار را بالا می کشد ، زنان روسپی ، مردان قواد و انسان های معتاد ملامتی را جا به جا در گوشه و کنار این گنداب به چشم می بیند، از میدان های اعدام با هول و هراس می گذرد، فریاد های فواره وار در ماندگان ، گرسنگان و از دست شدگان را می شنود و در قحط عشق از بی عشقی می نالد

درد های نهان در خنده ها و خون های روان در سبزهزار ها را به چشم می بیند و مالامال از دردی دوّار لب بسته و خاموش دور می شود . و دو بار برگرفته از رنج های بی کران آدمی ، راه سنگلاخ زندگی را به ادامه می گیرد تا شاید به موهبت نبوغ نهفته شبی یا روزی کودکی از کودکان شعر خود را بدنیا آورد. اما باتمامی تصاویر مدوش روی در روی ، احمد شاملو که چون تمامی شاعران ، وام دار تضاد های شگفت درونی خویش است گه گاه نیز گل های کاغذین را از باغ های دروغین چیده و به فریب عشق هایی زودگذر ـ که در جوانی زیبا می نمایند ـ دل خوش داشته و با رویا هایی از این دست خوشباشی ها کرده است شاعر که بدون عشق ، نمی تواند شعر به سُراید ! آخر باید بادی موافق بوزد تا جرقه ای شعله بکشد و روشنایی را حتا برای چند دَم ، به چشم شاعر بکشاند، که تاریکی همیشگی قابل تحمل نیست ـ و هرگز نبوده است ، آن هم برای موجودی به بیقراری احمد شاملو که از جنس نور بود و روشنایی ، و چون نمی توانست سیاهی مطلق را برتابد، عمری را در جستار چراغ گذاراند ، ـ حال آن که چراغ در خود او پنهان بود ! ـ

ریز نگری به سروده های نخستین او ـ که چون روحی بامدادی داشت و طبعی خورشیدی، تخلص الف بامداد و الف صبح را برگزیده بود آگر چه ساده و خام و جوانانه ، چهره ای را به ما می نمایاند متفاوت از بسیاری از دیگر چهره ها ، نه از مردم عادی کوچه و بازار ـ که جز این هم نباید باشد ـ که حتا از شاعرانی که بر صندلی های ویژه ی ادبیات پارسی ، چه کهنه و چه نو نوشته اند و جوشش ها و بی قراری های مکتوب و شفاهی او پیش از رسیدن به بیست سالگی ، نه تصنعی و ساختگی که خود جوش، درونی و حقیقی است و از طلوعی نشان می آورد که صبحی صادق را در پیش دارد

.................

.......

اگر چه آثارسراینده ی دفتر آهنگ های فراموش شده در آفرینش قطعات ادبی لامارتینی ، سرشار از عشق های فردی جوانانه است و خود در این زمینه به صراحت می گوید :ـ

زنده گی به تنهایی ناقص است / تا عشق نباشد / زنده گی تفسیر نمی شود / اما او در همان سن و سال به پدیده های تلخ و تاریک زندگی و شور بختی های انسان های پیرامونش هم نظر دارد و خود را یکسره به شورش عشق های احساساتی نفروخته است

فروخت چادر زن

زیر جامه ی دختر

قبای منحصر خویش

کفش کهنه پدر

لحاف و بادیه و ....ـ

آن چه بود در خانه

چنان که خانه تهی شد

تهی نبود اگر ....ـ

با گردشی در دفتر ساده ی آهنگ های فراموش شده ، می توان در یافت که شاملو ی جوان ، از همان آغاز ، وسوسه ی عشق جمعی را در خویشتن خویش احساس می کرد و با آن که دل خود را هر جایی می دید در میانه ی احساس و تحول چرخشی دایمی داشت و در حال تجربه ی عشق های ساده جوانی ، از سیاهروزی پیرامونیان خود نیز غافل نبود

... آهسته چرخ خورد نگاهش

دل اش تپید

پوسیده بود جامه اش

:آهی کشید و گفت

امسال مثل این که خزان زود تر رسید!!ـ

گردشی از سر تامل در شعر واره های آغازین او نشان می دهد که او از ابتدای بیداری الهه ی شعر در ذهن اش ـ چند گاهی زود تر از آن که به دلیل گرایش به تبلیغات آلمان آریایی و ابراز نفرت از اشغالگرنی که متفقین نامیده می شدند به زندان تار و نمور شوروی ها افتاد و مدتی را در پشت میله های ملول زندانی در رشت گذرانید . نگاهی اگر چه فردی و خصوصی نما ، اما بیشتر جمعی به عشق داشته است ، احساسی شگفت که از یویی جنس مخالف = زن الهام بخش آن بود و از سویی دیگر اجتماعی که او را در خود محصور کرده بود . اجتماعی بر آمده از انسان ، انسان هایی هم نوع و هم شکل او ، چه زن ، چه مرد ، چه پیر ، چه جوان ، که سالها بعد در بخشی از شعر قطع نامه بدین سان آز آنان سخن :آورد

،و من

در لفاف قطع نامه ی میتینگ بزرگ

متولد شدم

تا با مردم اعماق بجوشم

وبا وصله های زمان ام

پیوند یابم

تا به سان سوزنی

فرو روم و بر آیم

و لحاف پاره ی آسمان های نا متحد را به یک دیگر وصله زنم

تا مردم چشم تاریخ را

بر کلمه ی همه ی دیوان ها

حک کنم

مردمی که من دوست می دارم

سهمناک ترین

از بیشترین عشقی که

.هرگز داشته ام

خواندن رمان های ترجمه ، داستان های کوتاه بومی ، و شعر های چاپ نشده در نشریات که در آن روزگاران بیشتر رنگ مردمی داشت و از فریاد های خلق دوستانه ! ... و توده پرستانه ! سرشار بود اندک اندک احساسی را که که از شوق در آمیختن با توده های پا برهنه ی مردم از آغاز دانستگی درش می جوشید و به وسوسه می کشاندش ، فزون و فزون تر می ساخت و سر نوشت انسام شور بخت را با تمامی رنج ها و آلام اش بیشتر می نمود . اگر چه عشق مجازی و ملموس زمینی نیز هم چنان به روح او پنجه می کشید و او را که طبیعتی تازه گر و متغییر می داشت به وادی تجربه هایی افسونی می کشانید یا چنان جذبه و ربایشی که نمی توانست عشق به دختران تن ناز کوچه و خیابان را با عشق بزرگتر ی که شعشعه اش را روز به روز بیشتر احساس می کرد عوض کند و یکی را به جای دیگری بنشاند، ، چرا که هنوز جوان تر از آن بود که بتواند خط فاصله ای این دو را از میان برداشته و آن ها را نه جدا از هم که یگانه با هم و بایسته ی هم بداند ! قطعه ی ادبی یاد بی تردید .نشانگر نگاه او به زن = معشوق در همان زمان های لامارتینی است

همین جا بود که آتشی سوزنده

از چشمی مست بر آمد و بر جانم ام نشست

همین جا بود که سرانجام نیرویی به خودم دادم

و همین کخ دانستم می توانم سخن بگویم

درد دل بیمار خود را تشریح کردم

و از لب های سرخ اش دارو طلبیدم

همین جا بود که شایان نگاه ترحم او شدم

دست مرا فشرد

و نمی دانم چه حسی مرا لرزان کرد

،همین جا بود که از او

هم لطف و عتاب ظاهر شد

و من

هم شاد و هم گریان شدم

همین جا بود که با من پیمان بست

همین جا بود که پیمان شکست

شاید اگر تاریح سُرایش این شعرواره روشن بود می توانستم بگویم آن را به خاطر نخستین عشق رسمی خود گالیا نوشته است و یا دختری ـ زنی دیگر ، اگر چه کم تر می توان الهام بخش این قطعه را همان گالیا سرباز زیبای روسی دانست که در زندان به او دل بست و نخستین لطمه ی شدید احساسی را هم از او خورد ، شاید هم این قطعه ارمغان معشوقی دیگر است ، از آن زیبایان زود گذر ی کخ در آغاز جوانی زخمی به دل می زنند و می روند !...ـ

اما فرشته الهام شعر واره ی درد انتظار که شاعر آن را در نوزده سالگی خویش نوشته است بی تردید همای گالیا است . دختر خوب رویی که در ارتش سرخ شوروی خدمت می کرد و احمد شاملو در زندان با او روبه روی شد و به جنون جنون به لیلی به او دل باخت هم چنان که گالیای زیبا نیز از این سودا غافل نبود و او نیز دل اش برای آن زندانی نیک روی سراپا شور و شیدایی بیشتر از بیش می تپید و گه گاه دور از چشم زندان بانان عبوس ، نیمه شب ها به رسم تیمار داری به دیدار او می رفت ، و با حضور خود ، اتاق کوچک و نمور زندان را به بهشتی همانند می کرد که تنها در رویا نموده می شود ! که البته گاهی می آمد و گاهی هم شاعر را در انتظار می گذاشت و نمی آمد !ـ

شب از نیمه گذشت و یارم نیامد

دل ام در آتش انتظار سوخت

و دودش از سینه ام بیرون شد

،ساغرم

از اشگ سرشار گشت

و باده ی غم مست ام کرد

اما

ساقی نازک بدن من نیامد

که کنارم بنشیند

... گفت : می آیم

سحر شد و نیامد

،نیامد

.و نخواهد آمد

...زیرا او هیچ پیمانی نیست که نشکست

او هیچ گاه نسوخته تا معنای سوختن را بداند

او هیچ وقت درد نگشیده تا بداند درد چیست

او هرگز

در انتظار نمانده

. تا از تلخی انتظار با خبر باشد

به راستی از سوختن در آتش انتظار در پشت میله های سلول انفرادی یک زندان ، آن هم زندان اجنبی ، گوش به زمزمه ی گیتار، سربازی ج.ان ـ که شاید ، در رویا ی عشقی دور غرقه بوده است ـ عالم عجیبی دارد و از بی قراری های زود هنگام شاعری نشان دارد که روح نا آرام در یایی او همیشه توفانی را انتظار می کشید تا شاید از موجه های مکررش به !انجام گوهری بر آید

،بخوان ، بخوان ، گیتار من

بخوان ، بخوان در نور ماه

برای دلی که از عشق می لرزد

به خاطر روحی که از عشق تابناکی می گیرد



سرباز روس با زه گیتارش بازی می کند

...!گوش کن که چگونه صدایش اش بلند است

شکوفه های سیب و گلابی شکفت

و مه

از روی رودخانه شنا کنان گذشت

،بخوان

بخوان گیتار من

، بخوان

.بخوان در نور ماه

در دل شب

به آواز پاسداری که انگشت اش بر دسته گیتار می رقصد

گوش می دهم

...و دل ام از غم و اندوه مالا مال است

ماه در افق می درخشد

و شب آهسته، آهسته جلو می آید

.صدای گلوله ها کم کم قطع می شود

[رشت ـ بازداشتگاه سیاسی شوروی ، بیست اردیبهشت1323]

از آنچه ، بین این عاشق و معشوق جوان گذشت نویسنده را خبری نیست آگر چه به سادگی می توان حدس زد که نخستین عشق شاعر بزرگ آینده که نمایه های آز آن را می توان در دفتر ساده و کودکانه ی آهنگ های فراموش شده باز یافت همانند بسیاری از نخستینه های احساساتی به ناکامی گراییده

وبعد

چون ایگر آرزویی نداشت

جهان را ترک گفت

نه این که بمیرد نه ... او نمرد

هم چنان که هنوز زنده است

،و به انتظار مرگ نشسته

بر کاغذ خط می کشد

و شعر شور می نویسد

چیزی که هست

،چون امیدی ندارد

خود را مرده می پندارد