|
|
|
در من اگر آرزوئی بود ... در من اگر هزار آرزوئی مانده بود دگرم هيچ نمانده است آرزوئی! بی جهت ماندم به انتظار : به انتظارِ کسی که خانه ام بيايد ؛ زنگی بزند؛ بپرسد حالم را؛ و بداند که آيا زنده ام يا مرده ام؛ * بی جهت به انتظار بودم : اينرا خودم خواستم؛ که کس به خانه ام نيايد؛ زنگی نزند؛ و نداند که زنده ام يا مرده؟ * چه گلايه از ديگران ؟ : چنين خواستم و چنين شد: در دهکوره ای بدور از دنيا که زادگاهم هست و نه خانه ام : نه کسی را می بينم و نه به سراغِ کسی می روم : ـ خودخواسته را چه گلايه از ديگران ؟! 10 خرداد 1305 / 31 مه 2006 |