m.ilbeigi@yahoo.fr 

          

 

چند طرح ونوشتهء کوتاه از "يحيی تدين"

كماندو

 

يحيي تدين

yahya.tadayon@gmail.com

 

آقاي مدير با موهاي روغن زده  و سرو وضعي تميز همراه با  رايحه ادكلن خوش عطري كه زده بود وارد شد ، تاخير يك ساعته او براي كارمندان چيز تازه اي نبود و تقريبا از سال ها قبل ميان همه مديران كارخانه رواج داشت ، براي آن ها "تاخير داشتن" نوعي مهم بودن هم  معني مي داد.  پيشخدمت برايش قهوه آورد و منشي  هم كارتابلش را كه از يك هفته قبل فرصت نكرده بود آن را  باز كند ،  روي ميز كارش گذاشت ،   بدون آن كه چيزي را امضاء كند  نگاهي به نامه ها انداخت و دوباره آن را سر جاي اوّلش گذاشت ، امّا نه ، قبل از آن ، لحن نامه يك "كارشناس"كه از مدتها قبل توي كارتابل مانده بود  توجه اش را جلب كرد ،  كمي به آن دقيق شد  و  نهايتا  زير نامه را با اين مضون  امضاء كرد : "جهت مذاكره " . آقاي مدير چند روزي بود كه  خوشحال تر از هميشه به نظر مي رسيد ،  ميان كاركنان شايع شده بود كه او توانسته   موافقت   "مدير عامل" را جلب كند تا با هزينه شركت سفري به "كانادا" داشته باشد ، جايي كه زن وبچه اش زندگي مي كنند،  اما كسي نمي دانست اين حرف چقدر صحت دارد.  

جناب مدير پس از آن كه  آخرين جرعه قهوه را سر كشيد نگاه كوتاهي به عناوين روزنامه ها انداخت و بعد  هم از منشي خواست تا آقاي كارشناس را به اتاقش راهنمايي كند .

بدون مقدمه گفت : "به خاطر عمليات كماندويي كه انجام داديد از شما تشكر مي كنم ،  كارتان واقعا عالي بود ، مي خواهم  فقط در يك جمله ، همه چيز را تعريف كنيد " .  واقعا چطور مي شود در يك جمله همه چيز را تعريف كرد ، اين كه مي گويند  شرح  كارهاي كارشناسانه حوصله ي مديران را سر مي برد چندان هم بيراهه نگفته اند.   "كارشناس"  كه در چند قدمي ميز مدير ايستاده بود ، دست ها را روي سينه اش حلقه زد و پس از آن كه سري تكان داد گفت : " طبق دستور ، كليّه  برنامه هاي "سيستم تعميرات" را بدون خطا و در كمترين زمان نصب كردم ،  پس از تست و راه اندازي تمامي  ماژول ها ،  به كاربران آموزش هاي لازم را دادم  ،   همه كاركنان اداره  تعميرات از توانايي هاي سيستم  ابراز رضايت كردند، كارايي سيستم بيشتر از آن چه  فكر مي كردم مورد قبول واقع شد ".

آقاي مدير كه  داشت شيشه عينكش را پاك مي كرد نگاهي به چهره كارشناس انداخت و گفت :  "آفرين ،  براي همينه كه اسم شما را گذاشته ام  "كماندو " ، "كماندو" چيز كمي نيست ". كارشناس سري تكان داد و گفت : "متشكرم آقاي مدير ،  شما محبت داريد".  مدير ادامه داد :  "مي داني "كماندوها" چقدر قدرتمندند،   بذار برات چيزي تعريف كنم، راستي چرا سر پا ايستادي،  بنشينيد ، ميخوام به اين نكته دقت كني، در زمان "شاه" بخشي از  ماموران "گارد شاهنشاهي " را "كماندوها" تشكيل مي دادند،  كه البته جزو نيروهاي ويژه محسوب مي شدند و بخاطر همين براي آن كه قدرت بدني آن ها تحليل نرود ،  تمرينات بدني سختي داشتند و مرتبا  از آن ها خواسته مي شد تا كارهاي سنگين تري  انجام دهند ، مثلا آنها را مي بردند به اردو هاي خارج از شهر، جايي كه بايد كيلومتر ها بدوند و يا از كوه ها بالا بروند، گاهي هم  مي گذاشتند تا دو سه روز حتي يك هفته بدون غذا بمانند ، آن موقع  وقتي گشنه و تشنه به قرارگاه  بر مي گشتند ،  فرمانده دستور مي داد  براي هر كدام  يك مرغ زنده  بياورند ،  آن ها هم اولين كاري كه مي كردند اين بود كه بلافاصله  سرش را با دست مي كندند و تمام آن را خام خام مي خوردند، قبول كن كار  سختيّه، اينطور نيست ؟ " . كارشناس در حالي كه به نشانه تصديق سر تكان مي داد گفت :  " البته".  "گاهي هم آن هارا توي يك كيسه مي كردند  و با چوب هاي كاملا تراشيده شده  كه سنگين تر از باتوم هاي معمولي بود تا مي خوردند مي زدند ، آن قدر مي زدند كه بي هوش مي افتادند روي زمين ، فكر مي كني براي چه مي زدند،  براي اين كه در مقابل سختي ها ورزيده شوند ". كارشناس براي اين كه حرفي زده  باشد  از واژه  " عجيبه"   استفاده كرد كه جناب مدير خوشش نيامد :

"گفتي عجيبه ؟ اصلا هم  عجيب  نيست ،  بي خود نبود كه به آنها مي گفتند "كماندو" ،  "كماندو" شدن كار ساده اي نيست ، براي همين است كه عقيده دارم شما هم يك " كماندو" هستيد ".

"از لطف شما ممنونم،  ولي جناب مدير ، باور بفرماييد كماندويي كه آب و نون درستي نداشته باشد  ،  به درد نمي خورد ، آينده ندارد".

مدير باز هم خوشش نيامد ، از اين حرف او كمي  جا خورد ، انتظارش را نداشت ، براي او " كارشناس" يعني  "آدم حرف شنو "  ، فردي كه فقط به درد رفع مشكل مي خورد و بس ، با اين حال به چيز ديگري هم اعتقاد داشت ، اين كه آن ها شبيه  بمب هاي ساعتي هستند ، افرادي با شخصيت هاي دو گانه  كه هم سوداي "مديريت" دارند و هم مي خواهند به درد "كارگر" برسند ، حتي اعتقاد داشت بايد كاري كرد كه اين بمب ها از كار بيفتند يا حداقل ساعت انفجار آن ها مرتبا به تاخير بيفتد، تصميم گرفت با ارائه يك نظريّه مديريّتي روح او را شكار كند ، به اين خاطر  در حالي  كه با دكمه آستين كتش ور مي رفت گفت :  " آب و  نون  ديگر چه صيغه اي است ؟ مگر  شما "گنجشگ" هستيد ،  البته شايد هم هستيد ما خبر نداريم ،  اگر  هستيد  از نظر من  اشكالي ندارد ، مي توانيد  برويد درهمان  واحد  گنجشگ ها مشغول كار شويد، اون جا فقط بال مي زنيد و گاهي هم اگر  مايل بوديد تخم مي گذاريد" . كارشناس سرش را پايين انداخت و با صدايي كه به زور شنيده مي شد گفت:

" جناب مدير منظور بدي نداشتم ، جام خوبه، من دوست دارم كماندو باشم ". مدير گفت : " اما اين حرف شما روز مرا خراب كرد ، كاش چيز ديگري مي گفتي، هر چيزي غير از آن چيزي كه گفتي ، قبول داري حرف بدي زدي ؟"  

وقتي حرف هاي مدير به اينجا رسيد انگار قسمتي ازديالوگ "اليور تويست "1 دوباره نوشته شد، فصلي  كه پسر بچه داستان از ارباب خبيث خود تقاضاي يك ظرف سوپ اضافه كرده بود. به نظر مدير، سوپ اضافه نوع خاصي از بمب ساعتي است كه بايد بدون لحظه اي تاخير از كار بيفتد.  "كارشناس" سرش را پايين انداخت،  درست مثل اين كه از روي طناب دار آويزان شده باشد، پايين افتادن سر جزو رفتارهايي است كه سابقه تاريخي آن به زمان غارنشيني بر مي گردد و شايد هم به زمان برده داري  ، رفتاري كه  حالا هم براي  ابراز  سر سپردگي يا ندامت طرفداران زيادي دارد ، و  شايد هم  نمايشي باشد از تجلّي هوش درماندگان تا از آن در مواقع لزوم به عنوان حربه اي كارساز  براي كاستن از شدّت خشونت و  يا جنون قدرتمندان استفاده شود.  كارشناس"  سرش را بيشتراز قبل  پايين آورد ، آنقدر پايين آورد كه  تقريبا مي توانست تمام زواياي  معده خالي اش را ببيند ، همانطور كه سرش پايين بود با صدايي لرزان گفت : "جناب مدير مرا ببخشيد ، وقتي به کسي غذاي کافي ندهيد و احتياج هاي ساده و اوليه اش را برآورده نکنيد،   نبايد تشويق ش کنيد که مثل يك "كماندو"  در عمليات صعود به قله "اورست"2 شرکت کند. به اين دليل ساده که نمي تواند ، رمق آن را ندارد.  اگر هم به چنين کاري وادارش کنيد، مي ميرد. متاسفانه  چند ساليه  كه ارتقاء نداشته ام ، حقوق من از خيلي هاي ديگر كمتراست ، از هم قطارانم كمتر است "  و ادامه داد : "اگر دروغ مي گويم بگوييد دروغ مي گوييد ".

جوّ جلسه كمي سنگين شد با اين حال جناب مدير نفسي تازه كرد ، رقابت ميان زير دستان را دوست داشت  ، اين موضوع آن ها را سرگرم مي كرد ، رقابت براي خريدن ، رقابت براي فروختن ، رقابت براي زنده ماندن ، رقابت براي مردن ، اين ها همه يك جوري آدم ها را سرگرم مي كند، همراه با لبخندي كه معلوم نبود از كجا سر در آورده و در حالي كه با  دكمه هاي سر آستين كتش بازي مي كرد گفت : " اما اين جواب سوال من نبود،  پرسيده بودم آيا مايل هستي به گروه گنجشگ ها ملحق شوي ".   "نه جناب مدير ، عرض كردم جايم خوبست ، دوست دارم  كماندو باشم ".

مدير در حالي كه مستقيما توي چشم هاي "كارشناس" نگاه مي كرد ، از تغييرات حاصل شده در چهره او راضي بود  ، حالا گودي دور چشم "كارشناس" عميق تر بنظر مي رسيد و ضمنا  با آن كه  طول شعاع مردمك چشم ها بزرگتر شده بود ولي ديگر آن درخشش اول جلسه را نداشت  ،  جناب مدير با لحني محبت آميز ، مثل دكتري كه مي خواهد يك عمل جراحي مرگبار انجام دهد رو به او كرد و  گفت :   " البته  شما كماندو  باقي مي مانيد ، شاَن شما اين است كه يك كماندو باقي بمانيد ،   ولي به خاطر حرف هايي كه مي زني  مرا به ياد كماندوهاي  "روزي گنجشگي" مي اندازي  ، الان توضيح ميدم يعني چي ، " روزي گنجشگي " يعني پذيرش مالكيت بر منابع بسيار كوچك زندگي در حد يك ارزن، ميداني چرا ؟ چون شايد نمي خواهي آنقدر گرسنه و تشنه  بماني كه مجبور شوي  كله مرغ  و خروس ها را با يك حركت از هم جدا كني و از نوشيدن خون آن ها مثل شربت لذت ببري "، و بعد در حالي كه از جايش بلند مي شد ادامه داد : " شايد هم چون دوست نداري  بيندازيمت توي يك كيسه سر بسته و با چوب دستي هاي كاملا تراشيده شده ، حسابي حالتو جا بياريم ، قبول داري؟ ".

-          "مثل كماندو هاي شاهنشاهي".

-          " آفرين ،  دقيقا درست گفتي ، مثل كماندو هاي گارد شاهنشاهي ".

مديرلبخندي زد، پروژه شكار روح به خوبي پيش رفته بود ، جمله آخر "كارشناس" او را به وجد آورد ، حالا موقع آن بود كه  پيپ ش را روشن كند. پك محكمي به آن زد ، بوي خوش توتون فضاي بحث را عوض كرد،  چند قدم جلو آمد ،  دستش را روي شانه هاي "كارشناس"  كه  حالا سرش را كاملا پايين انداخته بود گذاشت، همانطور كه او را به طرف درب خروجي راهنمايي مي كرد به  آرامي  توي گوشش گفت :

"حالا ديگه سرت را بالا بگير ،  اين هفته دارم به سفر ميرم ، لازم نيست در اين باره با كسي صحبت كنيد، موقعي كه بر گشتم مفصلا برايت تعريف مي كنم كه كماندوهاي گاردشاهنشاهي چه خصوصيات ديگري هم داشتند ، تو صلاحيت او نو داري كه به يك كماندوي واقعي تبديل شوي ،  سعي كن تا آن موقع  خودت را آماده كني ، با آب و نان كمتر خودت را بساز ،  براي شروع خوب است ،  اوكي ؟ ".  "كارشناس" لحظه اي ايستاد  و پس از مكث كوتاهي  با گفتن : " اوكي ، اوكي "  راهش را گرفت و دور شد.

 مدير همان جا كنار درب اتاق ايستاده بود و از پشت سر راه رفتن او  را تماشا مي كرد ، پك ديگري به پيپ ش زد و زيرلب گفت : "اوكي اوكي ، چه قشنگ حرف مي زند ، چه قشنگ راه مي رود ".

پانوشت :

1-  Oliver Twist  ، اثر  "چارلز ديكنز "  (Charles Dickens) نويسنده انگليسي كه در 1838  منتشر شد.

2-   Everest  ، بزرگترين قله جهان كه 7600 متر ارتفاع دارد.

 

 

اين ها

 

جايي كه زندگي مي كنم مردم عجيبي دارد ،  به  ظاهر مثل ما انسانها هستند   منظورم از نظر شكل وشمايل است ، ولي قوانين آنها فرق مي كند ، من به طور تصادفي افتادم ميان آنها ، فكر مي كنم يك راننده تاكسي  اشتباها مرا آورد ، بعد هم تا بخودم بيايم گذاشت و رفت و الان چندين سال است كه ميان اينها زندگي مي كنم ، بله ميان "اين ها" ، هر چي فكر كردم كه يك اسم ديگري براي آنها پيدا كنم به ذهنم نرسيد  به اين خاطر به اينها مي گويم "اين ها" ،  بعضي وقت ها  عجيب احساس تنهايي مي كنم ،  هوس مي كنم  برگردم  پيش دوست هاي سابقم ، پيش خانواده ام  ، ولي دست خودم  نيست گير افتاده ام و  راه را نمي شناسم ، البته نا اميد نيستم  ولي راه را نمي شناسم نه اينكه گم كرده باشم ،  فقط راه را نمي شناسم ،  من در زندگي قبلي آدم سر بتويي بودم ،  ولي چرا به اين سرنوشت مبتلا شده ام  خدا ميداند ،   خيلي وقت ها از خودم مي پرسم  اگر بلايي سر آدم ها مي آيد براي خوب بودن آنها هست  يا بر عكس براي  بد بودن آنها   كه به هيچ جوابي نمي رسم ،  در هر صورت اين جا  پيش "اين ها" زندگي بدي ندارم ،  راضيم ، ولي  خوب رسم و رسوم آنها با ما فرق مي كند ،  يعني جور ديگري است و همين باعث مي شود كه گاهي قاطي كنم  و ساعتها با خودم كلنجار بروم ،  "اين ها " قوانيني دارند كه همه به آن پاي بندند و احترام مي گزارند و از كوچك و بزرگ  آن را  مو به مو اجرا مي كنند ، بزاريد چند تا از قوانين "اين ها"  را برايتان  تعريف كنم :

دادگاه ندارند

بچه ها را از فروشگاه ها مي خرند

مدرسه ندارند

در جنگ ها  از حيوانات وحشي استفاده مي كنند

توي رستوران ها كنار هر غذاي  گوشتي كه روي ميز مي گذارند ،  زنده حيوان را هم توي يك  قفس مي  آورند كنار ميز ،  تا  موقع  صرف غذا آنها را تماشا كنند

و چيزهاي ديگري كه اگر بگويم باعث تعجب شما مي شود  ، نمي خواهم بيشتر از اين  سرتان را درد بيآورم  ،  حالا اگر حوصله داشته  باشيد  در باره بعضي چيزها كمي توضيح مي دهم   ،  مثلا دادگاه ندارند يعني چي  ؟

"اين ها" هر موقع اختلافي برايشان پيش بيايد به اولين كسي كه برخورد كنند اصل ماجرا را شرح مي دهند ،  او هم به حرف هاي دوطرف  گوش مي كند و بعد  هرطور كه  حكم كند  بقيه مي پذيرند ،    وقتي به اين قانون اعتراض كردم اصلا متوجه حرفهام نشدند ، فقط  زدند زير خنده و بطور دستجمعي  گفتند  "همين هست كه هست "

در مورد مدرسه بايد بگويم مدرسه  دارند ، اما نه در يك جاي  ثابت ، مثلا اگر بخواهند چيزهايي در مورد كارخانه به دانش آموزان يادبدهند آنها  را مي برند توي كارخانه  ،  تا از نزديك هر سئوالي كه دارند  بپرسند  و  اگر مثلا در باره جنگل  بخواهند درس بدهند دانش آموزان  را مي برند توي  جنگل تا از نزديك ببينند  كه جنگل چيه  و همان جا مي توانند هر سئوالي كه پيش   بيآيد از جنگلبان ها بپرسند ،  همينطور چيزهاي ديگه   ....

در باره مجازات ها بايد بگويم  آدم هاي بد را گذاشته اند براي تنبيه آدم هاي بد تر ، او  اختيار دارد   راي صادره را هر جور كه بخواهد اجرا كند ، كسي هم اعتراضي نمي كند

اوائل چيزهاي زيادي مي  پرسيدم اما حالا نه  ،  تقريبا با اكثر قوانين آنها آشنا شده ام ،    قوانين طوري نوشته شده  كه همه به آن احترام مي گذارند  ،  ممكن است فكر كنيد حقيقت ندارد ،  ولي نه   "همين هست كه هست"  .

در مجموع جاي  بدي  نيست ، با من مثل غريبه ها رفتار نمي كنند ،  اما از اينكه برايم اتفاقي بيفتد نگرانم  ،  اقرار مي كنم  در مورد مجازات هاي آنها  چيز زيادي  نمي دانم  و  اين موضوع بد جوري فكرمنو به خودش مشغول كرده است  .....

تنها مشغله من در اينجا شناسايي  همان تاكسي است كه مرا پباده كرد و رفت ، همه زندگيم در دو چيز خلاصه شده است ، راننده از كجا آمد و حالا كجاست  ، باور كنيد فقط همين  ، توي شهر دور مي زنم ، به همه جا سرك مي كشم  ، ساعتها توي كافه ها مي نشينم و به اطراف نگاه مي كنم   ، همه راننده ها را  زير نظر دارم ، اگر اين واقعه اشتباها رخ داده ، جه كسي بايد پاسخگو باشد ...

 

 

مجروح و فرمانده

 

حرف هاي يك مجروح نيمه جان:

گفت دستور داده ام ايستاده گلويت را گوش تا گوش ببرند....

پرسيدم چرا ايستاده ؟

 گفت ميخوام ببينم چقدر ميتوني سرپا بايستي  ،  شماها هميشه ادعا مي كنيد جلو ما زانو نمي زنيد اما حالا خواهيد ديد چگونه زانو مي زنيد ،  البته ما مي بينيم ، شما بايد بدويد يا بايستيد كه  فرقي هم  نمي كند ، گفته ام بند ها را از دست و پايت  باز كنند ...  

با سر خوردم زمين ، يا فقط سرم خورد به زمين درست نمي دانم ، به نظرم آمد جلاد مطابق دستور گوش تا گوش  نبريده بود چون هنوز حس مي كردم چيزي سنگين به سرم چسبيده و دنبالم راه افتاده است.  صداي شادي و هلهله مردمي كه براي تماشا آمده بودند شنيده مي شد   ...       

 

حرف هاي يك فرمانده :

اين مزخرفات  را يك  مجروح  نيمه جان تعريف كرده ، باور كنيد از اين حرفا گوش ما پر است ، اون توي يك گودال افتاده بود ،   دروغ گفته كه سرش را بريده اند ، هر كس به ما مي رسه خودشو مي زنه به موش مردگي ، اين ها باور ندارند آدم بي گناه تا پاي دار مي ره اما بالاي دار نمي ره ، توي پرونده اضافه كنيد  " در  بدنش  هيچ  اثري از جراحت و يا ضرب خوردگي  ديده نشد..."  

 

بوي باروت

 

 "خوشا به حال آنکه درآمدش پاکيزه , باطنش درست  , ظاهرش

  آراسته  و طبيعت او موزون است "    حضرت محمد (ص)

به ياد آورد  که هميشه دويده است , از زماني که چشم باز کرده بود , با پاهايي سالم يا زخمي  ,  در هر حال دويده است  ,  در هنگام زخم خوردگي  لنگ مي زد با اين حال حرکتش را ادامه مي داد ,  درد پا باعث مي شد   کمرش را کمي خم کند  و بالا تنه اش  را به سمتي ببرد  که پاهاي مجروح او  به جلو مي رفت  , در اين حالت با همه دردي که حس مي کرد سوت مي زد و يا آواز مي خواند, دويدن حتي در جا هايي   که همه با او غريبه بودند وبه زبان هاي ديگري حرف مي زدند  قطع نمي شد  ,  به آنها که مي رسيد  سعي مي کرد با دست ها و اجزا صورت خود حرف بزند و منظورش را بيان کند , براي نه گفتن سرش را بالا مي برد  و براي بله گفتن آن  را خم  مي کرد , در مسير راه  گشنگي , تشنگي و بي خبري واژه هاي بيگانه اي بودند ,   با اين حال سنگيني بار دلتنگي ها را هميشه  روي شانه هاي خود حس مي کرد  , دلتنگي ها يعني  حمل "مجموعه هايي خالي" , خالي از همراهاني   که آنها را دوست بدارد و يا عشق خود را به آنها هديه کند ,  او با دويدن فقط به ثروت بيشتر فکر مي کرد , دويدن تنها چيزي بود که مي شناخت تا از طريق آن بر ثروت خود بيفزايد   در اين مواقع    مثل پسر بچه اي مي شد  که در حال دويدن تکه  يخي را بغل زده  است  و مي خواهد  در بياباني  سوزان آن را  به نزديکانش   برساند که از شدت گرما به زانو  افتاده اند .

در حالي که دراز کشيده بود نگاهي انداخت به  رودخانه پر خوني که از سينه شکافته شده اش مثل چشمه اي جوشان جاري بود و کيلومتر ها ادامه داشت  , در طول مسير  رودخانه رعايايي را مي ديد که هر کدام بيلي به دست گرفته اند  تا مسير حرکت جويبارها را هموار کنند , صدها نفر بدون آنکه کلمه اي حرف بزنند مشغول هموار کردن راه بودند تا از خون او به تساوي بهره ببرند  , رودهاي کوچک پس از جدايي از هم و طي مسيري کوتاه دو باره  به هم وصل مي شدند و   به وسعت همه زمين هايي که اکنون صاحبش را در آغوش گرفته بودند  شعله ور از ميان کشتزارها عبور مي کردند  ,  حالا حاصل سال ها تلاش  گلوله هاي  بود که از طپانچه يک رعيت شليک شده بودند, هفت گلوله که با مهارت خاصي درست در  وسط قلبش جاي گرفتند , گلوله ها وقتي مويرگ هاي سرخ وسياه را پاره کردند   مثل کرم دور هم  جمع شدند تا در  باره چگونگي ادامه راه با هم تبادل نظر کنند , در همين جلسه بود که آنها خود را به سرب هاي داغ تشبيه کردند.

سرب هاي داغ هنوزجان داشتند و  تلاش  مي کردند تا از استخوان هاي  پشت او عبور کنند ,  مسلما آنهايي که گلوله ها را ساخته بودند چندان به  بوي  باروت آن  توجه  نداشتند , بوي گندي که  همراه بوي  خون در همه کشتزارها پراکنده شده بود  , مرد  نگاهي  به آسمان آبي روي سرش انداخت  , همه چيز در حال گردش بود ,  همه کائنات به دور جنازه اش که هنوز نيمه جاني داشت مي چرخيدند , با خودش چيزهايي گفت که يکي از دو فرشته بالاي سرش  آنها را فورا به ثبت رسانيد :

"برادرم شاهد باش که من همه راه ها را رفتم ,   نه فقط رفتم  بلکه دويدم , روي شيب سنگلاخ ها  گاهي با پاهاي برهنه و يا کفش هاي پاره که معمولا زودتر از همه انگشت هاي شصتم از آنها بيرون مي زدند  , همه راه ها را دويدم  براي بدست آوردن چيزهاي بيشتر و  بيشتر ,  و "بيشترها"  تنها  واژه اي  بود  که بيشتر از همه دوستشان داشتم , پول هاي بيشتر , طلاهاي بيشتر ,  زمين هاي  بيشتر , زن هاي بيشتر , خوراکي هاي بيشتر , شراب هاي بيشتر , رقص هاي بيشتر , اسب هاي بيشتر  و  خيلي بيشتر هاي ديگر , به اين منظور همه را مي خريدم  , رعايا را, اربابان را ,  نظاميان را , درباريان را ,  همه آنها را درست مثل بقيه چيزها مي خريدم  ,  کسي قادر نبود  در مقابل پيشنهادات من مقاومت کند ,  قيمت هاي من منصفانه و  البته غير قابل رقابت بود , حتي مدتي تلاش مي کردم همه هوا را از آن خود کنم , در اين رابطه چندين بار تصميم گرفتم تا  با "خدا" وارد مذاکره شوم , براي اين منظور هداياي زيادي براي دوستداران او فرستادم  , همه دعاي هاي توسل را خريده  بودم و شب ها براي ارتباط با او به کوه مي رفتم  و آنها را با صداي بلند مي خواندم ,   اما  دراين کارزار خريد وفروش و دادوستدهاي  پررونق , چيزي اتفاق افتاد که هرگز به آن فکر نکرده بودم  و  همان يک چيز باعث شد  تا بقيه چيزها  يکباره دود شود و به هوا برود ,  يا بهتر  بگويم در اين ميان يک چيز اتفاق نيفتاد , يک دوره کوتاه يادگيري نوعي رفتار اجتماعي ,  من نياموخته بودم چگونه بايد دام ها را شناسايي کنم ,  بزرگ شدم    بدون آنکه   چيزي در باره  احتمال به  دام افتادن بياموزم ,  همه عمر بدون لحظه اي درنگ دويدم  , از دره ها و کوه ها بدون آنکه به مناظر آن ها نگاه کنم گذشتم ,  اما نياموختم دام ها کدامند  .."

 

ديكشنري آكسفورد فارسي (5)

انتخابات:

 بر اساس گرايشات و شرايط، معاني مختلفي دارد كه به چند نمونه آن اشاره مي شود:

 انتخاب اصلح از ميان صالحان                        (گرايش ارزشي)

 انتخاب صالحان از ميان اصلحان                      (خيلي ارزشي)

 انتخاب چند نفر از ميان خواص                                   (سنتي)

 انتخاب يك نفر از ميان بدترين                               (مصلحتي)

 انتخاب چند نفر از ميان يك نفر                          (امداد غيبي)

 انتخاب خودي ها از ميان بقيه                        (گرايش امنيتي

 انتخاب خيلي خودي ها از ميان خودي ها          (خيلي امنيتي)

انتخاب چند نفر از ميان بقيه                                (غربزدگي )

انتخاب چند نفر از ميان غير خودي ها        (شرايط اضطراري)

 انتخاب چند نفر از ميان ذخيره ها         (گرايش ريش سفيدي)

 انتخاب بي انتخاب                                        (شرايط ايده آل)

 

ديكشنري آكسفورد فارسي (6)

زن:                "نيچه" فيلسوف آلماني جمله اي دارد با اين مضمون : "به سراغ زنان مي روي ؟ تازيانه               

                     رافراموش مكن".   بعدها "برتراند راسل" فيلسوف انگليسي زير جمله او اين عبارت را

                     اضافه كرد :  "سخن خوبی است اما افسوس که از ده زن،  نه زن پیش از بکار بردن

                     تازیانه،  آن را از دست مردان می ربايند" .

زن و مرد :         مرد اگر منظور همان "آدم" باشد موجودي است كه باعث شده تا "زن" از دنده چپ  او

                     بدنيا بيايد.  زن اگر همان "حوا" باشد موجودي است كه باعث شده تا "مرد" براي

                     هميشه ازبهشت بيرون رانده شود. 

ازدواج :           تنظيم قراردادي كه بر اساس آن طرفين متعهد مي شوند تا پايان عمر (كه ممكن است

                    100 سال يا بيشتر طول بكشد) از يكديگر خوششان بيايد.

طلاق:             با برداشت  ديالكتيكي "هگل" شروع دو زندگي تاره كه از فعل و انفعالات يك زندگي

                     كهنه ساخته مي شود  (تز_آنتي تز _سنتز)،  و با برداشت "فمينيستي" رهائي زن از

                     ستم آشپزخانه .

دعاي خانم ها :   قطعه اي ادبي كه معمولا خانم ها شب ها موقع رفتن به تختخواب  زمزمه مي كنند:   

                     " خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش كنم و مهم

                     تر از همه قدرت بده تا در موقعيتي مناسب خفه اش كنم .".

دعاي آقايان:      قطعه اي ادبي كه معمولا آقايان صبح ها هنگام رفتن به سر كار زمزمه مي كنند:

                     "خدايا آن قدر پول به من برسان كه شب ها پيش زن و بچه ام شرمنده نشوم."

 

 

ديكشنري آكسفورد فارسي (7)

از نگاه "جورج اورل"  نويسنده انگليسي، خالق كتاب "قلعه حيوانات" 1

 

انسان:

نماد  سرمايه داري، موجودي كه فقط دو پا دارد.  "هر چه دو پاست دشمن است"

حيوان:

نماد كارگر، موجودي كه چهار پا دارد.  "هيچ حيواني بر تخت نمي خوابد"

خوك:

حيواني كه به مرور زمان انسان مي شود. خوكها پس ازپيروزي  آرام آرام همان راهي را مي روند كه قبلا انسان ها رفته اند.

سگ:

حيواني  وحشي و دست آموز كه خوكها براي محافظت از خود تربيت مي كنند.

گوسفند:

حيواني مطيع كه وظيفه  شعارگويي و تبليغات براي  خوكها را  بعهده دارد.

برابري:

شعار ابتدائي خوكها براي بدست گرفتن قدرت. "همه حیوانات با هم برابرند"

برابرتر:

شعار نهايي خوكها براي بدست گرفتن  قدرت.  "همه حیوانات با هم برابرند اما خوکها برابرترند."

پانوشت:

1 Animal Farm   "George Orwell"

    علاقمندان مي توانند  اين كتاب را در   آدرس زير  ببينند و يا بخوانند !

    http://ceit.aut.ac.ir/~sarrafi/ebook/animal_farm.pdf

 

باغ وحش

 

با برادر زاده ام  که چند سالي بيشتر نداشت به باغ وحش رفتيم ،  از قفس پرنده ها گذشتيم و از  قفس شيرها و خرس ها ، تا به  ميمون ها رسيديم كه  جمعيت زيادي دور آنها جمع شده بودند  ، بچه ها بيشتر از بقيه به آنها علاقه نشان مي دادند  ,  برايشان خوراکي  پرتاب مي کردند  و مي خنديدند ،  آن ها  لب هاي آويزاني داشتند و  وقتي جيغ مي كشيدند معلوم بود مي خواهند  از چيزي  شکايت کنند , مثلا از فضاي بدون درخت , نبود رودخانه  و  يا چشم اندازهاي سبز .

در فاصله چند متري آنها ، قفس گرگ ها بود ، برادر زاده ام  دوست داشت پيش ميمون ها بماند  وبه همين خاطر از جايش تکان نمي خورد , کمي که گذشت  وقتي برايش از قدرت درندگي گرگها گفتم  زير چشمي نگاهي انداخت و آرام آرام  به سمت آنها رفت ، اين حيوانات  عصباني  در مسير  يك   دايره كامل   پشت سر هم  راه مي افتادند ، و بعد  با يك حركت  غافل گير كننده بر مي گشتند ،  گاهي اتفاق مي افتاد  گرگي  كه در گوشه اي استراحت مي كرد به آخر صف  مي رفت  و با بقيه ادامه مي داد , آنها موقع حرکت طوري به زمين نگاه مي كردند كه  انگار منتظرند چيزي از زمين بالا بيايد.

به جاهاي ديگر هم سر زديم به قفس شيرها , خرس ها , عقاب ها و  خيلي جاهاي ديگر , موقع برگشتن ، نزديك درب خروجي ,  برادر زاده ام  ايستاد  آنجا يک غرفه عكاسي قرار داشت که روي ديوارهاي آن عكس "گوريل"  و حيوانات  ديگري را زده بودند و همينطور  عکس هايي  با سر انسان و بدن حيوانات مختلف ، در اين موقع برادر زاده ام  با تمام نيرو  هولم داد به طرف غرفه عكاسي ، مي خواست با     " گوريل " ها عكس بيندازد ، عکس هاي کامپيوتري که از پيوند سر انسان با بدن  حيوان  درست مي شوند  و بي شباهت به تصاوير  موجودات افسانه اي نيستند ،    عکس ها که  آماده شد  قهقه اي زد و با خوشحالي آن ها را به من نشان داد .  

از باغ وحش که آمديم بيرون توي راه براي وقت گذراني  برايش قصه اي ساختم  تا در فاصله خانه سرگرمش کنم  :

  "يكي بود يكي نبود ، توي  يك سر زمين دور افتاده مردمي بودند كه  در قفس زندگي مي کردند  , در آنجا قفس هاي تيمارستان  , زندان ، بيمارستان , مدرسه , کارخانه و پادگان ها پر از همين مردم بود  , در آنجا  آدم هاي داخل زندان به آدم هاي تيمارستان مي خنديدند , آنجا قفس هايي هم بود  براي افراد بي سرپناه ،   همينطور  براي زلزله زده ها و دخترهاي فراري .

اين سرزمين دور افتاده پادشاهي داشت كه  با نزديکانش در قصري بالاي شهر زندگي مي كرد  و   به همه دستور مي داد  ,  اطرافيان او  كه همه آزاد بودند هر روز  به  ديدن   قفس ها مي رفتند و  مي خنديدند ...... "

به اينجا که رسيدم  به نظرم آمد روي انگشت هاي دستم  مو هاي انبوهي روييده است  که بي شباهت به دست ميمون ها نبودند ,  بي اختيار سرم را توي دستام گرفتم وديگر چيزي نگفتم , از وسط انگشت هاي دستم به بيرون نگاه کردم و  بعد با دوتا پرش که بدون هدف انجام دادم جيغ  برادر زاده ام  بلند شد که  :  " فرارنکن ، قصه بگو ..."  ,  او متوجه اين تغييرنشده بود  و تنها ماجراي قصه را دنبال مي کرد   , به يک چشم بهم زدن  فاصله اي صد متري را رفتم و بر گشتم  , همين موقع دو باره صداي او را شنيدم که جيغ مي کشيد : " فرارنکن ، قصه بگو ..."   ,  با بي ميلي به سراغش رفتم    و در حالي که توي موهاي سر او به دنبال چيزي مي گشتم   ادامه  دادم : " در اين سر زمين  دور افتاده , دانش آموزان به  دخترهاي  فراري مي  خنديدند , مريض ها به  زلزله  زده ها مي  خنديدند   ,  زلزله زدها به ديوانه ها مي خنديدند  , ديوانه ها به زنداني ها مي خنديدند  ,  کارگرها  به سربازها مي خنديدند  و  پادشاه آن بالا بود  " .

با دوتا پرش ديگر  که انجام دادم  ,  جيغ  برادر زاده ام  بلند شد  ...

 

اين را هم ببينيد : طرحهائی از "يحيی تدين"